ممنونم محمد جان.مطلب بسیار زیبا و جذابی بود

خدا روحش رو شاد کنه ...
گریه ما رو در آوردی ...
خوبان همه رفتند و ما ماندیم........
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
خداوند با انبیاء محشورش کند و به ما نیز توفیق جهاد در راه خدا را بدهد
من الله توفیق
ای کاش دل ادم ها مثل ظاهرشون باشه.
امان از دلی که ساز مخالف ظاهر بزنه
روایت گلعلی بابایی از شوخیهای حاجی بخشی به دنبال درگذشت حاج ذبيحالله بخشي، جمعی از نويسندگان و هنرمندان دفاع مقدس خاطرات خود را از راوی "ماشاالله، حزب الله" منتشر كردهاند. در اين ميان روايت گلعلی بابایی، نويسنده دفاع مقدس، از روحیه دادن آن مرحوم به رزمندگان در سختترین شرایط در فاو، روايت جالبی است.
بابایی می نویسد: «بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی والفجر8 سپری میشد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمیکرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوقالجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبدهترین فرماندههانش را مأمور کرد تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون كند.
سرلشکر زرهی ستاد ماهر عبدالرشید گوش تا گوش جاده فاو ـ امالقصر را با تانکهای پیشرفته تی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانکها آنقدر زیاد بود که نگرانی را به اردو سرازیر میکرد. دشمن پاتک سنگین خودش را شروع کرد. هواپیماهای جنگنده و هلیکوپترهای توپدارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپهای سهمگیناش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانیها و حتی عقبه آنها را هدف قرار داده بود. شرایط آنقدر سخت بود که شهید سیدمحمدرضا دستواره، جانشین لشکر 27 محمد رسولالله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هم آر.پی.جی به دست به شکار تانکها میرفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها میشد. باید برای تقویت روحیههای بچهها کاری انجام میشد. ناگاه او از راه رسید. با همان پاترول فکسنی و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاجبخشی میآید با سربندی بر سر و گلابپاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته شکلاتی در دست. هنوز از راه نرسیده شعار داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچهها بیرون میآمد و در پاسخ او فریاد میزدند «دشمن!». ـ کی بریده؟ ـ آمریکا ـ کجا میرید؟
با این شعار، لبخند بر لبان خشکیده بچهها مینشیند و همگی، با یک صدا فریاد میزدند؛ -کربلا، - منم ببرید، - جا نداریم!
و او با شکلک درآوردن مثلا به بچهها اعتراض میکند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع میشود و نیروها و تانکهای عراقی مجبور به عقبنشینی میشوند.»
حاج ذبیح الله بخشی در روزهای پایانی عمر خود گفتگوی جالبی را با هفته نامه پنجره انجام داده است که مهمترین قسمتهای ان :
زیر نظر آقای علم
الهدی کار میکردم. بعدش هم که با بچههای حزب «ندای اسلام» که آنها هم زیر نظر آقای علمالهدی بودند، کار کردم. بعد از اهواز آمدیم لرستان، پلدختر. آن
جا هم مبارزهایی بودند که با آمریکاییها و انگلیسیها میجنگیدند. مدتی هم با آنها بودم.مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت. گلنگدنش هم نقرهای بود. من همیشه با همین تفنگ بازی میکردم. میزدیم، گیرمان هم نمیآوردند، چریک بودیم دیگر. هرکاری که در سینما میکردند، ما هم یاد میگرفتیم و در همان منطقه پیاده میکردیم. بعد از لرستان آمدیم تهران و از آنجا با بچههای موتلفه کارم را ادامه دادم. خانه مان در میدان خراسان بود. یک روز رفته بودم میدان قیاسی نان بخرم. شهید نواب صفوی از کوچه کنار نانوایی آمدند بیرون و من اولینبار ایشان را آنجا دیدم. شهید نواب مرد بود. حرف که میزد، پای حرفش میماند و حتما آن را عملی میکرد. خیلی چیزها از او یاد گرفتم.
- من به همراه شهید محمدرضا، شهید عباس و دخترها رفتیم فرمانداری کرج، پایگاه «المراقبون»، اسممان را نوشتیم برای جبهه. سال 60 رفتم سوسنگرد.
- قبل از شروع برنامه برائت از مشرکین، به حاج خانم گفتم من شعار میدهم تو هم باید با من بیایی. حاج خانم گفت هر کجا بروید من هم با شما میآیم. آخر شهید محمدرضا وصیت کرده بود که بابایم را تنها نگذارید.
[*] رفتیم قبرستان بقیع. خدا لعنت کند برخی ها را که باعث عقب ماندگی ما شدند. کروبی آمد صحبت کرد، وزیر شعار هم آمد و گفت توجه بفرمائید شعارهای غیر از میکرفون را کسی تکرار نکند؛ منظورش شعارهای من بود. دم قبرستان بقیع دیگر شلوغ شد. تو شلوغی ها «ماشاءالله، حزب الله» را شروع کردیم. من پرچم گرفتم از بالای سردر بقیع رفتم بالا، پرچم را بالا گرفتم، مردم شروع کردند به شعار دادن: «الله اکبر، خمینی رهبر». شرطه
ها دست پاچه شدند.[/list]
- آقای خامنهای اول که رهبر شدند آمدند خانه حضرت امام، من هم آنجا بودم. ایشان را که دیدم گفتم: «حضرت آیت الله خامنهای از امروز مسئولیتت بیشتر شده است؛ از امروز شدهاید رهبر. تا مادامی که در خط امام باشید جان و خونمان را پای شما میریزیم.» خندیدند و گفتند: «خیلی ممنونم»گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت میایستیم.»گفت: «بارکالله قانون هم همین است. نه، ما خط امامی هستیم»
اینها در این فتنه ها خون به دل این سید کردند. موسوی که استعفا داد، آمد دفتر سیداحمد، من هم آنجا بودم. گفتم: «خجالت نکشیدی آمدهای اینجا؟! الان وقت استعفا دادن است. الان باید بازوی امام باشید بیغیرتها! چه میخواهید از جان حضرت امام؟»
- چه داشت بگوید همه چیزش را از مردم داشت. شغل به او دادیم، خون دادیم، نیرو دادیم. او چه به ما داد؟ وسط جنگ استعفا داد رفت. کروبی چه داد به این مملکت؟
زمستان ۶۸ بود قرار بود در اعتراض به روند برنامه سازی های صدا و سیمای زمان محمد هاشمی تظاهراتی در مقابل صدا و سیما برگذار کنیم.در آن زمان راضی کردن جماعت به تغییر محل های اعتراض از خیابان و میدان ولیعصر به سمت نهادهای دولتی و تصمیم ساز کار ساده ای نبود. حتی یکی از مداحان مشهور پشت بلند گو گفته بود جایی که نماینده امام و رهبری مسئول آن است مگر می شود تظاهرات کرد این یک کار ها ضد انقلابی است.
خداییش حاج بخشی با وجود اینکه سواد آکادمیک چندانی نداشت ولی صاحب تحلیل بود آن موقع ها هنوز نه گروه انصاری بود و نه تشکیلات رزمندگان و... خودمان بودیم و خودمان.داخل منزل حاجی در خیابان گارگر جلسه می گذاشتیم و تصمیم می گرفتیم. با هیچ جا هم هماهنگ نمی کردیم مجوزمان هم پرچم حاجی بخشی بود.
بعد از کلی بحث همه متقاعد شدند که برای برخورد با مسائل فرهنگی به جای تکرار سابقه سال ۶۴ باید روشهای اعتراضی معطوف به سوی سیاستمداران و مدیریت ها باشد نه مردم .اولین و مهمترین جا هم تلوزیون بود.زمان راهپیمائی را هم سوم اسفند تعیین کردیم.
دهها هزار تراکت کف دستی در راهپیمائی ۲۲ بهمن پخش کردیم .نظام در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود. از صد جا تماس می گرفتند که راهپیمائی را لغو کنید.بینمان نفوذی داشتیم و می دانستیم اخبار جلسه بیرون درز کرده است. قرار شد در این بیست و چهار ساعت مانده به راهپیمائی مخفی شویم تا دستگیر نشویم.قرار بود هر اتفاقی افتاد همه از کوچه پس کوچه ها خودشان را به میدان ونک برسانند و راهپیمائی را آغاز کنند .حتی پیش بینی کردیم اگر بلند گوی ماشین وانت من توقیف شد بلند گوهای ماشین حاجی تقویت شود....
اما اتفاق عجیبی رخ داد .صبح سوم اسفند رادیو با پخش صدای حاج بخشی از برنامه سلام صبح بخیر همه را غافلگیر کرد...
سلام مردم !صبح به خیر .من رو که می شناسید حاجی بخشی ام .راهپیمائی امروز کنسله .مصلحت اینه هرکسی صدای منو می شنوه به بقیه هم بگه..
رادیو این پیام حاجی را تا ظهر مرتب پخش می کرد.بعدا فهمیدیم حاجی را شبانه محترمانه دستگیر و
به زور تفهیمش کرده بودند که مصلحت محمد هاشمی مصلحت نظامه و باید این راهپیمائی کنسل بشه.اینقدر هم محکم حاجی رو قانع کرده بودند که عصر هم به میدان ونک نتونست بیاد .
اما باید مسئولین می فهمیدند که این حرکت قائم به شخص نبود وگرنه باب می شد و قبل از ر هر اعتراض و راهپیمائی حاجی یا یکی دیگه رو دستگیر می کردند.ساعت ۴ میدان ونک به سمت سازمان پر بود از گشت های کمیته و شهربانی .مردم هم البته پیام رادیو را باور کرده بودند و نمی دونستند صدای حاجی پخش زنده نیست و دوازده شب تو یه جای دیگه ضبط شده!!
چون جمعیت کم بود تو همون میدون ونک شعار دادیم و سمت سازمان نرفتیم
اما این آغاز لرزیدن صندلی محمد هاشمی و شکل گیری اعتراضات مردمی در برابر استحاله فرهنگی مدیران انقلاب بود..
منبع
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام
[/b]
سالگرد ارتحال این پیر میدان دار عشق بود ،سه خاطره نقل قول از وبلاگ قطعه 26
به مناسبت اولین سالگرد درگذشت حاج بخشی، اشاره می کنم به ۳ خاطره ام از ایشان که تا کنون جایی منتشر نشده.
* همیشه خدا در جیب لباس «پیر دلاور جبهه ها» چند تا شکلات بود که با تمنای یک صلوات -به قول قشنگ خودش؛ صلوات دشمن شکن!- می داد به این و آن. خوب یادم هست یوم الله چهارشنبه ۲۳ تیر ۷۸ بود که آخرای راهپیمایی، حاج بخشی را با همان هیبت همیشگی و همان لندکروز معروفش دیدم. تکیه داده بود به بدنه ماشین و «ماشاء الله حزب الله» می گفت و از جیب لباسش شکلات می داد به ملت. دور و برش که خلوت تر شد، پرسیدم؛ «حاجی! خیلی هم گشاد نیست جیب لباس تان، اما ماشاء الله تمامی ندارد شکلات های تان! الان نیم ساعته فقط جلوی چشم خود من دارید به همه شکلات می دهید و تمام هم نمی شود! جیب لباس تان به کارخانه شکلات سازی وصل است؟!» برای بار چندم شکلاتی به من داد و گفت: «هر روز که از خانه می آیم بیرون، یک بسته شکلات می خرم و می ریزم در جیبم و با هر که رو به رو می شوم، به شرط یک صلوات دشمن شکن، یکی می دهم بهش. راهپیمایی ها اما ۲ بسته شکلات می خرم، فوقش ۳ بسته… آره به خدا! یک وقت هایی خودم هم تعجب می کنم از برکت این شکلات ها. مثلا همین امروز نزدیک ۱۰۰۰ نفر از من شکلات گرفته اند، باز الان چند تا شکلات در جیبم باقی مانده! کلا برای امروز ۳ بسته شکلات آورده بودم! خانه پرش می شد ۳۰۰ شکلات! البته خیلی هم تعجب ندارد! من توی جبهه، حکمت ها و برکت هایی از خدا دیدم که قصه این شکلات ها پیشش هیچ است! مثلا اگر به تو بگویم؛ ایستگاه صلواتی عملیات بدر، با یه خرده شکر و چند شیشه آبلیمو و مقداری آب، شربت مان از صبح تا شب به راه بود، باور می کنی؟!»
هم الان دارم فکر می کنم؛ خدایی که خرمشهر را آزاد کرد، مگر کاری برایش دارد ۳۰۰ شکلات ۲۳ تیر را چند برابر کند؟! خدا حتی با شکلات هم حرف می زد با حاج بخشی… گوش ما مشکل دارد که نمی شنویم، نمی بینیم، غافل ایم از یاد خدا!
** ماجرای عکس معروف حاج بخشی در کربلای ۵ که جلوی چشمش دامادش در ماشین تویوتا سوخت و به شهادت رسید، شهرت جهانی دارد. یک بار از حاجی خواستم خاطره آن عکس تاریخی را دوباره بگوید… و بگوید؛ «چطور در آن گلوله باران بی رحم شلمچه، آرامشش را حفظ کرد و به جای گریه و زاری، توانست با پتو و آب و خاک، آتش شعله ور از ماشین را مهار کند؟!» گفت: «در این عکس، همیشه و همه جا از شجاعت من حرف زده شده، اما باور می کنی فردای آن روز برای داماد شهیدم که جلوی چشمم داشت در آتش می سوخت، یک روز تمام، گریه کردم؟!… باور می کنی در بدر، وقتی پیکر آتش گرفته فرمانده شهید عباس کریمی را دیدم، فردایش یک روز تمام گریه کردم؟!… همه از شجاعت و آرامش من می گویند، اما جز خدا، هیچ کس از دل طوفانی ام خبر ندارد! اشک های مرا، نه دشمن دیده، نه دوست، ولی خدا که می داند…».
هم الان دارم فکر می کنم؛ چه بی رحم بودند روزنامه های دوم خردادی که همان عصر در وصف حاجی نوشتند؛ «این پیرمرد فقط زبان تفنگ و گلوله و خشم و خشونت می فهمد»!
*** شاید ۳ سال پیش بود که رفتم خانه حاج بخشی در شهرک وحدت کرج. دیدم در حیاط خانه، لندکروز سوخته و تویوتای سوراخ سوراخ شده اش هست. گفتم: «چرا اینها را نگه داشته ای؟!» گفت: «اصلش را بخواهی، اینها مرا نگه داشته اند!» و ادامه داد؛ «می دانی خون چند شهید روی بدنه این ۲ ماشین، پاشیده شده؟!… آهن؛ اوراق می شود، نه خون… نه خون شهید که هر چه بگذرد، داغ تر می شود و بیشتر می جوشد».
هم الان دارم فکر می کنم؛ میراث ملی ما لندکروز حاج بخشی است یا زیگورات چغازنبیل؟!… و آیا ملی مذهبی ها از «پیر دلاور جبهه ها» هم ملی تر و مذهبی ترند؟!
یاعلی