تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: امروز برای ظهور امام زمانت چکار کردی؟؟
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
با نام خداوند هدایتگر
سلام بر امام عصر و بر دیگران

نقل قول:امروز برای ظهور امام زمانت چکارکردی؟
چه کار کردم؟
امروز؟
بذار از دیروز بگم چون امروز هنوز تموم نشده و شاید بتونم کاری کنم.
اما دیروز؛ خب نیازی نیست که زیاد فکر کنم. دیروز هم مثل خیلی دیگه از روزهای گذشته اوقاتم رو سپری کردم بی اون که برای امام زمانم قدمی بردارم.
خجالت میکشم اما آقا جان بزار بگم
دیروز هم طول اتاق کوچکم رو بار ها و بار ها طی کردم.
دیروز هم . . .
شاید امروز کاری کنم.خدایا ناشکری نمی کنم.شاید امروز یکی ازهزاران فرصتی روکه هر روز جلوی پاهام می گذاری بگیرم و یه کاری کنم. خدایا شاید. شاید هم نه،نمیدمنم. ولی می دونم که دلم می خواهد کاری کنم. باید کاری کنم. و کاری خواهم کرد.
التماس دعا
بسم ا...

سلام

هر روز حداقل 100 تا صلوات برای تعجیل در فرج و ظهور آقا هدیه میکنم

به لطف و عنایت خود آقای غریبمون .......
هرزگاهی این ها هم بالا بیاید بد نیست
مسلمون چه کردی ؟
چه کردم ؟
تاپیک خوبیه ، چون به قول دوست عزیز اگه ماهی یک کار انجام داده باشم ، اینجا یک فکری کنم تبدیل به هفته و روز و....بشه

امروز من اینکار رو انجام دادم یا صاحب الزمان قبول بفرمایید.

...........................................................................

به من لیاقت کارهای بیشتر رو بدهید.
بسم الله الرحمن الرحیم


از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(رحمة الله علیه) هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه…

وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت،بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن…من چندبار خواستم سلام بگم…

منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن…امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن…درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن…

یه لحظه تو دلم گفتم:”"حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!!!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی…!!!”"

خلاصه خیلی اون لحظه تو فکرفرو رفتم…تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم،وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم،کارامو سروسامون دادم،تغییر کردم،مدتی گذشت،یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم

،از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول کردن…


اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن"حمید..حمید…حاج آقا باشماست”"
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر…آهسته در گوشم گفتن:



- یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی…


یاصاحب الزمان...


منبع:روضه نیوز
بسم الله

من امروز به تالار برگشتم ...
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع