تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خنده و پند (بُهلول دانا)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
بسم الله
.
.
.
بهلول و سوال و جواب قیامت
.
.
آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود ،
چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟

بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند .

.
هارون گفت : آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟

بهلول جواب داد :به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود .

هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد .
.
آنگاه بهلول گفت : اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود .

آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که ابداً پایش نسوخت .

و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .
.
سپس بهلول گفت : اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده اند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند.
.
.
.
.
البته پیامبر هم به دو تا از صحابه خاص خودشون چنین درسی رو با کمی تفاوت دادند...
.
بسم الله.
.
.
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازي می نمو د .
شیادي چون شنیده بود بهلول دیوانه است.
جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم .
بهلول چون سکه هاي او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
.
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود .
بهلول به او گفت :خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدي سکه اي که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه هاي تو از مس است .
آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .
بسم الله
.
.
روزي بهلول بر هارون وارد شد . خلیفه مشغول صرف شراب بود و خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نماید .
بدین لحاظ از بهلول سوال نمود : اگر کسی انگور خورد حرام است ؟
بهلول جواب داد نه .
خلیفه گفت : بعد از خوردن انگور آب هم بالاي آن خورد چه طور است؟
بهلول جواب داد اشکالی ندارد .
باز خلیفه گفت بعد از خوردن انگور و آب مدتی هم در آفتاب نشیند ؟
بهلول گفت : بازهم اشکالی ندارد .
پس خلیفه گفت : چطور همین انگور و آب را اگر مدتی در آفتاب گذارند حرام است ؟
.
بهلول جواب داد: اگر قدري خاك بر سر انسان ریزند آیا به او صدمه می رساند ؟
خلیفه جواب داد نه .
بهلول گفت :بعد از آن هم مقداري آب بر سر انسان ریزند صدمه می رساند ؟
خلیفه جواب داد نه .
بهلول گفت: اگر همین آب و خاك را به هم مخلوط نمایند و از آن خشتی بسازند و به سر انسان بزنند صدمه می رسد یا نه ؟
خلیفه : البته سر انسان می شکند .
بهلول گفت: چنانکه از ترکیب آب و خاك سر آدم می شکند و به او صدمه می رسد ، از ترکیب آب و انگور هم متاعی بدست می آید که از خوردن آن صدمه هاي فراوان به انسان وارد می آید و خورنده آن حد لازم دارد .
خلیفه از جواب بهلول متحیر و دستور داد تا بساط شراب را بردارند .
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع