(۲/بهمن/۹۰ ۱۵:۵۴)Islam نوشته است: [ -> ]سلام
دوستان اجازه است این رو تو یه فروم دیگه بزارم؟
یا حق(عزوجل)
سلام علیکم
بله حتماَ
هدف هم همینه که در فضای مجازی گسترش پیدا کنه
(۴/بهمن/۹۰ ۱۳:۴۳)ANTI satan نوشته است: [ -> ]
نقل قول: ان شاء الله ادامه دارد
سلام
منتظر ادامه این مقاله هستیم 
سلام علیکم
به روی چشم ان شاء الله از فردا ادامه مقاله رو از سر میگیرم(شرمنده یه چند وقتی گرفتار بودم)
فصل هفتم-تصادف آفریدگار داروینی
براستی داروین بدون Owen و Gould چه می شد؟ او تنها تحت تأثیر این دو بود که توانست به یک موفقیت روحی دست یابد
ابتداء در سال 1838(دو سال بعد از مراجعت از سفر دور دنیا) داروین خیال کرده بود که نیرو محرکه تکامل را پیدا کرده است، اما با این وجود بعد از گذشت 20 سال و مطالعه آثار مهم زمین شناختی، جانور شناختی و رشته های وابسته دیگر بالاخره جرأت ابراز عقیده خود را در اجتماع نمود. در همین زمان عقاید داروین حتی قبل از انتشار بطور قابل توجهی مورد تأیید قرار گرفته بودند.
مستقل از داروین یک طبیعی دان دیگر انگلیسی بنام "آلفرد روسل والاس" در جنوب شرقی آسیا به نتایج مشابهی دست یافت و یک پیش نویس تحت عنوان: «درباره تمایل واریته ها به دور شدن بی اندازه از تیپ اصلی» برای چارلز داروین فرستاد.
کار او همراه با تز داروین در اول ژوئیه در سال 1858 در مقابل Linneus Society لندن خوانده شد.
یک سال پس از آن، در 24 نوامبر 1859 اثر اصلی داروین «بوجود آمدن انواع بوسیله انتخاب طبیعی یا بقای انواع مناسبتر در اثر تنازع بقاء» منتشر گردید. چاپ اول در 1250 جلد فوراً نایاب شد. در همان سال "الکساندرفون همبولدت" فوت کرد. اثر بزرگ او «طرحدر زمینه جانداران با ا توصیفی یک جهان فیزیکی» و اثر ناتمام «کیهان» حداقل ثر داروین ادامه می یافت.
داروین نیز در اثرش عنوان نمود که جهان رفتاری متعادل نداشته و همه جانداران بودنی نبوده بلکه شدنی هستند و این شدن لاینقطع جریان دارد. امکان دارد این رشد از آغاز جهان همه اشکال زندگی را بوجود آورده و اشکال بوجود آمده را دائماً بصورت جدید تغییر داده باشد.
داروین از عقاید لامارک جریان تاریخی تغییرات را اقتباس نمود، بدین ترتیب که پیشرفت طبیعت از ارگانیسمهای ساده تا گیاهان و جانوران پیچیده و انسان ادامه دارد.
در این نظریه دو مطلب جدید وجود داشت:
یکی عنوان منشاء مشترک همه جانداران. برای لامارک هنوز هر ارگانیسم یک سیر تکاملی مخصوص و مستقل بخود داشت که خود بخود آغاز شده بود. اما در مقابل این نظریه داروین اظهار داشت که ارگانیسم های شبیه به یکدیگر خویشاوند بوده و از اجداد مشترک بوجود آمده اند. تمام حشرات، پستانداران، گیاهان و جانداران دیگر اجداد مشترک دارند. داروین حتی انسان را از این قانون مستثنی نکرد و منشاء آنرا از یک شاخه جانوری مشتق کرد.
جنبه دوم نظریه داروین مکانیسم حرکتی تکامل را عنوان می نماید، بدین معنی که تغییرات آنگونه که لامارک ادعا می نمود نتیجه یک جبر اسرار آمیز بطرف کمال نبوده بلکه بطور ساده نتیجه یک انتخاب طبیعی است که در دو مرحله صورت می پذیرد:
ابتداء موتاسیونی(جهش) در ماده ژنتیکی انجام می گیرد، چیزی که یک خصوصیت را در گونه دگرگون می سازد، چطور و چرا؟ داروین هنوز جوابی برای آن نداشت. بعدها او شکل ظاهری چنین تغییراتی را یعنی واریاسیونهای کوچک و بزرگ را درون یک گونه را شناخت.
در مرحله دوم در جریان حقیقی انتخاب، واریته ها می بایست در نبرد بخاطر بقاء زنده بمانند.
در اجتماع میلیونی اعضاء مستقل، تعدادی دارای نقشه ژنتیکی خواهند بود که آنها را مستعد خواهد نمود تا نسبت به دیگران بهتر با تغییرات محیط کنار بیایند. بدینوسیله آنها شانس بقای بیشتری خواهند داشت و بار ژنتیکی مفید برای تکثیر خواهد یافت. تکامل به این صورت یک پدیده دو مرحله ای است که در آن تصادفی ظاهراً سودمند نقش ایفا می کند
زمانیکه برای اولین بار اثر داروین منتشر گردید تأثیر شوک آوری روی عده زیادی از هم عصرانش داشت. این تأثیر در درجه اول مربوط به عنوان کردن اجداد مشترکی برای انسان و میمون بوسیله نویسنده نبود بلکه به این خاطر بود که او جهان زنده را بعنوان جهانی تصادفی مطرح میکرد که تنها نیروی مادی بر آن حاکم بود و بهیچوجه توسط نقشه ای الهی هدایت نمی گردد. به همین دلیل تا امروز به هیچ بنای فکری در علوم طبیعی این چنین که به تئوری داروین مورد حمله قرار گرفته، حمله نشده است. و این کشمکش به یک جنگ سیاسی ایدئولوژیک بدل گشته بود: مارکسیستها داروینیسم را مدتها مطلقاً رد میکردند، زیرا این موضوع اساس فکری جهان بینی مارکسیستی بود که انسان و اجتماع فعالانه قابل تغییرند و تغییرات مستقل از محیط ظاهر می گردند.
داروین نیز خود خلاء بزرگی را در ارائه مدرک برای تئوری تکاملیش احساس می نمود. او نمی دانست که سرچشمه تنوع می بایست در کجای ماده ژنتیکی یک موجود زنده جای گرفته باشد که آنرا بعنوان ماده خام برای انتخاب طبیعی ارائه دهد. زیست شناسان زمان او معتقد بودند که ضمن جفت گیری ماده ژنتیکی آمیخته و نیمی از آن به نسلهای بعدی انتقال داده می شود. اولین نسل نصف، در دومین نسل به نسبت یک چهارم و بالاخره آنقدر تقلیل یابد که عملاً توارث آن صفت متوقف گردد. این تصور تضاد فاحشی با تز داروین داشت، زیرا فقط در صورتی که واحدهای ژنتیکی غیر قابل اختلاط باشند، نسل جدید میتواند شانس بقاء و امتیازی برای ادامه حیات داشته باشد. در همان زمان که نزاع علمی بر سر تئوری داروین در اوج خود بود، جورج مندل کشیش آگوستنی اهل Brunn در Maehren بعد از چند سال آزمایش با نخودها دریافت که ذخایر وراثتی با همدیگر مخلوط نمی گردد بلکه بصورت واحدهای معینی از هر یک از والدین به نسل بعد منتقل و هر بار از نو جور می شوند. مندل در پیش بینی زیرکانه خود در مورد علت این پدیده گفت: در ساخت و حالت مادی و نظم تأثیر حیاتی متقابل عناصر اثبات می گردد.
اطلاعات مندل که در سال 1966 منتشر شد و میتوانستند برای داروینیسم امکانات جدیدی را نشان دهند مدتها در دنیای علم بی توجه ماند، اعتبار عمومی آن مورد تردید و یا اینکه مفهوم آن ها ناشناخته ماند. در حقیقت پس از مرگ داروین قوانین مندل دوباره همزمان توسط Erich O. Tschermakcarl Corens و گیاهشناس هلندی Hugo de Vries کشف شدند. Vries علاوه بر این معتقد بود که در ماده وراثتی می تواند اشکالی از جهش مشاهده گردد که ارثی بوده و به نسل بعدی منتقل می گردد و به این ترتیب ارتباطی بین نظریات داروین و قوانین مندل بوجود آورد.
توماس مورگان (Tumas Morgan) آمریکایی این دانش را توسعه داد. او بعنوان موجود مورد مطالعه از مگس سرکه استفاده نمود. از آنجا که این جانور پس از 12 روز به حد بلوغ جنسی می رسد در طول یکسال 30 نسل از آن بوجود می آیند. مورگان بیش از 40 نسل مگس سرکه بدست آورد که عده ای رنگی کاملاً متفاوت داشتند و برخی اصلاً فاقد بال و یا بدون چشم بودند.
سپس محقق انگلیسی H.B.Kettwell کشفی کرد که مکانیسم انتخاب طبیعی تئوری داروین را در طبیعت آزاد نشان داد. او آزمایشات خود را با حشره ای بنام Biston betularia انجام می داد. این حشره از نظر رنگ آنقدر به گلسنگهای روی درخت شباهت دارد که عملاً وقتی بین آنها می نشیند غیر قابل رؤیت می گردد. در مجموعه ای از این حشرات که در موزه نگهداری می شد و با دقت تاریخ گزاری شده بود متوجه گردید که برای اولین بار در سال 1848 یکنوع سیاه رنگ این پروانه ثبت شده است. چون این نوع توسط پرندگان به آسانی شناسایی و شکار میگردید شانس کمی برای بقاء داشت. وقتی که دود و دوده کارخانجات شروع به سیاه کردن منظره محیط نمود این جریان تغییر کرد. حالا گونه سیاه بهتر از نوع سفید می توانستند پنهان گردد، نتیجه این بود که حدود سال 1900 سهم گونه سیاه رنگ در اجتماع این پروانه ها از 99% گذشت.
ان شاء الله ادامه دارد...
فصل نهم- عمر رمزهای ژنتیکی به قدمت حیات است
یک گونه ژنهای متفاوتی می توانند داشته باشد. و افراد یک گونه از این حیث متفاوت می باشند. پس از شناخت DNA معلوم شد که می بایست ساختمان مقاومی داشته باشد تا آن اطلاعات به سادگی وارد آن گردند. و اگر به جز این میبود چگونه می شد ثابت ماندن اشکال گونه ها را توضیح داد؟ از طرف دیگر "دواریس" با آزمایش بر روی گیاهان و "مورگان" با کار بر روی مگس سرکه، تغییرات جهشی را در گونه ها نشان دادند که فقط با موتاسیون قابل توجیه بود و "هرمن مولر" شاگرد "مورگان" وقتی بطور آزمایشی مگسهای سرکه را تحت تأثیر اشعه X قرار داد موتاسیون بیشتری در آنها ایجاد نمود. حتی مواد شیمیایی نیز همین تأثیر را دارند.
بعدها در دهه 60 ژنتیک دان ها چیزهای عجیب دیگری در DNA کشف نمودند، بعضی از ژنها قادرند وضعیت خود را در روی DNA تغییر داده تا اطلاعاتی برای سنتز پروتئینهای جدید با خصوصیات جدید ارائه دهد. پس از این کشف پی در پی اطلاعات جدیدی در مورد موتاسیون و مکانیسم آن فراهم آمد و معلوم گردید که ژنها ساختمان و اعمال بمراتب پیچیده تری دارند و علاوه بر این در بیرون از DNA و در داخل سیتوپلاسم باکتریها قطعات کوچک DNA بنام پلاسمیدها یافت شدند و ثابت گردید که این قطعات می توانند به رشته اصلی DNA وارد شده و با این عمل اطلاعات موجود در آن قسمت را خاموش نموده، گسترش داده و یا حتی بطور معکوس برگشت دهند.
ویروس شناسان تجربیات هیجان انگیزی انجام دادند. ویروس ها اسرارآمیزترین و در عین حال ترس آور ترین اشکل حیاتی هستند چون بدون داشتن سیستم تولید انرژی و آنزیمهای لازم قادر به تکثیر خویش نیستند و برای تکثیر خویش DNA خود را به داخل سلولهای جانوری، گیاهی و انسان تزریق می نمایند، جایی که DNAی آنها در ساختمان DNAی سلولهای میزبان جایگزین میگردد. در نتیجه این عمل ژنهای میزبان تغییر کرده و باعث تغییر برنامه سیستم حیاتی سلول میگردند. به نحوی که DNAی سلول ویروسهای جدید می سازد.
در آخر سالهای 70 دانشمنان گمان کردند که چنانچه ویروس ها بتوانند موارد ژنتیکی به ژنهای سلول میزبان اضافه نمایند این امکان نیز وجود دارد که ویروسها قادر باشند اطلاعات بوجود آمده جدید را از سلول بیرون آورده و گسترش دهند و امروزه ثابت شده است که گونه ها واقعاً بین خود تبادلات ژنتیکی انجام میدهند و با یکدیگر همکاری می کنند.
دانشمندان توانستند در گیاهی از نوع خردل که جوانه های حاصل از آن به علت عدم سنتز ویتامین B1 از بین می رفتند، ژن باکتری که این ویتامین را سنتز میکرده را گرفته و به دانه گیاه وارد کنند، این ژنها از طرف گیاه پذیرفته شده و این دانه ها توانستند بعدها گیاهان جدیدی بوجود آورند.
ژنتیکدان آمریکایی "لوئیس تواماس" از این هم فراتر رفته است، او سعی کرد باکتریها و ویروسها را بعنوان ژنهای متحرک تلقی نماید که به نفع تکامل بین گونه ها اطلاعات ژنتیکی مبادله می نمایند. او حدس می زند که تمام ذخیره ژنی موجودات زنده جهان (Gene Pool) می تواند برای تمام گونه ها مورد استفاده قرار گیرد. این امر یک تصور است ولی شهامت روحی آغاز یک ماجرا در علم شرط اول پیروزی در معرفت بوده است. قدر مسلم موتاسیونها به عنوان قدم اول برای تغییرات تکاملی در سلولها است، و در ابتدا بطور کاملاً تصادفی پدید می آیند بدین معنی که فایده آن برای موجود، تأثیری در مقدار و تعداد پیدایش آنها ندارد. از آن گذشته موتاسیون فی نفسه مشخص کننده سازش یک موجود با شرایط محیطش نیست. بلکه فقط زمانی که این موتاسیون در مبارزه به خاطر بقا آزمایش گردید و خود را مفید نشان داد، میتواند بطور دائمی در برنامه ژنتیکی طبیعت زنده وارد گردد.
چنانچه هر موتاسیونی فوراً وارد برنامه ژنتیکی شده و در طبیعت آزمایش گردد این فرآیند نمیتواست مفید باشد. شاید تغییرات قابل رؤیت و مؤثر در واقع به صورت کمپلکس موتاسیونی بوجود می آیند که طی نسلهای متمادی در ساختمان ژنتیکی جمع شده اند.
امروزه بسیاری از زیست شناسان پیش از اعتقاد به تکامل جهان قابل رؤیت به تکامل ژنها عقیده دارند. ولی چنانچه ژنها تکامل خود را طی کردند بایستی قادر باشند تجربیات خود را در جهان واقعی نیز ذخیره نمایند تا بتوانند وقتی که محیط استراتژی جدیدی را برای ادامه حیات اقتضاء میکند آنها را فعال نمایند. در واقع نیز بیوشیمی دان هر روز دلایل بیشتری بدست می آورند که ساختمان DNA نوعی مغز الکترونی فوق العاده دقیق و طبیعی را جلوه گر می سازد که قادر به ذخیره و ارزیابی اطلاعات در مقیاس نجومی است و این در حالی است که مجموعه DNA موجود در سلولهای یک انسان به ده میلیارد کیلومتر می رسد. به علاوه در مکانیسم علمی DNA مشاهده میگردد که بدون از بین رفتن ژنهای قبلی، ژنهای جدیدی می توانند بوجود آیند. بدین ترتیب تکامل میتواند به جستجوی راه حلهای جدید برای مشکلات بپرداز، بدون این که راه حلهای گذشته و آزمایش شده از بین بروند.
بالاخره کشف هیجان انگیز و روشنگر دیگر ژنتیک دان ها اینست که اجزاء ساختمانی حیات و ژنهای ساختمانی تولید کننده آنها در تمام دنیا جانوران شباهت زیادی به یکدیگر نشان می دهند. چنان که 98-99% پروتئینها و ژنهای ساختمانی در انسان و شامپانزه به هم شباهت دارند. پالئوبیولوژیست آمریکایی "استیوی استنلی" این موضوع را علناً دلیل بر دانست که تکامل میتواند تغییرات عمیقی در جانداران بوجود آورد، بدون آنکه تغییر شدید یا فاجعه آمیز کدژنتیکی را باعث گردد. این مطلب را میتوان با کشف ژنهای رگولاتور که زیست شناسان مولکولی به آن نائل آمده اند در هم آمیخت. شاید این ژنها مسئول بیشتر تفاوتهای موجود بین گونه ها باشند. این ژنها مسئول بیشتر تفاوتهای موجود بین گونه ها می باشند. این ژنها فعالیت ژنهای ساختمانی را با کمک هورمونها و مواد دیگر هدایت مینمایند. ژنهای رگولاتور به سختی در سلولها قابل مطالعه هستند زیرا خود پروتئین یا ترکیبات پروتئینی که به سادگی قابل تعقیب باشند تولید نمینمایند معذالک تأثیر آنها بوسیله هر کسی در محیط قابل مشاهده است.
ژنهای رگولاتور در حقیقت جهان را اداره میکنند، هر بهار این ژنها در سلولهای گیاهی ژنهای ساختمانی را به کار می اندازد و آنها بعداً اطلاعات لازم برای تولید سلولهای جدید، برگها، کلروفیل، دانه های گرده و دانه ها را فراهم می آورند. ژنهای رگولاتور بمحض اتمام این برنامه برای بقیه سال ژنهای ساختمانی را از فعالیت باز میدارند. ژنهای رگولاتور در جهان جانوران نیز نقش دارند مثلاً مسئول ریزش مو و پر و رشد مجدد آنها به همراه تغییرات رنگ در عده ای از جانوران می باشند. علاوه بر این مسئول هدایت همه واکنشهای درون بدن ما از قبیل تولید آنزیمهای گوارشی و تغییرات هورمونی جنسی و حاملگی که در سیکلهای کوتاه یا پیچیده و طولانی جریان دارند می باشند.
حال چنانچه یکی از ژنهای رگولاتور موتاسیون حاصل کند می تواند جریان رشد با یک فرآیند از رشد را در جهتی کاملاً متفاوت سوق داده و با یک حرکت تغییری اساسی در ظاهر یک موجود ایجاد نماید. آزمایشات موتاسیونی روی ژنهای رگولاتور در جانوران آزمایشگاهی (مثلاً مگس سرکه) نتایج تعجب آوری بدنبال داشته است مثلاً در جایی که معمولاً عضو حفظ تعادل قرار می گرفت یکدفعه یک چشم یا بال تولید گردید. برای چگونگی تغییر موجود زمانی که مجموعه ی ژنهای رگولاتور تغییر می نمایند مثالهای چشمگیری وجود دارد، متامورفوز و تغییرات یک لارو به غورباقه، و یک کرم به پروانه نمونه کامل این دگرگونیها می باشند. از یک موجود ماهی مانند یک چهارپای خشکی زی با شش، گوش، خون و متابولیسم متفاوت و از یک موجود با تعداد زیادی پا و حرکت خزنده موجودی که هوا را تسخیز می کند بوجود می آیند. ولی ظاهراً این کافی نیست زیرا بین سمندرهای آبزی گونه ای وجود دارد (سمندر سبز رنگ آبزی) قادر است از موجودی آبزی به موجودی خشکی زی تبدیل شده و مجدداً به حالت اول باز گردد. چنانچه مشاهدات نشان میدهند بیشتر انواع دوزیستان و گونه های حشرات در سلولهای خود دو نوع جایگاه برای ژنهای رگولاتور فعال یا متوقف میگردند و همچنانکه در موش دیده می شود از بین هم نمی روند، این پدیده مدتهاست که بطور تجربی نیز ثابت شده است.
گروهی از این سمندرها وجود دارند مانند Ambystoma mexicanus مکزیکی (Axolotl) که معروفیت زیادی نزد زیست شناسان بدست آورده اند. این سمندرها در دوره لاروی به بلوغ جنسی می رسند، پا در آنها ایجاد می شود، ولی در عین حال برانشی ها در آنها باقی مانده و از آب خارج نمی شود. و در حالیکه هنوز بالغ نشده و رشد کامل نیافته اند تولید مثل می نمایند. چنانچه به این جانور هورمون های لازم برای رشد تزریق گردد به رشد خود ادامه داده و به یک جانور خشکی زی تبدیل می گردد و در حقیقت در نتیجه این عمل موجود دیگری در این جانور ظاهر می شود که از نظر ژنتیکی بصورت مخفی وجود دارد.
متامورفوز نشان میدهد که در جریان تکامل نوعی یادآوری ژنتیکی در مورد حوادث خیلی گذشته مثل تصرف خشکی، هوا و حتی برگشت به منشأ اولیه حیات یعنی آب وجود دارد. آیا برنامه های ژنتیکی میتوانند به این ترتیب در طول صدها میلیون سال محفوظ و ذخیره شوند؟ آیا ممکن است عده زیادی و یا حتی همه نقشه های ساختمانی ژنتیکی که امروزه به واقعیت پیوسته اند خیلی قدیمی باشند؟ آیا تکامل برای هر دو گروه ژن مشابه بوده و بطور مساوی در دنیای واقعی انتخاب می گردند؟ آیا...؟؟ سئوال به دنبال سئوال. "کریستیان شوابه" بیوشیمی دان آلمانی ضمن تحقیق بر روی هورمونهایی که تولید آنها توسط همین ژنهای رگولاتور هدایت می گردید نظری ارائه داد که همه تصورات موجود درباره تکامل را بر هم ریخت. او موفق شد ساختمان هورمون Relaxin را روشن سازد، این هورمون در زنان حامله تولید میگردد و در حقیقت وضع حمل را آغاز می نماید. "شوابه" موفق گردید نزد بقیه جانوران حتی جانورانی که با انسان قرابت اندکی دارند پروتئینهایی کشف نماید که شباهت فراوانی با Relaxin داشتند. مثلاً در کوسه ماهی خاردار که فسیل زنده ای محسوب میشود که در طول صد میلیون سال گذشته تاریخ زمین دوام آورده است. با مطالعه پروتئینها و شباهت ساختمان ترکیبات پروتئینی، در تمام نمونه های جانوری تا انواع خیلی قدیمی "شوابه" بعنوان اولین نفر نتیجه گرفت که کد ژنتیکی به عمر حیات در سطح زمین است و میتواند در واقع با حیات ساخته شده باشد. اینکه بیومولکولهای درشت در دورانهای اولیه عمر زمین وجود داشته اند، با این حقیقت روشن میگردد که یکی از پیچیده ترین واکنشها که زیست شناسان تاکنون شناخته اند یعنی فتوسنتز بدون تردید سه میلیارد سال پیش توسط موجود زنده کشف شده بوده است و حیات در سطح زمین بقای خود را مدیون فتوسنتز است.
دانشمندان که خود را با تحقیق درباره پیدایش حیات در سطح زمین مشغول می نمایند توانسته اند عملاً روشن نمایند که چگونه مولکولهای معدنی در زمین اولیه تحت تأثیر انرژی بصورت مولکولهای آلی تجمع یافته اند، انرژی به صورت رعد و برق پیوسته ای همراه با رگبار شدید، اشعه ماوراء بنفش یا آتشفشانها به همراه سنگهای آسمانی بمقدار فراوان موجود بوده است. بزودی آبهای زمین نظیر یک سوپ از مواد آلی پر شد و بدین ترتیب همواره مولکولهای پیچیده تر و در بین آنها اسیدهای آمینه به عنوان سنگ بنای حیات نیز بوجود آمدند.
"شوابه" اکنون تصور می نماید که در آن زمان در سوپ اولیه، جمیع ساختمانهای DNA که از نظر تئوریک ممکن هستند بوجود آمده و به این صورت همانجا و بطور بالقوه نقشه ها و برنامه های لازم برای همه اشکال حیات و آنها که در آینده بوجود می آیند ریخته شده اند. نقشه های حیاتی آماده شده و فقط لازم بود به مرحله اجراء درآیند.
فصل 10 - قسمت پایانی
در مرحله بعدی تولید بی امان ترکیبات پیچیده شیمیایی در سوپ اولیه متوقف گردید و حبات در پوشش محافظتی یعنی سلول داخل گردید که برنامه ژنتیکی کم و بیش متناسبی را در خود جای داده بود. شوابه عقیده دارد که یک رقابت تکاملی پر بازنده ای آغاز گردید که طی آن ارگانیسم ها بهیچوجه منشاء مشترکی نداشتند، و بر خلاف درخت زندگی داروین پیوسته از ساقه اصلی دور و منشعب نشدند، بلکه از همان آغاز مستقل و بموازات هم رشد نمودند معذالک شانس همه ارگانیسم های موجود مساوی نبود. سریعتر از همه آن عده ای جلو رفتند که برنامه ژنتیکی غنی و پرباری داشتند. آنها سریعاً و به بهترین وجه توانستند در برابر تغییرات محیط واکنش مناسب نشان داده و فرمهای جدیدی بوجود آورند. همچنان که برنامه ژنتیکی موجود در این موجودات توانستند در زمان لازم زره، اسکلت، چشم، گوش، برانشی، شش، پا و بال را بوجود آورد می تواند روزی تماماً عملی شده و یا پایان یابد. در آن روز تکامل آنها نیز پایان یافته است. لیکن تا زمانی که شرایط محیط تغییرات شدیدی را متحمل نشده این انواع به زندگی خود ادامه می دهد و چنانچه تغییر محیطی شدیدی ظاهر گردد این چنین گونه هایی بدلیل عدم توانایی سازش با آن نابود خواهند شد. بدین صورت شوابه معتقد است تعداد گونه های موجود نسبت به گذشته نه تنها رشد نکرده بلکه حتی کاهش نیز یافته است. انواعی که بدلیل دارا بودن برنامه عظیم ژنتیکی ذخیره شده تا به امروز موانع تکاملی را پشت سر گذاشته اند موفق به تغییر خویش بصورت موجودات فوق العاده تکامل یافته با مغزی کامل گردیدند.
این فرضیه خیالی و جدید برای شوابه هنوز بیش از یک تجربه فکری نیست که در رابطه با دانش موجود درباره توانایی انباشتن اطلاعات در DNA و ژنهای تنظیم کننده هم اکنون یک امکان جالب بوجود آورده است تا معماهای فراوانی در مورد جالب بوجود آورده است تا معماهای فراوانی در مورد تکامل را یکباره حل نماید. به این ترتیب ظهور نقطه ای و جهشی انواع جدید و در ارتباط با آن گسترش چند باره فضاهای حیاتی تازه در کره زمین و این زنجیر تکاملی اعجاب انگیز قابل درک می شوند. در این رابطه باید متامورفوزیک دوزیست، و تبدیل یک بچه قورباغه ماهی شکل را که در بیشتر خصوصیات یک ماهیست به یک قورباغه بالغ بخاطر بیاوریم. چنانچه فرضیه شوابه اثبات گردد ماهیان زیادی در اقیانوسهای اولیه می بایستی برنامه ژنتیکی ساختمان دوزیستان را برای ورود به خشکی دارا بوده باشند. معذالک شروع فعالیت والقاء فعالیت این ژنها بعداً صورت گرفته است و مشابه آن در مورد گامهای بزرگ تکاملی که برای تسخیر هوا صورت گرفته نیز معتبر است.
وقتی که پستانداران به دریاها بازگشتند، برنامه های ژنتیکی موجود برای زندگی در آب که از بین نرفته بودند دوباره فعال گردیدند. همانگونه که برای تولید فرمهای سازش یافته برای محیط زندگی جدید ولی در اصل قدیمی لازم بود این جریان بایستی نسبتاً سریع اتفاق افتاده باشد و روشن می کند که چرا فسیلهای باقیمانده از والها بطور ناگهانی و کاملاً تغییر یافته در طبقات سنگی ظاهر میگردند. حتی نزدیکی فراوان تکاملی که در گروههای کاملاً دور و بدون وابستگی به یکدیگر بوجود آمده اند با فرضیه شوابه توضیح داده می شود:
نقشه های ژنتیکی مشابه که به صورت نهفته وجود دارند تحت تأثیر شرایط محیطی یکسان در جریان هم آهنگ تکاملی آشکار میگردند. این موضوع بیشتر متحمل است تا قبول این مطلب که موتاسیون های متعدد و مشابه در قاره های مختلف تصادفاً و به کرات روی داده اند.
چگونگی نابودی کامل موجودات زنده نیز پاسخ روشنی دریافت می دارد. چنانچه گروههای کاملی از تربولیتها تا دایناسورها منقرض گشتند، چون که برنامه ژنتیکی که آنها در طول راه طولانی تکامل خود دریافت داشته اند بودند به پایان رسیده و در حقیقت بطور کامل مورد استفاده قرار گرفته بود.
فرضیه شوابه شکستهای فراوانی را متصور می گردد و با اسنادی تقویت میگردد که برای پالئونتولوژیستها از مدتها قبل شناخته شده هستند. بقایای فسیلهای فراوان موجود برای جانورشناس بریتانیایی جیمز بروگ این مفهوم را می رساند که از 500 میلیون سال پیش از کامبرین بتدریج از سرعت تکامل کاسته شده است. بروگ عقیده دارد از آن زمان به بعد دیگر شاخه جانوری بزرگی (مثل جانوران دارای اسکلت خارجی، حشرات و خرچنگها با جانورانی با اسکلت داخلی همانند مهره داران) بوجود نیامده است و ظهور کلاسهای جدید درون یک شاخه از 150 میلیون سال قبل پایان یافته است. به هفت رده بی مهره گان، بودن آرواره ها مانند پترومیزونتا (هفت چشمها)، ماهیان غضروفی و استخوانی، دوزیستان، خزندگان، پرندگان و پستانداران رده جدیدی اضافه نشده است و به 47 راسته فسیل و زیرکلاس ها تا پایان مزوزوئیک که 65 میلیون سال پیش پایان گرفته است فقط 7 راسته و پس از آن هیچ گروه جدیدی اضافه نشده است.
به عقیده بروگ تکامل از آن به بعد همواره به بخشهای کوچکتر شامل یک دوجین نمونه های اصلی محدود گردیده تا آنجا که آن نیز زمانی در آینده متوقف میگردد.
برای عده زیادی از محققین و قبل از همه برای استفان گولد از دانشگاه هاروارد پایان تکامل بیولوژیکی گونه های موجود حداقل در یک مورد یعنی انسان فرا رسیده است.
برای گشودن راز تکامل، دیرین شناسی، زیست شناسی و اخیراً ژنتیک اطلاعات جامعی جمع آوری نموده اند. علاوه بر این علم رفتارشناسی نیز بر آن تأکید فراوان کرده است، حتی لامارک نیز به اهمیت رفتار برای تکامل اشاره کرده است. مثال جالب توجه آن خرچنگهای اشاره گر هستند که نتنها سازش انتخابی با محیط نشان میدهند بلکه خود شیوه رفتار یک موجود را به نمایش میگذارند. نزد نرهای این جانور یکی از انبرکها رشد فوق العاده ای می نماید بطوریکه حدود 70% وزن کل بدن جانور را تشکیل می دهد این انبرک برای گرفتن غذا بطور کلی بی فایده شده است. نرها که علاوه بر آن رنگ جالبی هم دارند از این عضو استفاده کرده و با حرکت مکرر آن ماده ها را به خود متوجه می سازند و مضافاً بر این که این انبرک در مبارزه با نرهای دیگر بخاطر دفاع از قلمرو و بعنوان اسلحه و در عین حال سپر مورد استفاده قرار می گیرد.
در این مثال یک موتاسیون که موجب تغییر ساختمان بدن جانور شده است در رابطه با تغییر رفتار، ظاهراً با هدف مفید ازیاد نسل ارزیابی میگردد.
در بین گروههای مختلف جانوری که تکاملشان بوسیله محیط که بیشتر فعالانه با آن سازش می کنند، تعیین نمی گردد. این جانوران معمولاً مکانی برای زیست خود جستجو می نمایند که توسط شکل یا رنگ در آن از چشم دشمنانشان محفوظ هستند و ولی چگونه میتوان این موضوع را با اصل انتخاب طبیعی که بوسیله داروین تصویر شده هم آهنگ ساخت؟ زیرا جانوری که به این ترتیب از زیر ذره بین انتخاب می گریزد تغییر چندانی نمیکند.
امروزه حتی داروینیستهای دوآتشه نظیر ارنست مایر پذیرفته اند که تغییر رفتار غالباً (و شاید همیشه و بدون استثناء) راه گشای تکامل بوده است. هر تغییری در یک موجود زنده در یک منطقه سازش یافته و مناسب چنانکه او آنرا می خواند توسط تغییر رفتار جانور بوجود آمده است. یک محیط زندگی جدید با ظهور و کشف یک منبع غذایی جدید می تواند عامل یک حرکت تکاملی باشد. علت دوام سوسک ها و تعداد زیادی از گونه های پرندگان و همینطور انسان سازش با یک فضای اکولوژیکی محدود نیست بلکه به این خاطر است که رفتاری متغیر از خویش ظاهر می سازند که به آنها اجازه میدهد تا صرف نظر از چگونگی شرایط محیطی، گرمی یا سردی و مقدار رطوبت یا خشکی حاکم بر محیط، نسل خویش را در تمام سطح زمین گسترش دهند. اطلاع بر این امر پلی بسوی نظریه استفان گولد بوجود می آورد که معتقد است تکامل زیست شناختی نوع انسان مدتهاست که پایان یافته است.
به عقیده پروفسور هاروارد انسانهای کرومانیون که حدود 50000 سال پیش زندگی میکرده اند از نظر حیاتی تکامل داشته اند، زیرا حجم مغزی آنها و ما تفاوتی ندارد و حتی فرم جمجمه ساختمان مغزی مشابهی را مدلل می سازد. از اینرو گولد نتیجه می گیرد که کرومانیون از نظر قدرت هوشی با انسانهای امروزی مشابه بوده اند و همه آنچه از آن به بعد صورت گرفته است در حقیقت نتیجه تکامل فرهنگی بوده است.
طبق تئوریهای کلاسیک تکاملی بایستی انسان و آنچه و با کمک مغز از خودش ساخته است، نتیجه زنجیری طولانی از سازشهای مفید، استعداد و هنر مبارزه برای بقای خودش باشد. گولد این نظریه را از بعدی انتقادی بررسی می نماید. او تردید ندارد که حتی مغز ما به مراتب از میزان نیاز انسان به آن فراتر می رود و به این دلیل نمیتواند نتیجه یک انتخاب طبیعی باشد. تکامل مغز ما دانشی را در رابطه با مرگ و نابودی ما ایجاد کرده است و از آن، قویترین جزء فرهنگ انسانی یعنی مذهب با تمام سنتهای منشعب از آن در زندگی فردی او مشتق شده است. ولی همه اینها در رابطه با امکان بقای انسان در مفهوم داروینیسم چه کمکی میتواند باشد؟ علاوه بر این قدرت هوشی نوع انسان و تعمیق در تأثیر قوانین طبیعی به ما امکان نفوذ در فضایی را داده است که تکامل بیولوژیکی هنوز برای آن هیچگونه سازشی بوجود نیاورده است زیرا وضعیتی خارج از بیوسفر زمینی است و در فضای کیهانی قرار گرفته است.
بنابراین چه فرقی بین انسان و یک مرغ داروین وجود دارد که از تکامل به جز یک منقار بلند، و آنهم برای خارج کردن حشرات و لاروهای آنها از شیارهای عمیق چربها نصیبش نشده است؟ به نظر می رسد تفاوت بین ما و این پرنده طبیعی کمی داشته باشد بدین معنی که پرنده با دقت و مهارت فراوان خار کاکتوس را جدا کرده و با آن حشرات را از مخفی گاهشان خارج می سازد. شاید چنانچه داروین این پرنده ابزارساز را که رفتار هوشمندانه اش در اوائل این قرن کشف گردید در گالاپاگوس میدید، این رفتار مشخص ترین تضاد را با تئوری تکاملی او ظاهر می ساخت. بنابر عقده داروین باید در این پرنده منقاری بلند بوجود می آمد.
با وجود این ضد و نقیض ها و دانستنی های جدید چه چیز از داروین باقی می ماند؟ او در علوم طبیعی یک محقق بزرگ باقی می ماند. محققی که بیش از منتقدینش از تئوری خود انتقاد می کرد، در زمانیکه ژنتیک مولکولی هنوز ناشناخته بود و ورود به فضا فانتزی انسان را مشغول می داشت، داروین به زحمت می توانست بیشتر از آنچه را که اثرش منتقل می نماید تشخیص دهد. تئوری داروین کافیست که چند چیز را قابل درک سازد ولی این انتظار که این تئوری تمام فرآیندهای تکاملی را توضیح دهد بیهوده و زیادیست و تئوری تکاملی داروین خود احتیاج به تکامل دارد. تقریباً تمام بخشهای تحقیقی تکامل تضاد نشان میدهند و برای ارائه علتی برای تکامل امروزه کمتر از هر زمان دیگری در گذشته تئوری معتبری وجود دارد. قانون طبیعت که تکامل بر طبق آن جریان دارد شناخته نشده است. Joachim Jllies اکولوژیست آلمانی و محقق تکامل می نویسند تکامل به عنوان یک حقیقت تاریخی دانشی است که به بهترین وضعی تضمین شده (و به این ترتیب حتی انشعاب انسان از انواع پستر در گذشته) ولی علل این تکامل اسرارآمیز هنوز بر ما روشن نیستند و تکامل هرگز بیش از این اسرار خود را بر ما آشکار نخواهد ساخت.
وقتی که یک موجود زنده تغییر میکند و موفق به غلبه بر محیط خود می گردد بدین وسیله محیط زندگی خود را نیز تغییر می دهد که خود عاملی جدید و تغییر دهنده بر روی زندگی موجود زنده نخواهد بود. محیط زیست نه فقط از آب، هوا زمین بلکه از مجموع ساکنین آن و رفتار و واکنشهای متقابل آنها بوجود آمده است. چنانچه این پدیده مربوط به گروه کوچکی از موجودات زنده باشد شاید بتوان این روابط را مشاهده نمود، ولی اگر نظیر آن در یک جنگل حاره ای باران خیز میلیونها نوع گیاه و جانور زندگی مشترکی داشته باشند چنین چیزی مقدور نیست. در اینحالت تعداد عوامل – تأثیر – روابط و تعداد فرآیندهای برگشتی مربوط به آنها از مرزهای درک ما فراتر خواهند. آیا بدن ترتیب ما به پایان قدرت فهم انسانی رسیده ایم؟ آلبرت انشتین تکامل را این چنین تعریف نمود: یک هوش با چنان خلاقیتی که در مقایسه با آن تمامی تفکر سیستماتیک و رفتار انسانی کورسویی بیش نیست.