۲۰/اسفند/۹۰, ۴:۴۷
سلام
غنچه فكر بكر من، لب به سخن چو وا كند / از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
ناطقه مرا مگر روح قدس كند مدد / تا كه ثناي حضرت سيده النّسا كند
قبله خلق روي او، كعبه عشق كوي او / چشم اميد سوي او تا بكه اعتنا كند
مفتقرا متاب رو از در اوي هيچ سو / زانكه مس وجود را فضّه او طلا كند
آيت الله محمد حسين غروي اصفهاني(كمپاني)
مدتیه که بد جوری رفتم تو نخ فضه
میدونید چیه
آخه اینقدر لذت بخشه که یه صبح تا شب وایسی، تا ام الائمه، سیده النسا، دختر رسول، همسر علی، مادر زینب
دهان مبارکشون رو باز کنند و کاری رو طلب کنه
نمی دونم این فضه چی کار کرده که خدا یه همچین مقام بزرگی بهشون داده
البته با یکی از رفیقام سر این موضوع مشکل دارم
اون میگه قنبر بهتره، من میگم فضه
فعلا که به نتیجه نرسیدیم
در بيت رحمت
دختر پادشاه هند كه دل به مهر خوبان بسته و آرزوى رهايى از ديو و دَد درون كرده بود، از هند تا بهشت زمين راه پيموده و رنج سفر او را سخت آزرده بود. ( بحار الأنوار، ج 41، ص 273، ولى صاحب اعلام النساء المؤمنات (در ص 594) وى را اهل نوبه مىداند، «نوبه» سرزمينى است در آفريقا، واقع در كنار رود نيل، ر. ك: المنجد فى الاعلام.)
امّا اين كه خود به عشق آزادى، زنجير اسارت به گردن آويخته، يا قيصر روم او را به اسارت درآورده و تحفه فرستاده بود، يا پادشاه حبشه با مَلِك هند ستيز كرده و ايشان را هديه فرستاده بود؛ خدايش بهتر میداند.
به هر حال، امروز كنيزكى است لاغر و نمكين، با گروهى از فقرا ـ كه ايشان را اصحاب صفه گويند ـ نشسته و سر در گريبان تفكر فرو برده است؛ شايد به ديروز میانديشد.
پادشاه زاده اى كه ديروز در سرزمينى سرسبز و خوش آب و هوا، در كنار سبزه و گل و نهر روان مینشست و دختركان او را خدمت میكردند و بزرگان دربار درسش میدادند؛
امروز، در زير تابش خورشيد حتى سايهاى نمىيابد. در كنارش نه درختى، نه سبزهاى و نه جوى روانى. سرزمينى خشك و بى آب و علف.
خدايا! اين چه تقديرى است كه پس از آن همه جلال و جبروت، اكنون دختر پادشاه نه تنها لباس فاخر، بلكه لباس سادهاى نيز براى پوشيدن ندارد و از غذاى سلطنتى كه خبرى نيست، به نان بخور و نمير اكتفا میكند.
شايد در انديشه فردا از خداى خويش میخواست تا مردانى از اين شهر او را به خدمت بگيرند كه به زيور علم و ادب آراسته باشند و گوهر انسانيت وى را پاس بدارند تا درخت وجود او نيز در سايه سار كمالات ايشان بار بگيرد و به ثمر بنشيند.
دخترك همچنان در حدّ فاصل گذشته و آينده نگران و سر در گم هروله میكرد، كه سلامى گرم و لبخند مهربانى او را به خود آورد و افكار پريشانش سويى ديگر گرفت.
سرور مردمان عرب ـ كه جان جهانيان به فدايش باد ـ از اين كه خواهش پاره تن خويش را بى پاسخ گذاشته بود، دستان تاول زدهاش را ديده و از جاى بند مشكِ آب بر سينه دخترش شنيده بود، ناراحت بود. هر چند به جاى كنيز، او را ذكرى آموخته بود كه توانش میداد و او نيز هر روز تسبيحى گِلى را در دست میچرخاند و 34 مرتبه اللّهاكبر، 33 مرتبه سبحان اللّه و 33 مرتبه الحمد للّه را تكرار میكرد. امّا امروز كه روزگار مردمان مدينه خوشتر از ديروز میچرخيد وقت آن رسيده بود كه بزرگ مرد عرب درخواست يار باوفايش را ـ كه جان به فداى هر دوشان باد ـ پاسخ گويد.
كنيزك هنوز چند قدمى بر نداشته بود كه درِ چوبى خانهاى گِلى و كوچك به صدا در آمد و او وارد شد.
از آن روز كه خود را در ميان مردمان عرب ديده بود، هيچ كس را چنين شبيه به پيامبر اسلام و كودكانى چنين خوش سيما و دوست داشتنى نديده بود.
دختر پيامبر با مهربانى او را سلام داد، خوش آمد گفت و چون مهمانِ عزيزى وى را گرامى داشت و با كلامِ خويش محبّت و نوازش نمود.
پس از اندكى به او فرمود:
از امروز كه ياور من در اين خانه اى، چه بهتر كه يك روز من خانه دارى كنم و تو بچه دارى كنى و روز ديگر تو خانه دارى كنى و من بچه دارى. به اين ترتيب كار زياد نه تو را خسته میكند و نه مرا از عبادت خداى مهربان باز میدارد.
سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دختر غريب و تنهاى هندى امّا مسلمان و موحّد را فضه ناميد. ( عوالم العلوم، ص 129؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 85، روايت 8.)
و او را دعايى آموخت كه با آن به هنگام رنج و سختى خداى خويش را بخواند. ( عوالم العلوم، ص 129؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 595.)
فضه كه از بدو ورود انگشت حيرت به دهان گرفته بود؛ شايد با خود میگفت: «خدايا! اين جا كجاست؟ بزرگترين مردمان در سادهترين خانه ها، كنيزكى غريب را سلام میدهند، نوازش میكنند و سپس او را از خستگى كار زياد باز میدارند.»
فضه دانست كه خوش بختى او را در آغوش گرفته است و سخت میفشرد. او نيز دامان محبّت مهربانترين مردمان را سخت چسبيد و در خدمت ايشان كوشيد.
فضه جان دعا کن
دعا کن که آدم بشم
به مرور مطالب به روز می شود
غنچه فكر بكر من، لب به سخن چو وا كند / از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
ناطقه مرا مگر روح قدس كند مدد / تا كه ثناي حضرت سيده النّسا كند
قبله خلق روي او، كعبه عشق كوي او / چشم اميد سوي او تا بكه اعتنا كند
مفتقرا متاب رو از در اوي هيچ سو / زانكه مس وجود را فضّه او طلا كند
آيت الله محمد حسين غروي اصفهاني(كمپاني)
مدتیه که بد جوری رفتم تو نخ فضه
میدونید چیه
آخه اینقدر لذت بخشه که یه صبح تا شب وایسی، تا ام الائمه، سیده النسا، دختر رسول، همسر علی، مادر زینب
دهان مبارکشون رو باز کنند و کاری رو طلب کنه
نمی دونم این فضه چی کار کرده که خدا یه همچین مقام بزرگی بهشون داده
البته با یکی از رفیقام سر این موضوع مشکل دارم
اون میگه قنبر بهتره، من میگم فضه
فعلا که به نتیجه نرسیدیم
در بيت رحمت
دختر پادشاه هند كه دل به مهر خوبان بسته و آرزوى رهايى از ديو و دَد درون كرده بود، از هند تا بهشت زمين راه پيموده و رنج سفر او را سخت آزرده بود. ( بحار الأنوار، ج 41، ص 273، ولى صاحب اعلام النساء المؤمنات (در ص 594) وى را اهل نوبه مىداند، «نوبه» سرزمينى است در آفريقا، واقع در كنار رود نيل، ر. ك: المنجد فى الاعلام.)
امّا اين كه خود به عشق آزادى، زنجير اسارت به گردن آويخته، يا قيصر روم او را به اسارت درآورده و تحفه فرستاده بود، يا پادشاه حبشه با مَلِك هند ستيز كرده و ايشان را هديه فرستاده بود؛ خدايش بهتر میداند.
به هر حال، امروز كنيزكى است لاغر و نمكين، با گروهى از فقرا ـ كه ايشان را اصحاب صفه گويند ـ نشسته و سر در گريبان تفكر فرو برده است؛ شايد به ديروز میانديشد.
پادشاه زاده اى كه ديروز در سرزمينى سرسبز و خوش آب و هوا، در كنار سبزه و گل و نهر روان مینشست و دختركان او را خدمت میكردند و بزرگان دربار درسش میدادند؛
امروز، در زير تابش خورشيد حتى سايهاى نمىيابد. در كنارش نه درختى، نه سبزهاى و نه جوى روانى. سرزمينى خشك و بى آب و علف.
خدايا! اين چه تقديرى است كه پس از آن همه جلال و جبروت، اكنون دختر پادشاه نه تنها لباس فاخر، بلكه لباس سادهاى نيز براى پوشيدن ندارد و از غذاى سلطنتى كه خبرى نيست، به نان بخور و نمير اكتفا میكند.
شايد در انديشه فردا از خداى خويش میخواست تا مردانى از اين شهر او را به خدمت بگيرند كه به زيور علم و ادب آراسته باشند و گوهر انسانيت وى را پاس بدارند تا درخت وجود او نيز در سايه سار كمالات ايشان بار بگيرد و به ثمر بنشيند.
دخترك همچنان در حدّ فاصل گذشته و آينده نگران و سر در گم هروله میكرد، كه سلامى گرم و لبخند مهربانى او را به خود آورد و افكار پريشانش سويى ديگر گرفت.
سرور مردمان عرب ـ كه جان جهانيان به فدايش باد ـ از اين كه خواهش پاره تن خويش را بى پاسخ گذاشته بود، دستان تاول زدهاش را ديده و از جاى بند مشكِ آب بر سينه دخترش شنيده بود، ناراحت بود. هر چند به جاى كنيز، او را ذكرى آموخته بود كه توانش میداد و او نيز هر روز تسبيحى گِلى را در دست میچرخاند و 34 مرتبه اللّهاكبر، 33 مرتبه سبحان اللّه و 33 مرتبه الحمد للّه را تكرار میكرد. امّا امروز كه روزگار مردمان مدينه خوشتر از ديروز میچرخيد وقت آن رسيده بود كه بزرگ مرد عرب درخواست يار باوفايش را ـ كه جان به فداى هر دوشان باد ـ پاسخ گويد.
كنيزك هنوز چند قدمى بر نداشته بود كه درِ چوبى خانهاى گِلى و كوچك به صدا در آمد و او وارد شد.
از آن روز كه خود را در ميان مردمان عرب ديده بود، هيچ كس را چنين شبيه به پيامبر اسلام و كودكانى چنين خوش سيما و دوست داشتنى نديده بود.
دختر پيامبر با مهربانى او را سلام داد، خوش آمد گفت و چون مهمانِ عزيزى وى را گرامى داشت و با كلامِ خويش محبّت و نوازش نمود.
پس از اندكى به او فرمود:
از امروز كه ياور من در اين خانه اى، چه بهتر كه يك روز من خانه دارى كنم و تو بچه دارى كنى و روز ديگر تو خانه دارى كنى و من بچه دارى. به اين ترتيب كار زياد نه تو را خسته میكند و نه مرا از عبادت خداى مهربان باز میدارد.
سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دختر غريب و تنهاى هندى امّا مسلمان و موحّد را فضه ناميد. ( عوالم العلوم، ص 129؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 120؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 85، روايت 8.)
و او را دعايى آموخت كه با آن به هنگام رنج و سختى خداى خويش را بخواند. ( عوالم العلوم، ص 129؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 595.)
فضه كه از بدو ورود انگشت حيرت به دهان گرفته بود؛ شايد با خود میگفت: «خدايا! اين جا كجاست؟ بزرگترين مردمان در سادهترين خانه ها، كنيزكى غريب را سلام میدهند، نوازش میكنند و سپس او را از خستگى كار زياد باز میدارند.»
فضه دانست كه خوش بختى او را در آغوش گرفته است و سخت میفشرد. او نيز دامان محبّت مهربانترين مردمان را سخت چسبيد و در خدمت ايشان كوشيد.
فضه جان دعا کن
دعا کن که آدم بشم
به مرور مطالب به روز می شود

![[تصویر: 17316772230210178491262092331042082138221276.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1386/02/17316772230210178491262092331042082138221276.jpg)