تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: صد زن صد داستان
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
(۲۵/اسفند/۹۰ ۲۱:۴۴)netlog36 نوشته است: [ -> ]
6- داستان شکفت انگیز از حضرت فاطمه بنت اسد(علیه السلام)



سپس مشخص شد که این زنها حضرت حوا و حضرت مریم و سومی آسیه زن فرعون و چهار می مادر حضرت موسی
Huh (علیه السلام) فاطمه بنت است

سلام دوست گرامی
با تشکر فراوان از داستانهای خوبی که گذاشتی

نام مادر حضرت موسی علیه السلام یوکابد یا یوکبد استBlush
40- همسر شیخ رجبعلی خیاط چه می گوید در عالم غیب چه خبر است


عبد صالح رجبعلی نکو گویان مشهور به «جناب شیخ» «شیخ رجبعلی خیاط» در سال 1262 هجری شمسی در شهر تهران دیده به جهان گشود به عنایت و لطف حق تعالی به مراحل عالی تقوا و سجایای اخلاقی نائل شد. یکی از برجسته ترین ویژگی های زندگی شیخ خدمت به مردم مستمند و ایثار گری در عین تنگدستی بود. از نظر احادیث و روایات، ایثار و از خود گذشتگی، زیباترین نیکی ها و بالاترین مراتب ایمان و برترین مکارم اخلاقی است.
جناب شیخ با آن در آمد ناچیزی که از دست رنج خیاطی عایدش می شد از فضیلت ایثار، در عین تنگدستی بهره ای وافر داشت.
حکایت های ایثار و فداکاری این مرد الهی به حقیقت اعجاب انگیز و آموزنده است.

یکی از فرزندان شیخ می گوید: مادرم تعریف می کرد: زمان قحطی بود حسن و علی
1 روی پشت بام آتش روشن کرده بودند، رفتم ببینم چه می کنند، دیدم آن دو، پوست خیکی آورده اند سرخ کنند و بخورند! با دیدن این صحنه گریه ام گرفت، آمدم پایین مقداری مس و مفرغ از منزل برداشتم، بردم زیر بازارچه فروختم و قدری غذا تهیه کردم، برادرم قاسم خان- که شخصی پولداری بود- رسید، دید خیلی ناراحتم، علت ناراحتی سوال کرد، جریان را گفتم: چه می گویی؟ شیخ رجبعلی را در بازار دیدم که صد تا بلیط چلوکباب میان مردن تقسیم می کند!
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، این مرد، کی می خواهد...، درست است که عابد و زاهد است ولی کارش درست نیست!
با شنیدن این حرف ها ناراحتی من بیشتر شد. شب که شیخ به خانه آمد، با او برخورد کردم چرا... و با ناراحتی خوابیدم.
نیمه های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که بلند شو! بلند شدم، دیدم مولا امیر المومنین (علیه السلام) است که ضمن معرفی خود فرمود:
« او بچه های مردم را نگه داشت ما هم بچه های تو را! هر وقت بچه هایت از گرسنگی مردند حرف بزن»
2 !

1. آنان دو تن از فرزندان ارشد مرحوم شیخ بودند که وفات کرده اند.
2. کیمیایی محبت، ص45.
41- حکایت خانم گوهر شاد با جوانی که عاشق او شد

گوهر شاد خانم، همسر میرزا و عروس امیر تیمور کورکانی سازنده مسجد گوهر شاد مشهد، پیش از ساختن مسجد به دست اندر کاران گفت:
اول- از محل آوردن مسالح ساختمانی تا مسجد برای حیوانات باربر ظرف های آب و علف بگذارید، مبادا که حیواناتی در حال گرسنگی و تشنگی بار بکشند.
دوم- از زدن حیوانات پرهیز کنید.
سوم- ساعات کار باید معین باشد و مزد مطابق زحمت داده شود.
چهارم- نسبت به کارگران و بناها با محبت و به نرمی سخن گفته شود، مبادا کسی رنجیده شود.
پنجم- خانه های اطراف را به قیمت مناسب، بخرید، چرا که مسجد محل عبادت می شود.
خود گوهر شاد خانم، اغلب اوقات جهت هدایت و سرکشی حاضر می شد و دستورات لازم را می داد.
روزی یکی از کارگان به طور ناگهانی صورت او را دید و عاشق او شد، اما در این باره هیچ چیز نمی توانست بگوید و مریض شد!
به خانم گزارش دادند یکی از کارگان که با مادرش زندگی می کند، مریض شده است، او به عبادتش رفت و علت را جویا شد. مادر کاگر جوان گفت: او عاشق شما شده است. خانم با این که عروس شاهزاده بود، اما هیچ ناراحت نشد!!
به مادرش می گوید: باشد، من وقتی از همسرم جدا شدم، با او ازدواج می کنم. ولی باید صداق و مهریه ی مرا قبل از ازدواج بپردازد، و آن این است که این جوان، چهل شبانه روز در محراب این مسجد نیمه کاره، خدا را عبادت کند!!
جوان پذیرفت، چند روز از پی عشق او عبادت کرد. ولی با توجه خاص امام رضا(علیه السلام) تغییر حال داد، واقعیتی که گوهر شاد خانم به آن واقف بود. پس از چهل روز از حالش جویا شد، به فرستاده خانم گفت: به خاطر لذتی که در اطاعت و بندگی حقیقی یافته ام، از لذت نفس شهوانی پرهیز کرده ام .

. نظام خانواده در اسلام به نقل از یکصد موضوع 500 داستان، ج2، ص73.
42- داستان پیرزن خردمند با عمروین لیث

«عمرو بن لیث» در زمستان بسیار سردی با لشکر فراوان وارد نیشابور شد سپاه او در میان خانه های مردم مسکن گرفتند. پیرزنی پنج خانه داشت همه را اشغال نمودند.
پیرزن شکایت نزد یکی از فرماندهان سپاه برد. آن امیر گفت: فردا هنگامی که من پیش عمرو هستم بیا و تقاضای تخلیه خانه بکن.
فردا پیرزن نزد عمرو لیث آمد و گفت: من پنج خانه دارم که سربازانت مرا با پنج دختر و عروس در یک خانه جای داده اند و مناسب نیست با آنان، کنار اینان رفت و آمد شود.
عمرو لیث گفت: پس همراهان ما در این سرمای شدید چه کنند؟
دور شو، راست می گویند که زنان عقل ندارند، پس پیرزن روی برگردانده و رفت.
فرمانده سپاه به عمرو لیث گفت: این زن، بسیار دانا و پرهیز کار است، خوب است درباره او لطفی بکنید.
عمرو لیث دستور داد که پیرزن را برگدانند. وقتی او را آوردند از او پرسید: آیا قرآن خوانده ای؟
جواب داد: آری.
گفت: آیا این آیه را ندیده ای که:

«ان الملوک اذا دخلو قریة افسدوها و جعلوا اعة اهلها اذلة و کذلک یفعلون»
بدرستی که پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند، آنان را به فساد و تباهی می کشند و عزیزان آن جا را ذلیل می کنند. آری! کار آنان همین گونه است.

پیرزن دانا جواب داد، خوانده ام، ولی از پادشاه در شگفت هستم که در همین سوره آیه دیگری را نخوانده است که خداوند می فرماید:

«فتلک بیوتهم خاویه بما ظلموا ان فی ذلک لایة لقوم یعلمون»
«
خانه هایشان بواسطه ظلم هایی که کردند، ویران و فرو ریخته شد. و در این تغییر و خرابی نشانه عبرتی است برای مردمان دانا. »

این جواب چنان در عمرولیث تاثیر کرد که بدنش لرزید واشکش جاری شد و دستو داد در هیچ خانه ای سپاهیانش نمانند و در جای دیگر خیمه زدند .

یکصد موضوع و پانصد داستان، ج2، ص12.
سرگذشتهای عبرت انگیز

43- ماجرای ویران شدن قصر زنی به نام ام الحجام با نفرین حضرت زینب(علیه السلام)

در مسیر راه کوفه و شام، اسیران اهل محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به منزلگاهی رسیدند که نام آن «قصر عجوزه» بود، منظور از عجوزه زنی به نام «ام الحجام» بود، این که سرشتی ناپاک داشت و از دشمنان کوردل بود، گستاخی و بی شرمی را به جایی رسانید که کنار سر مقدس امام حسین (علیه السلام) آمد و بر سنگی چهره سری را کشید و آن را خراشید، به طوی که از آن سر مقدس خون ریخت.
حضرت زینب (علیه السلام) با دیدن این صحنه دلخراش پرسید:
این زن چه نام دارد؟ گفتند: نام او «ام الحجام» است.
حضرت زینب(علیه السلام) با آه و ناله جانسوز آنزن پلید را چنین نفرین کرد:« اللهم خرب علیها و قصرها، و احرقها بنار الدنیا قبل نار الاخرة» خدایا، خانه این زن را ویران فرما، و او را با آتش دنیا قبل از آتش آخرت، بسوزان.»
روایت کننده می گوید: سوگند به خدا هنوز دعای زینب(علیه السلام) به آخر نرسیده بود که دیدم قصر ویران شده، و آتشی در آن قصر ویران شده روی آورد و همه آنچه را در آنجا بود با آن زن سوزانید و به خاکستر تبدیل کرد و سپس باد تندی وزید و همه آن خاکستر ها را پراکنده ساخت و دیگر نشانه و اثری از آن قصر باقی نماند 3 .
اهل بیت (علیه السلام) بعد از اینکه از «قصر عجوزه» گذشتند. هنگامی که به منزلگاهی به نام «قصر حفوظ» سپس به سیبور رسیدند، مردم آن جا با اسیران آل محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خوشرفتاری کردند، حضرت زینب(علیه السلام) از آنها تشکر کرد، و برای آنها دعا کرد، بر اثر دعای آن حضرت، مردم آنجا از گزند
ظالمان محفوظ ماندند، و آبشان شیرین و گوارا شد، و رزق و روزی شان پر برکت و اجناسشان ارزان گردید .
200 داستان از فضائل، مصایب و کرامات حضرت زینب(علیه السلام)، ص178.
44- داستان همسر مرحوم آیت الله صدر قابل تامل است

تاجی با همسرش خدمت مرحوم آیت الله صدر رفته بود. خانم رفت منزل اندرونی و این تاجر رفت قسمت بیرونی پیش مرحوم صد کار داشت. این خانم آمد در زد زن مرحوم صدر آمد پشت در، در را باز کرد، زن تاجر دید لباسهای او خیلی معمولی است خیال کرد کلفت است گفت خانم کجاست؟
من با خانم کار دارم. او خجالت کشید بگوید من خانم هستم گفت: خانم نیستند! زن تاجر رفت.
مرحوم صدر(رحمة الله علیه) آمدند خانه دیدند خانم خیلی گرفته است، گفتند چرا شما ناراحت و گرفته هستید. گفت:
این زن تاجر آمد خیال کرد من کلفتم و به من گفت خانم کجاست من گفتم خانم نیست.
این جمله مرحوم صدر جمله عالی و محتوای وسیعی دارد. جان کلام یک مرجع تقلید و دانشمند دین می باشد.
ایشان فرمودند:« راست گفتی برای اینکه تو خانم نیستی خانم آن است که چادرش دو وصله داشت اما فدکش مال فقرا و ضعفا و بیچاره ها بود .

پندها و حکایتهای اخلاقی، ص146.
45- داستان عجیب زن خولی ملعون


بعد از به شهادت رسانیدن امام حسین (علیه السلام) توسط شمر لعین به دستور ابن سعد (لعنة الله علیه) سرهای شهداء کربلا را از تن جدا کرده و بر سر نیزه ها گذاشته آنها را به دار الحکومه انزیاد (لعنة الله علیه) ببرند و جایزه بگیرند.
حامل سر امام حسین(علیه السلام) شخصی ملعون به نام «خولی بن یزید اصبحی» بود. ابن سعد او را با سر بریده حسین (علیه السلام) به کوفه فرستاد تا سر آن حضرت را پیش ابن زیاد ببرد. خولی لعین حرکت کرد و شب هنگام به کوفه رسید که درب دارالحکومه بسته شده بود.
خولی (لعنة الله علیه) سر مبارک حضرت اباعبدالله (علیه السلام) را به خانه خود برد و آن را در تنور خانه اش قرار داد. بعد پیش زنش رفت و به او گفت: « من با ثروت روی زمین بسوی تو آمده ام و امشب سر حسین با تو در یک منزل است.»
زنش که زن مومنه و خوبی بود بسیار غمگین و وحشت زده شد و گفت:« وای برتو! مردم با زر و سیم وهزاران غنیمت دیگر به خانه باز می گردند و تو با سر بریده پسر پیامبر خدا آمده ای؟!
به خدا قسم دیگر من با تو در یک خانه نخواهم ماند.
»
از حجره بیرون آمد که ناگهان دید قضای خانه روشن و منور گردیده است و نوی در این خانه در حال طواف است و پرندگان سفیدی در اطراف مرکز نور در حال حرکت می باشد.
نزدیک تنور رفت و سر بریده امام حسین (علیه السلام) را برداشت وآن را بوسید و شروع به گریه و ناله کرد. ناگهان دید که از آسمان هودجی به زمین آمد و وارد خانه آنها شد. در آن هودج چهار زن نشسته بودند. آنها آمدند و شروع به گریه و عزاداری بر امام حسین (علیه السلام) نمودند.
آن زن مومنه سر مبارک امام حسین (علیه السلام) را برداشت و مشک و زعفران و گلاب شستشو داد و تا صبح کنار سجاده خود گذاشت و بر آن اشک ریخت و ناله عزاداری نمود. و صبحگاه نیز از خانه خولی بیرون رفت و دیگر برنگشت.

. ریاض الشهادة، ج2، به نقل از عجاب و معجزات شگفت انگیز از امام حسین (علیه السلام)، ص121.



46- ماجرای دختر اساطرون و شاپور ذوالاکتاف

یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار فرات سلطنت می کرد. در اداره امور کشور خویش باندازه ای قدرت بخرج داده بود که شاپور ذوالاکتاف پاس او را داشت، وقتی که شاپور با دولت روم صلح کرد، در فکر تسخیر شهر اساطرون افتاد، سپاهی مجهز حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت، ولی بواسطه استحکام حصار، شاپور از فتح آن مایوس گردید و پیوسته در قسمت خارجی شهر راه می رفت تا شاید چاره ای برای اینکار پیدا کند.
روزی دختر اساطرون بالای حصار شهر آمده لشکر دشمن را تماشا می کرد ناگاه چشمش بقامت مردانه شاپور افتاد، با همین یک نگاه فریفته او شد، نهانی نامه ای نوشت اگر مرا به ازدواج خود در آوری وسیله تسخیر شهر را فراهم می کند.
شاپور نیز تقاضا دختر را پذیرفت دختر با تدبر شبانه وسائل ورود لشگریان را فراهم نمود، شاپور با سپاه خویش وارد شهر شد آنجا را فتح کرد و اساطرون را کشت، دستور داد و سرش را بر نیزه ای نهاد به مردم جهت عبرت نشان دهند.
مردم وقتی که چنینی صحنه را مشاهده کردن از شاپور اطاعت کردند، شهریار ایران به پیمان خود وفا نمود، با دختر ازدواج کرد مدتی با هم زندگی کردند، شب چشم شاپور بر پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی خون آلود شده بود، پرسید این زخم از چیست؟ گفت شب گذشته در محل استراحت من(برک موردی) بوده که بر اثر تماس بدنم به آن برگ خراش برداشته است.
شاپور گفت پدرت تو را چه اندازه به ناز و نعمت پرورده که پوستی با این لطیفی پیدا کردی؟ او در جواب گفت پدرم با بهترین وسائل استراحت پرورش می داد، غذایم را مغز سر گوسفند زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود!
شاپور از شنیدن این حرف متعجب شد سر به زیر انداخت و مدتی در تفکر و اندیشه بود، پس از مدتی سربرداشت و گفت تو با پدری چنین مهربان این طور بی وفائی کردی آیا با من پایداری خواهی کرد؟
امر کرد گیسوان او را بر دم اسبی بسته در میان خارستانی کشیدند تا هلاک شد .

پیر پیمان کش ما که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

.
پند تایخ، ج2، به نقل از داستان زنان، ص188.
47- حکایت عبرت انگیز هند روجه یزید بن معاویه ملعون

خاندان اهل بیت عصمت و طهارت را بعد از آنکه منزل به منزل به شام بردند به دستور یزید ملعون در خرابه و ویرانه سکنا دادند که از سوز سرما و شدت گرما در امان نبودند، طولی نکشید که پوست چهره های اسیران ترکید و سوزش بیرون بر آتش درون افزوده شد.
هند همسر یزید ملعون که قبلاً خدمتکار خاندان طهارت بود، یک خواب عجیب دید.
صاحب کتاب ریاحبن الشریعه می گوید:
زمانی که سر مبارک امام حسین (علیه السلام) در خانه یزید ملعون بود، هند زوجه او در خواب دید که درهای آسمان گشوده گشت و ملائکه صف در صف به زیارت سر مبارک امام حسین (علیه السلام) فرود می آیند و می گویند:
السلام علیک یا اباعبدالله السلام علیک یابن رسول الله ناگهان سحابی از آسمان فرود آمد و در میان آن جماعت از داخل مردان بیرون رفت، در این هنگام مردی را دیدار نمود «دری الوجه قمری اللون» پیش آمده و خود را بر سر مبارک امام حسین (علیه السلام) انداخت و دندانهای او را می بوسید و می گفت:
یا ولیدی قتلوک اتراهم ما عرفوک و من شرب الماء منعوک یا ولدی انا جدک رسول الله و هذا ابوک علی المرتضی و هذا اخوک الحسن و هذا عمک جعفر و هذان حمزة و العباس.
همچنین اهل بیت(علیه السلام) خویش را یکی یکی می شمرد، در این هنگام هند وحشت زده از خواب بیدار شد، مشاهده کرد «نوری از سر مبارک امام حسین (علیه السلام) منتشر می شود» با هول و ترس به جستجوی یزید ملعون شتافت او را در خانه تایکی یافت که روی بر دیوار کرده و می گوید:
« مالی و للحسین» یعنی مرا با حسین چه کار؟ هند هم بر غم او افزود برای او خواب خود را تعریف نمود .

. ریاحین الشریعه، ج4، ص291.
48- واقعه عجیت در مورد توجه به زن بدحجاب

دکتر حاج حسین توکلی از شاگردان عارف بالله شیخ رجبعلی خیاط، نقل می کند:
روزی من از مطب دندان سازی خود حرکت کردم که جایی بروم، سوار ماشین شدم، میدان فردوسی یا پیش تر از آن ماشین نگه داشت، جمعیتی بالا آمد، سپس دیدم راننده زن است، نگاه کردم همه زن هستند همه یک شکل و یک لباس! دیدم بغل دستم هم زن است!
خودم را جمع کردم و فکر کردم اشتباهی سوار شده ام. این اتوبوس کارمندان است.
اتوبوس نگه داشت و خانمی پیاده شد، آن زن که پیاده شد همه مرد شدند! با این که ابتدا بنا نداشتم پیش شیخ بروم از ماشین که پیاده شدم {جهت روشن شدن قضیه} رفتم پیش مرحوم شیخ، قبل از این که من حرفی بزنم شیخ فرمود:
« دیدی همه مردها زن شده بودند! چون مردها به آن زن توجه داشتند، همه زن شدند!»
بعد گفت:
« وقت مردن هر کس به هر چه توجه دارد، همان جلوی چشمش مجسم می شود، ولی محبت امیر المومنین (علیه السلام) باعث نجات می شود»
«چقدر خوب است که انسان محو جمال خدا شود... تا ببیند آن چه دیگران نمی بینند و بشنود آن چرا را دیگران نمی شنوند.»
امروزه روانشناسان به این نتیجه رسیده اند که انسان به هر چه توجه و تمرکز نماید همان چیز در روح و ضمیر باطنش نقش می بندد و در عالم خارج به ظهور می رسد! چه خیر اخلاقی و چه شر باشد.

. کیمیای محبت، ص176.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
آدرس های مرجع