۱۳/دی/۹۰, ۲۱:۳۱
قدرتالله لطیفینسب (۱۳۰۰ در تهران - ۱۳۸۶ در تهران) فردی که مسجد جمکران را بازسازی کرده و حدود ۴۰ سال ریاست هیأت امنای آن را بر عهده داشت.
![[تصویر: n00030228-t.jpg]](http://www.bfnews.ir/images/docs/000030/n00030228-t.jpg)
اشاره ی آغازین:
مرحوم لطیفی(رحمة الله علیه) نظرشان بر این بود که حضرت(علیه السلام) دو ظهور دارند: ظهور آفاقی و ظهور انفسی. ظهور انفسی به این معناست که برای مقدمة ظهور در نفوس شیعه و غیر شیعه نام و یاد حضرت جاری می شود تا بعد از ظهور، مردم با نام ایشان آشنا باشند و غریبه نباشند. برای دوستان و شیعیان حضرت هم با این ظهور انفسی مقدمه ای فراهم می شود تا با دعا و توسلات، خود را برای ظهور آماده ساخته، از غفلت خارج شده، در سلک منتظران درایند.
ظهور انفسی حدود پنجاه و پنج سال پیش شروع شده و از آن به بعد آرام آرام نام و یاد حضرت در همه جا جاری و ساری شد. خود حاج آقا هم یکی از مأموریت هایی که داشت، ترویج نام حضرت بود و ایشان از هر فرصتی در این راستا بهره می برد. می فرمودند: ظهور انفسی که آغاز می شود، در فاصلة خیلی کمی پس از آن، ظهور آفاقی هم اتفاق خواهد افتاد و ما منتظر ظهور حضرتیم. این ناامیدی جهانی و امید به آمدن یک منجی هم از مظاهر این ظهور انفسی است. ایشان خیلی تأکید می کرد که نام حضرت(علیه السلام) را ترویج کنید و برای فرج دعا کنید و خود را آماده نمایید. همان طور که وقتی منتظر مهمانی هستیم، خود را برای آمدن او مهیا می کنیم. ایشان، خودسازی را لازمة مکتب انتظار می دانست که منتظران مصلح، خود نیز برای یاری حضرت، باید از صالحان باشند. لازم به یادآوری است که در حال تهیة کتاب مفصل و جامعی از شرح احوال، کرامات و درس های ایشان هستیم که به یاری خدا، به زودی تقدیم همة مشتاقان امام عصر(علیه السلام) خواهد شد. ان شاءالله خداوند همه ما را برای یاری آن حضرت یاری و توفیق عنایت فرماید و بر علوّ درجات مرحوم لطیفی نیز بیفزاید.
زندگینامه ی:
مرحوم حاج قدرت الله لطیفی در سال 1304 در محلة عین الدوله ـ خیابان ایران فعلی ـ در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدند. دوران ابتدایی را تا ششم ابتدایی در مدارس آن دوره طی کردند. ایشان از همان ایام، خیلی به طلبگی و دروس حوزوی علاقه داشتند. خود می گفتند که از بچگی علاقة خاصی نسبت به امام زمان(علیه السلام) در درونم وجود داشت. پدر ایشان می خواستند مرحوم لطیفی را به مدرسة نظام بفرستند که پس از ماجراهایی نهایتاً به «مدرسة علمیة حاج ابوالفتح» واقع در میدان قیام می روند. از همان ایام علاقه و توسلات شدیدی به حضرت داشتند.
در حدود 15 سالگی آن مرحوم، شبی بعد از نماز جماعت مغرب، شیخ مندرس پوشی با اجازه از امام جماعت بر منبر می رود و پس از خواندن دعای «اللهمّ کن لولیک» شروع می کند و از امام زمان(علیه السلام) سخن می گوید. وی سخنرانی پرشوری می کند و می گوید که، « ای مردم چرا از امام زمانتان غافلید و به ایشان توجه ندارید. چرا دنبال ایشان نمی روید؟ اگر مرغی از شما گم شود تا شب آنقدر همه جا را می گردید تا آن را پیدا کنید و به منزلتان بازگردانید». مرحوم لطیفی می گفت که حدود ده دقیقه از این دست صحبت کرد و روح مشتاقم را آتش زد و شعله درونی ام را مشتعل تر کرد، به حدّی که خواب و خوراک را از من گرفت و همة فکر و ذکرم امام زمان(علیه السلام) شد. دنبال افرادی می گشتم که از امام عصر(علیه السلام) برای من صحبت کنند ولی نمی یافتم. تا اینکه به وسیلة یکی از دوستان هم محلی، به نزد سید کریم پینه دوز رفتیم. می گفت او توجهش بهامام زمان(علیه السلام) خیلی زیاد است.
با اشتیاق به سراغ ایشان در بازار رفتم. بعد از اینکه نشستم، سید کریم بی آنکه صحبت کند حدود ده دقیقه به من خیره خیره نگاه می کرد. دوستم اجازة مرخصی خواست، سید کریم گفت: «شما اگر کار دارید می توانید بروید، اما ایشان را بگذارید بماند، من با او کار دارم». بعد از رفتن دوستم سید کریم صحبت هایی کرد؛ از جمله اینکه حضرت، سفارش شما را به من نموده اند. شما مرتب نزد ما بیا. شب های جمعه هم در منزل روضة خصوصی و مختصری داریم و به آنجا حتماً بیا. صحبت هایش در من این احساس را به وجود آورد که گمشده ام را یافتم و خیلی حالم را عوض کرد.
به انتظار شب جمعه بودم تا به منزل ایشان بروم. شب جمعه بعد از نماز مغرب و عشا دیدم که بزرگان تهران به آنجا می ایند: شیخ مرتضی و شیخ محمد حسین زاهد، سید مهدی کشفی، حاج آقا یحیی سجادی، سید مهدی خرازی و از این دست افراد که خیلی به ایشان ارادت داشتند. مرحوم حاج مقدس هم در این مجلس به منبر رفت و بعد از سخنرانی روضه خواند. در پایان جلسه هم از آبگوشتی که داده می شد حاضران برای تبرّک و تیمّن تناول می نمودند. حدود دو سال در محضر ایشان بودیم و استفاده می کردیم.
در این مدت ماجراهای بسیاری اتفاق افتاد. پس از دو سال، روزی ایشان به بنده فرمود: «من برای زیارت، راهی عتبات عالیاتم اما از این سفر باز نخواهم گشت و در نجف مرا دفن خواهند کرد». به سبب علاقه و تعلق خاطر بسیاری که به ایشان داشتم، خیلی ناراحت شدم. بعد از رفتن ایشان خیلی مشتاق شدم که من هم به عتبات مشرف شوم. در آنجا هر چه گشتم اثری از ایشان نیافتم. پس از اشتیاق، بی قراری و توسل بسیار، مرحوم شیخ محمد کوفی را که تا پیش از این ماجرا نمی شناختم، در حرم دیدم. او به من گفت سیدکریم به رحمت خدا رفته و در ایوان نجف دفن شده است. خیلی متأثر شدم، در عین حال، رفاقتم با شیخ محمد کوفی شوشتری که از بزرگان و مرتبطان با امام عصر(علیه السلام) در عراق بود، آغاز شد. بعد از مدتی که در منزل ایشان بودم به ایران بازگشتم.
![[تصویر: 9db09d856d45.png]](http://1.ming.site90.net/images/9db09d856d45.png)
بعد از بازگشت از سفر، مرحوم لطیفی به قم رفتند و پس از مدتی به جهت اشتیاقی که به حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) داشتند برای ادامة تحصیل به مشهد کشاند. چند سالی در مشهد و مدرسة حاج حسن به تحصیل مشغول بودند. به تنهایی در حجرة شان که در طبقة دوم بود، سکونت داشتند. در طول این سال ها ایشان ریاضاتی از این سنخ داشته که می گفتند: در سن 16 یا 17 سالگی، من یک سال ریاضت کشیدم و تلاش کردم که توجّهم به امام عصر(علیه السلام) قطع نشود. به جایی رسیدم که حتی برای لحظه ای از امام(علیه السلام) غافل نبودم و قلبم متوجه و متوسل بود. ایشان سیر سریع خود را ناشی از همین توجّه و عشق و محبت بسیار به ولی خدا، امام زمان(علیه السلام)، می دانستند.
آن مرحوم در مشهد، مشغول همین توجهات و توسلات بود و در طول این مدت، مخارجشان را پدرشان تامین می نمود؛ زیرا ایشان از وجوهات و سهم امام استفاده نمی کرد. سال آخر هم، پدرشان از ایشان خواسته بود که به تهران بازگردد و در برابر اصرار مرحوم لطیفی گفته بود، دیگر پولی برایت نخواهم فرستاد. خود آن مرحوم می گوید، همزمان با این ماجرا، برف شدیدی آمده بود که راه ها را بسته بود. پولم تمام شد. بعد از مدتی نسیه گرفتن از بقال و نانوای محل، روزی هر دو مرا جواب کردند و گفتند تا حسابت را تسویه نکنی دیگر به تو چیزی نمی دهیم. خیلی خجالت زده شدم و برگشتم. به حرم رفتم و پس از زیارت، به حضرت عرض حال نمودم. شب را گرسنه خوابیدم. سحر یک لیوان آب نوشیدم و قصد روزه کردم. در طول روز به اتمام امور روزمره پرداختم تا افطار که باز هم با یک لیوان آب افطار کردم و سحر روز بعد هم باز همین ماجرا تکرار شد. روز دوم و سوم به همین منوال گذشت تا اینکه به زحمت به حرم رفتم. بعد از نماز به حضرت استغاثه کردم که ما مهمان شماییم در این شرایط، خودتان مرحمتی کنید. چنان ضعفی بر بدنم مستولی شده بود که نمی توانستم از پله ها بالا بروم و خودم را روی پله ها کشیدم. در آن سرمای شدید، برای گرم کردن خودم زغال هم نداشتم و در حجره، لای عبای نایینی که داشتم، روی تخت دراز کشیدم و لحاف را روی خودم انداختم. با این حال همچنان سردم بود.
سعی کردم با ذکر و توجه، بدن را گرم کنم تا سرما در من اثر نکند. بعد از آن نفهمیدم که خوابم برد یا نه فقط ناگهان به خودم آمدم دیدم در حجره را می زنند. پرسیدم: کیستی؟ گفت: مهمان. با خودم گفتم در این شرایط که هیچ در بساط ندارم اما نیرویی در خودم احساس کردم و گفتم: بفرمایید، مهمان حبیب خداست. دیدم در باز شد. از درگاه حجره که به داخل آمدند، چراغ را روشن کردند. به داخل آمدند. دیدم سید بزرگوار نورانی است که متوجه شدم حضرت اند. سید دیگری هم همراه ایشان بود. فرمودند: «ما مهمان شما می شویم به شرطی که غذا را خودمان بیاوریم». عرض کردم: هر طور امر بفرمایید. حضرت به همراهشان فرمودند: «شما بروید غذا تهیه کنید و بیاورید». بعد به من فرمودند: «شما هم چای را درست کن». امتثال کردم و به صندوق خانه حجره رفتم. با خودم گفتم من که هیچ ندارم. در صندوقخانه دو گونی زغال مازندرانی دیدم و آتش را روشن کردم. در نهایت تعجب دیدم چای و قند هم روی طاقچه هست. چای را به خدمت حضرت(علیه السلام) آوردم. ایشان مطالب بسیاری فرمودند. آن سید هم غذا را آوردند. درون سینی، نان و کباب و خرما بود. حضرت فرمودند شما اول چند دانه خرما بخور. آن خرما طعمی کاملاً متفاوت با خرماهایی که خورده بودم، داشت. کباب هم خیلی مطبوع بود. مقداری اضافه آمد. سفره را که جمع کردم، حضرت(علیه السلام) فرمودند: «از این نان و خرما و کباب به کسی ندهید. این مخصوص به خود شماست. فقط فردا، میرزا مهدی اصفهانی می اید، یک لقمه از این غذا به او بدهید. او از خود ماست». گفتم: چشم.
نخستین مأموریت امام(علیه السلام)
حضرت(علیه السلام) مطالب دیگری را دربارة خودم و مسائل اجتماعی فرمودند؛ از جمله اینکه فرمودند: «دیگر در مشهد نمان و بعد از مساعد شدن هوا به تهران برو و مدارس اسلامی باز کن و به تعلیم و تربیت دانش آموزان بپرداز» و فرمودند: «شما چرا در این گرفتاری و بی پولی از نماز جناب جعفر طیار غافل بودید که نماز جناب جعفر، کبریت احمر است و اکسیر اعظم». هر چه عنایت خاص، فضائل و کمالات انسانی ایشان داشت با عنایت حضرت(علیه السلام)، در همان شب کامل شد. خودشان گفتند: حضرت و همراهشان مشغول نماز شب شدند. دم رفتن، مشتی پول خورد در دو دستم ریختند و فرمودند: «اینها را بگیر و نگاهشان نکن و نشمار. آنها را زیر پوست تخت بریز و هر وقت لازم داشتی بردار و استفاده کن». از در که بیرون رفتند دیگر آنها را ندیدم. دقایقی بعد صدای مناجات حرم و سپس صدای اذان آمد. نماز را خواندم. صبح، در حجره را زدند. دیدم شیخ با منزلت و بزرگواری آمده اند. گفت: من میرزا مهدی اصفهانی هستم. بعد از مصافحه و معانقه، تمجید کردند و گفتند: خوشا به حالت. دیشب مورد عنایت خاصّ آقا قرار گرفته اید. آن حوالة ما را بدهید. سفره را آوردم و ایشان لقمه ای تناول نمود و گفت: از آن پول ها هم سکه ای به من بدهید. ایشان به ازای آن، بیست تومان به من داد که پول خیلی زیادی بود. چند ماهی که در مشهد بودم محضرشان را درک کردم تا اینکه در همان ایام رحلت نمود.
![[تصویر: ejazename2.gif]](http://www.rahevesal.com/images/article/ejazename2.gif)
اجازه ی نامه ی اجتهاد مرحوم لطیفی(رحمة الله علیه)
سال بعد به تهران آمدم و پس از چند سال آموزش در مدارس تهران در سال 1330 یا1331 اولین مدرسة اسلامی را با نام «دارالتعلیم علوی» تأسیس کردم. این قبل از تأسیس مدارس رفاه، علوی و ... در تهران بود. در سال های بعد، ایشان شش مدرسة دیگر را مانند: «دوشیزگان قائمیه اسلامی»، «احمدیه» و «جعفری» نیز تأسیس نمود و در همة آنها به ترویج نام حضرت(علیه السلام) می پرداختند. سر صف ها اشعار مربوط به امام عصر(علیه السلام) و دعای «الهی عظم البلاء» را می خواندند. ایشان در شهرهای مختلف نیز به ترویج نام امام زمان(علیه السلام) می پرداختند. یکی از دوستان ایشان تحت تعالیم حاج آقا در مشهد چهارده مدرسة اسلامی به نام چهارده معصوم(علیه السلام) تأسیس کرد. تشکیل مجالس دعای ندبه و دیگر دعاها، تبلیغ و ترویج نام حضرت از دیگر فعالیت های ایشان در این ایام بود. ایشان در تبلیغ و ترویج نام امام عصر(علیه السلام) و مهدویت بسیار کوشا بود.
![[تصویر: n00030228-t.jpg]](http://www.bfnews.ir/images/docs/000030/n00030228-t.jpg)
اشاره ی آغازین:
مرحوم لطیفی(رحمة الله علیه) نظرشان بر این بود که حضرت(علیه السلام) دو ظهور دارند: ظهور آفاقی و ظهور انفسی. ظهور انفسی به این معناست که برای مقدمة ظهور در نفوس شیعه و غیر شیعه نام و یاد حضرت جاری می شود تا بعد از ظهور، مردم با نام ایشان آشنا باشند و غریبه نباشند. برای دوستان و شیعیان حضرت هم با این ظهور انفسی مقدمه ای فراهم می شود تا با دعا و توسلات، خود را برای ظهور آماده ساخته، از غفلت خارج شده، در سلک منتظران درایند.
ظهور انفسی حدود پنجاه و پنج سال پیش شروع شده و از آن به بعد آرام آرام نام و یاد حضرت در همه جا جاری و ساری شد. خود حاج آقا هم یکی از مأموریت هایی که داشت، ترویج نام حضرت بود و ایشان از هر فرصتی در این راستا بهره می برد. می فرمودند: ظهور انفسی که آغاز می شود، در فاصلة خیلی کمی پس از آن، ظهور آفاقی هم اتفاق خواهد افتاد و ما منتظر ظهور حضرتیم. این ناامیدی جهانی و امید به آمدن یک منجی هم از مظاهر این ظهور انفسی است. ایشان خیلی تأکید می کرد که نام حضرت(علیه السلام) را ترویج کنید و برای فرج دعا کنید و خود را آماده نمایید. همان طور که وقتی منتظر مهمانی هستیم، خود را برای آمدن او مهیا می کنیم. ایشان، خودسازی را لازمة مکتب انتظار می دانست که منتظران مصلح، خود نیز برای یاری حضرت، باید از صالحان باشند. لازم به یادآوری است که در حال تهیة کتاب مفصل و جامعی از شرح احوال، کرامات و درس های ایشان هستیم که به یاری خدا، به زودی تقدیم همة مشتاقان امام عصر(علیه السلام) خواهد شد. ان شاءالله خداوند همه ما را برای یاری آن حضرت یاری و توفیق عنایت فرماید و بر علوّ درجات مرحوم لطیفی نیز بیفزاید.
زندگینامه ی:
مرحوم حاج قدرت الله لطیفی در سال 1304 در محلة عین الدوله ـ خیابان ایران فعلی ـ در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدند. دوران ابتدایی را تا ششم ابتدایی در مدارس آن دوره طی کردند. ایشان از همان ایام، خیلی به طلبگی و دروس حوزوی علاقه داشتند. خود می گفتند که از بچگی علاقة خاصی نسبت به امام زمان(علیه السلام) در درونم وجود داشت. پدر ایشان می خواستند مرحوم لطیفی را به مدرسة نظام بفرستند که پس از ماجراهایی نهایتاً به «مدرسة علمیة حاج ابوالفتح» واقع در میدان قیام می روند. از همان ایام علاقه و توسلات شدیدی به حضرت داشتند.
در حدود 15 سالگی آن مرحوم، شبی بعد از نماز جماعت مغرب، شیخ مندرس پوشی با اجازه از امام جماعت بر منبر می رود و پس از خواندن دعای «اللهمّ کن لولیک» شروع می کند و از امام زمان(علیه السلام) سخن می گوید. وی سخنرانی پرشوری می کند و می گوید که، « ای مردم چرا از امام زمانتان غافلید و به ایشان توجه ندارید. چرا دنبال ایشان نمی روید؟ اگر مرغی از شما گم شود تا شب آنقدر همه جا را می گردید تا آن را پیدا کنید و به منزلتان بازگردانید». مرحوم لطیفی می گفت که حدود ده دقیقه از این دست صحبت کرد و روح مشتاقم را آتش زد و شعله درونی ام را مشتعل تر کرد، به حدّی که خواب و خوراک را از من گرفت و همة فکر و ذکرم امام زمان(علیه السلام) شد. دنبال افرادی می گشتم که از امام عصر(علیه السلام) برای من صحبت کنند ولی نمی یافتم. تا اینکه به وسیلة یکی از دوستان هم محلی، به نزد سید کریم پینه دوز رفتیم. می گفت او توجهش بهامام زمان(علیه السلام) خیلی زیاد است.
با اشتیاق به سراغ ایشان در بازار رفتم. بعد از اینکه نشستم، سید کریم بی آنکه صحبت کند حدود ده دقیقه به من خیره خیره نگاه می کرد. دوستم اجازة مرخصی خواست، سید کریم گفت: «شما اگر کار دارید می توانید بروید، اما ایشان را بگذارید بماند، من با او کار دارم». بعد از رفتن دوستم سید کریم صحبت هایی کرد؛ از جمله اینکه حضرت، سفارش شما را به من نموده اند. شما مرتب نزد ما بیا. شب های جمعه هم در منزل روضة خصوصی و مختصری داریم و به آنجا حتماً بیا. صحبت هایش در من این احساس را به وجود آورد که گمشده ام را یافتم و خیلی حالم را عوض کرد.
به انتظار شب جمعه بودم تا به منزل ایشان بروم. شب جمعه بعد از نماز مغرب و عشا دیدم که بزرگان تهران به آنجا می ایند: شیخ مرتضی و شیخ محمد حسین زاهد، سید مهدی کشفی، حاج آقا یحیی سجادی، سید مهدی خرازی و از این دست افراد که خیلی به ایشان ارادت داشتند. مرحوم حاج مقدس هم در این مجلس به منبر رفت و بعد از سخنرانی روضه خواند. در پایان جلسه هم از آبگوشتی که داده می شد حاضران برای تبرّک و تیمّن تناول می نمودند. حدود دو سال در محضر ایشان بودیم و استفاده می کردیم.
در این مدت ماجراهای بسیاری اتفاق افتاد. پس از دو سال، روزی ایشان به بنده فرمود: «من برای زیارت، راهی عتبات عالیاتم اما از این سفر باز نخواهم گشت و در نجف مرا دفن خواهند کرد». به سبب علاقه و تعلق خاطر بسیاری که به ایشان داشتم، خیلی ناراحت شدم. بعد از رفتن ایشان خیلی مشتاق شدم که من هم به عتبات مشرف شوم. در آنجا هر چه گشتم اثری از ایشان نیافتم. پس از اشتیاق، بی قراری و توسل بسیار، مرحوم شیخ محمد کوفی را که تا پیش از این ماجرا نمی شناختم، در حرم دیدم. او به من گفت سیدکریم به رحمت خدا رفته و در ایوان نجف دفن شده است. خیلی متأثر شدم، در عین حال، رفاقتم با شیخ محمد کوفی شوشتری که از بزرگان و مرتبطان با امام عصر(علیه السلام) در عراق بود، آغاز شد. بعد از مدتی که در منزل ایشان بودم به ایران بازگشتم.
![[تصویر: 9db09d856d45.png]](http://1.ming.site90.net/images/9db09d856d45.png)
بعد از بازگشت از سفر، مرحوم لطیفی به قم رفتند و پس از مدتی به جهت اشتیاقی که به حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام) داشتند برای ادامة تحصیل به مشهد کشاند. چند سالی در مشهد و مدرسة حاج حسن به تحصیل مشغول بودند. به تنهایی در حجرة شان که در طبقة دوم بود، سکونت داشتند. در طول این سال ها ایشان ریاضاتی از این سنخ داشته که می گفتند: در سن 16 یا 17 سالگی، من یک سال ریاضت کشیدم و تلاش کردم که توجّهم به امام عصر(علیه السلام) قطع نشود. به جایی رسیدم که حتی برای لحظه ای از امام(علیه السلام) غافل نبودم و قلبم متوجه و متوسل بود. ایشان سیر سریع خود را ناشی از همین توجّه و عشق و محبت بسیار به ولی خدا، امام زمان(علیه السلام)، می دانستند.
آن مرحوم در مشهد، مشغول همین توجهات و توسلات بود و در طول این مدت، مخارجشان را پدرشان تامین می نمود؛ زیرا ایشان از وجوهات و سهم امام استفاده نمی کرد. سال آخر هم، پدرشان از ایشان خواسته بود که به تهران بازگردد و در برابر اصرار مرحوم لطیفی گفته بود، دیگر پولی برایت نخواهم فرستاد. خود آن مرحوم می گوید، همزمان با این ماجرا، برف شدیدی آمده بود که راه ها را بسته بود. پولم تمام شد. بعد از مدتی نسیه گرفتن از بقال و نانوای محل، روزی هر دو مرا جواب کردند و گفتند تا حسابت را تسویه نکنی دیگر به تو چیزی نمی دهیم. خیلی خجالت زده شدم و برگشتم. به حرم رفتم و پس از زیارت، به حضرت عرض حال نمودم. شب را گرسنه خوابیدم. سحر یک لیوان آب نوشیدم و قصد روزه کردم. در طول روز به اتمام امور روزمره پرداختم تا افطار که باز هم با یک لیوان آب افطار کردم و سحر روز بعد هم باز همین ماجرا تکرار شد. روز دوم و سوم به همین منوال گذشت تا اینکه به زحمت به حرم رفتم. بعد از نماز به حضرت استغاثه کردم که ما مهمان شماییم در این شرایط، خودتان مرحمتی کنید. چنان ضعفی بر بدنم مستولی شده بود که نمی توانستم از پله ها بالا بروم و خودم را روی پله ها کشیدم. در آن سرمای شدید، برای گرم کردن خودم زغال هم نداشتم و در حجره، لای عبای نایینی که داشتم، روی تخت دراز کشیدم و لحاف را روی خودم انداختم. با این حال همچنان سردم بود.
سعی کردم با ذکر و توجه، بدن را گرم کنم تا سرما در من اثر نکند. بعد از آن نفهمیدم که خوابم برد یا نه فقط ناگهان به خودم آمدم دیدم در حجره را می زنند. پرسیدم: کیستی؟ گفت: مهمان. با خودم گفتم در این شرایط که هیچ در بساط ندارم اما نیرویی در خودم احساس کردم و گفتم: بفرمایید، مهمان حبیب خداست. دیدم در باز شد. از درگاه حجره که به داخل آمدند، چراغ را روشن کردند. به داخل آمدند. دیدم سید بزرگوار نورانی است که متوجه شدم حضرت اند. سید دیگری هم همراه ایشان بود. فرمودند: «ما مهمان شما می شویم به شرطی که غذا را خودمان بیاوریم». عرض کردم: هر طور امر بفرمایید. حضرت به همراهشان فرمودند: «شما بروید غذا تهیه کنید و بیاورید». بعد به من فرمودند: «شما هم چای را درست کن». امتثال کردم و به صندوق خانه حجره رفتم. با خودم گفتم من که هیچ ندارم. در صندوقخانه دو گونی زغال مازندرانی دیدم و آتش را روشن کردم. در نهایت تعجب دیدم چای و قند هم روی طاقچه هست. چای را به خدمت حضرت(علیه السلام) آوردم. ایشان مطالب بسیاری فرمودند. آن سید هم غذا را آوردند. درون سینی، نان و کباب و خرما بود. حضرت فرمودند شما اول چند دانه خرما بخور. آن خرما طعمی کاملاً متفاوت با خرماهایی که خورده بودم، داشت. کباب هم خیلی مطبوع بود. مقداری اضافه آمد. سفره را که جمع کردم، حضرت(علیه السلام) فرمودند: «از این نان و خرما و کباب به کسی ندهید. این مخصوص به خود شماست. فقط فردا، میرزا مهدی اصفهانی می اید، یک لقمه از این غذا به او بدهید. او از خود ماست». گفتم: چشم.
نخستین مأموریت امام(علیه السلام)
حضرت(علیه السلام) مطالب دیگری را دربارة خودم و مسائل اجتماعی فرمودند؛ از جمله اینکه فرمودند: «دیگر در مشهد نمان و بعد از مساعد شدن هوا به تهران برو و مدارس اسلامی باز کن و به تعلیم و تربیت دانش آموزان بپرداز» و فرمودند: «شما چرا در این گرفتاری و بی پولی از نماز جناب جعفر طیار غافل بودید که نماز جناب جعفر، کبریت احمر است و اکسیر اعظم». هر چه عنایت خاص، فضائل و کمالات انسانی ایشان داشت با عنایت حضرت(علیه السلام)، در همان شب کامل شد. خودشان گفتند: حضرت و همراهشان مشغول نماز شب شدند. دم رفتن، مشتی پول خورد در دو دستم ریختند و فرمودند: «اینها را بگیر و نگاهشان نکن و نشمار. آنها را زیر پوست تخت بریز و هر وقت لازم داشتی بردار و استفاده کن». از در که بیرون رفتند دیگر آنها را ندیدم. دقایقی بعد صدای مناجات حرم و سپس صدای اذان آمد. نماز را خواندم. صبح، در حجره را زدند. دیدم شیخ با منزلت و بزرگواری آمده اند. گفت: من میرزا مهدی اصفهانی هستم. بعد از مصافحه و معانقه، تمجید کردند و گفتند: خوشا به حالت. دیشب مورد عنایت خاصّ آقا قرار گرفته اید. آن حوالة ما را بدهید. سفره را آوردم و ایشان لقمه ای تناول نمود و گفت: از آن پول ها هم سکه ای به من بدهید. ایشان به ازای آن، بیست تومان به من داد که پول خیلی زیادی بود. چند ماهی که در مشهد بودم محضرشان را درک کردم تا اینکه در همان ایام رحلت نمود.
![[تصویر: ejazename2.gif]](http://www.rahevesal.com/images/article/ejazename2.gif)
اجازه ی نامه ی اجتهاد مرحوم لطیفی(رحمة الله علیه)
سال بعد به تهران آمدم و پس از چند سال آموزش در مدارس تهران در سال 1330 یا1331 اولین مدرسة اسلامی را با نام «دارالتعلیم علوی» تأسیس کردم. این قبل از تأسیس مدارس رفاه، علوی و ... در تهران بود. در سال های بعد، ایشان شش مدرسة دیگر را مانند: «دوشیزگان قائمیه اسلامی»، «احمدیه» و «جعفری» نیز تأسیس نمود و در همة آنها به ترویج نام حضرت(علیه السلام) می پرداختند. سر صف ها اشعار مربوط به امام عصر(علیه السلام) و دعای «الهی عظم البلاء» را می خواندند. ایشان در شهرهای مختلف نیز به ترویج نام امام زمان(علیه السلام) می پرداختند. یکی از دوستان ایشان تحت تعالیم حاج آقا در مشهد چهارده مدرسة اسلامی به نام چهارده معصوم(علیه السلام) تأسیس کرد. تشکیل مجالس دعای ندبه و دیگر دعاها، تبلیغ و ترویج نام حضرت از دیگر فعالیت های ایشان در این ایام بود. ایشان در تبلیغ و ترویج نام امام عصر(علیه السلام) و مهدویت بسیار کوشا بود.
![[تصویر: Ghodratollah_latifinasab.jpg]](http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/8/84/Ghodratollah_latifinasab.jpg)
![[تصویر: n00016735-r-b-004.jpg]](http://www.bfnews.ir/images/docs/000016/n00016735-r-b-004.jpg)
![[تصویر: n00016735-r-b-007.jpg]](http://www.bfnews.ir/images/docs/000016/n00016735-r-b-007.jpg)