علی جان ممنون سعی کردین مفهموم توحید ر و به من بفهمونین ...خوب منم میدونم که پایه و اساس هر دین توحیدی و از جمله اسلام توحید است ...یعنی اینکه اولا خدا "هست" دوما "یکی " است و سوما با این "صفات"...آره آره این هم درست است که اصول دیگر با توحید ارتباط مستقییم دارند ...حالا من متوجه نمیشم اینا چه ربطی داشت به ارتباط پلورالیسم و توحید....
آدم میتونه به خدا اعتقاد داشته داشته باشه در حالی که به امامت اعتقاد نداشته باشه ....نمیشه؟! یعنی اهل تسنن به خدا اعتقاد ندارند ؟
یعنی توحید بین ما و اهل نسنن یکی نیست؟(من میگویم یکی است .....)پذیرش توحید مستلزم قبول امامت نیست....ولی پدیرش امامت مستلزم توحید است !شما میگی اینطوری نیست؟
یعنی اگر کسی به دین واقعی و غیر تحریف شده ی حضرت عیسی اعتقاد داشته باشد در زمان ما ،او موحد نیست؟!
من 100% می گم هست ...
(متوجه حرف تو شدم ..تو میگی بر فرض مثال تو بحث توحید ما میگیم خدا عادل است وقتی میرسیم به معاد،معاد ناشی از عدالت خداست .....اما اینکه خدا عادل است 100% باعث میشه که معادی باشد ؟!یعنی مثلا نمی توانسته راه دیگری باشد که به عدالت خدا خدشه وارد نشود (البته شاید در مورد معاد ملموس نباشه ،چون پیوند توحید و معاد خیلی قوی است ولی همین بحث رو در مورد امامت هم میشه مطرح کرد،یعن تنها راه هدایت فرستادن پیامبر و امام بود؟نمیشد فرشته فرستاد؟)؟)
در ضمن گفتم پلورالیسم انواع مختلف دارد در نتیجه تعاریف مختلفی هم دارد و هر کس خودش از دید خودش آن را تعریف کرده و من هم میتونم تعرف خاهی بکنم،
اون دد از پلورالیسم هم که مبگن در دین اسلام جا میشه (البته اسلام از دید اکثریت کنونی علما) پلورالیسم دینی غیر فروکاهشی است .
(در ضمن لازمه اینم بگم ...کسی نمیتونه مفهوم توحید رو بگه این است و جز این نیست ...همانطورس که قبلا گفتم وقتی قراره عقلا بهش برسیم هر کسی توحید براش اون تعریفی رو داره که عقلش بهش میرسه و ممکنه در جزییات تعریف من با شما فرق بکنه)
الان فهمیدم چرا یکی از توصیه های ویژه امام زمان خواند زیارت جامعه کبیره هست و توصیه شدید به خوندن و تفکر بر تعالیم اون که از ناحیه شخص امام معصوم، امام هادی علیه السلام تعلیم شده داریم و این منشور اصول اعتقادی یاران حضرت مهدی هست و حالا میفهمم چرا بسیاری در برابر ایشان خواهند ایستاد
فرازهایی از این گنج شیعه رو در اختیار دوستان میگذارم :
گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست كه او را شريك و انبازى نيست و گواهى دهم كه محمد (صلوات الله علیه) كه بر او و آلش درود باد بنده و فرستاده اوست
سلام بر شما اى خاندان نبوت و موضع ودايع رسالت و محل نزول ملايك و هبوط انوار وحى خدا و معدن رحمت حق ...
سلام بر شما امامان و راهنمايان طريق هدايت و چراغهاى تاريكيهاى امت و پرچمداران علم و تقوى و خردمندان بزرگ و صاحبان عقل كامل
و پناه خلق عالم و وارثان پيغمبران حق و مثل اعلاى الهى و صاحب دعوت به بهترين كمال و نيكوترين اعمال
و حجتهاى بالغه الهى بر تمام اهل دنيا و آخرت و رحمت و بركات خدا بر شما باد ...
سلام بر پيشوايان خلق كه داعيان بسوى حق و رهبر و رهنماى بزرگ و واليان و حاميان دين خداييد ...
گواهى مىدهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و او از شرك و شريك منزه است چنانكه خدا به يكتايى خود شهادت داده و فرشتگان
و دانشمندان عالم شهادت دادند كه جز آن خداى يكتاى مقتدر حكيم خدايى نيست
و نيز شهادت مىدهم كه محمد (صلوات الله علیه) بنده خاص برگزيده و رسول پسنديده اوست
كه براى هدايت خلق و به دين و آيين ثابت حق فرستاد تا آنكه دين پاكش را مسلط و غالب بر تمام اديان گرداند هر چند مشركان ناپاك را آيين توحيد ناگوار باشد
و شهادت ميدهم كه محققا شما پيشوايان و امامان راهنما و راهدان و داراى عصمت و نزد خدا گرامى و مقرب هستيد و اهل تقوى و صدق و حقيقت
و برگزيدگان و مطيعان خدا و نگهبانان فرمان او و كاركنان به اراده او فيروزمند به كرامت و لطف او هستيد
خدا شما را به علم ازلى براى كشف عالم غيب خود برگزيد و بر حفظ اسرار غيبى خويش انتخاب كرد ...
و شما را به خلافت الهيه در زمين پسنديده و حجت و ياوران دين حق ...
و در راه رضاى او از جان گذشتيد و بر هر مصايبى كه از امت به شما رسيد براى خدا صبر كرديد نماز را بپا داشتيد و زكوة را ادا نموديد
و امر به معروف و نهى از منكر فرموديد و حق جهاد را در دين خدا بجا آورديد ...
فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ مَارِقٌ وَ اللاَّزِمُ لَكُمْ لاَحِقٌ وَ الْمُقَصِّرُ فِي حَقِّكُمْ زَاهِق
پس هر كس از طريق شما برگشت از دين خدا خارج شده و هر كس ملازم امر شما بود ملحق گشت و هر كس در حق شما مقصر شد محو و باطل گرديد...
مَنْ وَالاَكُمْ فَقَدْ وَالَى اللَّهَ وَ مَنْ عَادَاكُمْ فَقَدْ عَادَى اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّه
هر كه شما را مولاى خود شناخت خدا را مولاى خويش دانسته و هر كه شما را دشمن داشت خدا را دشمن داشته و هر كه شما را دوست داشتخدا را دوست داشته
(وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ) وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّه
و كسى كه با شما كينه و خشم ورزيد با خدا خشم و كينه ورزيده و هر كه چنگ به دامان شما زد به ذيل عنايت خدا چنگ زده است ...
سَعِدَ مَنْ وَالاَكُمْ وَ هَلَكَ مَنْ عَادَاكُمْ وَ خَابَ مَنْ جَحَدَكُمْ وَ ضَلَّ مَنْ فَارَقَكُم
هر كه به ولايت شما گرويد به سعادت رسيد و آنكه با شما دشمنى كند هلاك شود و هر كه منكر شما است نوميد است و هر كه از شما جدا است گمراه است
و هر كه به شما تمسك جست فيروز گرديد و هر كه بشما پناه آورد ايمن گرديد و هر كه مقام شما را تصديق كرد سلامت يافت و هر كه بدامان طاعت شما دست زد هدايت يافت
مَنِ اتَّبَعَكُمْ فَالْجَنَّةُ مَأْوَاهُ وَ مَنْ خَالَفَكُمْ فَالنَّارُ مَثْوَاه
و هر كه شما را پيروى كرد در بهشت ابد منزل يافت و هر كه براه خلاف شما شتافت بآتش دوزخ مسكن كرد
وَ مَنْ جَحَدَكُمْ كَافِرٌ وَ مَنْ حَارَبَكُمْ مُشْرِكٌ وَ مَنْ رَدَّ عَلَيْكُمْ فِي أَسْفَلِ دَرْكٍ مِنَ الْجَحِيم
و هر كه منكر شما گرديد كافر است و هر كه با شما بجنگ برخاست مشرك است و هر كه رد حكم شما كرد در پستترين دركات جهنم است
گواهى مىدهم كه اين مقام براى شما هميشه در سابق و لاحق زمان بوده و خواهد بود ...
من به ظاهر و باطن شما و به حاضر و غايب و اول و آخر شما ايمان دارم و در تمام امور مذكور تفويض
و تسليم فرمان شمايم و قلبم تسليم شما و رأيم تابع رأى شما و نصرتم بتمام قواى اختيارى مهياى نصرت شماست هميشه
تا روزگارى كه خدايتعالى دين خود را بولايت و حكومت شما زنده گرداند و در آن ايام ربوبى شما را بعالم باز گرداند و بشما براى اجراى عدل الهى تمكين و اقتدار در همه روى زمين بخشد
پس من همه هنگام با شما بوده و خواهم بود نه با دشمنان شما به شما ايمان دارم و به آن دليل كه اول شما را دوست مىدارم به همان دليل آخر شما را دوست مىدارم
و بسوى خدا عز و جل از دشمنان شما برائت مىجويم و از بت جبت و طاغوت و شياطين
و حزب آنها كه به شما ظلم كرده و حق شما را انكار كردند و كسانى كه سركشى از عهد ولايت شما كردند و ارث شما را غصب كردند و در مقام شما شك و ريب داشته و منحرفاز طريقه شما گرديدند از همه بيزارم
و از هر وسيله و پيشوايى غير شما و از پيشوايانى كه خلق را به آتش دوزخ مىخوانند از آنان تمام نيز بيزارى مىجويم
...
مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُم
هر كس كه اراده خدا شناسى و اشتياق بخدا در دل يافت به پيروى شما يافت و هر كس خدا را به يگانگى شناخت به تعليم شما پذيرفت
وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ مَوَالِيَّ لاَ أُحْصِي ثَنَاءَكُمْ وَ لاَ أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُمْ وَ مِنَ الْوَصْفِ قَدْرَكُم
و هر كس خدا طلب گرديد به توجه به شما گرديد اى پيشوايان من صفات كماليه شما آنقدر است كه ثناى شما را شمار نتوانم كرد و به كنه مدح و توصيف قدر و منزلت شما نتوانم رسيد ....
و اما جناب سینا گفته اند: ولی همین بحث رو در مورد امامت هم میشه مطرح کرد،یعن تنها راه هدایت فرستادن پیامبر و امام بود؟نمیشد فرشته فرستاد؟)؟)
استدلال و استفهامی مشابه استدلال و استفهام کفار و مشرکین است که در قرآن هم آمده
" لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ"
در آن هنگام كه رسولان از پيش رو و پشت سر (و از هر سو) به سراغشان آمدند (و آنان را دعوت كردند) كه جز خدا را نپرستيد آنها گفتند: «اگر پروردگار ما مىخواست فرشتگانى نازل مىكرد از اين رو ما به آنچه شما مبعوث به آن هستيد كافريم!» (14- فصلت)
نقلی از تفسیر المیزان:
" وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا".
استفهام در جمله" أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا" استفهام انكارى است، و جمله" قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ ..." حكايت حال كفار و وضع اعتقادات ايشان است، هر چند كه عين اين كلام را نگفته باشند.
و انكار نبوت و رسالت با اقرار به ثبوت اله، خود از عقائد بتپرستان است كه در عين اقرار به وجود پروردگار زير بار نبوت نمىروند، و همين خود قرينه بر اين است كه مقصود از كلمه" ناس" در اين آيه همان بتپرستان، و مراد از ايمانى كه زير بارش نرفتند ايمان به رسالت است.
بنا بر اين، معناى آيه اين مىشود كه: چه بازداشت بتپرستان را- البته فراموش نشود كه قريش و عموم عرب آن روز از اين طائفه بودند- از اينكه به رسالت و يا به رسالت تو ايمان آورند؟ چيزى بازشان نداشت الا اينكه مىپنداشتند رسول نمىتواند از جنس بشر باشد، و به همين جهت همواره با رسولان مىستيزيدند و دعوت ايشان را رد مىكردند هم چنان كه خداى تعالى در نظائر آيه" لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ"
در آن هنگام كه رسولان از پيش رو و پشت سر (و از هر سو) به سراغشان آمدند (و آنان را دعوت كردند) كه جز خدا را نپرستيد آنها گفتند: «اگر پروردگار ما مىخواست فرشتگانى نازل مىكرد از اين رو ما به آنچه شما مبعوث به آن هستيد كافريم!» (14- فصلت)
پندار ايشان را حكايت نموده است
ریشه همه ی اینها یه چیز بیشتر نیست
ما دوستداریم مطابق سایزمون مسلکی داشته باشیم نه اینکه سایزمون رو به سایز بندگی خدا طبق دستوراتش تغییر بدیم.
در حکمت اسلامی ثابت شده است که هستی دارای درجات و مراتبی است که پایین ترین مرتبه آن عالم طبیعت و عالیترین درجه آن ذات اقدس الهی است که همان حقیقت هستی است.انسان هر چه در نتیجه تحصیل فضایل الهی در درجات وجود بالاتر رود، به همان نسبت به ساحت قدس ربوبی نزدیکتر و مقربتر می شود و از آثار معنوی نامتناهی آن برخوردار می گردد.
بنابر این، تقرب به خدا امری واقعی و عینی است یعنی برای بندگان خدا بسوی درگاه الهی مدارجی است که هر چه در این مدارج و معارج بالاتر روند به آستان ربوبی نزدیکتر می شوند و در این نزدیکی است که هر کمالی برای انسان حاصل است.اگر پرتوی از جمال لایزال الهی در دل مستعد بنده ای بتابد تا حدی خواهد توانست مفهوم و حلاوت تقرب را با قلب و روح خود احساس کند.
قرب نی بالا نه پستی جستن است*قرب حق از حبس هستی رستنست نیست را چه جای بالایست وزیر*نیست را نه زود و نه دورست و دیر
از آنچه گفتیم معلوم شد که قرب خدای متعال یک نقطه نیست بلکه امری است دارای مراتب که در زیر توضیح بیشتری درباره آن خواهیم داد.
سیر انسان به سوی قرب خدا
در آغاز راه چون انسان به خود و موجودات نظر می کند، آنها را موجودات مستقلی می یابد که در هستی، نیازمند موجودی خارج از وجود خود نیستند و اگر نیازمندی آنها را به هم می بیند، تنها نیاز ظاهری است.به تدریج که قوه نظر و تفکر او کاملتر می شود خود و موجودات را مخلوق قدرتی قاهر و مدبری حکیم می یابد.چون قدرت اندیشه او فزونی می گیرد و در این سیر عقلی جلوتر می رود، نه تنها آنها را موجوداتی نیازمند به خالق، بلکه عین نیاز می یابد .یعنی به تدریج این سیر عقلی، انسان را به سوی معرفت خدا سوق داده و حجابهای شک و تردید، جهل و اوهام را از پیش دیدگان عقل او کنار می زند، اما هنوز این مرتبه از معرفت (معرفت عقلی)، کمال معرفت او بذات خداوند نیست.در کنار این سیر عقلی، سیر دیگری نیز باید صورت پذیرد که تکامل روح در گرو آن است و آن سیر قلبی و روحی است.یعنی بعد از پیدایش ایمان، اگر انسان در تصفیه دل بکوشد و آلودگیها را از قلب و روح خود بزداید، آن معرفت عقلی به تدریج از مرحله «دانستن» به مرحله «یافتن و دیدن» می رسد و بدیهی است که میان «دانستن» و «یافتن» تفاوت بسیار است.آنچه لازمه تکامل روحی انسان است، علمی است که از نوع یافتن، دیدن و شهود است نه از نوع دانستن محض، جای اولی در دل و جای دومی در ذهن است.ممکن است فیلسوفی بی آن که به مراتب کمال معنوی برسد، از نظر معرفت عقلی در سطحی بسیار والا قرار گیرد، بنابر این نمی توان تنها دانستن این مفاهیم را به حساب تکامل روحی گذاشت.اما در مرتبه کمال روحی، به طور قطع علوم و معارفی که از نوع شهود و دریافت درونی است، وجود دارند که با دیده دل می توان آنها را دید و هر چه مرتبه کمال روح فراتر رود به همان اندازه این معارف شهودی بیشتر و کاملتر خواهد شد.در صورت برخورداری از کمال روحی و معنوی است که هر چه معرفت عقلی انسان کاملتر و عمیقتر شود، به همان اندازه سیر باطنی او نیز کاملتر و سریعتر می شود یعنی فاصله بین عقل و دل از میان می رود و تکامل عقل، او را در جهت تکامل دل جلوتر می برد و روح او را بیش از پیش در عالم حقایق و معنویات سیر می دهد .
یکی از ادراکات شهودی که انسان در جریان سیر باطنی به آن می رسد، دریافت ارتباط خود با خداست که روح هر چه این ارتباط را کاملتر و صریحتر دریافت کند (به علم حضوری)، به همان اندازه تکاملش بیشتر، و لذا به آستان ربوبی نزدیکتر است زیرا به طوری که گفتیم، تکامل روح همراه با تکامل معرفت آن است و لذا علم شهودی به این واقعیت همان کمال روح است.
از این رو مستقل پنداشتن خود و موجودات، عین بعد و دوری از درگاه خداست و همه چیز را از خدا و به سوی خدا دیدن و خود و موجودات دیگر را مملوک خدا یافتن، و هرگونه استقلال را از موجودات نفی کردن، و این معنی را با قلب و روح خود دریافتن، عین نزدیکی به خدا خواهد بود.و در این صورت موجودات به صورت آیینه هایی که نور جمال مطلق را باز می تابانند جلوه خواهند کرد نه به صورت حجابهایی که بین انسان و خدا حایلند.
نفی استقلال از غیر خدا
واضح است که ریشه هرگونه خود بینی و غفلت از خدا در همین تصور استقلال برای خود و دیگران است؛ چه، اگر کسی برای خود هیچ گونه استقلالی قایل نشود در این صورت چگونه می تواند خود را به جای خدا بنشاند و در عمل به پرستش خود بپردازد؟ خودپرستی و خودبینی از این جا سرچشمه می گیرد که انسان و لو به زبان اظهار نکند که در عمل برای خود استقلالی در برابر خدا قایل است؛ و یا وقتی برای جلب توجه دیگران و کسب محبوبیت در نزد آنان، یا طمع خیری و یا خوف صدمه و ضرری، عمل خود را آمیخته به ریا می کند و از محور اخلاص به دور می افتد، همه به خاطر آن است که در اعماق دل خود استقلالی برای آنها قایل است.می پندارد که آنها مستقل از خدا منشأ خیر و شری می توانند بود و لذا به فکر جلب توجهشان می افتد یا قصد نزدیکی به آنان را می کند.زمانی که انسان در عمل ثابت می کند که به غیر خدا توکل می کند و اعتماد و پشتگرمی به ثروت، اولاد، کسان و یاران خود دارد، در این صورت چگونه می تواند ادعا کند که استقلال را از غیر خدا نفی کرده و همه را مملوک خدا دانسته است؟
بنابر این، ریشه دوری از خدا، در این عامل اصلی نهفته است که انسان به چنان ارتباط بین خود و خدا پی نمی برد و اگر هم در مقام لفظ به آن اذعان داشته باشد، هنوز به مرتبه دریافت قلبی نرسیده و دلش به دریافت آن مطمئن نشده است.اما اگر به تدریج در سایه تکامل روحی این واقعیت را دریافت کند که هر کس هر چه دارد از او دارد و برای هیچ موجودی جز او استقلالی نیست، به طور طبیعی همراه با چنین معرفتی، اخلاص کامل جلوه خواهد کرد.
مراتب قرب به خدا
بر این اساس می توان گفت که اولین مرتبه قرب به خدا پیدایش ایمان به خداست.کسی که رو به درگاه خدا ندارد، به اولین مرحله تقرب که مولود شناخت ابتدایی در قالب ایمان است نایل نخواهد شد.شرط لازم برای قرب به خدا و رسیدن به کمال، وارد شدن در عالم ایمان است.به طوری که اگر در ظاهر بهترین اعمال را انجام دهد و شب و روز خود را در خدمت به خلق سپری کند اما از ایمان به خدا بی نصیب باشد، چون جهت حرکت قلب و روح او به سوی بالا و به جانب کمال مطلق نیست، از رسیدن به کمال و قرب به خدا محروم است.
بعد از پیدایش ایمان، هر اندازه انسان وابستگی و فقر وجودی خود را بهتر و روشنتر دریابد و در سایه علم و عمل، این معرفت او به دریافت قلبی تبدیل شود، به همان اندازه به درگاه رحمت الهی نزدیکتر و به ذات اقدس او مقربتر خواهد شد در این صورت است که در می یابد : «با خدا همه چیز دارد و بی خدا هیچ!»
حضرت سید الشهداء (علیه السلام) در دعای عرفه می فرمایند:
ماذا وجد من فقدک و ما الذی فقد من وجدک چه یافت آن کس که ترا گم کرد؟ و چه گم کرد آن کس که ترا یافت؟
محمد علی سادات کتاب : اخلاق اسلامی
سلام.
ممنونم علی جان ، مثل همیشه عالی بود.

التماس دعا
به نام خدا
سلام
ضمن استفاده از فرمایشات دوستان گرامی
منم تجربه ام اینه که بعضی جملات بظاهر زیبا و ادیبانه یا عارفانه , براحتی میتونه پایه شرک و انحراف باشه .
( از همگی عذر میخوام اما نظر شخصی و تجربه ام اینه )
راههای رسیدن به خدا به عدد بندگان همین جمله دستاویزی میشه که افراد زیادی فکر کنند از راههای متفرقه زیادی میتونن به خدا برسن !
و باعث اینهمه مکاتب متفرقه و شبهات میشه ! ببینید من پیگیر رفتار کسانی بوده ام که به این جمله اعتقاد داشته اند . تا حدی پیش میره که یه نفر فکر میکنه اگه کارایی که میکنه به نظر خودش خوب باشه , پس به خدا میرسه !
اما وقتی خدا و دین اسلام و اهل بیت , رو تنها راه مستقیم و در حقیقت تنها راه بدونیم , اونوقت میشه گفت هر کاری که تحت رعایت دستورات اسلامی انجام بدیم , میتونه جنبه الهی و رسیدن به خدا باشه .
منظورم اینه که برای یه پدر , رسیدگی به خانواده اش راه رسیدن به خداست ( ضمن انجام امور شرعیه )
برای یه معلم , برای یه کاسب , برای یه مبلغ دینی و دکتر و...... اگر کارهاشون براساس اسلام باشه , قطعا دارای ثواب و راه رسیدن به خدا خواهد بود .

بسم الله الرحمن الرحیم
دوست عزیز:
شما این موضوع رو چند روز پیش که ارسال کردید:
راه رسیدن به خدا
درضمن متن زیبایی است،اما درهمین بخش وحدودا یک سال پیش مبحث تقریبا کاملی رو برای این موضوع داشتیم:
راه رسیدن به خدا#&(مهم)
درپناه حق