۱۶/اردیبهشت/۹۱, ۲۰:۳۰
ابن ملجم مرادی (نام کامل وی: عبدالرحمن بن عمرو بن ملجم مرادی) عامل قتل خلیفه چهارم مسلمانان و امام اول شیعیان علی پسر ابی طالب بود. نسب او عرب و از قبیله بنی مراد است.
ابن ملجم قرآن و اسلام را از معاذ پسر جبل آموخت. ابن ملجم قرآن را به عمروعاص تعلیم داد. ابن ملجم در فتح مصر با عمروعاص همراه بود. پس از فتح مصر، ابن ملجم مدتی در خانه ابن عدیس سکونت داشت و در مسجد به مصریان قرآن و فقه میآموخت.
پس از به خلافت رسیدن علی بن ابی طالب، ابن ملجم با او بیعت کرد و در جنگ جمل در کنار او جنگید. پس از جنگ صفین و پایان حکمیت، ابن ملجم به خوارج پیوست. ابن ملجم، عمرو پسر بکیر و برک پسر عبدالله گرد هم ٱمدند و در مکه تصمیم گرفتند که در شب قدر علی، معاویه و عمروعاص را بکشند. ابن ملجم برای کشتن علی به کوفه ٱمد، عمرو پسر بکیر به همراه نزال پسر عامر به مصر رفت، و برک پسر عبدالله نیز به همراه عبدالله بن مالک به شام روانه شد.
ابن ملجم در شام با خوارج دیدار کرد اما راز کشتن علی را آشکار نکرد. ابن ملجم در کوفه عاشق قطام دختر شجنه شد. قطام دختر شنجه از بنی عدی بود. وی پدر و برادرش را در نهروان از دست داده بود؛ بنابراین قطام؛ ابن ملجم را به قتل علی ترغیب کرد.در کوفه، اشعث پسر قیس کندی نیز از نقشه قتل علی آگاه شد و ابن ملجم را حمایت کرد.
ابن ملجم به همراه شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد قتل علی را طرحریزی کرد.در نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، این سه نفر برای نماز صبح به مسجد کوفه رفتند. در رکعت دوم، ابن ملجم به علی حمله برد و او را مضروب کرد. شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد گریختند اما ابن ملجم دستگیر شد. علی پسر ابی طالب در بیست و یکم رمضان به ضربت شمشیر زهرآگین ابن ملجم درگذشت.
علی پسر ابی طالب در آخرین روزهای زندگی به مدارا با ابن ملجم وصیت کرد. پس از وفات علی، ابن ملجم را برای قصاص نزد حسن پسر علی آوردند. حسن پسر علی به وصیت پدرش، با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص کرد. جسد ابن ملجم در بخش غربی کوفه دفن گردید.
منبع:ویکی پدیا
...
تصویری از عذاب ابن ملجم
... توانست بر عمل نیک آن مرد چیره گردد و در نتیجه او رابه ته دره پرتاب کند. آنگاه نیک دستش را بر شانه ام نهاد و گفت: این است عاقبت پیروی از هوای نفس.(۱) با شنیدن این سخن ترس از گناهانم و اینکه شاید گناه نیز لحظه ای بر من چیره گردد، وجوم را فرا گرفت.
پس از طی یک مسافت طولانی سرانجام به انتهای دره رسیدیم. آن مرد را نقش بر زمین دیدم که بیچاره همدم و همراه او یعنی -نیک- چندان لاغر و ضعیف بود که هرچه تلاش می کرد او رابر دوش خود بکشد، نتوانست.
از نیک خواستم به او کمک کند. اما نیک عذر خواست و گفت: من فقط مأمورم تو را همراهی کنم، گناه هر کسی نیز در کمین خود اوست.(۲)
گفتم اما ما انسانها در دنیا به کمک هم می شتافتیم!.
نیک گفت در این عالم هرکسی به خودی خودجوابگوی اعمالش است، اگر هم لیاقت شفاعت داشته باشد من شفیع نیستم. فقط دعا کن از دوستداران اهل بیت علیها سلام باشد، شاید که شفاعت آنان نصیبش شود.
با افسوس سرم را تکان دادم و دعا کردم که اینچنین باشد.
شاید به حساب دنیا ساعتها بر اعماق دره راه پیمودیم تا به مسیری رسیدیم که به سمت بالا ختم می شد. در این لحظه نیک رو به من کرد و گفت: دوست من! خود را برای بالارفتن از این دره هولناک آماه کن.
نگاهی به بالا افکندم، هرچقدر چشم افکندم، نتوانستم حدس بزنم چقدر به انتهای مسیر باقی مانده است. از اینکه مجبور بودم این راه طولانی را همچنان بپیمایم افسرده بودم. اما بای رسیدن به وادی السلام چاره ای جز آن نبود.
سرانجام با سختی و مشکلات فراوان به بالای دره رسیدیم. آرزو کردم که دیگر هیچگاه چنین موانعی بر سر راهمان پدیدار نگردد. پس از لحظه ای استراحت، راهمان را به سمت وادی السلام ادامه دادیم.
***
پس از کمی راهپیمایی پرنده بزرگی را دیدیم که نزدیک زمین پروازمی کرذ. نیک گفت: می خواهی یک صحنه عجیب را تماشا کنی؟ گفتم: البته. گفت پس خوب به رفتار این پرنده بنگر.
پرنده نزدیک تخته سنگی نشست و از دهانش قسمتی از بدن شخصی را بیرون ریخت. سپس پرواز کرد و رفت و در اندک زمانی و برای مرتبه ای دیگر بازگشت و قسمت دیگری از بدن آن شخص را بر زمین ریخت. پس از چهار مرتبه (قی کردن) شکل مردی پدید آمد که بسیار ناراحت و رنجور به نظر می رسید.
خواستم از نیک علت را جویا شوم که با اشاره از من خواست ساکت باشم و جریان را دنبال کنم.
پرنده این بار قسمتی از بدن آن مرد را بلعید و پرواز کرد و پس از بازگشت، قسمت دیگری از او را بلعید تا چهار بار که دیگر اثری از آن مرد باقی نماند.
رو به نیک کردم و گفتم: خب حالا بگو معنای این کار چه بود و آن شخص که بود؟ گفت: او شقی ترین فرد در میان انسان است. او ابن ملجم مرادی است و تا قیامت نیز در این عذاب باقی خواهد بود.(۳)
گفتم: آن پرنده او را از کجا آورد و به کجا برد؟
گفت: محل اصلی او وادی عذاب است.
با تعجب پرسیدم: وادی عذاب کجاست؟
گفت: قسمتی از گذرگاه برهوت است که کافران، منافقان و ظالمان در آن عذاب می بینند که امیدوارم گذرمان به آن مسیر نیفتد.
منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی
_____________________________________
منابع:
۱- غررالحکم/ ص ۷۹۷ و الحدیث/ ج ۳ ص ۳۸۵
۲- فاطر/ ۱۷
۳- بر اساس داستانی از کتاب معاد شهید دستغیب
ابن ملجم قرآن و اسلام را از معاذ پسر جبل آموخت. ابن ملجم قرآن را به عمروعاص تعلیم داد. ابن ملجم در فتح مصر با عمروعاص همراه بود. پس از فتح مصر، ابن ملجم مدتی در خانه ابن عدیس سکونت داشت و در مسجد به مصریان قرآن و فقه میآموخت.
پس از به خلافت رسیدن علی بن ابی طالب، ابن ملجم با او بیعت کرد و در جنگ جمل در کنار او جنگید. پس از جنگ صفین و پایان حکمیت، ابن ملجم به خوارج پیوست. ابن ملجم، عمرو پسر بکیر و برک پسر عبدالله گرد هم ٱمدند و در مکه تصمیم گرفتند که در شب قدر علی، معاویه و عمروعاص را بکشند. ابن ملجم برای کشتن علی به کوفه ٱمد، عمرو پسر بکیر به همراه نزال پسر عامر به مصر رفت، و برک پسر عبدالله نیز به همراه عبدالله بن مالک به شام روانه شد.
ابن ملجم در شام با خوارج دیدار کرد اما راز کشتن علی را آشکار نکرد. ابن ملجم در کوفه عاشق قطام دختر شجنه شد. قطام دختر شنجه از بنی عدی بود. وی پدر و برادرش را در نهروان از دست داده بود؛ بنابراین قطام؛ ابن ملجم را به قتل علی ترغیب کرد.در کوفه، اشعث پسر قیس کندی نیز از نقشه قتل علی آگاه شد و ابن ملجم را حمایت کرد.
ابن ملجم به همراه شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد قتل علی را طرحریزی کرد.در نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، این سه نفر برای نماز صبح به مسجد کوفه رفتند. در رکعت دوم، ابن ملجم به علی حمله برد و او را مضروب کرد. شبیب پسر بحره و وردان پسر مجالد گریختند اما ابن ملجم دستگیر شد. علی پسر ابی طالب در بیست و یکم رمضان به ضربت شمشیر زهرآگین ابن ملجم درگذشت.
علی پسر ابی طالب در آخرین روزهای زندگی به مدارا با ابن ملجم وصیت کرد. پس از وفات علی، ابن ملجم را برای قصاص نزد حسن پسر علی آوردند. حسن پسر علی به وصیت پدرش، با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص کرد. جسد ابن ملجم در بخش غربی کوفه دفن گردید.
منبع:ویکی پدیا
...
تصویری از عذاب ابن ملجم
... توانست بر عمل نیک آن مرد چیره گردد و در نتیجه او رابه ته دره پرتاب کند. آنگاه نیک دستش را بر شانه ام نهاد و گفت: این است عاقبت پیروی از هوای نفس.(۱) با شنیدن این سخن ترس از گناهانم و اینکه شاید گناه نیز لحظه ای بر من چیره گردد، وجوم را فرا گرفت.
پس از طی یک مسافت طولانی سرانجام به انتهای دره رسیدیم. آن مرد را نقش بر زمین دیدم که بیچاره همدم و همراه او یعنی -نیک- چندان لاغر و ضعیف بود که هرچه تلاش می کرد او رابر دوش خود بکشد، نتوانست.
از نیک خواستم به او کمک کند. اما نیک عذر خواست و گفت: من فقط مأمورم تو را همراهی کنم، گناه هر کسی نیز در کمین خود اوست.(۲)
گفتم اما ما انسانها در دنیا به کمک هم می شتافتیم!.
نیک گفت در این عالم هرکسی به خودی خودجوابگوی اعمالش است، اگر هم لیاقت شفاعت داشته باشد من شفیع نیستم. فقط دعا کن از دوستداران اهل بیت علیها سلام باشد، شاید که شفاعت آنان نصیبش شود.
با افسوس سرم را تکان دادم و دعا کردم که اینچنین باشد.
شاید به حساب دنیا ساعتها بر اعماق دره راه پیمودیم تا به مسیری رسیدیم که به سمت بالا ختم می شد. در این لحظه نیک رو به من کرد و گفت: دوست من! خود را برای بالارفتن از این دره هولناک آماه کن.
نگاهی به بالا افکندم، هرچقدر چشم افکندم، نتوانستم حدس بزنم چقدر به انتهای مسیر باقی مانده است. از اینکه مجبور بودم این راه طولانی را همچنان بپیمایم افسرده بودم. اما بای رسیدن به وادی السلام چاره ای جز آن نبود.
سرانجام با سختی و مشکلات فراوان به بالای دره رسیدیم. آرزو کردم که دیگر هیچگاه چنین موانعی بر سر راهمان پدیدار نگردد. پس از لحظه ای استراحت، راهمان را به سمت وادی السلام ادامه دادیم.
***
پس از کمی راهپیمایی پرنده بزرگی را دیدیم که نزدیک زمین پروازمی کرذ. نیک گفت: می خواهی یک صحنه عجیب را تماشا کنی؟ گفتم: البته. گفت پس خوب به رفتار این پرنده بنگر.
پرنده نزدیک تخته سنگی نشست و از دهانش قسمتی از بدن شخصی را بیرون ریخت. سپس پرواز کرد و رفت و در اندک زمانی و برای مرتبه ای دیگر بازگشت و قسمت دیگری از بدن آن شخص را بر زمین ریخت. پس از چهار مرتبه (قی کردن) شکل مردی پدید آمد که بسیار ناراحت و رنجور به نظر می رسید.
خواستم از نیک علت را جویا شوم که با اشاره از من خواست ساکت باشم و جریان را دنبال کنم.
پرنده این بار قسمتی از بدن آن مرد را بلعید و پرواز کرد و پس از بازگشت، قسمت دیگری از او را بلعید تا چهار بار که دیگر اثری از آن مرد باقی نماند.
رو به نیک کردم و گفتم: خب حالا بگو معنای این کار چه بود و آن شخص که بود؟ گفت: او شقی ترین فرد در میان انسان است. او ابن ملجم مرادی است و تا قیامت نیز در این عذاب باقی خواهد بود.(۳)
گفتم: آن پرنده او را از کجا آورد و به کجا برد؟
گفت: محل اصلی او وادی عذاب است.
با تعجب پرسیدم: وادی عذاب کجاست؟
گفت: قسمتی از گذرگاه برهوت است که کافران، منافقان و ظالمان در آن عذاب می بینند که امیدوارم گذرمان به آن مسیر نیفتد.
منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی
_____________________________________
منابع:
۱- غررالحکم/ ص ۷۹۷ و الحدیث/ ج ۳ ص ۳۸۵
۲- فاطر/ ۱۷
۳- بر اساس داستانی از کتاب معاد شهید دستغیب