تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: فضه سلام الله علیها
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
سلام

غنچه فكر بكر من، لب به سخن چو وا كند / از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
ناطقه مرا مگر روح قدس كند مدد / تا كه ثناي حضرت سيده النّسا كند
قبله خلق روي او، كعبه عشق كوي او / چشم اميد سوي او تا بكه اعتنا كند
مفتقرا متاب رو از در اوي هيچ سو / زانكه مس وجود را فضّه او طلا كند


آيت الله محمد حسين غروي اصفهاني(كمپاني)


مدتیه که بد جوری رفتم تو نخ فضه

میدونید چیه

آخه اینقدر لذت بخشه که یه صبح تا شب وایسی، تا ام الائمه، سیده النسا، دختر رسول، همسر علی، مادر زینب

دهان مبارکشون رو باز کنند و کاری رو طلب کنه



نمی دونم این فضه چی کار کرده که خدا یه همچین مقام بزرگی بهشون داده

البته با یکی از رفیقام سر این موضوع مشکل دارم

اون میگه قنبر بهتره، من میگم فضه


فعلا که به نتیجه نرسیدیم



در بيت رحمت


دختر پادشاه هند كه دل به مهر خوبان بسته و آرزوى رهايى از ديو و دَد درون كرده بود، از هند تا بهشت زمين راه پيموده و رنج سفر او را سخت آزرده بود. ( بحار الأنوار، ج 41، ص 273، ولى صاحب اعلام النساء المؤمنات (در ص 594) وى را اهل نوبه مىداند، «نوبه» سرزمينى است در آفريقا، واقع در كنار رود نيل، ر. ك: المنجد فى الاعلام.)


امّا اين كه خود به عشق آزادى، زنجير اسارت به گردن آويخته، يا قيصر روم او را به اسارت درآورده و تحفه فرستاده بود، يا پادشاه حبشه با مَلِك هند ستيز كرده و ايشان را هديه فرستاده بود؛ خدايش بهتر میداند.
به هر حال، امروز كنيزكى است لاغر و نمكين، با گروهى از فقرا ـ كه ايشان را اصحاب صفه گويند ـ نشسته و سر در گريبان تفكر فرو برده است؛ شايد به ديروز میانديشد.
پادشاه زاده ‏اى كه ديروز در سرزمينى سرسبز و خوش آب و هوا، در كنار سبزه و گل و نهر روان مینشست و دختركان او را خدمت میكردند و بزرگان دربار درسش میدادند؛
امروز، در زير تابش خورشيد حتى سايه‏اى نمىيابد. در كنارش نه درختى، نه سبزه‏اى و نه جوى روانى. سرزمينى خشك و بى آب و علف.


خدايا! اين چه تقديرى است كه پس از آن همه جلال و جبروت، اكنون دختر پادشاه نه تنها لباس فاخر، بلكه لباس ساده‏اى نيز براى پوشيدن ندارد و از غذاى سلطنتى كه خبرى نيست، به نان بخور و نمير اكتفا میكند.



شايد در انديشه فردا از خداى خويش میخواست تا مردانى از اين شهر او را به خدمت بگيرند كه به زيور علم و ادب آراسته باشند و گوهر انسانيت وى را پاس بدارند تا درخت وجود او نيز در سايه سار كمالات ايشان بار بگيرد و به ثمر بنشيند.


دخترك همچنان در حدّ فاصل گذشته و آينده نگران و سر در گم هروله میكرد، كه سلامى گرم و لبخند مهربانى او را به خود آورد و افكار پريشانش سويى ديگر گرفت.


سرور مردمان عرب ـ كه جان جهانيان به فدايش باد ـ از اين كه خواهش پاره تن خويش را بى پاسخ گذاشته بود، دستان تاول زده‏اش را ديده و از جاى بند مشكِ آب بر سينه دخترش شنيده بود، ناراحت بود. هر چند به جاى كنيز، او را ذكرى آموخته بود كه توانش میداد و او نيز هر روز تسبيحى گِلى را در دست میچرخاند و 34 مرتبه اللّه‏اكبر، 33 مرتبه سبحان اللّه‏ و 33 مرتبه الحمد للّه‏ را تكرار میكرد. امّا امروز كه روزگار مردمان مدينه خوش‏تر از ديروز میچرخيد وقت آن رسيده بود كه بزرگ مرد عرب درخواست يار باوفايش را ـ كه جان به فداى هر دوشان باد ـ پاسخ گويد.


كنيزك هنوز چند قدمى بر نداشته بود كه درِ چوبى خانه‏اى گِلى و كوچك به صدا در آمد و او وارد شد.


از آن روز كه خود را در ميان مردمان عرب ديده بود، هيچ كس را چنين شبيه به پيامبر اسلام و كودكانى چنين خوش سيما و دوست داشتنى نديده بود.


دختر پيامبر با مهربانى او را سلام داد، خوش آمد گفت و چون مهمانِ عزيزى وى را گرامى داشت و با كلامِ خويش محبّت و نوازش نمود.
پس از اندكى به او فرمود:


از امروز كه ياور من در اين خانه‏ اى، چه بهتر كه يك روز من خانه دارى كنم و تو بچه دارى كنى و روز ديگر تو خانه دارى كنى و من بچه دارى. به اين ترتيب كار زياد نه تو را خسته میكند و نه مرا از عبادت خداى مهربان باز میدارد.
سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دختر غريب و تنهاى هندى امّا مسلمان و موحّد را فضه ناميد. ( عوالم العلوم، ص 129؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 85، روايت 8.)


و او را دعايى آموخت كه با آن به هنگام رنج و سختى خداى خويش را بخواند. ( عوالم العلوم، ص 129؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 595.)


فضه كه از بدو ورود انگشت حيرت به دهان گرفته بود؛ شايد با خود میگفت: «خدايا! اين جا كجاست؟ بزرگ‏ترين مردمان در ساده‏ترين خانه ‏ها، كنيزكى غريب را سلام میدهند، نوازش میكنند و سپس او را از خستگى كار زياد باز میدارند

فضه دانست كه خوش بختى او را در آغوش گرفته است و سخت میفشرد. او نيز دامان محبّت مهربان‏ترين مردمان را سخت چسبيد و در خدمت ايشان كوشيد.



فضه جان دعا کن
دعا کن که آدم بشم

به مرور مطالب به روز می شود
سلام



اجابت دعا
روزى فاطمه ـ جان‏ها به فدايش ـ فضه را فرمود: «آيا خمير میكنى يا اين كه نان میپزى؟»

فضه جواب داد: «اى بانوى من! خمير میكنم و هيزم می آورم.» آن گاه براى جمع كردن هيزم از خانه خارج شد.
هيزم‏ها را جمع كرد و با ريسمانى محكم بست، سپس خم شد تا بسته هيزم را بر دوش بگيرد و به خانه آورد، امّا هيزم‏ها دست به دست هم داده و از سنگينى به زمين چسبيده بودند و فضه را ياراى بلند كردن آنها نبود، به ياد دعاى رسول خدا افتاد و عرض كرد:
يا واحد ليس كمثله احد، تميت كل احد و انت على عرشك واحد، لاتأخذه سنة و لا نوم؛
اى يگانه‏اى كه مانندش كسى نيست؛ همه را می ميرانى و خود بر عرشت يگانه‏اى، و هرگز چرت و خواب او را نمی گيرد.
چندى نگذشت كه مردى ـ كه گويا از قبيله اَزُد بود ـ پيش آمد، چون هيزم‏ها و فضه را در كنار آن ديد، دانست كه جسم لاغرش توان كشيدن بارى چنين سنگين را ندارد، آنها را به دوش گرفت و تا خانه فاطمه زهرا (عليها السلام) آورد. ( اعلام النساء الوءمنات، ص 595.)

خانه عدل


فضه در خانه اُنس، الفت و صفا با آرامش خاطر زندگى میكرد. دختر پيامبر، مهربانى و عطوفت خويش را به جايى رساند كه فضه شنيد:
روزى سلمان فارسى ـ رحمة اللّه‏ عليه ـ به خانه سرور زنان رسيد و صداى گريه كودك فاطمه زهرا حسين (عليه السلام) را شنيد و چون وارد شد دانست كه علت ناله از گرسنگى است، و دختر پيامبر را ديد كه جو آرد میكند و از زيادى چرخاندن و خشونت دسته آسياب، خون دستان مباركش بر دسته آسياب میريزد،
از آنچه ديده بود ناراحت شد و به «حوراء انسيه» ( يعنى «حوريه‏اى به صورت انسان» كه يكى از القاب حضرت فاطمه (عليها السلام) است.) عرض كرد: «اى دختر پيامبر خدا، دستانت از شدّت كار خون آلود شده در حالى كه فضه اين جاست».
حضرت فرمود: «رسول خدا ـ جانم به فدايش ـ مرا سفارش كرده است كه فضه، يك روز در ميان كار كند و ديروز روز كار فضه بود».
سلمان پس از اين پرسش ملتمسانه عرض كرد: «پس اجازه دهيد من شما را يارى كنم. جو آرد كنم يا حسين عزيزت را آرام كنم؟»
فاطمه فرمود: «بهتر است من او را ساكت كنم و تو آسياب كنى».
سپس سلمان میگويد: شروع به آسياب نمودم تا آن كه بانگ اذان برخاست و من به سوى مسجد شتافتم. بعد از نماز آنچه ديده بودم براى همسر فاطمه زهرا (عليهما السلام) بيان كردم.
على بن ابى طالب گريست و به خانه رفت، چون بازگشت، گلِ رويش را شكوفا ديدم، علت شادمانى حضرتش را پرسيدم. فرمود: «وقتى به خانه رفتم فاطمه را ديدم كه به پشت خوابيده و حسين بر سينه‏اش آرميده و آسياب خود به خود میچرخد و جوها آرد میشود».


اين سخنان به گوش رسول خدا رسيد؛ لبخند بر رُخش نشست و فرمود: «اى على! آيا نمیدانى كه خداوند فرشتگانى دارد كه تا روز قيامت در زمين میچرخند و محمّدو آل محمّد را خدمت میكنند؟» ( بحار الاءنوار، ج 43، ص 28؛ محمّد مهدى تاج لنگرودى،اخلاق حضرت فاطمه (عليها السلام).)
فضه كه چنين دادگرى و عطوفتى را از خاندان رسول خدا ديد و چنان كرامت و منزلتى از ايشان يافت و دانست كه ملائك به پاس پارسايى ايشان چنين كمر به خدمت آنها بسته‏اند، كوشاتر و مخلص‏تر از ديروز سعى در خدمتشان داشت.

چرا كه میدانست انسان مسجود ملائك و ملائك به امر خداوند مأمور خدمت انسان‏ اند.
سلام




زهد، كيمياى سعادت

فضه در خدمت بندگان خوب خدا خوشحال و خرامان زندگى میكرد. امّا از دنيا میرنجيد كه چرا به ايشان پشت كرده است و زَر و زيور خويش را از آنان دريغ میدارد.
در خانه كوچك على و فاطمه (عليهما السلام) جز مشك آب، كاسه، سبويى گِلى، كوزه‏اى سفالى، تشك، بالش، پرده‏اى پشمى، آسيابى دستى و شمشير و زرهى كه شير خدا در جنگ از آن استفاده میكرد؛ چيزى از مال دنيا يافت نمیشد.
شايد فضه با خود فكر میكرد، اگر ارمغانى از مال دنيا به ايشان هديه كند هم آنان آسوده‏ تر زندگى میكنند و هم از رنج دنيا بيرون می آيند.
فضه كنيزى بود كه از مال دنيا هيچ نداشت، امّا علمى میدانست كه هرگاه میخواست میتوانست به طلا دست يابد.
كمى اكسير با خود به همراه داشت، مقدارى مس در ظرفى ريخت، علم و اكسير را به يارى گرفت و آن را به طلا تبديل كرد.
ذوق زده آن را به مولاى خويش نشان داد. حضرت امیرالمومنین على (عليه السلام) لبخند پر معنايى زد و فرمود: «اگر اين جسد را آب میكردى رنگ آن نيكوتر و قيمتش بيشتر بود». («جسد» اصطلاحى است در علم كيميا.)
فضه كه كلمه جسد را از زبان مبارك مولا شنيد دانست كه او نيز كيمياگرى میداند متحير به همسر فاطمه (عليهما السلام) نگاه میكرد و با تعجب پرسيد: «مگر شما را نيز از اين علم بهره ‏اى است؟!»

امام به فرزند خردسال خويش حسين ـ جان‏ها به فدايش ـ اشاره كرد و فرمود: «كودكان ما نيز اين علوم را میدانند.»
سپس كودك كوچك فاطمه زهرا (عليهما السلام) پيش آمد و علم كيميا را شيرين و دقيق و نكته به نكته براى فضه توضيح داد.
فضه سخت در تعجب بود و سؤالى بزرگ در ذهنش دوران میكرد: «پس چرا چنين فقيرانه...؟!»
در چنان انديشه‏ اى بود كه على (عليه السلام) به او فرمود: «ما آل محمّد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بزرگ‏تر و بالاتر از اين را هم میدانيم.»
سپس حضرت با اشاره ‏اى، پرده‏ ها را از ديدگان فضه كنار زد و فضه ديد آنچه را كه تا به حال نديده بود. همه طلاها و گنج‏هاى زمين از جلو چشم او حركت میكردند.

امام فرمود: «اين قطعه طلا را هم روى آنها بگذار».


فضه نيز اطاعت كرد و طلاى دست ساز خويش را كه به مولاى خود تحفه داده بود روى آنها نهاد.
مدهوشِ ديده ‏ها و شنيده‏ هاى خود شده بود و تازه به علم و عظمت مولاى خويش پى برده بود و وقتى به هوش آمد باز چيزهايى مى شنيد كه تا به حال نشنيده بود: (بحار الأنوار، ج 41، ص 272؛ رياحين الشريعه، ج 2، ص 220؛بهجة قلب المصطفى، ص 673.)

شما را از دنيا بر حذر میدارم، زيرا منزلى است كه هر آن، از آن بايد كوچ نمود و جايگاه اقامت نيست. دنيا، خویش را با نيرنگ و غرور آراسته و با زيورش فريب داده است. خانه‏ اى است كه در نگاه مالك اصلى اش بى ارزش است؛ حلالش را با حرامش، خيرش را با شرّش، زندگى اش را با مرگش، شيرينى اش را با تلخى اش به هم آميخته است؛ براى همين خداوند آن را مخصوص اولياى خويش قرار نداده و از دادن آن به دشمنانش مضايقه نكرده است
. (نهج البلاغه، خطبه 113).

دنيا با جلوه گرى هايش خواست [پارسايان را] بفريبد، ولى آنها فريبش رانخوردند و آن را نخواستند. دنيا میخواهد با لذت هايش آنها را اسير خود كند، ولى آنها با فداكارى، خود را آزاد ساختند. (نهج البلاغه، خطبه 193.)


فضه ژرف در انديشه شد:


«اين پنج تن كيانند كه گنج گردون، گردن به طاعت ايشان نهاده است؟ و آنها دل از اسارت او رهانيده ‏اند. دست تمنّا به او دراز نمى كنند و اين چنين سخت به دنيا پشت كرده‏ اند.
ايشان كيانند كه زبان جز به لطافت نمى گشايند، سخن جز به حق نمى گويند، هميشه در ذكر خدايند، روزها سخت مى كوشند و شب‏ها عاشقانه با خداى خويش نجوا مى كنند.

به راستى كه ايشان هدايت يافتگانند و زمينيان و بهشتيان را سرورند. بايد در كردار و گفتار و رفتارشان بينديشم، هر چه كردند من نيز همان كنم و هر چه خواستند به جان بپذيرم. به خدا قسم كه اينان رهبر و راهنماى من‏ اند، ايشان را به جان دوست دارم و تا جان خويش از اكسير وجودشان طلا نسازم؛ ديده از كردارشان برنگيرم و تا خود را خاك پايشان نكنم؛ دست از دامانشان نمى كشم.»



از آن پس فضه روز و شب در كمين خاندان رسول خدا بود تا مبادا، چشم غفلت، چيزى از او بدزدد و گوش شهوت چيزى از او پنهان دارد.

نكته نكته از فاطمه سلام الله علیها ـ سلام خدا بر او باد ـ درس مى گرفت. لحظه لحظه به او شبيه‏تر و به خدايش نزديك‏تر مى شد.

عبادت‏هاى عاشقانه، قرآن‏هاى شبانه، دقايق حكيمانه، سخن‏هاى عالمانه، اذكار خالصانه و بخشش‏هاى ايثارگرانه توشه ‏اى بود كه فضه از ايمان فاطمه عزيز براى استوارى خويش برداشته بود، تا آن كه به مقام باب حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) رسيد.


مردم سؤال‏ها و مسائل خود را با او مطرح مى كردند و فضه آنها را به خدمت حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) رهنمون مى شد، و ارتباط بانوان ديگر با دخت پيامبر از طريق فضه انجام میشد. (فضه همراز زهرا (عليها السلام) ص 105.)
به نام خدا

سلام .

محب الزهرای عزیز، ممنونم از شما بخاطر این تاپیک بسیار خوب تون Heart

یاد یکی از ارسال های حقیر افتادم، در تاپیک چادر خاکی که برای فاطمیه سال قبل بود،
الحمدلله که هنوز زنده ایم و فرصتی داریم برای .............................

اگر اجازه بفرمایید اون ارسال رو در اینجا هم تقدیم شما و دوستان عزیز کنم، ببخشید به بزرگی خودتان .



داستانی شگفت از زنی كه جز قرآن نمی‌گفت!

[تصویر: 17316772230210178491262092331042082138221276.jpg]
ابوالقاسم قشيرى خبرى مربوط به حفظ قرآن و تسلط وى به معارف قرآنى از "فضه" نقل مى‏كند. اين مطلب كه در منابع گوناگون شيعى و سنى از جمله «الدرالمنثور» و «بحارالانوار» مورد اشاره و استفاده قرار گرفته به اين صورت است:

در بیابان میرفتم، از قافله عقب مانده بودم، دیدم زنی تنها در بیابان است پیش رفتم و...
گفتم كیستى؟
جواب داد: « وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ » ( و بگو به سلامت! پس زودا كه بدانند.) (1)
از قرائت آیه فهمیدم كه مى گوید اوّل سلام كن سپس سؤال كن كه سلام علامت ادب و وظیفه وارد بر مورود است.

به او سلام كردم و گفتم در این بیابان آن هم تنها چه مى كنى؟
پاسخ داد: « مَن یَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ » (وهر كه را خدا هدایت كند گمراه كننده ای ندارد.) (2)
از آیه شریفه دانستم راه را گم كرده ولى براى یافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا امیدوار است.


گفتم جنّى یا آدم؟
جواب داد: « یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد » ( ای فرزندان آدم! جامه خود را در هر مسجدی بر گیرید.) (3)
از قرائت این آیه درك كردم كه از آدمیان است.

گفتم از كجا مى آئى؟
پاسخ داد: « یُنَادَوْنَ مِن مَكَان بَعِید » ( آنان را از جایی دور ندا می دهند.) (4)
از خواندن این آیه پى بردم كه از راه دور مى آید.

گفتم كجا مى روى؟
جواب داد: « وَللهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً »( و برای خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] كسی ‌كه بتواند به سوی آن راه یابد.) (5)
فهمیدم قصد خانه خدا دارد.

گفتم چند روز است حركت كرده اى؟
پاسخ داد: « وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالاَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّام » ( و در حقیقت، آسمانها و زمین و آنچه را كه میان آندو است در شش هنگام آفریدیم.) (6)
فهمیدم شش روز است از شهر خود حركت كرده و بسوى مكه معظّمه مى رود.

پرسیدم غذا خورده اى؟
جواب داد: « وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لَّا يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ » ( و ايشان را جسدى كه غذا نخورند قرار نداديم ) (7)
فهمیدم گرسنه است به او طعام دادم.

سپس گفتم کمی با شتاب حرکت کن!
پاسخ داد: « لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا » (خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايى‏اش تكليف نمى‏كند) (8)
فهمیدم بیش از این توانایی ندارد.

پس به او گفتم بر مرکب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برویم.
پاسخ داد: « لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا » ( اگر در آنها [ آسمان و زمین] جز خدا، خدایانی[ دیگر] وجود داشت، قطعا زمین و آسمان تباه می‌شد.) (9)
معلومم شد که تماس بدن زن و مرد در یک مرکب یا یک خانه یا یک محل موجب فساد است، به همین خاطر از مرکب پیاده شدم و به او گفتم شما به تنهائى بر مرکب سوار شوید.

چون بر مرکب قرار گرفت گفت:
« سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ » ( پاک است کسی که این را برای ما رام کرد و [گرنه] ما را یارای [رام ساختن] آنها نبود.) (10)
چون این آیه را قرائت کرد فهمیدم در مقام شکر حق برآمده و از عنایت خداوند عزیز، سخت خوشحال است.

وقتى به قافله رسیدیم گفتم در این قافله آشنائى دارى؟
جواب داد:
« وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ » ( و محمد جز فرستاده ای‌که پیش از او [هم ]‌ پیامبرانی [آمده و] گذشتند نیست.) (11)
« یَا یَحْیَى خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّة » ( ای یحیی کتاب [خدا] را به جد و جهد بگیر.) (12)
« یَامُوسَى إِنِّی أَنَا اللهُ » ( ای موسی! منم، من، خداوند، پروردگار جهانیان.) (13)
« یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الارْضِ » ( ای داود ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین] گرداندیم. ) (14)

از قرائت این چهار آیه دانستم چهار آشنا به نامهاى محمد و یحیى و موسى و داود در قافله دارد.

چون آن چهار نفر نزدیک آمدند، این آیه را خواند:
« الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» ( مال و پسران زیور زندگی دنیایند. ) (15)
فهمیدم این چهار نفر پسران اویند.

به آنان گفت:
« یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الامِینُ » ( ای پدر! او را استخدام کن چراکه بهترین کسی است که استخدام می‌کنی. ) (16)
از قرائت این آیه فهمیدم به فرزندانش مى گوید به این مرد زحمت کشیده ی امین مزد بدهید.

چون فرزندانش به من مقدارى درهم و دینار دادند و او حس کرد کم است این آیه را خواند:
« وَاللهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ » ( وخداوند برای هر کس که بخواهد [آنرا] چند برابر می‌کند. ) (17)
یعنى به مزد او اضافه کنید و آنها بیشتر دادند.

از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم این زن با کمال که نمونه او را ندیده بودم و نشنیده بودم کیست جواب دادند: اى مرد او مادر ما فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله علیهاست که بیست سال است جز قرآن سخن نگفته است!!
__________________________________________________​______________
1. زخرف/ 89
2. زمر/ 37
3. اعراف/31
4. فصلت/ 44
5. آل عمران/ 97
6. ق/ 38
7. انبیاء/ 8
8. بقره/ 286
9. انبیا/22
10. زخرف/ 13
11. آل عمران/ 144
12. مریم/ 12
13. قصص/ 30
14. ص/ 26
15. کهف/ 46
16. قصص/ 26
17. بقره/ 261


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
سلام



پرواز با جانان

فضه هم چنان خالصانه تلاش میكرد تا آن كه روزى نوگلان پيامبر، حسن و حسين ـ سلام خدا بر ايشان باد ـ بيمار شدند.
پيامبر و جمعى از ياران به ديدن آنها آمدند و پيشنهاد كردند كه: «خوب است براى سلامتى كودكانتان نذرى كنيد.»
على مولاى فضه، و فاطمه علیها سلام استاد فضه، سه روز پيوسته روزه نذر كردند و فضه نيز همان كرد كه محبوبانش كردند.
گل ها سر راست كردند و طراوت به گلبرگ‏ها بازگشت.
هنگام اداى نذر فرا رسيد. امام (عليه السلام) سه مَن جو به خانه آورد، تا براى افطار غذايى تهيه كنند.


شايد، آن روز نوبت به فضه رسيده بود تا تسبيح گويان جوها را آرد و خمير كند و نان بپزد و شايد، آن روزها جوها سعادت يافته بودند تا با دستان مبارك بانوى فضه آرد، خمير و نان شوند.
وقت افطار رسيد و فضه نيز يارى كرد و سفره افطار گشوده شد تا هر كس با قرصى نان و جرعه‏اى آب روزه خويش را بگشايد.
هنوز فضه لقمه نانى برنداشته بود كه درِ خانه به صدا درآمد: «اى اهل بيت محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم سلامتان باد.
مرا غذايى دهيد تا خدا شما را از غذاهاى بهشتى بخوراند.»
فضه تا اين كلام را شنيد چهار قرص نان آماده انفاق ديد، امّا گرسنه بود و اگر نانِ جُوين خويش را انفاق میكرد، چيزى جز آب نمی يافت تا غُرغُر شكم خويش را بخواباند و اگر نمی داد از ثواب انفاق و خشنودى بانوى خويش محروم میماند،
ولى فضه آموخته بود كه نبايد «رضا» را به نان فروخت، چرا كه بارها از رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) شنيده بود:

فاطمه پاره تن من است. هر كه او را شاد كند، مرا شاد كرده است و هر كه مرا شاد كند، خدا را شاد كرده است. (بحار الأنوار، ج 27، ص 60، روايت 16)
او نيز افطارى خويش را انفاق كرد و روزه‏ اش را با جرعه‏اى آب افطار نمود و سحرگاه چون عزيزانش با شكمى گرسنه باز نيّت روزه كرد.


روز بعد، فضه، گرسنه‏ تر از ديروز، به اميد لقمه نانى سفره افطار را گشود و جمع روزه ‏داران آماده افطار شدند كه فضه شنيد
يتيمى از ايشان غذايى می خواهد. همان ديد و همان كرد كه غروب گذشته ديده بود و انجام داده بودند.

ولى فضه در شگفت نماند كه خاندان وحى چگونه اين گرسنگى را تحمل می كنند. چون پيش از اين نيز كه فضه غذاى اميرمؤمنان (عليه السلام) را از منزل به خدمتش می برد، ديده بود كه پس از كار زياد و خستگى بسيار مولايش به دوغ ترشى و نان جُوينى اكتفا می كند.


نانى كه سبوس جو روى آن پيدا بود و گاه دستان مبارك حضرت توان تكه كردن آن را نداشت و امام براى شكستن آن فشار زانو را هم به يارى می گرفت.


فضه آن روز را به ياد داشت كه سويد بن غفله اين منظره را می ديد و حضرت چون متوجه حضور او شد سويد را به غذاى خويش دعوت كرد و سويد خود را روزه دار خواند و حضرت فرمودند:
هر كه روزه گرفتن، او را از خوردن غذايى كه سيرش كند، بازدارد، بر خدا حق است كه او را از غذاى بهشتى بخوراند و از آشاميدنى بهشتى سيرابش كند.

سپس سويد به فضه كه در چند قدمى حضرت بود گفت: واى بر تو اى فضه!
در حق اين پيرمرد از خدا نمی ترسى؟ چرا سبوس نان را نمی گيرى؟! سبوس آن روى نان پيداست.

و فضه در جواب گفت: به ما فرموده است، سبوس غذا را نگيريم، گاه آن را در كيسه‏اى می گذارد و مهر می زند تا نتوانند سبوسش را بگيرند.

و گاها امام در پاسخ اعتراض ياران خود كار فضه را تأييد می كرد و دستى به محاسنش میكشيد و میفرمود:

«اگر اين محاسن به سبب طعام بسوزد زيان كرده است و همين غذا مرا كفايت می كند.» (بحارالأنوار، ج 40، ص 325 و 331 به نقل از فضه همراز زهرا (عليها السلام)، ص 31 ـ 33.)
روز سوم نيز فضه با شكمى كه از گرسنگى ناى ناليدن نداشت و دستانى كه از شدت ضعف توان سفره گشودن نداشت، سفره را گشود و پنج قرص نان؛ يكى براى بانوى عزيزش فاطمه، ديگرى براى على، مولاى گرامی اش و دو قرص براى حسنين، نور ديدگانش و يك قرص نيز براى شكم گرسنه خودش بر سر سفره گذاشت.

پنج انسان گرسنه كه سه روز را جز آب هيچ نخورده بودند و دو روزه را با آب افطار كرده بودند، گرداگرد سفره نشستند

اين بار نيز فضه و عزيزانش چون دست به نان بردند، اسيرى تمناى غذا كرد.

محبوب و عزيزان فضه با آن كه به شدت گرسنه بودند، چهار قرص نان را آماده انفاق نمودند. فضه نيز چون دست برد تا يكى بر آن چهار نان بيفزايد، شكم گرسنه‏اش ضجه‏ اى برآورد و با آهى جگر سوز ناله كرد و گفت: فضه جان! اگر جان خويش را دوست دارى از اين انفاق بگذر.

امّا فضه كه با گوش جان نداى «لَن تنالُوا البرَّ حتى تُنْفِقوا ممّا تُحبّون» (هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد. (آل عمران(3) آيه 92).) را شنيده بود
شكم خويش را خطاب كرد:

جانِ فضه، از جان اينان شيرين ‏تر نيست. جان من به جان على، فاطمه، حسن و حسين بسته است، و تا ايشان گرسنه باشند من، تو را حتى لقمه نانى نمی دهم.

فضه اين را گفت و بى درنگ عدد نان‏ها را به پنج رساند.


صبح روز چهارم؛ فضه هر چند گرسنه بود، امّا بيش از گرسنگى خود گرسنگى حسن و حسين كه از شدت گرسنگى مىلرزيدند، او را می آزرد و آرزو می كرد، اى كاش نانى بود تا لقمه‏ اى از آن به حسن و لقمه‏اى ديگر به حسين می داد و گرسنگى آنها را نمی ديد.
امّا فاطمه عليهما السلام بانويش، از گرسنگى، شكمش به دنده‏ هايش چسبيده بود و در محراب عبادت خداى خويش را می خواند.
و مولايش على عليه السلام وقتى اوضاع را چنان ديد، دست حسن و حسين را گرفت و نزد رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بُرد.

پيامبر كه فرزندان خود را چنين ديد فرمود: «چقدر بر من دشوار است كه شما را به چنين حالى ببينم.»

آن گاه با داماد و فرزندانش به خانه پاره تن خويش آمد و چون چشمان به گود نشسته او را ديد ناراحت شد.

در همين حال جبرئيل به خدمتش بانگ برداشت:
«اى پيامبر! اين سوره را بگير كه خدا تو را به داشتن چنين اهل بيتى تبريك می گويد.»

و آن گاه سوره را قرائت كرد. (تفسير الميزان، ج 20، ص 213.)
به يقين ابرار و نيكان از جامى نوشند كه با عطر خوشى آميخته است. سرچشمه گوارايى كه بندگان خدا از آن مىنوشند به اختيارشان هر كجا خواهند جارى مىشود. آن بندگان به نذر خود وفا مىكنند و از روزى كه گزند آن فراگيرنده است مىترسند.

و بر دوستى خدا به بينوا و اسير و طفل يتيم غذا میدهند.
و میگويند: «ما براى خشنودى خداست كه به شما میخورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمیخواهيم. ما از قهر پروردگار خود در روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق در هم و غمگين است می هراسيم».

پس خدا هم آنان را از آسيب آن روز نگاه داشت و به آنها روى خندان و دل شادمان ارزانى داشت. و به پاس آن كه صبر كردند، بهشت و پريان پاداششان داد. در آن بهشت بر تخت‏هاى خود تكيه زنند. در آنجا نه آفتابى بينند و نه سرمايى.
سايه‏ هاى درختان بهشتى بر سر آنهاست و ميوه هايش براى چيدن رام.

و ظروف سيمين و جام‏هاى بلورين، پيرامون آنان گردانده میشود.
كه آن كوزه‏هاى بلورين نقره‏اى به اندازه و تناسب (اهلش) اندازه‏ گيرى شده‏ اند.
و در آنجا از جامى كه آميزه زنجبيل دارد و به آنان می نوشانند.
در آن چشمه هايى است كه سلسبيلش نامند.

و بر گرد آنان پسرانى جاودانى می گردند، چون آنها را بينى گويى كه مرواريدهاى پراكنده‏ اند.
و چون بدانجا نگرى سرزمينى از نعمت و كشورى پهناور می بينى.

بر اندام بهشتيان لباس هايى است كه از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم و با دستبندهايى از نقره تزيين شده‏ اند و پروردگارشان شراب پاك به آنها می نوشاند.
اين پاداش براى شماست و كوشش شما مقبول افتاده است. (ترجمه آيات 5 تا 22 سوره دهر)

فضه
شايد از خوشحالى در پوست خود نمی گنجيد. تا به حال، خود را بر چنان قله‏ هاى بلندى از عزت نديده بود. هر چند نامى از او در وحى الهى نبود، امّا از كردارش ستايش شده بود.



خدايا! آيا جان فضه نيز با جانان مخلص پيوند خورده است؟و آيا او نيز چون فاطمه عليها السلام خشنودى خداى خويش را به دست آورده است.شگفتا كه دوستى و پيروى و كوشش خالصانه، چگونه گُل آدميت او را شكوفاند و ستاره اميدش را درخشاند.
از اين پس، فضه فرهيخته‏ اى بود فراموش ناشدنى كه فرمانبرى فاطمه عليها السلام او را فرزانه كرده بود.
سلام
اوج افتخار
روزى مولاى فضه، على بن ابى طالب (عليه السلام) بر حسب اتفاق به حجره عايشه آمد (حضور امام در حجره عايشه براى اين بود كه فضيلت و شرافت امام على (عليه السلام) براى او ثابت شود و خدا حجت را بر او تمام كند. (به نقل از نزهة الابرار))
و فضه را خواند تا آبى بياورد و حضرتش وضويى بسازد. امّا جوابى نشنيد.
بار دوم فضه را صدا زد، پاسخى نشنيد
مرتبه سوم نيز در جواب مولا از فضه صدايى برنيامد. امّا نه براى آن كه سرپيچى كرده باشد؛ هرگز! بلكه از باب ادب در پاسخ مولا خاموش ماند؛ ولى در دلش طوفانى بود كه خدا میداند.
فضه از انجام خواست امامش محروم بود. چرا كه او نيز هر ماه چند روز چون ديگر زنان ـ هر چند وضوى عشق میساخت و بر سجاده نياز مینشست امّا ـ تكبير، ركوع و سجود را به امر خداوند حكيمِ متعال رها میكرد و در وقت فضيلت نماز، با اذكار و خواندن قرآن، خويش را محرم حريم انس الهى مینمود و چون طنين آواى مولا با نداى فضه بر گوشش نشست؛ هر چند با جان به خدمت مولا میشتافت، امّا به دلیل عذر شرعی که داشت پا در حريم پاكِ پاكان بنهد، چرا كه بارها خوانده و شنيده بود:
انّما يُريدُ اللّه‏ُ ليُذهِبَ عنكم الرِّجسَ اهل البيت و يطهِّرَكم تطهيراً
(احزاب (33) آيه 34)
خدا فقط میخواهد آلودگى را از شما خاندان پيامبر بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
فضه خاموش ماند تا حرمت علوى را پاس داشته باشد.
حضرت امیرالمومنین على علیه السلام ـ جان‏ها به فدايش ـ از سكوت فضه در شگفت شد.
برخاست تا به حجره حضرت فاطمه مرضيه عليها السلام وارد شود.

آوايى او را گفت: اين آب است در برابر تو.

حضرتش چون چشم برگرداند در طرف راست خود ابريقى (ابريق: ظرفى لوله‏ دار است كه با آن وضو میگيرند، آفتابه، مطهره فلزين (لغت‏نامه دهخدا)) پر از آب با صفا ديد.

با آن وضو ساخت و ابريق از ديده پنهان شد،
سپس به خدمت رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در آمد و پيامبر چون جان خويش را ديد از او پرسيد: «اين چه آبى است كه همانند دانه‏ هاى مرواريد بر صورت تو درخشان است
على، انيس پيامبر، آنچه را كه بر او گذشته بود، از خواندن فضه خادمه، نداى هاتف، ابريق پر از آب و وضو ساختن خويش، براى پيامبر بيان كرد.

رسول خدا فرمود:


يا على! آيا میدانى آن هاتف كه بود و آن ابريق از كجا آمده بود؟
ـ شما بهتر میدانيد.
ـ هاتف، دوست من جبرئيل بود. امّا ابريق از بهشت و آن آب يك سومش از مغرب و يك سومش از بهشت بود.(گفته‏ اند. يك سوم ديگر آب از مشرق بود. (رياحين الشريعه، ج 2، ص 324))
و جبرئيل نيز تو را سلام میرساند و میگويد: خداوند هم به تو سلام میرساند و میفرمايد:

«از من به على بگو كه فضه عذر شرعی داشت و نمیخواست با آن حالت آب وضوى تو را حاضر نمايد.»
پس مولاى فضه، حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود:

عنه السلام و إليه يعود السلام و إليه يعود الطيب من الكلام سلام از سوى خداست و به سوى او باز میگردد و بازگشت كلام نيكو به سوى اوست.

پس امام فضه، زبان به دعاى دوستدار، پيرو و فرمانبر خويش گشود و از روى محبّت فرمود:
اللّهم بارك فى فضتنا؛ خداوندا! به فضه ما بركت عنايت فرما
(رياحين الشريعه، ج 2، ص 324)

فضه كه تاكنون سر در گريبان شرم و حيا فرو برده بود چون اضافه نام خويش را به خاندان پيامبر شنيد با دو بال خرسندى و خوشحالى در آسمان عشق آل اللّه‏ به پرواز درآمد،
وجود خويش را با ياد صلوات عطرآگين ساخت و سر بر سجده شكر الهى فرود آورد. چون او در تاريخ اسلام دومين كسى بود كه از سوى خاندان نبوى به مدال «نا» مفتخر میشد.

اوّلين فرد سلمان فارسى بود كه در جنگ خندق پيامبر گرامى اسلام حضرت محمّد مصطفى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در موردش فرمود: «سلمانُ مِنّا أهلَ الْبيت».
و دومين فرد فضه خادمه بود كه برادر پيامبر حضرت على بن ابیطالب (عليه السلام) در موردش فرمود:
«اللّهم بارك فى فضتنا».

كفى لها شرفا و فخراً
؛ همين شرافت و افتخار او را بس.

هر چند خدمتى كه هميشه فضه انجام میداد اين بار جبرئيل امين به انجام رساند، امّا خداى عزّوجلّ به فضه فهماند كه:

برترين فرشتگان بر اين خدمت افتخار میكنند.
وسعت بركت


در استجابت دعاى حضرت امام امیرالمؤمنین على عليه السلام در حق فضه، همين بس كه دامنه فضايل و كمالاتى كه فضه از خاندان رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم آموخت تا جان نوادگان او نيز رسوخ كرد و هر گلى كه از گلستان دامان فضه می شكفت، آراسته به رنگ و بوى محمدى، خُلق فاطمى و زهد علوى بود.

مالك بن دينار می گويد: زمانى كه براى زيارت خانه خدا راهى حج بوديم، زنى لاغراندام را ديدم كه بر حيوانى لاغر و ناتوان سوار است و همراهان از سرِ دلسوزى، او را نصيحت می كنند كه: بازگرد؛ اين حيوان تو را در راه می گذارد و تو زنى تنها در ميان بيابان چه خواهى كرد؟! امّا او كه عزم سفر كرده بود، به عشق خانه خدا همچنان پيش میرفت و توجّهى به گفتار ديگران نداشت؛ چون به ميان بيابان رسيديم، حيوانى كه زن بر آن سوار بود از رفتن باز ماند و ديگر رمق نداشت حتى قدم از قدم بردارد.

من او را سرزنش كردم، كه چرا با چنين مركبى توشه سفر بسته است و میخواهد راهى بدين درازى را بپيمايد؛ امّا زن سر به آسمان بلند كرد و گفت:

«لا فِى بَيْتِى تَرَكْتَنِى لا الى بَيْتِك حَمَلْتَنى فَوَعِزَّتك وَ جَلالِكَ لو فَعَلَ بِى هذا غَيْرُك لَما شَكَوتُه اِلاّ اِلَيك؛
نه در خانه‏ ام گذاردى و نه، به خانه‏ات رساندى. سوگند به عزت و جلالت اگر كسى غير از تو چنين كارى با من كرده بود شكايتش را پيش تو می آوردم
بى درنگ شخصى در بيابان پيدا شد كه در دستش افسار ناقه‏ اى بود و آماده تا آن زن را تا حرم امن الهى و حرم رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم برساند.

من كه از اين ماجرا، كمالات زن را ديدم، دانستم پرهيزكارى است كه نزد خدايش مقام بلندى دارد،

پرسيدم تو كيستى؟

گفت: من شهره، دخترِ مسكه دختر فضه كنيز فاطمه زهرا (عليها السلام) هستم



مناقب ابن شهر آشوب، ج 3. ص 338.
غم هجران
فضه روزگار خوشى را ميگذراند در محفل آل اللّه‏، در خدمت ولى اللّه‏ و سرشار از محبة اللّه‏ تا آن كه، رسول اللّه‏ ـ كه جان‏ها فداى گرد عبايش ـ در سال 11 هجرى، عالم و آدم، زمين و زمينيان و آسمان و آسمانيان را به سوگ خويش نشاند.

غم فضه ـ داغدارى كه اشك و آه، جان از وجودش ستانده بود ـ يكى نبود، سوز سينه فاطمه دختر رسول خدا ـ سلام اللّه‏ عليهما ـ او را سخت مى سوزاند.
از آن سوزان‏تر آن روز كه دَرِ خانه به شدت و غضب كوبيده شد و در خانه جز مولا و بانوى فضه و سرور جوانان بهشت و خود فضه كس ديگرى نبود.

فضه به پشت درآمد و گفت: چه مى خواهى؟
صدا برآمد كه: على را بگو از اباطيل خود دست بردارد، بيرون شود و با خليفه رسول خدا بيعت كند!
فضه اين صدا را مى شناخت، فضه تحمل اين اهانت به خاندان رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را نداشت. پيش از اين ديده بود كه اگر كسى در خانه پيامبر خدا صدايش را بالا مى برد وحى نازل مى شود كه صدايتان را پايين بياوريد.

پس چرا اين مرد چنين سخن مى گويد؟
و باز فضه از پيامبر شنيده و خود ديده بود و مى دانست كه «على مع الحق و الحق مع علي؛ (1) على با حق است و حق با على است

على حق است و حق على است، پس اين گستاخ چه مى گويد؟
و شايد براى نشان دادن بى اعتنايى خود و سرورانش به او فرمود: على مشغول كارى است و بيرون نشود. (2)
باز صدا از غضب برآمد كه: برو على را بگو بيرون بيايد و گرنه، داخل خانه شويم.

فضه كه تا به حال چنين جسارتى را به اهل بيت پيامبر نديده بود در خشم و شگفت بود. در همان دم بانويش را ديد كه به پشت در آمد و خطاب به مردمان بيرون فرمود:
«اى گمراهانِ دروغگو! چه مى خواهيد...»

نبرد بين حق و باطل ادامه داشت و بانوى فضه كه مظلوميت امامت را مى ديد نترس و رسا آنان را جواب مى داد و فضه خود را در كلاس درسى ديگر مى ديد و سراپا گوش بود.

فضه همچنان درس دفاع از ولايت را از دختر نبوت، همسر ولايت و مادر امامت مى آموخت كه ناگاه صداى لگد به در را شنيد.

آذرخشى مهيب تمام وجودش را فراگرفت ؛ آسمان بر سرش خراب شد و دود از زمين و زمان برخاست.
فضه جان خويش را بين درِ شعله ور و ديوار پشتِ در، ديد. ناله فاطمه برخاست و مونس و غمگسار خويش فضه را صدا زد:
آه يا فِضةُ اِلَيكِ فَخُذِينى فَقَدْ وَاللّه‏ قُتِلَ ما فِى اَحْشايى مِنَ الْحَمْلِ؛
آه اى فضه مرا بگير كه به خدا قسم آن كه در رحم من بود كشته شد.

فضه چون برق خويش را رساند و خود را عمود كمر خميده دخت رسول خدا نمود.
امّا سنگينى اى كه فضه بر دوش داشت از جسم نحيف همسر امامت نبود، كه غم غصب خلافت و سنگينى اندوه فاطمه بود.

فاطمه (عليها السلام) در آغوش فضه از شدّت دردِ پهلو و اصابت ميخ در و سقط جنين بيهوش شد. (3)

فضه يك چشم به بانويش داشت و يك چشم به امامش. نيمى از جانش بيهوش از درد و نيمه ديگر جانش را با زور بردند.
فاطمه و على، صفا و مروه فضه بودند و او سعى خود را با پا و دل و چشم انجام مى داد و همچنان نگران بود كه بانويش به هوش آمد و او پريشان شد كه در جواب سؤال بانويش چه بگويد؟
على كجاست؟
او را به مسجد بردند. (4)

بانوى فضه شتابان برخاست؛ تا راه مسجد در پيش گيرد و فضه نيز شتابان خود را براى يارى او رساند، و بعد از آن فضه قصه‏ هاى غم‏بار و سوزناك خاندان پيامبر را يكى پس از ديگرى مى ديد، غصب خلافت، غصب فدك، خطبه بانويش در مسجد و....

فقط خدا حال فضه را مى داند كه چگونه آن هفتاد و پنج، يا نود و پنج روزِ بعد از رحلت رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را سر كرد كه بعد از سال‏ها هنوز با نام اهل بيتِ رسول اللّه‏ (صلّى الله عليه وآله وسلّم) جوى اشك از چشمانش جارى مى شود و شعله‏ هاى سوزان غم تمام وجودش را مى سوزاند.

فضه بعد از آن، هميشه و همه جا، در بيان ظلمى كه بر ايشان رفت، سفارشى كه رسول خدا درباره آنان مى فرمود و جايگاهى كه نزد خدا داشتند مى كوشيد و مردم را به عشق و پيروى از ايشان فرا مى خواند.



اسناد
1- بحار الأنوار، ج 10، ص 433، باب 26، روايت 15.
2- همان، ج 30، ص 290.
3- رياحين الشريعه، ج 1، ص 268.
4- كشتى پهلو گرفته، ص 86.
ورقة بن عبداللّه‏ مى گويد:
به زيارت بيت اللّه‏ الحرام مشرف شدم، در بين طواف زنى را ديدم زيبا صورت (1) و بسيار نمكين كه با عبارات شيرين و فرمايشات دلنشين، در كمال فصاحتِ زبان و بلاغتِ بيان با خداوند عالميان مناجات مى كند و مى گويد:
«خدايا! اى پروردگار كعبه و اى پروردگار دو ملكى كه بر دوش چپ و راست من اند! و اى پروردگار زمزم! اى پروردگار آداب گرامى! و اى پروردگار محمّد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) كه بهترين مردمان و نيكوكاران گرامى، مرا با رهبران پاكم و فرزندانشان محشور فرما.
اى گروه حج كنندگان و عمره كنندگان! همانا سروران من بهترين بهترين‏ها هستند و برگزيده نيكان‏اند؛ كسانى كه مقامشان از مقامِ مقام‏داران بالا رفت و يادشان در همه جا بالا گرفت»
. (2)
پيش رفتم و گفتم:
اى جاريه! گمان مى كنم كه تو از دوستداران و پيروان اهل بيتِ عصمت و طهارت (عليهم السلام) هستى. گفت: آرى.
ـ خود را معرفى بنما.
ـ انا «فضه» ـ أَمَةُ فاطمه الزهراء بنت محمّدالمصطفى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) ؛ من فضه كنيز حضرت فاطمه زهرا دختر محمّد مصطفى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) هستم.

ـ احسنت و آفرين بر تو، اى مونس و انيس فاطمه! من مشتاقم تا از كلامت بشنوم و از منطق تو استفاده كنم. خواهش مى كنم چون طواف خويش به جاى آوردى، به بازار گندم فروشان بروى و اندكى در آن‏جا صبر كنى تا من به خدمت شما برسم. مى خواهم در مورد مسئله‏اى از تو سؤالى كنم، خداوند متعال بر پاداش نيكت بيفزايد.

ورقه گويد: چون به بازار گندم فروشان رفتم فضه را ديدم در كنارى نشسته. او را به نزد خود خواندم و در گوشه خلوتى به او گفتم: اى فضه! مرا از حالات بانوى خود «فاطمه زهرا» خبر ده و بگو كه در هنگام وفات پدرش رسول خدا ـ جانها به فدايش ـ و هنگام وفات فاطمه زهرا ـ جانم به فدايش ـ چه ديدى؟

چون فضه اين كلام از من شنيد، سيلاب اشكش به صورتش روان گرديد و آه و ناله او بلند شد و گفت:
«اى ورقة بن عبداللّه‏! حزنى را كه سال هاست در سينه پنهان كرده ‏ام به هيجان آوردى و داغ‏ها و دردهاى دل مرا تازه كردى».
سپس فضه وفات فاطمه و ناله‏ ها و گريه ‏هاى او را كه بعد از پدر بزرگوارش داشت نقل كرد. (3)

در اين آشوب جهان سوز، فضه سه بار نام خود را از زبان مبارك عزيزانش ذكر مى كند:
آن جا كه گل نبى، خويش را بين در و ديوار مى بيند و ميخِ در، به سينه‏اش اصابت مى كند و درد شديدى از كشته شدن فرزندش محسن ـ كه شش ماه است در شكم مادر آرميده است ـ احساس مى كند. فرياد مى زند: «فضه مرا درياب.» و فضه با جان به يارى اش مى دود.
امام على (عليه السلام) مى فرمايد: «وقتى فاطمه را غسل دادم و خواستم بندهاى كفن را گره بزنم گفتم: اى ام كلثوم، زينب و سكينه، اى فضه و اى حسن و حسين بشتابيد و از مادرتان آنچه مى خواهيد توشه برداريد».
امّا پيش از آن كه فضه بوسه آخر را از صورت نيلى بانويش، شهيده مرضيه، برچيند، حَسنين (عليهما السلام) خود را بر پيكر مادر انداختند و آن جا بود كه فضه گمان كرد از شدت اين مصيبت لحظه ‏اى جان از او و زمين و زمان جدا شد، و...

چون هنگام تشييع جنازه پيكر پاك دخت پيامبر خدا ـ سلام خدا بر آنها باد ـ فرا رسيد، اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:
فاطمه از من پيمان گرفته است كه چون جانش از دنيا پركشيد هيچ كس را خبر نكنم جز ام سلمه همسر رسول خدا، ام ايمن و فضه، و از مردان حسنين، سلمان فارسى، عمار ياسر، مقداد، ابوذر و حذيفه. (4)

يعنى، فضه محرم راز خاندان ولايت شده بود و ايشان او را در غم و شادى خويش شريك مى دانستند، چرا چنين نباشد؟ وقتى كه او كمر همت در خدمت ايشان مى بندد و آنها وى را فضه خود ياد مى كنند و مى ستايند.


اسناد:
1- اين كه فضه ـ رحمة اللّه‏ عليها ـ صورت خود را نپوشانيده بود به علت مُحرم بودن او بوده است، چون در حالت احرام، پوشاندن گِردى صورت بر زن حرام است و گرنه فضه نيز حجابى چون مقتداى خويش فاطمه زهرا (عليها السلام) داشته است.

2- «اللّهم ربّ البيت الحرام و الحفظة الكرام و زمزم و المشاعر العظام و ربّ محمّد خير الأنام و البررة الكرام أنْ‏تحشرنى مع ساداتى الطاهرين و أبنائهم الغرّ المحجلين الميامين ألا فابشروا يا جماعة الحجاج و المعتمرين انّ موالى خيرة الأخيار و صفوة الأبرار الذين عَلا قدرهم على الأقدار و ارتفع ذكرهم فى سائر الأمصار».

3- رياحين الشريعه، ج 2، ص 316. به علت طولانى بودن روايت از ذكر همه آن خوددارى شد.

4- چشمه در بستر، ص 267؛ بحار الأنوار، ج 78، ص 310.
تاريخ نويسان، نه زمان رحلت فضه ـ رحمة اللّه‏ عليها ـ را ذكر كرده‏ اند و نه از عدد ساليانى كه زيسته است چيزى گفته‏ اند. (1)
امّا گفته‏ اند پيكر پاك فضه را بعد از آرامش، در قبرستان «باب الصغير» دمشق به خاك سپردند.

در انتهاى غربى قبرستان اتاقى است كه گنبدى سبز رنگ و كوچك دارد و ديوارهايش از سنگ سياه است. روى سنگ قبرش محفظه‏اى چوبى قرار دارد كه با پارچه‏اى سبز پوشيده شده است.

مرقد فضه كمى بالاتر از قبر عبداللّه‏ فرزند امام صادق (عليه السلام) قرار دارد (2) و مورد توجه اولياى خدا و مردم است. اولين زائر فضه، سيده نفيسه، همسر اسحاق، فرزند امام صادق عليه السلام بود كه در سال 193 (هـ.ق) به زيارت قبر حضرت زينب (عليها السلام) رفت و قبر فضه را نيز زيارت كرد. (3)


فضه نيز از خاندان رسول خدا غربت و مظلوميت را به ارث برده است و چون آنان گنج درونش كه با سعى فراوان به دست آورده بود، ناشناخته مانده است، امّا آنچه مسلّم است به هنگام ترك دنياى فانى، از دنيا و حُبّ دنيا هيچ نداشته است، چرا كه داستان علم كيميا را از ياد نبرده بود. آخرين لحظات كه فضه اشهد خويش را با دل و جان به زبان مى راند، بانويش فاطمه او را در سينه مى فشرد، به پاس آن دم كه او خود را عمود كمر خميده‏ اش نمود.

رسول خدا و مولايش على ـ صلوات اللّه‏ عليهم ـ به استقبالش آمدند تا از زحمات او در خانه فاطمه زهرا قدردانى كنند. حسنين سرور جوانان بهشت در انتظارش بودند و مهربانى هاى او را در روزگارشان به ياد داشتند، و بهشت با همه زيبايى ها، جلوه‏ ها و طراوتش به سوى او مى آمد.

آن زمان شايد خوش‏ترين لحظات زندگى فضه بود؛ امّا براى زمينيان و فرزندان فاطمه زهرا ـ جان‏ها به فداى همگى شان باد ـ غمبار و جان گداز بود. چون فضه از ياران انگشت شمار خاندان وحى و تنها گلى بود كه در بوستان خانه على و فاطمه شكفت و قد راست كرد.

غروب آن روز سخت دلگير بود و شبش تاريك‏تر از شب‏هاى ديگر. چون ستاره‏اى ديگر از آسمان علم و ادب و معرفت رخت بر بست و خاموش شد.

امّا امروز غروبش دلگيرتر و شبش تاريك‏تر است، چرا كه خورشيدمان دير زمانى است كه پس ابرها پنهان است و ستارگانى كه در آسمان عشق و ايمان مى درخشند بسيار اندكند.

دنياى امروز ما عشق و ادب را وارونه، علم و ايمان را جدا و حيا و عفت را رها كرده است.

از فضه ـ كه خدايش از او شاد باد ـ و بانويش فاطمه (عليها السلام) هر چند يادى هست، امّا اثر پررنگى نيست. آيا بر ما نيست كه بكوشيم تا از يادشان گلى ببوييم. خويش را به عطر ايشان معطر كرده و روزگارمان را از اين زشتى و پستى به در آوريم؟!



والسلام علیکم


به شخصه از حضرت فضه سلام الله علیها خیلی خوشم میاد،

با یکی از رفقا سر این موضوع که قنبر مقام بالاتری دارند یا حضرت فضه، بحث داریم و من همچنان طرفدار حضرت فضه سلام الله علیها و رفیق من طرفدار قنبر غلام حضرت امام امیرالمومنین علی علیه السلام

ان شاء الله که از ما تعریفی در حضور امام زمانمان عجل الله تعالی فرجه نمایند.
باشد که باشد.


اسناد:
1- برخى گفته‏ اند: فضه يار باوفاى خاندان علوى در حادثه كربلا نيز حضور داشته و در تسلّى حضرت زينب عليها السلام كوشيده است. فضه گويد: «من چون به خدمت حضرت زينب رسيدم ديدم كه گريه و ناله مى كند و چون مرا ديد فرمود: «اى فضه! دير رسيدى، همانا بنى اميه بر بدن برادرم اسب تاختند و اعضا و جوارح او را در هم شكستند.»
صاحب رياحين الشريعه مى فرمايد:«اين روايت در اصول كافى، بحارالأنوار و ديگر كتب مقاتل مسطور است.»

2- شام سرزمين خاطره‏ ها، ص 115 به نقل از فضه همراز زهرا (عليها السلام) ص 104.

3- مراقد العقيله زينب (عليها السلام)، ص 234، 236 به نقل از فضه همراز زهرا (عليها السلام)، ص 105.
آدرس های مرجع