تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: با جوانی ام چه کردم ؟!!!!!!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
حکایتی درباره توبه یک جوان را می‌خوانید که حجت الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریان آن را در کتاب خود با نام”داستانهای عبرت‌آموز” اینگونه نقل کرده‌اند:
این فقیر در ایام ولادت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) براى تبلیغ به بندرعباس ، مرکز استان هرمزگان رفته بودم ، شب جمعه آخر مجلس بناى قرائت دعاى کمیل بود .من دعاى کمیل را از حفظ در تاریکى مطلق مى خوانم و از این نظر شرکت کنندگان حالى خاص دارند .لحظاتى قبل از شروع کمیل ، جوانى در حدود بیست ساله که او را تا آن زمان ندیده بودم نامه اى به دستم داد .پس از کمیل به خانه برگشتم ، آن نامه را خواندم، برایم بسیار شگفت آور بود، نوشته بود: اهل این گونه مجالس نبودم ، سال گذشته اوایل ظهر یکى از دوستانم به من تلفن زد که ساعت چهار بعد از ظهر به دنبال تو مى آیم تا با هم به جایى برویم.در ساعت مقرر آمد، داخل ماشین به او گفتم: قصد کجا دارى؟ گفت: پدر و مادرم به مسافرتى چند روزه رفته اند . خانه کاملا خالى است ، مى‌خواهم لحظاتى با هم باشیم. وقتى به خانه او رفتم به من گفت : دو زن جوان را دعوت کرده‌ام ، هر دو در خانه هستند و آماده براى اینکه خود را در اختیار ما بگذارند ، مرا به اطاقى فرستاد و خودش به اطاق دیگر رفت ، وقتى آماده برنامه شدم به ذهنم آمد که در پرده هاى تبلیغى مربوط به شما نوشته « شب جمعه دعاى کمیل »، مى دانستم این دعا از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ولى مجالس قرائت دعاى کمیل را ندیده بودم، در آن حالت شدید شیطانى ، به شدت از امیرالمؤمنین شرمنده شدم ، حیا و ترس تمام وجودم را گرفت ، به شدت از خودم بدم آمد ، از جا برخاستم ، بدون اینکه با آن زن کم ترین تماسى داشته باشم از آن خانه فرار کردم.حیران و سرگردان در خیابانهاى بندر پرسه مى زدم تا هنگام شب رسید ، به مسجد آمدم و در تاریکى جلسه پشت سر شما نشستم ، از ابتدا تا انتهاى دعاى کمیل با شرمندگى و سرافکندگى گریه کردم ، از خدا خواستم زمینه ازدواج مرا فراهم آورد ، علاوه از افتادن در لجن زار گناه حفظم نماید . دو سه ماهى گذشت به پیشنهاد پدر و مادرم که به خواب نمى دیدم با دخترى از خانواده اى محترم ازدواج کردم ، دختر در سیرت و صورت کم نظیر است و من این نعمت را از برکت ترک گناه و شرکت در دعاى کمیل امیرالمؤمنین (علیه السلام) دارم ، امسال هم همه شبها در این مجلس شرکت کردم و این نامه را رقم زدم تا بدانید این جلسات چه سود سرشارى براى مردم بخصوص جوانان دارد !
چه خوب است در ایام جوانی دعایمان این آیه شریفه باشد .
الهی اهدنا الصراط المستقیم ...
آهای جوونا بسه هر چقدر گناه کردیم
مگه نمیگن خدا ارحم الراحمینه؟
روزی یکی از اصحاب پیامبر به نزد ایشان رسید و گفت که جوانی را دیدم که مانند مادر فرزند از دست داده می گریست. پیامبر گفتند که او را نزد من بیاورید. هنگامی که آن جوان در حال گریه آمد پیامبر به او گفتند: چرا گریه می کنی؟ او گفت: چگونه نگریم که من گناهان بسیار زیادی انجام داده ام. پیامبر فرمودند: مگر به خدا شرک آورده ای و یا کسی را به نا حق کشته ای؟ جوان در جواب گفت که هیچ یک از این دو کار را انجام نداده است. حضرت فرمود: خداوند گناهانت را می آمرزد اگر مانند کوه ها باشد در عظمت.او در جواب گفت: گناهان من از آنها بزرگتر است.حضرت فرمود: خداوند گناهانت را می آمرزد اگر چه مثل آسمان ها و ستارگان و مثل عرش و کرسی باشد.جوان گفت: از آن ها نیز بزرگتر ایت.پیامبر در حالت غضبناکی فرمود: ای جوان گناهان تو عظیم تر است یا پروردگارت؟!جوان گفت: منزه است پروردگار من و هیچ چیز از او بزرگتر نیست.پیامبر فرمودند: ای جوان یکی از گناهانت را بگو.گفت: 7 سال بود که قبر ها را شکافته و کفن مرده ها را می دزدیدم. پس دختری از انصار مرد و او را دفن کردند. کفن او را درآورده و او را عریان در قبرستان گذاشته و رفتم. ناگهان شیطان مرا وسوسه کرد و در گوشم زمزمه کرد که آیا سفیدی بدنش را ندیدی؟ پس برگشتم و با او عمل خلافی کردم.
حضرت فرمود: دور شو ای فاسق. که می ترسم به آتش تو بسوزم و چه نزدیکی تو به جهنّم.جوان خجالت زدهاز آنجا بیرون رفت.بعد به بازار مدینه آمد و توشه گرفت و به یکی از کوهای مدینه رفت و لباس گرم و بدی پوشید و مشغول عبادت شد و دستهایش را بر گرد زنجیر کرد و فریاد می زد: ای پروردگار من اینک بنده ی توست که در خدمت تو آمده و دستش را در گردن زنجیر کرده است.پروردگاره تو مرا می شناسی و گناه مرا می دانی پس مرا ببخش که تو بر هر کاری قادری... .او تا چهل شبانه روز این را می گفت و می گریست و درندگان و حیوانات و پرندگان که بر دور او حلقه زده بودند نیز به حال او می گریستند. خلاصه این جوان روز ها و ماه ها را این گونه سپراند و به این دعا استقامت ورزید و بسیار بسیار گریه کرد و در حال توبه خاک بر سرش می نهاد. تا روزی رسید که از طرف خداوند آیه ای بر قبولی توبه ی او نازل شد(سوره ی آل عمران آیه ی 135).چون این آیه نازل شد حضرت بیرون آمد و در حالی که این آیه را می خواندند تبسم کرده بودند و از حال آن جوان خبر گرفتند. اصحاب متوجه شدند که او به بالای کوه رفته و دیدن که او میان دو سنگ ایستاده و دستها را بر گردن بسته و رویش از حرارت آفتاب سوخته است. او هنوز مشغول گریه کردن و طلب آمرزش بود که پیامبر رسید و خاک ها را از سرش دور کرد و به او گفت : ای جوان خداوند تو را از آتش جهنم دور گردانید. و پیامبر به او بهشت را بشارت فرمود.
منازل الآخرة
یه روز توی جمعی نشسته بودیم،چند نفر با سن بالا داشتن نصیحت میکردند.
یکیشون گفت: تا جوونی نمیدونی، پیر که شدی نمیتونی.
یکی دیگه گفت: تا جوونی که مستی، پیر که شدی شکستی، پس کی خدا پرستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی دیگه گفت: پدرم بهم میگفت عزیزم، عبادت جوونی ارزش داره، پیر که شدی کمرت که خم نمیشه.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

اَوسِعوا لِلشَّبابِ فِى المَجلِسِ وَ اَفهِموهُمُ الحَديثَ فَاِنَّهُمُ الخُلوفُ وَ اَهلُ الحَديثِ ؛
براى جوانان در مجالس جاى باز كنيد، و امور نو و جديد را به آنان تفهيم كنيد، چرا كه اين گروه جايگزين شما و درگير مسائل جديد خواهند شد.
الفردوس، ج 1، ص 98، ح 320
به نام خدا
رسول اكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) می فرمایند:
همانا خداوند بزرگ به وسیله جوانی که عبادت می کند با فرشتگان مباهات می نماید (افتخار می کند) و می فرماید: (ای فرشتگان) به بنده من نگاه کنید که شهوت (جوانی) خود را به خاطر من، رها کرده است.
نهج الفصاحه ص 212
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع