شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
(۱۷/اردیبهشت/۹۱ ۲۲:۲۳)aftab2014 نوشته است: [ -> ]اگر من کاره ای بودم میدانید چه کاری انجام می دادم
1- قطع تمام بودجه ها و کمک های دولتی به کل سینما ( تا اینقدر نگن سینمای دولتی سینمای دولتی)
و کلا هیچ کمکی به هیچ گروهی نمی کردم
2- گنجاندن دروس و کارگاه های سینمایی در دل مساجد تمام نقاط کشور
مردم می آمدند در صحنه و آنقدر فیلم می ساختند و خراب می کردند تا آخر یاد می گرفتند
فیلم کوتاه - مستند - بلند - اجتماعی - حادثه ای
الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت سینمایی !!!!
هر شهر و هر استانی فیلم های مخصوص خود را می ساخت و نمایش می داد
سینمای فدرالی !!!!!
مردم خودشان می آمدند فیلم می ساختند و می دیدند و انتقال مفاهیم می کردند
سینما می ساختند شهرک سینمایی درست می کردند و....
سینمای ملی واقعا باید ملی باشد
الان من به عنوان یک اردبیلی دستم از صنعت سینما کوتاه است
هیچ چاره ای ندارم مگر اینکه بیام طهران !!!!
آخه چرا ؟!!!!!!!
آیا ایران فقط تهران است ؟
چرا باید فیلم ها بالای این حرم تولید بشه بیاد پایین
بعد از مدت ها کاردانی فیلمسازی رو تازه راه انداختن تو شهرمون!!!
-------
خجالت نمی کشند سینمای ایران را دو قطبی کرده اند
روشن فکر - مذهبی !!!!
مثل اینکه بگویی مذهبی ها روشنفکر نیستند
بهتر است از این به بعد به این اقلیت به جای جریان روشنفکری در سینما بگوییم
جریان ایلومناتی سینما در ایران!!!
به نام خدا
سلام سعید جان! راهکارهای شما در نوع خودش قابل توجهه و باید بیشتر بررسی بشه!
اما این حقیر با برخوردهای رادیکالی به ویژه در قشر هنرمند موافق نیستم و این خلاف شعار همیشگی رهبری مبنی بر جذب حداکثری است. ریشه ی این ماجرا رو باید داخل اجتماع پیدا کرد. کرسی های آزاداندیشی ای که مقام معظم رهبری اینقدر تاکید می فرمایند برای همین است!
برای این که در جنگ نرم فکرها باید توجیه شوند!
برخوردهای رادیکال و خشن جواب معکوس می دهد و منجر به تضعیف جامعه ی ایران، تفرقه افکنی و ... می شود. و به همین دلیل حقیر حرفم این بود که
مدیریت فرهنگی در کشور امروز بسیار سخت، حساس و طاقت فرساست ...
موافقی با من برادر؟
از حضور شما در بحث تشکر می کنم.
موفق بمانید و در پناه حق
(۱۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۲۳)nilufar7676 نوشته است: [ -> ]جانا سخن از زبان ما می گویی
کاش می شد این حرف ها رو به گوش چند تا از بچه های بالا هم رساند
اخبي ، اين حرفها به گوششون ميرسه.ولي
بچش مريضه ،بايد ببردش دكتر . امروز استراحت و فردا كار
قابل توجه عزيزان.
سپاه داره يه كارايي ميكنه.
كنكور دانشگاه هنر چند وقته ديگس.اونم توي اصفهان.هر كسي بخواد ،ميتونه ثبت نام كنه.
4 سال درس ميخوني.اونم به صورت رايگان ولي بعدش توي بسيج هنرمندان بايد فعاليت كني.
انشالله كه اقدامشون به ثمر برسه.
زیر خط فقر سینما!
![[تصویر: AsanDownload.com-15218.jpg]](http://image.asandownload.com/Gallery/actor-photography/actor-cinema-tv/AsanDownload.com-15218.jpg)
اما شاید بتوان گفت که بیش و پیش از همه آنچه درباره محتوا و مضمون مشترک فیلم های سی امین جشنواره فیلم فجر گفته شد ، این جشنواره از ضعف ساختاری و سینمایی اکثر آثارش رنج می برد و شگفت آنکه امسال علیرغم وجود این ضعف مفرط در اغلب فیلم های خصوصا بخش مسابقه سینمای ایران ، این بخش ( سودای سیمرغ و نگاه نو ) متورم تر از هر سال با نزدیک به 50 فیلم ، برگزار شد! فیلم هایی که از فرط فقر سینمایی از یک اثر آماتوری سوپرهشت دهه 60 نیز نازل تر به نظر می آمدند. فیلم هایی که اغلب یک سطر ایده را به یک فیلم بلند سینمایی تبدیل کرده بودند. فیلم هایی که نه تنها کاراکتر و شخصیت ( در مفهوم استاندارد فیلمنامه ) نداشتند و حتی از پرداخت تیپ های کلیشه ای و نخ نما، عاجز ماندند بلکه از یک سطر قصه گویی نیز ناتوان بودند.
-"تلفن همراه رییس جمهور" تقلیدی ناشیانه از فیلم های "شاهزاده و گدایی" و موضوع ابدی عوض شدن آدم ها با پرداختی دم دستی و ضعیف و تیپ های بی هویت و پادرهوا و ماجرایی فانتزی که به هیچ وجه با شبه رئالیته داستان جور نیست و ساز خود را می زند.
-"یک سطر واقعیت" یک ماجرای شبیه فیلم "پارتی " سامان مقدم ( حتی با تیپ های مانند آن فیلم ) همراه با یک فراز و نشیب فیلمفارسی و پایان نچسب.
-فیلم "گشت ارشاد" همچنان از گرایشات مسبوق به سابقه کارگردان به فیلمفارسی رنج می برد و در ترکیب با توهمات سیاسی/اجتماعی وی به یک فیلمفارسی بی هویت بدل شده است. در واقع خود فیلمساز نیز با نمایش عکس بهروز وثوقی در فیلم "کندو" بر تابلوی کائنات ( که تعبیر و مفهوم خاصی در فیلم دارد ) بر این شبهه فیلمفارسی، مهر تایید می زند. متاسفانه علیرغم همه این دلبستگی و وادادگی ، فیلمساز به هیچ وجه حتی به ساختار سینمایی همان فیلم "کندو" نیز نمی تواند برسد و در میانه شعار و قیصر و گنج قارون و ...می ماند! اجرای بسیار ضعیف سکانس ماقبل پایان در آن نمایشگاه اتومبیل خود ، نشانگر نزول فیملسازی شده که در آثاری همچون "مردی شبیه باران " و "مردی از جنس بلور " و حتی "سنگ ، کاغذ ، قیچی" از خود هوش و ذوقی نشان داده بود.
-"میگرن" یک فیلم شبه اپیزودیک به نظر می آید که نه ساختار اپیزودیک دارد و نه سر و شکل فیلم های با شخصیت های سلسله وار که هر بخش از فیلم با یک عنصر مشترک به بخش بعدی ( که ظاهرا داستان دیگری دارد ) مرتبط می شود و بالاخره هم شخصیت ها همگی در فصل پایانی به نوعی تلاقی می کنند. فیلمی مانند "راههای میان بر " رابرت آلتمن از بهترین نمونه های این گونه آثار سینمایی است. اما شخصیت های فیلم "میگرن " نه تنها واجد هیچگونه تلاقی و اشتراک و هم پوشانی نیستند، علیرغم اینکه در یک مجتمع زندگی می کنند و همین موضوع می توانست فصل مشترک مناسبی برای یک فیلمنامه اینچنینی باشد ، اما فیلمساز از هرگونه استفاده درست از چنین عنصری قاصر است. درگیری کارگردان با شعر و شعار و روشنفکری و اینکه فمینیسم مورد نظرش را برجسته سازد ، وی را حتی از یک پایان بندی معمولی نیز غافل می سازد و به جز شخصیت سوم که یک زن تنهای متجدد به نظر می آید و در یک پایان هاویشامی ، پرده ها را کنار می زند (به چه دلیل ؟) ، دو خانواده دیگر بدون هیچ گونه نقطه گذاری ، رها شده و گویی دو قصه اول و دوم که همچنان می توانستند تا ابد همینطور بچرخند ، با رسیدن فیلم به دقیقه 90 ، توسط تهیه کننده کات خورده اند!!
-"گیرنده" ظاهرا یک فیلم جاده ای ، پر حادثه به نظر می آید اما فیلمساز، فیلم جاده ای را با فیلمبرداری در جاده ، اشتباه گرفته و خلق حادثه های پی در پی را هم با تکرار چندین و چندباره یک برخورد کلیشه ای ( رد و بدل شدن کیسه نامه ها ) عوضی گرفته است.
"گیرنده " که از ایده یک فیلم پیش از انقلاب به نام "سه نفر روی خط" ساخته عبدالله غیابی گرفته شده ، به هیچ وجه از فرم قابل قبول دست به دست شده سوژه در آن فیلم جاده ای برخوردار نبوده و آدم هایش را در یک ماجرای بی پایان وارد ساخته که تا بی نهایت می تواند ، تداوم یابد.
-فیلمنامه "خرس" دچار مشکلات جدی است. درواقع به لحاظ ساختار و پرداخت، هیچگونه شخصیتی دیده نمی شود و برعکس آثار مشابه ، با یک مشت تیپ کلیشه ای مواجه هستیم. یک بد من خیلی خبیث و به قول همسرش دیو صفت که قمارباز و مشروبخوار است و زنش را کتک می زند ، گویی مثل فولادزره دیو ، وی را در قلعه ای اسیر کرده است! بی بندوبار بوده و برخوردی خشن دارد . ولی در طرف مقابل یک آدم بسیار مثبت می بینیم که حتی حقش را نمی تواند بگیرد و یک زن مظلوم که همیشه کتک می خورد!!
حتی رفیق های آن بدمن ، تماشاگر را به یاد فیلمفارسی های سابق می اندازند؛ یک مشت آدم بند و بار که بیلیارد بازی می کنند و با آن لباس های خاص ، الکی می خندند و جملاتی از قبیل "بیا بریم حال کنیم" ، ورد زبانشان است. تیپ ها به گونه ای است که ظرفیت هیچگونه تغییری را ندارند. مضاف بر این که خود این تیپ ها به نوعی کات خورده نشان داده می شوند. انگار پس از نوشتن فیلمنامه ، از میان هر سکانس یا فصل، یک یا دو صفحه درآمده است. چون بسیاری از وقایع منطقی داستان و یا پیش زمینه کنش ها و واکنش ها دیده نمی شود.
دیالوگ ها ، اغلب سردستی نوشته شده و هیچ منطق شخصیت پردازی وجود ندارد و پایان فیلم هم یک پایان کلیشه ای است. معمولا این گونه فیلم ها دو پایان بیشتر ندارد یا پایان خوش دارد که مثلا رزمنده ایثار کرده و می رود مثل "کیمیا" و "بیداری رؤیاها " و از یک رزمنده هم که سالها همه زندگی اش را صرف جهاد کرده ، جز این انتظار نمی رود .
و نوع دیگر پایان بندی،یک پایان تلخ است که آدم ها به طور کلیشه ای همدیگر رامی کشند و متاسفانه در فیلم "خرس" کلیشه دوم اتفاق می افتد. به نظرم این پایان مانند عنوان فیلم بی ربط است . یعنی اگر در آخر فیلم ، آن رزمنده سابق فریاد نزند و چندین بار نگوید "خرس" که معلوم نیست به چه دلیلی چنین لقبی را به شوهر همسر سابقش می دهد ، چه توجیه دیگری بریا عنوان فیلم وجود دارد؟!
-فیلم "پذیرایی ساده" هم به همان دلیل ساده انگارنه سازندگان فیلم "گیرنده" از سوی کارگردانش ، یک فیلم جاده ای تلقی شده ، غافل از آنکه در هر فیلمی جاده وجود داشته باشد ، فیلم ، جاده ای نمی شود! جاده بایستی در روند قصه و داستان فیلم تاثیر داشته و اصلا خود به یک شخصیت تبدیل شود. فیلم هایی مانند "پاریس تگزاس " یا " تلما و لوییز" از نمونه های موفق این دسته آثار هستند. اما در فیلم "پذیرایی ساده " ، همان طور که گفته شد ، یک ایده ساده و کلیشه ای یک خطی ، به یک فیلم بلند داستانی بدل شده که تماشاگر را در همان 20 دقیقه نخست ، از نفس می اندازد. شخصیت ها و کاراکترهایی که اصلا هویت و مشخصه ای ندارند، بدون شناسنامه و هرگونه عنصری که از آنها شخصیت و یا حتی تیپ بسازد. تغییر و تحول ها ( خصوصا در مورد مرد قصه ) بسیار سخیف تر از آثار هندی و فیلمفارسی اتفاق می افتد و متاسفانه بازهم عدم توانایی فیلمساز در پرداخت فضا و قصه ، به هنری بودن اثر تعبیر شده است!
سایه های فیلمفارسی
-"زندگی خصوصی " یک فیلمفارسی بسیار مبتذل است که زیر لوای شعر و شعارهای سیاسی ، همه ضعف فرم و محتوای خود را پنهان می سازد. آن نماهای سوپر سوپر اکستریم کلوزآپ ( یا به قولی "دماغ شات " و " لب و دهن شات"! ) که بدون هرگونه توجیه دراماتیک یا ساختاری در یک سکانس، مدام به یکدیگر کات می خورند و از هرگونه نماهای با اندازه واسط ، بی بهره هستند ، برای بی دانشی فیلمساز ( که البته بیش از این نیز از وی انتظار نمی رفت ) کفایت می کند و ایضا برای کج سلیقگی مسئولان جشنواره فیلم فجر در گنجاندن چنین اثر ماقبل آماتوری برای بخش مسابقه سینمای ایران!!
-"بوسیدن روی ماه" علیرغم قوت ساختاری نسبت به بسیاری از آثار جشنواره سی ام فیلم فجر ، اما به لحاظ فیلمنامه واجد شخصیت ها و کاراکترهای اضافی متعدد است که با حذف یا اضافه شدن آنها ، خللی در فیلم بوجود نمی آید. این کاراکترهای اضافی که اغلب در فرزندان مادربزرگ و متعلقاتشان خلاصه می شود ، بالتبع ، صحنه های اضافی متعددی نیز پدید آورده اند که اثر را به طور بیهوده ای کشدار و کسالت بار نموده است. علاقه سازندگان فیلم به طرح شعارهای سیاسی گروهی و جناحی و باندی موجب شده که متاسفانه سکانس های به اصطلاح گل درشت شعر و شعاری ، فیلم را از نفس بیندازد مانند صحنه ای که مصطفوی برای جانشین جوانش ، سخنرانی می کند و یا مکالمات متعدد تلفنی همین شخصیت با ناشناسی در آن سوی خط.
-واقعا به " یه عاشقانه ساده " نمی توان لقب فیلم اطلاق کرد ، چون در واقع به جای عناصر سینمایی ، واجد ویژگی های تصویر متحرک و نمایش لباس و صحنه های روستایی و مانند آن هست ، فقط در آن ، "سینما" وجود ندارد. به نظرم با شناختی که از سامان مقدم دارم، احتمالا خود وی نیز بر این واقعیت معترف خواهد بود. فیلم با یک قصه قدیمی و تکراری سرهم بندی شده و اضافه کردن یک سری شبه داستانک های بی ربط ، مثل استفاده از مواد مخدر در پخت نان ( نکند یکی از نهادهای مبارزه با موارد مخدر ، از سرمایه گذاران فیلم بوده است! ) از یک تیپ سازی کلیشه ای نیز بازمانده و حتی نتوانسته بازی های متوسطی از هنرپیشگانش به نمایش بگذارد. افه های فیلمفارسی عاشق شکست خورده، خنده ها و گریه های آبکی دختر فداکار و فردین بازی عاشق ایثارگر ، به علاوه یک کدخدای فیلمهای روستایی دهه 30 و 40 و یک پدر مظلوم رعیت مآب مربوط به همان فیلم ها ، همه و همه از " یه عاشقانه ساده" ، یک نمایش ناشیانه روحوضی / تراژدی ساخته است!
-"آمین خواهم گفت" از یک طرف ورسیون امروزی فیلمفارسی های مانند "گدایان تهران" و "قهرمان قهرمانان " است و از سوی دیگر هم وامدار فیلمفارسی های شبه روشنفکری دهه 50 مانند "بی تا" و "نفرین" و "غزل" و ...
-"چک" کاظم راست گفتار مانند داستان و شخصیت هایش از ساختار مغشوشی برخوردار است و با ملغمه ای از کلیپ و فیلم حادثه ای و زد و خورد و کمدی اسپ استیک و تراژدی و ... حاصلی جز یک سری تصاویر بی ربط برای شبه داستانی که هزاران شعار در خود دارد ، نیست.
-بخشی از "پل چوبی" کپی دست چندمی از فیلم "قصه عشق" دهه 70 است که در آن زمان هم اثر ضعیف و سانتی مانتالی ارزیابی شد که فقط برای عاشق پیشه های اواخر دهه 40 مکان هایی مانند پارک ساعی و مانند آن مناسب بود و نیش و اشاره فیلمساز به شعارهای شبه سیاسی یکی دو سال اخیر موجب شده که وی حتی از همان ساختار نسبتا یکدست " قصه عشق" نیز فاصله بگیرد و با چاشنی شعر "نازلی " شاملو و ترانه "غریبه ای در شب" فرانک سیناترا همراه بازی به شدت تخته ای هدیه تهرانی و بهرام رادان به چنان ملغمه ای برسد که هیچ چیز نجات بخشش نباشد.
-"من همسرش هستم " دومین تلاش کارگردان شدن یک تهیه کننده در جشنواره فجر امسال ، نسخه جدی فیلم دست چندمی دیگر به نام "زن ها فرشته اند" بود که چند سال پیش روی پرده رفت. در این فیلم نماهای "چشم و ابرو شات " و مانند آنچه در فیلم "زندگی خصوصی" توسط تهیه کننده دیگر این سینما انجام شده بود ، برای نمایش چهره و آرایش بازیگران و پولی که خرج دستمزد کلان آنها ( به عنوان بالاترین هزینه های فیلم ) شده بود ، جایگاهی بالاتر از فیلمنامه و منطق داستانی و سایر عناصر سینما یافته بود.
-شگفتی از پیمان معادی سازنده فیلم "برف روی کاج ها" است که چگونه از فیلمنامه نویسی شروع کرد ولی برای اولین فیلمش حتی نتوانسته یک فیلمنامه معمولی دست چندم را تهیه کند. پیمان معادی نباید فریب تشویق های آنچنانی و تماشاگر جشنواره ای را بخورد که اساسا سلیقه و ذائقه و فضا و جوگیریش با تماشاگر معمولی سینمای ایران متفاوت است و این را سالها تجربه در اهدای جایزه سیمرغ بلورین فیلم مردمی نشان داده که به جز "اخراجی ها" هیچکدام دیگر در رده فیلم های پرفروش قرار نگرفتند. جوایز خارجی هم برای "جدایی نادر از سیمین " ربطی به " برف روی کاج ها" ندارد که برایش شیشه نوشابه بازکنیم. حکایت من آنم که رستم بود پهلوان است و بس!
پس به خود فیلم بپردازیم با یک داستان هزاران بار تکرار شده یک خطی و سیاه و سفیدی بی منطق ( برخلاف بسیاری از فیلم های سیاه و سفید تاریخ سینما و حتی سینمای ایران ) و شخصیت ها و یا بهتر بگوییم تیپ های خام و نپخته و بدون هیچگونه بعد با بازی های ناشیانه مهناز افشار و حسین پاکدل ( که بود و نبودش در روند فیلم تاثیری ندارد و ای کاش آن دو سه صحنه حضورش نیز توسط کس دیگری روایت می شد )، فضاهای پرداخت نشده و شعاری مانند خانه ای که اتفاقات در آن می افتد و طریق آشنایی زن با مرد جوان که به بهانه گوش دادن پیانو توسط خواهر زاده اش است. ( خواهر زاده ای که دیگر برای گوش دادن پیانو نمی آید ولی سر و کله دایی اش مدام از پشت پنجره و درخانه یپداست ) تا دزدی که به خانه همان خواهر زاده می زند، در غیاب دایی که مثلا توجیهی برای دوباره آمدنش شود و آن جلسه چاره اندیشی اهل کوچه برای جلوگیری از دزدی که به جلسات بیماران سرطانی یا در حال ترک اعتیاد بیشتر شبیه است! و تا کلاس پیانوی زن که از اول فیلم می بینیم و اصلا همین کلاس موجب خیانت شوهرش شده ولی پس از رفتن شوهر بازهم اعلامیه چاپ می کند که کلاس پیانو برقرار کرده است! گویی فیلمساز فراموش کرده وی پیش از این نیز کلاس پیانو داشته است!!
به نظر می آید از یک سو فیلم در حال یادآوری فیلم "چشمان باز بسته " استانلی کوبریک است که در چند جای فیلم نیز موسیقی متن آن را استفاده کرده ( اما آن ریشه یابی خیانت کجا و این نوک زدن به هر موضوع کلیشه ای و تکراری کجا؟ ) و از سوی دیگر فلمفارسی هایی مانند "قصاص" نظام فاطمی را مدنظر دارد. اما متاسفانه حتی به ساختار سینمایی آن نیز راه نبرده و جوگیر فضای " جدایی نادر از سیمین " باقی می ماند.
تیزر و فیلم های آماتوری
![[تصویر: 07698034653447638367.jpg]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/07698034653447638367.jpg)
-"نارنجی پوش" در واقع یک تیزر 2-3 دقیقه ای تلویزیونی است که در حد یک فیلم سینمایی کش آمده است. تیزری با بازی های دستمالی شده با همان نمایش دیوانگی ها و عصبیت های حامد بهداد و با همان انفعال و آرامش لیلا حاتمی! تیزری پر از شعر و شعار آبکی و سردستی که بیش از هر چیز سعی دارد تا اسپانسر خود یعنی شهرداری را راضی نگه دارد ولی در واقع کلاه بزرگی بر سر او گذارده است. دیالوگ های تخته ای فیلم یادآور فیلم اسپانسری دیگر داریوش مهرجویی برای همین شهرداری است که یک اپیزود از فیلم "طهران ، تهران " دو سال پیش وی قرار گرفته بود.
-" در انتظار معجزه" اولین فیلم در تاریخ سینمای ایران است که حتی راش های اوتی هم در آن قرار گرفته تا تایمش در حد و اندازه یک فیلم بلند استاندارد شود ولی در این صورت هم از 65 دقیقه فراتر نرفته و معلوم نیست برچه اساسی در زمره فیلم های بلند بخش مسابقه سینمای ایران قرار گرفته است. فیلم در صحنه هایی برای زجر کش کردن تماشاگر از آثار دهه 60 و 70 آندری تارکوفسکی هم جلو می زند، با این تفاوت که در فیلم های تارکوفسکی ، ساختار طراحی شده و میزانسن و فیلمنامه و شخصیت وجود داشت که در فیلم "در انتظار معجزه" وجود ندارد و چنین امری از فیلمسازی مانند رسول صدر عاملی ( که در زمینه زیارت ، دو فیلم قابل قبول " شب" و "هرشب تنهایی" را دارد ) بسیار بعید بود و ایضا از دبیر محترم جشنواره که جایزه ویژه خود را به این فیلم دادند!!!
-وقتی یک گروه فیلمسازی را به خارج کشور آن هم استانبول ببرید و نخواهید برای پرداخت وجه اجاره خیابان ها و معابر و اماکن ومانندآن حتی یک ریال هم خرج کنید، نتیجه می شود فیلم "بغض" که با دوربین توریستی و از لابلای مردم و از زیر بازو و از زوایایی که یه چشم کسی نیاید فیلمبرداری شده و تکان های سرسام آور و گرین های ناگزیر تصویر هم به حساب ساختار فیلم گذاشته می شود و تماشاگر می ماند پس چرا در سینمای جهان تا این حد برای ساختارهای صحیح و فیلمبرداری استاندارد و شخصیت پردازی های درست و درمان هزینه می کنند؟!
- برای ساختار فیلم "بی خود و بی جهت" جز نام خود فیلم نمی توان توصیف دیگری در نظر گرفت! اینکه همینطور دوربین را در فضاهای بسته و باز برروی یک سری بازیگر ببندیم و آنها مرتب جلوی دوربین حرکت کرده و حرف بزنند و رجز بخوانند و شعار بدهند و شعر بگویند و آن وقت بگوییم که ساختار خاصی را طراحی کرده ایم تا بی خودی و بی جهتی را القاء کنیم مانند همان فیلمساز معروفی است که 10 دقیقه مخاطب را برروی ریل قطاری زجر می داد تا زجر کاراکترش را تصویری نماید!! به نظر می آید کاهانی همان اشتباه سال گذشته را انجام داده و براین توهم بوده که مثلا برای آشفته نشان دادن یک فضا ، بایستی ساختاری آشفته برایش درنظر گرفت. معروفترین فیلم تاریخ سینما که آشفتگی بشر امروز را درون تمدن جدید به تصویر می کشد ، فیلم "کائوس " یا "آشفتگی" ساخته برادران تاویانی در سال 1980 است که از ساختار سینمایی و فیلمنامه بسیار دقیق و منظمی برخوردار است که البته براساس داستان های لوییجی پیراندلو نوشته شد. بد نیست برخی فیلمسازان ما از آن فضیلت فیلم ندیدن خود کمی فاصله گرفته و برخی آثار برجسته تاریخ سینما را ببینند ، شاید برای تسکین توهماتشان مفید باشد!
-معلوم نیست با صرف آن همه هزینه و وقت و زمان و تبلیغات ، چرا فیلم انیمیشن "تهران 1500" به لحاظ سبک کار انیمیشن ، پرنقص از آب درآمده است. از پشت صحنه فیلم در تیتراژ انتهایی اینگونه بر می آمد که برای طراحی صحنه های انیمیشنی از سیستم "حرکت-ضبط" یا "Motion- Capture" استفاده شده که از سال 2004 و فیلم انیمیشن "قطار سریع السیر قطبی" توسط رابرت زمه کیس در سینما باب شد. چند سال پیش این سیستم به ایران آمد و حتی در بخشی از برنامه رنگین کمان شبکه 5 مورد استفاده قرار گرفت و از قضا ، به طور زنده ، انیمیشن دو بعدی قابل قبولی از یکی از مجریان برنامه عرضه شد اما معلوم نیست چرا چنین اتفاقی در "تهران 1500" نمی افتد. اگر موضع تلفیق سیستم فوق با انیمیشن 3 بعدی بهانه نقص و ایراد فوق است که بازهم چنین تجربه ای به کرات در فیلم – انیمیشن ها صورت گرفته و آثار موفقی هم عرضه شده است که نمونه اش "سرود کریسمس " است.
-علی مصفا از فیلم "سیمای زنی در دوردست" در سال 1382 تا "پله آخر" تغییر چندانی نکرده است. نمی دانم او فیلم های دیوید لینچ را دیده است یا نه؟ ولی همانقدر که فیلم اولش به "شاهراه گمشده" لینچ شبیه بود، این فیلم اخیر به "اینلند امپایر" این کارگردان آمریکایی راه می برد بدون آنکه از ساختار خاص و پیچیدگی های ساختاری و روایی آنها برخوردار باشد. شاید هم کسی فیلم های یاد شده را برای فیلمساز ، بد تعریف کرده و از آنها تصویری ناقص الخلقه ارائه نموده که باعث شده تا مصفا چنین آثار بی ربط و آشفته ای را جلوی دوربین ببرد و شاید هم ...
-جشنواره سی ام فیلم فجر ، اولین دوره در تاریخ این جشنواره بود که شاهد نمایش فیلم های به اصطلاح ویدئو بقالی در آن بودیم. یعنی ویدئوهای سخیفی که متاسفانه برای شبکه خانگی ساخته شده و مجوز می گیرند و عناصر مبتذل فیلم فارسی در آنها کاملا به چشم می خورد. عناصری از قبیل شوخی های مستهجن ، تکیه کلام های نازل ، روابط و فضای فیلم های هندی و ...
از این گونه آثار می توان به "خوایم می آد" رضا عطاران و "همه چی آرومه " مصطفی منصوریار اشاره کرد که متاسفانه فیلم عطاران چند جایزه از جمله کارگردانی نیز دریافت کرد!
چند استثناء
![[تصویر: ghalladeha.jpg]](http://zamanehfa.persiangig.com/image/ghalladeha.jpg)
نمی توان به فیلم های خوب و قابل قبول جشنواره سی ام اشاره نکرد که انگشت شمار بودند و البته غنیمت. فیلم هایی که فقط لحظاتی از 11 روز برگزاری جشنواره سی ام ، چشمان ما را به ضیافت نور و تصویر بردند. معدود فیلم هایی که تنها انعکاسی کم رنگ از همه آرمان ها و باورها و اعتقادات ملتی بودند که سالهاست تمام قد دربرابر همه دنیای استکبار ایستاده است. فیلم هایی مانند "قلاده های طلا" ، "روزهای زندگی" ، " ملکه" ، " یک روز دیگر" ، "شور شیرین" ، " سلام بر فرشتگان" ، " خود زنی" ، "محرمانه تهران" و "پرواز بادبادک ها " که علیرغم تمامی نقاط قوت و ضعف ساختاری و محتوایی ، به سرزمین و هویت ملی و دینی وفادار نشان دادند و حداقل برای عنوان دهه فجر جشنواره و بیت المالی که صرف آن شد، امین بودند و با وجود بعضی بی مهری ها و کم لطفی ها ، خوشبختانه برخی از جوایز جشنواره ( برخلاف سال گذشته ) به همین فیلم ها تعلق گرفت که بازهم جای شکر و سپاس دارد.
برای نقد و بررسی این فیلم ها فرصت و جای دیگر می طلبد.
...و نکته آخر
وقتی شعار جشنواره سی ام فیلم فجر تحت عنوان " اخلاق ، آگاهی وامید " مطرح شد ، خیلی از دغدغه مندان انقلاب به یاد حکم مقام معظم رهبری در سال 1388 به مهندس ضرغامی برای ریاست صدا و سیما افتادند که در آن بر 4 محور " دین ، اخلاق ، آگاهی و امید " در برنامه های صدا و سیما تاکید شده بود. ایشان فرموده بودند :
"سفارش اساسی اینجانب نزدیک کردن و رساندن این رسانه ی فرهنگ ساز، به طراز رسانه ای است که دین و اخلاق و آگاهی و امید ، بارزترین نمود آن باشد..."
از یک طرف دلمان خوش بود که مسئولین سی امین جشنواره فیلم فجر آن پیام حضرت آقا را سرلوحه کار خود قرار داده اند و از طرف دیگر پرسشگر بودیم که چرا اولین موضوع آن 4 محور مورد تاکید مقام معظم رهبری یعنی "دین " از شعار جشنواره حذف شده است! و حالا پس از پایان جشنواره به پاسخ آن پرسش می رسیم!!
در واقع از سی امین جشنواره فیلم فجر ، نخست کلمه دین حذف شد که پس از آن نیز "اخلاق و آگاهی و امید " نیز مفهومی نیافتند. غافل از آنکه به همین دلیل ، مقام معظم رهبری در ابتدای 4 محور اصلی فرهنگ سازی در رسانه، "دین" را آوردند تا بقیه 3 محور دیگر هم با در نظر گرفتن آن، محقق شود. چون بدون در نظر گرفتن"دین" هیچ شعار و آرمانی تحقق نخواهد یافت و آن می شود که جشنواره سی ام جلوه گر ساخت. ارائه حرف ها و شعارها و دلمشغولی های جماعتی که قبل از هر موضوعی ، دغدغه دین نداشتند و در واقع دغدغه اصلی قاطبه ملت ایران ، فراراهشان نبود و متاسفانه برخی مسئولین سینمایی نیز برایشان فرش قرمز انداختند و نتیجه کارشان نیز چنان شد که جشنواره فیلم فجر امسال به جز گزارش اقلیتی محدود درباره جامعه ایرانی نبود.
پــــایــــــــان
منبع
به نام خدا
سلام. گفتم شاید بد نباشه اشاره ای هم به مقاله ی شهید آوینی در خصوص سینمای روشنفکری بکنیم. ( لازم به ذکره که اولین بار شهید آوینی لفظ
سینمای روشنفکری رو به تولیدات برخی سینماگران غرب زده ی ما اطلاق کردن! )
روشنفکران ما و سینمای روشنفکری
شهید سید مرتضی آوینی ، زبان صریح و بدون رودربایستی داشت و همین صراحت و تاکید بر اصول ، موجب شده بود که از سوی جناح های مختلف فرهنگی و هنری مورد حمله و هجوم قرار گیرد. اما این هجوم بیشتر و به صورت جدی تر از سوی طیفی بود که ریشه های خود را در تاریخ به اصطلاح روشنفکری این دیار جستجو می کرد و خویش را مدعی تجدد و آزاد اندیشی و انواع و اقسام "ایسم" ها می دانست.
یکی از پرچالش ترین و بی پرده ترین این هجمه ها در همایشی صورت گرفت که پس از دهمین جشنواره فیلم فجر در بهمن 1370 ، تحت عنوان "سمینار بررسی سینمای پس از انقلاب" در دانشکده سینما و تئاتر برگزار شد. در آن سمینار ، تقریبا همه آنهایی که ادعای سینمای روشنفکری و شبه روشنفکری داشتند و خود را اخلاف موج نو اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 می دانستند ، سید مرتضی آوینی را به قول خودش به محاکمه کشیدند.
خود آوینی بخشی از فضای آن سمینار را این گونه شرح می دهد:
"...جماعت ، عجیب برآشفته بودند و دیگر حتی رعایت پرستیژ را هم که از اهم واجبات آداب روشنفکری است ، نمی کردند. توی سوالات یکدیگر می دویدند و اجازه حرف زدن به من نمی دادند. اول، خانم نجم(مجری جلسه) خودش هم به جانب مخالفان سخنان من غلطیده بود اما بعد که برآشفتگی و پرخاشگری آنان را دید ، آهسته گفت "عجب دیکتاتورهایی شده اند"... و راست می گفت ؛ هرکس یک دیکتاتور کوچک در درون خود دارد که اگر میدان پیدا کند، سر بر می آورد. تا به حال ما متهم به دیکتاتوری بوده ایم ؛ دیکتاتورهایی در اقلیت ! تا هنگامی که این جماعت سخن می گویند و ما ساکتیم ، چیزی نیست اما وای از آن هنگام که ما هم بخواهیم چیزی بگوییم. فریاد برمی دارند که "آی! آزادی نیست. به کسی اجازه حرف زدن نمی دهند این دیکتاتورها!" ... و با این حساب ، مردگان بهترین مردمانند. دیکتاتوری به چیست؟ دیکتاتوری در ابراز نظر مخالف است و یا در عدم تحمل نظر مخالف؟ خدا می داند اگر این سه چهار نفر هم نبودند که حرفی بزنند سمینار به تعارف برگزار می شد و کلاه از سر برداشتن و برای یک دیگر لبخند زدن ... و هیچ. کدام برخورد اندیشه ها ، دوست من؟!! آقایان و خانم ها به جای آنکه با من به مباحثه در مسائل نظری سینما بنشینند تلاش می کردند که با توسل به مشهورات دم دستی و ابراز احساسات مرا آزار دهند و حتی خانمی متوسل شد به اسلحه زنانه و گریه کرد. بله ! واقعا گریه کرد. و من اگرچه برنیاشفته بودم اما سخت جا خورده بودم که چرا این جماعت چنین می کنند؟ در میان یادداشت هایی که برای من می رسید کار به فحاشی هم کشیده بود و خانم نجم از خواندن بعضی یادداشت ها که حاوی فحش بود ، خودداری می کرد. گفتم :"باور کنید! من قصد توهین نداشتم ، این شما هستید که به شنیدن حرف های خلاف تصور غالبی که در باب سینما وجود دارد ، عادت ندارید. شما برآشفته اید که چرا کسی خلاف عرف معمول شما سخن گفته است و می انگارید که مورد توهین واقع شده اید"....و هنوز سخت در این فکر بودم که این جماعت سیاستگذاران سینمای ایران با کمک استادان دانشکده ها و منتقدان مجله فیلم و برنامه های تلویزیون و ...با اتکا به تئوری مولف و جشنواره های اروپایی عجب ماری کشیده اند که دیگر به دانشجویان سینما نمی توان فهماند که "مار" را واقعا چطور می نویسند و چاره ای هم نیست چرا که هرچه با سطحی نگری و ظاهر گرایی عقل متعارف غرب زده نزدیکتر باشد ، آسانتر مورد قبول واقع می شود..."
شگفتا! همان هایی که در آن سمینار ، سید مرتضی آوینی را "بازجویی" کردند ، پس از شهادت آوینی ، بیش از همه سنگ او را به سینه زدند و سعی داشتند تا از این کلاه برای خود نمدی ببافند! از فضای ضد فرهنگی سالهای سازندگی و اصلاحات استفاده کردند و هرآنچه سید مرتضی نقد و نفی کرده بود را به او نسبت دادند و این از هر نوع بازجویی و محاکمه سید اهل قلم در آن سمینار ، فجیع تر بود. او را سمبل روشنفکری خواندند! و طرفدار تجدد !! و ... با استفاده از رسانه های متعدد ، سعی در مصادره به مطلوب وی کرده و می کنند. سخنان و نوشته هایش را سانسور کردند و آنچه از او مطلوب نظرشان بود ، نشر دادند و آنچه نمی پسندیدند و تیشه به ریشه خود می دانستند ، پنهان ساختند،
از جمله متن سخنان شهید آوینی در آن سمینار که به صورت متن شسته و رفته و همراه با جواب به سوالات متعدد ( که فرصت پاسخ گویی اش در آن سمینار دست نداد ) در شماره اول سال دوم فصلنامه سوره سینما در بهار 1371 توسط خود شهید آوینی منتشر شد ولی متاسفانه پس از آن هیچگاه بازنشر نشد.
در آن نوشته مهم ، شهید آوینی درباره بسیاری از عقاید و باورهایش ، بی پرده و صریح با ذکر مصادیق سخن گفت و نوشت؛ از تعریف سینما و مخاطب ، عرفان و جریان سینمای روشنفکری ، سینمای ملی و سینمای هنری و سینمای موج نو ، دانشکده های هنری و نگرش های هنری ، پس زمینه های جریان های فکری معاصر و سنت روشنفکری و غرب زدگی و عرفان زدگی و ...و بسیاری از مسائل مبتلابه جامعه فرهنگی و هنری و فکری ما که گویا برای همین امروز گفته شده است. به نظر می آید باید بارها و بارها آن متن را به دقت مطالعه کرد تا اگر برای مقاصد گروهی و باندی، علم سید مرتضی آوینی را بلند کرده ایم ، لااقل حرف ها و نظرات و باورهای او را تحریف نکنیم.
به مناسبت سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی ، بخشی از آن سخنان و نوشته ها را از نظر می گذرانیم ، اگرچه نزدیک به 20 سال از تاریخ آن گذشته ولی به نظرم خیلی به روز است.
![[تصویر: zfvtpfvx.gif]](http://www.teribon.ir/base/img/2011/01/zfvtpfvx.gif)
"...چرا سینمای پس از انقلاب ، هویتی ایرانی ندارد و چرا سینمای ایران از جواب گفتن به غایات فرهنگی و انقلابی این امت عاجز است و چرا اصلا سیاستگزاران سینمای ایران ، سینما را چون رسانه ای که ماهیتا می تواند منشاء تحولات فرهنگی باشد ، باور نکرده اند و به دستیابی به یک سینمای کوچک نیمه تجربی و کاملا غیر حرفه ای اکتفا کرده اند؟
سینمای کنونی ایران هویتی ایرانی ندارد و هواداران آن در خارج از کشور، عموما مخالفان انقلاب اسلامی و منتقدان جشنواره ای هستند و اصلا این سینما ، مردم را مخاطب خویش نمی داند ، چه در داخل کشور و چه در خارج کشور.
...حال آنکه این سینما فقط در ظاهر و در حیطه اشیاء و فضاها ، ایرانی است و در باطن ماهیتی کاملا غربزده و استشراقی و توریستی دارد. اگر ایرانی گری این است ، که این امر منحصر به سینمای پس از انقلاب نیست. آنها که پیش از انقلاب را به یاد می آورند، می دانند که اصلا مروج این صورت از ایرانی گری ، دربار پهلوی بوده است تا آنجا که حتی تیمسار خسروانی ، خانه ای داشت که معماری آن از معماری کویری یزد و نایین و اردکان تقلید شده و حتی نمای بیرون آن کاهگلی بود.
حرف بنده این است که نگاه فیلم های "نقش عشق" و "نار و نی" و "هامون" و ...به ایران و ایرانی گری، نگاهی توریستی و استشراقی است و اصالت ندارد و درست بالعکس معتقدم که این تحول باید از ژرفنا و ریشه صورت بگیرد. سینماگران بزرگی چون فورد و هاکز را نیز کسی نباید از لحاظ مضامین آنها بپذیریم . سینمای آمریکا از لحاظ اتحاد مضمون و تکنیک و همراهی این دو با یکدیگر قابل تحسین است نه از لحاظ مسائل دیگر ؛ سینمای آمریکا توانسته است منشاء یک تحول فرهنگی بزرگ در سایر مجامع انسانی کره زمین شود و این با صرف نظر از این معنا که غایات این تحول ، استکباری و شیطانی است ، باید مورد تحسین قرار گیرد. شکی نیست که غایات سینمای آمریکا ، شیطانی است و اگر در مقام مضمون بخواهیم به سینمای غرب بنگریم چه در آمریکا و چه در اروپا و چه در شرق سیاسی ، چیزی جز انحطاط نخواهیم دید.
درست بالعکس سینمای ایران گرفتار بحران هویت است و این بحران به این دلیل ایجاد شده که سینما ، از مردم و غایات فرهنگی مقدس آنان دور است. فیلم های سینمای ایران پس از انقلاب عموما سعی دارند که از انقلاب رد شوند و به همین دلیل غالبا هیچ نشانی از این زمان و مشخصات فرهنگی و اجتماعی آن در فیلم ها وجود ندارد. فیلم های امسال را از نظر بگذرانید ، به جز معدودی از فیلم ها از جمله بدوک ، هور در آتش ، وصل نیکان ، پوتین و چند فیلم دیگر ، باقی فیلم ها از داستان هایی کاملا مستقل از زمان و شرایط اجتماعی و سیاسی برخوردارند و حتی به تاریخ گذشته ایران نیز اشاره ندارند: دلشدگان ، مسافران ، بانو ، دونیمه سیب ، دو نفر و نصفی ، شتابزده ، نرگس ، سیرک بزرگ ، جیب برها به بهشت نمی روند ، اوینار ، شهر در دست بچه ها ، دره شاپرکها ، دیگه چه خبر ؟ ، برخورد ، آقای بخشدار ، قربانی ، خمره ، مسافران دره انار و ...آنچه کارگردان ها را به این سمت رانده، آن است که اصلا سینمای ایران و سیاستگذاری ها و برنامه ریزی های آن در خلاء یک بی هویتی مزمن، گم شده اند و معیار موفقیت در کار سینما ، برنده شدن در جشنواره های اروپایی است و البته برنده شدن چیز بدی نیست ، منوط برآنکه این حضور جشنواره ای به مثابه یک ضرورت محوری و اصلی مورد توجه قرار نگیرد و نگرش ما نسبت به جایزه هایی که به فیلم ها می دهند ، منفعلانه و از سر مرعوبیت و شیفتگی نباشد و بتوانیم تاثیرات بد این جایزه ها را بر فرآیند فیلمسازی داخلی کنترل کنیم.
سینمای ما یک سینمای جهانی نیست. جشنواره ای است. میان این دو تعبیر فرق بسیار است. فیلم های کوروساوا به شدت ژاپنی است و حتی آنجا که مکبث و شاه لیر را می سازد ، هرگز مرعوب فرهنگ انگلیسی نیست و بلکه صورت مثالی مکبث و شاه لیر را اقتباس می کند و به آن هویتی ژاپنی می بخشد. شما چنین فیلمسازی را در داخل ایران و با هویت ایرانی به من نشان دهید ؛ حتی مصطفی عقاد هویتی اسلامی دارد. سینمای ما یک سینمای محلی کوچک با ذائقه اروپایی است و کارگردانان آن ، در فضای سوبژکتیویته هنر مدرن و پست مدرن ، فرصت رشد و بزرگ شدن حتی در حد مصطفی عقاد را ندارند...ایرانی ستودنی است اما شما فیلمی را به من نشان دهید که از ژرفنا و باطن ایرانی باشد نه در سطح و در حیطه اشیاء و فضاها و دیالوگ ها. و عرض کردم اگر ایرانی گری این است که رژیم گذشته برای حفظ محله عودلاجان و سقاخانه ها و قهوه خانه های سنتی آن ، از ما مصمم تر بودند. ماسوله و کاشان و یزد و عقدا و ...و معماری اصیل آنها سنگی بود که آریستو کرات های هزار فامیل هم بیش از ما به سینه می زدند... و البته فقط در حد حرف...
...سنت روشنفکری و به تعبیر بهتر انتلکتوئلیسم متعلق به غرب است و مبداء و معادش نیز همان است ، از غرب برآمده و به غرب هم رجوع دارد. لفظ انتلکتوئلیته، روشنفکری یا منورالفکری، در برابر تفکری وضع شده است که متعلق به قرون وسطی است. بعد از رنسانس ، متفکران اروپایی یقین آوردند که قرون وسطی ، عصر تاریکی و تاریک اندیشی بوده است و لفظ انتلکتوئل (روشنفکر) برای کسانی وضع شده که در تفکر، مخالف معتقدات قرون وسطایی بوده اند. بنابراین روشنفکری ملازم با الحاد، یونان زدگی، علم پرستی و فرعونیتی است که ضرورتا آنانی را که در سیر تطور تاریخی غرب و پیدایش تکنولوژی شریک نبوده اند و در اندیشه، هنوز رجوع به مبنایی می کنند که در خارج از دنیای جدید قرار دارد، وحشی و بربر می دانند. روشنفکری ، ملازم با این یقین است که حیات بشر به سه دوره تقسیم می شود: اسطوره ، دین و علم و ما اکنون در دوران علم به سر می بریم و دین جز خرافه ای بیش نیست! روشنفکری ملازم با اعتقاد به نظریه ترقی است و براین اساس انسان های هر دوره از ادوار پیشین مترقی تر هستند و پیشرفت بشر و تکامل فکری او امری است که دارای ضرورت تاریخی است و بنابراین اگر قولی و یا فردی به مرجعی در گذشته رجوع کنند ، آنان را باید ارتجاعی و مرتجع خواند.
روشنفکری عین اومانیسم است و مفهوم درست اومانیسم جایگزینی بشر بر مسندی است که تا دیروز خدا برآن تکیه داشته است. اومانیست ، بشر را می پرستد و این انسان را نیز به گونه ای تعریف می کند که علم امروز ایجاب می کند. انسانی که مورد پرستش قرار می گیرد ، خلیفه الله نیست بلکه بشری است که وجودش ، استمرار وجود گوریل هایی است که میلیون ها سال پیش برکره زمین می زیسته اند. او فقط نیازهای حیوانی وجود خویش را اصیل می انگارد و خود را در رسیدن به مطلوب خویش ( هرچه باشد) آزاد می خواهد.او زندگی اجتماعی را نتیجه یک میثاق اجتماعی و یک قرار داد می داند و بنابراین اگر به حقوق دیگران تجاوز نمی کند، برای احترام به این قرارداد است. اگرنه هرچیزی از نظر او مجاز است. روشنفکری ملازم با "تجدد" نیز هست و این تجدد یا مدرنیسم چنین اقتضاء دارد که هر چیز کهنه ای مذموم است و مگر نه اینکه هر نویی بالاخره کهنه می شود و بنابراین تنها انسانی ذاتا متجدد است که حیات او عین نیلهیسم باشد و به یک "نفی مطلق" ایمان آورده باشد. روشنفکری ، ملازم با نفی سنن فلسفی پیشینیان نیز هست پس در نهایت امر ، هر روشنفکر چه بخواهد و چه نخواهد سوفسطایی است. او معتقد به نفس الامر و واقعیت ثابت نیست و به حقیقت نسبی ایمان دارد و این عین سفسطه است. روشنفکری بنابراین ملازم با سوبژکتیویته نیز هست چراکه مرجع تفکر روشنفکر ، خواه ناخواه بعد از آنکه در همه بدیهیات دچار تردید می شود ، خود اوست: من فکر می کنم ، پس هستم. بنابراین هیچ امر بدیهی دیگری که بتواند مبنای تفکر من واقع شود ، وجود ندارد جز اینکه من هستم. پس هر اتاقی مرکز جهان است و هر فرد انسانی خدایی است تبعید شده از آسمان.
...و اما انتلکتوئلیسم یا روشنفکری شجره ای است که جز در خاک غرب نمی روید. روشنفکری از لحاظ تاریخی ، اقتضائات و موجباتی دارد که در هیچ جای دیگر از کره زمین پا نمی گیرد. رجوع همه روشنفکران دیگر در سراسر کره زمین به مرجع آنها (غرب) است و غرب زدگی معنایی جز این ندارد. بنابراین هیچ روشنفکری جز روشنفکر غربی اصیل نیست. پس بهتر است که روشنفکران سایر مناطق و اقوام کره زمین و بالخصوص روشنفکران این سوی عالم را "شبه روشنفکر" بخوانیم...از یک لحاظ دیگر شبه روشنفکری نسبت به اصل آن پست تر است چراکه شبه روشنفکر "مقلد" است و روشنفکر ، اصیل و مستقل و بدون تردید مقلد غرب بودن (غرب زدگی) از غربی بودن به مراتب بدتر است(پیشنهاد می کنم کتاب غرب زدگی جلال آل احمد را بخوانید. از صفحه 141 تا 155 در توصیف غربزدگی است)...
مسئله دیگری که وجود دارد این است که اگر مفهوم تحت الفظی "روشنفکر" را بدون در نظر گرفتن سابقه تاریخی روشنفکری و مبانی فلسفی آن در غرب لحاظ کینم ، آنگاه روشنفکر به مفهوم کسی است که دارای فکری روشن است. آنچه که اکنون معمول است ، همین است و متاسفانه بزرگان ما نیز به علل مختلف روشنفکر را به مفهوم تحت اللفظی آن گرفته اند و حتی این تعبیر را اصطلاحا برای تحصیل کردگان علوم جدید به کار برده اند. چنین کاری زبان را مخدوش می کند و بعد ما را نسبت به حقیقت روشنفکری و ماهیت آن ، بیشتر می کند. اما از طرف دیگر این کاری است که خواه ناخواه انجام گرفته و حالا که چنین است برای فردی چون این حقیر که قصد تحلیل و تفسیر ماهیت روشنفکری را دارم ، کار به مراتب دشوارتر است. چه باید کرد؟ کسی از دوستان به من ایراد می کرد که "تو که به روشنفکری می تازی ، خودت در جایگاه آنان هستی. خودت هم تحصیلات علوم جدید داری و در دانشگاه تحصیل کرده ای و ..." فهمیدم که این آقا هم روشنفکری را بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی و ماهیت فلسفی آن می فهمد.
بنابراین ما اصلا سینمای روشنفکری نداریم و هرچه هست شبه روشنفکری است. روشنفکری صفات و لوازمی دارد که در مجامع غرب زده ( فقط به دلیل غرب زدگی) محقق نمی شود و درست به همین علت است که اکنون در غرب دوران روشنفکری به سر آمده ، اما در ایران هنوز باقی است. بنابراین به روشنفکرهای وطنی اصولا اطلاق کلمه روشنفکر درست نیست. چرا که آنان مقلدند و نه اصیل و از همه لوازم و صفات روشنفکر ( به مفهوم تاریخی آن که در غرب محقق شده است) نیز برخوردار نیستند. اما از طرف دیگر اگر صرفا به آنها "شبه روشنفکر" اطلاق کنیم ، آنگاه همین اشتباهی پیش خواهد آمد که شما نسبت به سخنان بنده ، به آن دچار آمده اید ، یعنی این تصور ایجاد خواهد شد که اینها از آن لحاظ که شبه روشنفکر هستند، مورد حمله ما واقع شده اند و اگر روشنفکر بودند، وضع فرق می کرد. خیر، تفاوتی نمی کرد. اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، هرگز امکان وقوع انقلاب اسلامی وجود نداشت مگر در تاسی به غرب ( چرا که خواه ناخواه غرب درمعرض یک انقلاب عظیم قرار دارد که همه چیز را زیر و زبر خواهد کرد) اگر روشنفکری در این کشور محقق می شد، ما هم در موجودیت تاریخی غرب شریک می شدیم و مثل ژاپن به ناچار، روح ملی را فدای توسعه تکنولوژیک می کردیم که نکرده ایم و خدا را شکر که چنین امری در کشور ما وقوع نیافته و امکان وقوع نیز ندارد...
دوست من ! معاصر دنیای جدید بودن مساوی با قبول همه معیارها و اصول دنیای جدید و ما اینچنین نیستیم. به ما می گویند "بنیادگرا" چرا که ما برای فهم و درک عالم و عمل در زندگی به غرب رجوع نمی کنیم. ما هنوز پیرو نهضت انبیاء هستیم و کسی که چنین باشد به نظریه ترقی معتقد نیست. تاریخ را طور دیگری می فهمد، عالم را طور دیگری می فهمد و برای عمل در زندگی به شریعت علمی غرب رجوع نمی کند، به قرآن و سنت رجوع می کند. هرکسی ناگزیر است که یا مجتهد و یا مقلد باشد. در شریعت تکنولوژیک غرب نیز همین است...سنت رجوع به مراجع و مآخذ در پژوهش به شیوه غربی جز این اقتضاء ندارد که شما آنان را اصل بینگارید و خودتان را فرع و "فونداسیون" تفکرات خویش را همان اصول غربی ها قرار دهید. عرض کردم که در غرب ، علی الظاهر عصر انبیاء گذشته است و فلاسفه دنیای جدید همان وظیفه ای را برعهده دارند که در دنیای گذشته انبیاء برعهده داشتند. ایدئولوژی یعنی شریعت جدید . دوست من ! فلاسفه دنیای جدید ملهم از عقل خود بنیاد و ملحدی هستند که بعد از رنسانس صورت نوعی آن تحقق پیدا کرده است و انبیاء ، ملهم از آسمان بودند. "وحی" در روزگار ما باور کردنی نیست چراکه اصلا آنچه بر بشر جدید غلبه دارد همین عقل خود بنیاد فلسفی است... و مشکل افرادی چون حقیر که حقیقت دنیای جدید و روشنفکر و شبه روشنفکر و غربی و غربزده را شناخته ایم و خود را ازاین منجلاب خلاص کرده ایم. در همین جاست که مشهورات و مقبولات خاص ( وحتی عام) مبتنی براصول دنیای جدید است. ولی ما عقب نخواهیم نشست و حرفهایمان را خواهیم گفت چرا که می دانیم لازمه تحول دنیای جدید ، یکی هم آن است که من و امثال من حرفهایمان را (هرچند با عرف دنیای روشنفکری و شبه روشنفکری معارض است) بی رودربایستی بگوییم..."
منبع
خدا آخر وعاقبت ما رو بخیر کنه
همه ی این ضربه ها رو از لیبرالایی که تو فرهنگ و اقتصادو ...........گردن کلفت کردن میخوریم
که فعلا توپ و میدونو دست اوناست
همه ی اینها به دلیل اینکه ما نتونستیم در حوزه ی استراتژی های حکومت و انقلابی که تشکیل دادیم محتوا تولید کنیم و با اون محتوا به تولید هنر نظیر سینما و موسیقی و .. بپردازیم
ما هنوز توی این فکر نیستیم که جامعه ی مهدوی باید چگونه ایجاد باشه و ایده هایی برایش داشته باشیم و با این ایده ها و محتواها بتونیم کارهای فاخر هنری تولید کنیم و نه تنها مردم خودمون رو تغذیه کنیم بلکه این اثار رو به کشورهای نزدیک به فرهنگ ما نظیر کشورهای همسایه به خصوص شیعیان صادر کنیم!
به نظرم اینقدر که توی تولید محتوا مشکل داریم توی امکانات مشکل نداریم.
امیدوارم برداشت سیاسی از مطلب نکنید ولی یه اتفاق نگران کننده اینه که وزیر فرهنگ چند وقت پیش گفتنند تقریبا همه چیز از نشر کتاب گرفته تا برگزاری جشنواره های موسیقی ، تئاتر، فیلم و... را میخوان بدن به بخش خصوصی و این اتفاق خطرناکی هست تا اونجایی که میدونم حتی جشنواره کن هم که اوجش هست زیر نظر وزارت فرهنگ فرانسه هست واینطور نیست که آقای ژیل ژاکوب همه کاره باشه ،اونوقت یعنی چی همه چیو میخوان خصوصی کنن . سینمای ایران اگه تا کنون زمین نخورده بخاطر این بوده که پول پوزیتیو و نگاتیوش از جیب بیت المال ویارانه ای بوده و بخش خصوصی یک شوخی است.
مدیر فرهنگ مدافع حقوق یه صنف محدود نیست بلکه مدافع حقوق عموم ملت و نباید بگذارد آرمانها و امیدهای یک ملت از بین برود. اگه بخوام جمع بندی کنم برونسپاری وظایف مدیریتی میتونه برای سینما خیلی خطرناک باشه
سلام
اخیرا هم ک آق وزیر ارشاد گفتن ب فیلمای بدون مجوز و محتوای غیر دینی و انقلابی مجوز پخش میدن
پس علی سنتوری رف رو پرده
ی فیلمی بود اسمش دقیق یادم نیس
تو فیلمه یارو ی کلیپ تو برزیل زده اومده ارشاد مجوز نداده میگه چرا مجوز نمیدی من کلی پول خرج کلیپ کردم فقط ده هزار دلار دادم دختر برزیلی توش برقصه و کلی داستانای دیگه
فک کنم اونم بره رو پرده
نقل قول: سلام
اخیرا هم ک آق وزیر ارشاد گفتن ب فیلمای بدون مجوز و محتوای غیر دینی و انقلابی مجوز پخش میدن
پس علی سنتوری رف رو پرده
ی فیلمی بود اسمش دقیق یادم نیس
تو فیلمه یارو ی کلیپ تو برزیل زده اومده ارشاد مجوز نداده میگه چرا مجوز نمیدی من کلی پول خرج کلیپ کردم فقط ده هزار دلار دادم دختر برزیلی توش برقصه و کلی داستانای دیگه
فک کنم اونم بره رو پرده
مدرک؟ سند؟ منبع؟ سایت خبری؟ مجله خبری؟ ستاد اطلاعاتی؟ چیزی نیست که بهش استناد کنید؟ اینقدر صریح؟
نقل قول:امیدوارم برداشت سیاسی از مطلب نکنید ولی یه اتفاق نگران کننده اینه که وزیر فرهنگ چند وقت پیش گفتنند تقریبا همه چیز از نشر کتاب گرفته تا برگزاری جشنواره های موسیقی ، تئاتر، فیلم و... را میخوان بدن به بخش خصوصی و این اتفاق خطرناکی هست تا اونجایی که میدونم حتی جشنواره کن هم که اوجش هست زیر نظر وزارت فرهنگ فرانسه هست واینطور نیست که آقای ژیل ژاکوب همه کاره باشه ،اونوقت یعنی چی همه چیو میخوان خصوصی کنن . سینمای ایران اگه تا کنون زمین نخورده بخاطر این بوده که پول پوزیتیو و نگاتیوش از جیب بیت المال ویارانه ای بوده و بخش خصوصی یک شوخی است.
مدیر فرهنگ مدافع حقوق یه صنف محدود نیست بلکه مدافع حقوق عموم ملت و نباید بگذارد آرمانها و امیدهای یک ملت از بین برود. اگه بخوام جمع بندی کنم برونسپاری وظایف مدیریتی میتونه برای سینما خیلی خطرناک باشه
اسلام جمهوری اسلامی زیادی تو پر غو خوابیده. بهتره به چالش کشیده بشه. اینقده شکننده شده که از خصوصی سازی می ترسین؟
یعنی اسلام اینقدر ضعیف هست که نمی تونه حامی مالی خصوصی پیدا کنه؟ اینقدر ضعیف هست که برای مبارزه باید به ابزار حکومتی توسل جست؟