شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
الهي!
نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز.
الهي!
شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عيان.
الهي!
فضل تو ما را لوا و كنف تو ما را ماوا !
الهي!
ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي ، مومنان را گواهي ، چه بود كه افزايي و نكاهي ؟
الهي!
چه عزيز است او كه تو او را خواهي! ور بگريزد ، او را در راه ، آيي.
طوبي آن كس كه تو اورايي!
آيا كه تا از ما خود كه رايي؟
كشف الاسرار ، ج اول ، ص 29
الهي!
از آنچه خواستي چه آيد ؟ و آن را كه نخواندي كي آيد ؟
نا كشته را از آب چيست ؟ و نابايسته را جواب چيست ؟
تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است ؟
و خار را چه حاصل از آن كه بوي گل در كنار است ؟
كشف الاسرار ، ج اول ، ص 73
الهی!
نمي توانيم كه اين كار بي تو به سر بريم ،
نه زهره آن داريم كه بي تو به سر بريم ،
هر گه كه پنداريم كه رسيديم ، از حيرت شمار با سر بريم .
خداوندا !
كجا باز يابيم آن روز كه تو بودي و ما نبوديم ،
تا باز به آن روز رسيم ، ميان آتش و دوديم ،
اگر به دو گيتي ، آن روز يابيم برسوديم ،
ور بود خود را دريابيم ، به نبود خود خوشنوديم.
كشف الاسرار ، ج اول ، ص 36
الهي!
گر زارم ، در تو زاريدن خوش است ،
ور نازم ، به تو نازيدن خوش است .
الهي!
شاد بدانم كه در درگاه تو مي زارم ،
بر اميد آنك روزي در ميدان فضل ، به تو نازم ،
تو ، من بپذيري و من با تو پردازم ،
يك نظر در من نگري دو گيتي به آب اندازم .
كشف الاسرار / ج اول / ص 113 و 114
الهي!
در سر گريستني دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز !
گريستن از حسرت ، بهره يتيم و گريستن شمع ، بهره ناز ،
از ناز گريستن ، چون بود ؟ اين قصه اي است دراز .
كشف الاسرار / ج اول / صفحه 241-240
الهي!
كار آن دارد كه با تو كاري دارد ، يار آن دارد كه چون تو ياري دارد .
او كه در دو جهان تو را دارد ، هرگز كي تو را بگذارد ؟
عجب آنست كه او تو را دارد ، از همه زارتر مي گدازد ،
او كه نيلفت به سبب نايافت مي زارد ،
او كه يافت ، باري چرا مي گدازد ؟؟!
در بر آن را كه چون تو ياري باشد گر ناله كند سياه كاري باشد
كشف الاسرار / ج اول / ص 175
الهي !
از نزديك نشانت مي دهند و برتر از آني و نزديكتر از جاني !
موجود نفس هاي جوانمرداني ، حاضر دل هاي ذاكراني !
ملكا !
تو آني كه خود گفتي و چنانك گفتل آني .
كشف الاسرار / ج اول / ص 498
الهي !
گهي به خود نگرم ، گويم : از من زارتر كيست ؟
گهي به تو نگرم ، گويم : از تو بزرگوار تر كيست ؟
گاهي كه به طينت خود افتد نظرم
گويم كه من از هر چه به عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم
از عرش همي به خويشتن در نگرم
كشف الاسرار / ج اول / ص 664
الهي !
محنت من بودي ، دولت من شدي ،
اندوه من بودي ، راحت من شدي ،
داغ من بودي ، چراغ من شدي ،
جراحت من بودي ، مرهم من شدي .
الهي !
همگان در فراق مي سوزند و محب در ديدار ،
چون دوست ديده ور گشت ، محب را با صبر و قرار چه كار ؟
كشف الاسرار / ج دوم / ص 400
خداوندا !
نثار دل من اميد ديدار توست !
بهار جان من در مرغزار وصال توست !
كشف الاسرار/ج دوم/ص 10