تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: جوانمرد
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
[/font]بسم الله الرحمن الرحیم
روایت پانزدهم

خداوند بساط محبتش را پهن کرد و گروهی بر آن نشستند.
جوانمرد آمد و گفت: خدایا! نه، من کنار این سفره نمی نشینم. کنار بساط محبت از دوستی تو مست خواهم شد.
خدا خوان هیبتش را پهن کرد. گروهی بر سر آننشستند.
جوانمرد آمد و گفت:خدایا! نه، من کنار این خوان نمی نشینم، کنار خوان هیبتت از سلطنت تو دیوانه خواهم شد.
خدا بساط دیگری پهن کرد و جوانمرد کنار آن نشست.
[font=Times New Roman]
کناربساطی که نامش را نمی دانیم


روایت شانزدهم
آن پیرمرد همیشه ساکت بود و هرگز سخن نمی گفت. اما آن روز سخن گفت. آن روز که جوانمردان از او درباره ی خدا پرسیدند، درباره ی آنکه چگونه می توان خدا را به دست آورد.
پیر مرد گفت: خدا هر روز چیزی را به شما می دهد؛ تا شما را مشغول به چیزی غیر خود کند، تا خود را به شما ندهد.
اما شما به هیچ، به هیچ، به هیچ چیز مشغول نشوید.
بروید و با خدا مصِّر باشید تا شما را به چیزی غیر خود مشغول نکند.
از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند شوید.
*************************
این را گفت و خاموش شد و جوانمردان رفتند.

روایت هفدهم
جوانمرد می گفت: مردم با مردم درگیرند و ما با خدا.
درگیری مردم با مردم روزی تمام خواهد شد.
درگیری ما با خدا اما هرگز.
ما او را گرفته ایم سخت و او ما را گرفته است، سخت تر.
اگر او ما را رها کند، ما او را رها نمی کنیم و اگر ما او را رها کنیم ، او ما را رها نمی کند.
و این دردی است دشوار و پنهان که با هیچکس نمیتوان گفت.
بسم الله الرحمن الرحیم

روایت هجدهم
کسی بود که مدام به حسرت می گفت: کاش زودتر زاده شده بودم. کاش پیامبر را دیده بودم. کاش به خدمت رسول رسیده بودم.


جوانمرد به او گفت: هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است. اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی، آن روز تا شب با پیامبر زندگی کرده ای، ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج بگزاری و کسی را بیازاری، نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پیامبرش. و هیچ طاعت از تو مقبول نخواهد بود


پ.ن: راجع به کسی فکر کن ببین کی تو دایره کسی قرار میگیره؟
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت نوزدهم

مردی به زیارت می رفت. جوانمرد به او رسید و پرسید: کجا می روی؟


مرد گفت: به زیارت می روم؛ به دیاری.



جوانمرد گفت: چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟


مرد گفت: خدا را طلب می کنم.

جوانمرد گفت: خدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش میروی؟ پیامبر ما را گفت: علم را به چین اگر باشد، جستحو کنید اما نگفت براس جستجو خدا باید به جایی رفت.




جوانمرد می رفت و با خود می گفت: مردم، خدا را در مسجد می جویند، ما هر جا که هستیم مسجد استو مردم، مبارکی را در رمضان می یابند و ما همه ماه هایمان رمضان است، مردم عیدشان آدینه است و ما هر روزمان عید و آدینه است
بسم الله الرحمن الرحیم

روایت بیستم
جوانمرد گفت: عمری است که از خدا شرمنده ایم؛ زیرا روزی ادعای دوستی خدا را کردم و گفتم: خدایا، شصت سال است که در دوستی تو را می زنم و در شوق تو می سوزم و تو پاسخم نمی دهی.


خدا گفت: اگر تو شصت سال در دوستی مرا زده ای، من از ازل در دوستی ات را زده ام، و از اشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!


جوانمرد گفت: هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.


خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیم ترین.

بسم الله الرحمن الرحیم

روایت بیست و یکم


جوان از زمان بیمناک بود؛ از عبور بی محابا و گذر شتابناکش.
می گفت: دست های زمان از طوفان است، می آید و می گذرد و همه چیز را در می نوردد.
نشان همه چیز را پاک میکند و رد همه چیز را می روبد.
کاش اما نشانی بود که به هیچ باد و بورانی زدوده نمی شد و هیچ طوقانی را یارای آن نبود.
جوانمرد گفت: بنویس، بنویس، بنویس.
جوان گفت: با چه بنویسم و بر چه که بماند؟
جوانمرد گفت: بر هر چیز می توان نوشت الا بر آب. اما تو بر آب بنویس. بر آب بنویس و با خون خویش.
این یادگاری است که تنها عاشقان و مستان و سوختگان می گذارند. و در جهان تنها همین نشان می ماند.
بسم الله الرحمن الرحیم

جوانمرد دعا می کرد و از خدا آینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند. خدا دعایش را برآورده نمی کرد و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید.


روزی، عاقبت، دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید. پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی.

جوانمرد ترسان شد و گفت: نه، خدایا، اما این من نیستم.

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟

حدا گفت: آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی، آن منم؛ که گاهی در جامه تو می روم.

و گرنه تو همینی که می بینی.
جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت...
بسم الله الرحمن الرحیم


روایت بعدی یعنی روایت بیست و چهارم توی کتاب خانم نظرآهری نیست اما خیلی زیباست خودتون مقایسه کنید:

شقیق بلخی که از صوفیان و اهل تکمیل نفس بود، روزی به حضور امام صادق علیه السلام آمد و پرسید : جوانمردی چیست؟

امام صادق علیه السلام به او فرمودند: شما درباره جوانمردی چه می گویید؟


گفت: اگر خدا به ما عطا کند، شکر می گوییم و اگر نکند، صبر پیشه می سازیم.

امام فرمود: در مدینه سگها نیز چنین اند.


شقیق گفت: پس جوانمردی در چیست؟


امام فرمود: اگر خدا به ما عطا کند، ایثار می کنیم و از آن به مستمندان می دهیم و اگر عطا نکند شکر می کنیم.


سرگذشت راستان، لطیف راشدی، ص 103
بسم الله الرحمن الرحیم روایت بیست و پنجم

جوانمرد بر تپه ای، در سجده، آفتاب را و غروبش را تقدیس می کرد. مسافری که از دور ها آمده بود، جوانمرد را دید، سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.



جوانمرد لبخندی زد و گفت: برو ای مرد و شادمان باش، که این غربت که تو داری و این رنج که می کشی هنوز آسان است، پیش آن غربتی که ما داریم.



زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد، غریب آن است که دلش در تن غریب است.



و ما این چنینیم با دلی غریبه در تن خویش.
بسم الله الرحمن الرحیم

[تصویر: is?_SwEpqKSEiNQiddGKxkWzjGk-XMTERcQsue_u...height=341]


روایت بیست و ششم

اگر خاری به پای کسی برود؛ کسی که آن سوی دنیا زندگی میکند؛ آن خار به پای جوانمرد فرورفته است.جوانمرد است که درد می کشد. اگر سنگی سری را بشکند، اگر خونی در جایی ریخته شود، این جوانمرداست که زخمی می شود؛ این خون حوانمرد است که جاری می شود.

اگر اندوهی در دلی بنشیند، اگر دلی بگیرد و بشکند، آن اندوه از آن جوانمرد می شود و آن دل جوانمرداست که میگیرد و می شکند.

جوانمرد گفت: خدایا !چرا این همه با خبرم می کنی از هر خارجهان و از هر خون جهان و ازهر اندوهش؟ چرا جهانبه این بزرگی را در تن کوچک من جا داده ای؟

خدا گفت: جهان را درتو جا داده ام؛ زیرا جوانمرد نخواهی شد، مگر آنکه جهانمرد باشی!







بسم الله الرحمن الرحیم

روایت بیست و هفتم

درویش جامه پشمین داشت، کلاه چهارترک داشت،کشکول داشت؛خدارا نداشت.[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcRlgSG_C-6tfj9CcvK4naB...ROrDe_R0f2]

اما توانگر لباس ابریشمین داشت، قصر هزاربارو داشت،زروسیم داشت، خدا را هم داشت.

روزی درویش، توانگر را سرزنش می کرد که توانگری و خداخواهی باهم جمع نخواهد شد،اول باید فقر را جستجو کنی و بعد خدارا.....



جوانمرد به آن میانه رسید و گفت: آری، اما اگر دل تو با خدا باشد و همه دنیا نیز آن تو،زیان ندارد. اما اگر جامه پلاسی بپوشی و بر حصیری بنشینی اما خدا در دلت نباشد ازآن دلق و زیر انداز، تورا به آسمان هیچ راهی نیست.

.............توانگرلبخند زد و درویش هیچ نگفت و جوانمرد رفته بود..


صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع