۱۵/اسفند/۸۹, ۱۷:۰۹
حزقیل از چه عبرت میگیرد؟
روایت شده است که ((پس از آنکه از حضرت داود ترک اولی سر زد و در کوهها و بیابانها گریان و نالان می رفت، به کوهی رسید و در آن کوه، غاری بود که در آن جا پیغمبر عابدی به نام حزقیل جای داشت. ))
حزقیل چون صدای کوهها و حیوانات را شنید، دانست که حضرت داوود است (زیرا زمانی که زبور میخواند همه با او همناله میشدند) پس حضرت داوود گفت: ای حزقیل! رخصت میدهی بالا بیایم؟
گفت: آیا تو گناهکاری؟
حضرت داوود گریست. به حزقیل وحی رسید که داوود را سرزنش مکن بر ترک اولای او و از من طلب کن عافیت را که:
هر کس را من به خودش واگذارم البته به خطایی مبتلا میشود.
پس حزقیل دست حضرت داوود را گرفت و به نزد خود برد.
حضرت داوود گفت: ای حزقیل ! هرگز اراده ی گناهی کرده ای؟
گفت: نه
گفت: هرگز عجبی در تو پیدا شده؟
گفت: نه
گفت: هرگز میل به دنیا و شهوات آن در خاطرت گذشته؟
گفت: بلی
پرسید: آن را به چه علاج میکنی؟
گفت: به اندرون این شکاف داخل میشوم و از آنچه آنجاست عبرت میگیرم.
حضرت داوود با او داخل آن شکاف شد، دید که تختی از آهن گذاشته شده است و در روی آن استخوانهای پوسیده است و لوحی از آن نزد آهن تخت گذاشته شده است.
حضرت داوود لوح را خواند، نوشته شده بود:
من اروای بن شلم، هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا نمودم و هزار دختر بکارت بردم و آخر کار من این شد که خاک فرش من و سنگ بالش و تکیه گاه من و مار و مور، همسایگان من است . پس کسی که مرا ببیند فریب دنیا نخورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
"عیون الحیوة : 152 و 153"
این جریان سلطان و آن هم آخرش. بلی مؤمن باید به خودش تلقین کند بر فرض که حرف شیطان و نفس و هوا را شنیدم و عقب دینا و خوشیهایش دویدم، این سرگرمی تا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر شخصی، سرگرمی زیادی برای خودش دست و پا کرد نمیمیرد؟؟؟؟
من که هر چه جان بکنم مثل این سلطان نمیشوم، آخرش را هم که میبینم.
غرضم تذکر است.
اگر انسان خودش را رها کرد وتذکر نداد، ول میشود.
باید مانند کوه باشد نه مثل کاه که با وسوسه ای شیطان را دنبال کند، بلکه باید چشم از زرق و برق ظاهرش بپوشد و آخر کارش را ببیند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نقل از کتاب استعاذه تألیف شهید آیت الله دستغیب
روایت شده است که ((پس از آنکه از حضرت داود ترک اولی سر زد و در کوهها و بیابانها گریان و نالان می رفت، به کوهی رسید و در آن کوه، غاری بود که در آن جا پیغمبر عابدی به نام حزقیل جای داشت. ))
حزقیل چون صدای کوهها و حیوانات را شنید، دانست که حضرت داوود است (زیرا زمانی که زبور میخواند همه با او همناله میشدند) پس حضرت داوود گفت: ای حزقیل! رخصت میدهی بالا بیایم؟
گفت: آیا تو گناهکاری؟
حضرت داوود گریست. به حزقیل وحی رسید که داوود را سرزنش مکن بر ترک اولای او و از من طلب کن عافیت را که:
هر کس را من به خودش واگذارم البته به خطایی مبتلا میشود.
پس حزقیل دست حضرت داوود را گرفت و به نزد خود برد.
حضرت داوود گفت: ای حزقیل ! هرگز اراده ی گناهی کرده ای؟
گفت: نه
گفت: هرگز عجبی در تو پیدا شده؟
گفت: نه
گفت: هرگز میل به دنیا و شهوات آن در خاطرت گذشته؟
گفت: بلی
پرسید: آن را به چه علاج میکنی؟
گفت: به اندرون این شکاف داخل میشوم و از آنچه آنجاست عبرت میگیرم.
حضرت داوود با او داخل آن شکاف شد، دید که تختی از آهن گذاشته شده است و در روی آن استخوانهای پوسیده است و لوحی از آن نزد آهن تخت گذاشته شده است.
حضرت داوود لوح را خواند، نوشته شده بود:
من اروای بن شلم، هزار سال پادشاهی کردم و هزار شهر بنا نمودم و هزار دختر بکارت بردم و آخر کار من این شد که خاک فرش من و سنگ بالش و تکیه گاه من و مار و مور، همسایگان من است . پس کسی که مرا ببیند فریب دنیا نخورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
"عیون الحیوة : 152 و 153"
این جریان سلطان و آن هم آخرش. بلی مؤمن باید به خودش تلقین کند بر فرض که حرف شیطان و نفس و هوا را شنیدم و عقب دینا و خوشیهایش دویدم، این سرگرمی تا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر شخصی، سرگرمی زیادی برای خودش دست و پا کرد نمیمیرد؟؟؟؟
من که هر چه جان بکنم مثل این سلطان نمیشوم، آخرش را هم که میبینم.
آن که را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است------------------------- گوچه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را
غرضم تذکر است.
اگر انسان خودش را رها کرد وتذکر نداد، ول میشود.
باید مانند کوه باشد نه مثل کاه که با وسوسه ای شیطان را دنبال کند، بلکه باید چشم از زرق و برق ظاهرش بپوشد و آخر کارش را ببیند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نقل از کتاب استعاذه تألیف شهید آیت الله دستغیب