۷/دی/۹۰, ۲۲:۱۵
به نام خدا
روزی سلمان فارسی در مسجد پیغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نشسته بود،عده ای از اکابر اصحاب نیز حاضر بودند،سخن از اصل و نسب به میان آمد، هر کسی در باره اصل و نسب خود چیزی می گفت و آن را بالا می برد، نوبت به سلمان رسید، به او گفتند: تو از اصل و نسب خودت بگو، این مرد فرزانه تعلیم یافته و تربیت شده اسلامی به جای این که از اصل و نسب و افتخارات نژاد سخن به میان آورد گفت:[b]من نامم سلمان است و فرزند یکی از بندگان خدا هستم.
گمراه بودم و خداوند به وسیله محمد صلی الله علیه و آله مرا راهنمایی کرد.
فقیر بودم ، خداوند به وسیله محمد صلی الله علیه و آله مرا بی نیاز کرد.
برده بودم، خداوند به وسیله محمد صلی الله علیه و آله مرا آزاد کرد.این است اصل و نسب من.
[/b]گمراه بودم و خداوند به وسیله محمد صلی الله علیه و آله مرا راهنمایی کرد.
فقیر بودم ، خداوند به وسیله محمد صلی الله علیه و آله مرا بی نیاز کرد.
برده بودم، خداوند به وسیله محمد صلی الله علیه و آله مرا آزاد کرد.این است اصل و نسب من.
[b]در این بین رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش جریان را به عرض آن حضرت رساند. رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رو کرد به آن جماعت که همه از قریش بودند و فرمود : ای گروه قریش، خون یعنی چه؟ نژاد یعنی چه؟
نسب افتخار آمیز هر کس دین اوست. مردانگی هر کس عبارت است از خلق و خوی و شخصیت او، اصل و ریشه هر کس عبارت است از عقل و فهم و ادراک او، چه ریشه و اصل نژادی بالاتر از عقل؟ یعنی به جای افتخار به استخوان های پوسیده به دین و اخلاق و عقل و فهم و ادراک خود افتخار کنید.[/b]
منبع: کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران،استاد شهید مطهری
نسبت به خودم)