این یه داستان کوتاه ولی واقعیه...
برگشت گفت: آخه این چیه سرت کردی ، مثل امل ها !!! مثل اینکه باورت نشده قرن بیست و یکه و شبیه مردم عصر حجر می گردی !!!
گفتم: واقعاْ ؟! عصر حجر یعنی کی ؟!
گفت:چه می دونم 14 قرن پیش.
گفتم:چه جالب 14 بیشتره یا16؟
گفت : چه سوالایی میكنی معلومه 16!
گفتم:
پس 16 قرن پیش عصر حجر تره تا 14 قرن پیش
گفت:معلومه
گفتم: پس شما با این حساب باید دمده تر باشید كه مثل مردم 16 قرن پیش می گردید اونم چه زمانی موقعی كه بهش می گفتن عصر جاهلیت دیگه از اسمش هم پیداست كه خیلی دمده است...
دیگه پی اش رو نگرفت گذاشت رفت.
امام زمان حجاب رو دوست داره؟
بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟
گفت: آره ! خیلی دوسش دارم
گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟
گفت: آره
!
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟
گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله
گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد
گفت: چرا؟
براش یه مثال زدم
:
گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟ بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه
: عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه
: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله
…
دیدم حالتش عوض شده
بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی
: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟
گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه
گفتم: پس حجابت
….
اشک تو چشاش جمع شده بود
روسری اش رو کشید جلو
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره
از فردا دیدم با چادر اومده
گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد
!
خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه
ارزش حجاب چقدره؟
یه دختر آمریکایی بود که مسلمان شده بود،
وقتی در مورد خطری که تهدیدش میکنه (بخاطر حجابش) سئوال کرد، بهش گفتند میتونی تقیه کنی و بخاطر حفظ جانت و امنیتت حجابت رو برداری، هیچ اشکالی هم نداره.
گفت اگه بخاطر حجابم جونمو از دست بدم شهید حساب میشم؟ گفتند آره ، گفت حجابم رو بر نمیدارم ، و کیفشو برداشت و با لبخندی وارد شهر شد…
(یک دختر تازه مسلمان شده آمریکایی منبع :مجله خبرنامه تحلیلی آمریکا)
سلام
عقیده خودمه که :
اگر حجابت را از تو بگیرند ، دینت را به اسانی از تو خواهند گرفت - حالا عکسشو در نظر بگیرین که اگه حجابتو نگه داری دیگه دینتو با سختی ازت میگیرن.
حجاب فقط برای خانما نیست بلکه اقایون هم باید بیشتر مراقب باشن.
برادرم - خواهرم
حجابت را بخاطر : دینت دنیا اخرت امام زمانت و برای خودت حفظ کن
تا
باعث ذلت برای شیطان باشی.
بنام خدا
دو دوست
دو نفر بودیم توی یه اتاق کوچک توی یه شهر بزرگ ولی ازدوجای مختلف یکی شمال یکی جنوب اولین بار که دیدمش به نظرم رسید روزهای سختی باهاش در پیش دارم آخه چادری بود ومن فقط به رسم خودم آزاد بودم یعنی تفکرم تا قبل ازدیدنش این بود آزاد بودم که روسری نداشتم توی اتاق که بودیم خیلی همدیگه رو تحویل نمی گرفتیم به قول جوونهای امروز خیلی هم رو اعصاب هم بودیم قرار شد یه شب بشینیم سنگامونو با هم وابکنیم یا او منوراضی کنه یا من اورا آخه چند باری سر هیچ و پوچ سرش منت گذاشته بودم به خیال خام خودم فکر میکردم نداره به طعنه بهش گفته بودم: یه وقت پول واسه دانشگاه خواستی بگو نا سلامتی ما همسایه ایم اسلام به حق همسایه سفارش زیاد کرده. نگاه اون روزش رو هیچ وقت یادم نمیره یه جوری بهم زل زد که نفهمیدم ناراحت شده یا عصبانی! ولی وقتی لبخندی زد وگفت:آره عزیزم شما درست گفتی حق همسایه واجبه وبعد ادامه داد: شب منتطرتم توی تریای خوابگاه . اون شب خواستم به قول شما جوونهای امروز بشورمش بذارمش کنار! بهترین لباسم رو پوشیدم وعطر زدم آرایش جدیدی که تازه یاد گرفته بودم کردم وراه افتادم طرف تریا توی راه مدام توی دلم حرفهامو مرور کردم از پیشینه اقوام ایرانی از کوروش و تخت جمشید از ...وقتی رسیدم توی تریا کتاب به دست نشسته بود یه گوشه دنج متوجهم شد سرشو بلند کرد صورتش در آن قاب سیاه مثل قرص ماه میدرخشید نشستم. گفت:دیرکردی مسلمان ! لبخندی زدم وگفتم :یعنی معلوم نیست چرا؟نگاهش را به سرتاپای من انداخت وگفت:تو واقعا مسلمانی؟از سوالش جا خوردم گفتم :چطور؟معلوم نیست؟گفت:نه معلوم نیست اگه نگفته بودی فکر میکردم کافری!از این حرفش عصبانی شدم وگفتم :نخیر شما خیال کردی فقط خودتون مسلمونید؟ گفت:عصبانی نشو آخه تو حجاب نداری. خندیدم وگفتم :چه ربطی داره ؟چشماش گرد شد وگفت:نه نشد یا مسلمانی وحجاب داری یا نیستی و نداری !این بار من چشمام گرد شد گفتم :ولی من یه مسلمان شیعه ام! با مهر گفت:مسلمان یعنی تسلیم محض خدا شدن یا مسلمانی وحجاب داری یا نیستی و نداری!دخترم !اینو امشب به این خاطر برات گفتم که وقتی به حجابت اعتراض کردم گفتی :عصر عصر پیشرفته! مسلمانی هم پیشرفت کرده! تازه اون زمان که ما هنوز انقلاب نکرده بودیم مسلمانی را میفهمیدند. نمیدونم توی این سی وچند سال چه عصری آمده که تو فکر میکنی عقب نشینی یعنی پیشرفت! اون شب من با همان یک جمله حجابم را درست کردم نمیدونم شاید من واقعا می خواستم مسلمان باشم وگرنه حجاب عصرو دوره نداره اگه پیشرفت کنه باید بشی مثل روبنده دارهای زمان قاجار! من نمیدونم پیشرفت از نظر شما چیست به اضافه کردن یا به کم کردن ولی مسئله حجاب کم کردنی نیست وگرنه مسئله دیگه ای میشد حجاب نمیشد.