۳۰/تیر/۹۱, ۱۸:۲۵
جوان عاشق
... مدام با خودم کلنجار می رفتم که بابا جون ، ماه رمضون داره نزدیک میشه. چند شب دیگه بیشتر نمونده اما تو هنوز هیچ کاری برای حضرت نکردی. خودت میدونی که توی ماه رمضون خیلی از مردم میان پای منبرها و سخنرانی گوش میدن. خوب این بهترین موقع است که یک منبر مناسب جور کنی و تا دلت میخواد از حضرت بگی.
توی همین حال و هوا بودم و همش به خودم متلک می گفتم و خودم رو سرزنش می کردم که یکدفعه فکری به ذهنم رسید. تصمیمم رو گرفتم. عزمم رو جزم کردم که امسال ماه رمضان، سی شب توی مسجد گوهرشاد منبر میرم و هر سی شب رو در مورد امام زمان علیه السّلام صحبت می کنم. اونجا هم مکان مقدسیه و هم خیلی از مردم میان و پای منبر می شینن.
دیگه از این بهتر نمیشد. حالا دیگه احساسم نسبت به خودم تغییر کرده بود. حس میکردم که خود حضرت دارن کارها رو جور می کنن و گرنه من نالایق کجا و کار برای امام زمان علیه السّلام انجام دادن کجا.
وقتی به خودم نگاه می کردم، می دیدم که یک عمر بیراهه رفته بودم، و حالا که راه رو پیدا کرده بودم دلم می خواست تا جایی که توان دارم جبران گذشته رو بکنم. میدونم که اون آقا هم، حتماً خودشون کمک می کنن. خلاصه رفتم کارها رو جفت و جور کردم و قرار بر این شد که منبر مسجد گوهرشاد رو توی ماه رمضان به من بسپارند.
هیچ وقت یادم نمیره، شب اول ماه مبارک که رفتم بالای منبر، هنوز جمعیت زیادی نیومده بود. بعضی ها صحبت می کردند، بعضی ها چُرت می زدند و عده ای هم به حرف های من گوش می دادند. البته طبیعی بود. تا دو سه شب اول پیش بینی می کردم که اوضاع همین طوری باشه. آخه مردم هنوز خودشون رو با شرایط ماه رمضان و روزه گرفتن و ... وفق نداده بودند.
اون شب یک بحث علمی رو راجع به امام زمان علیه السّلام شروع کردم. همینطور که گرم صحبت بودم، جوانکی که در انتهای مجلس نشسته بود، نظر من رو به خودش جلب کرد. تیپ و قیافۀ ساده ای داشت. تسبیح دانه درشتی توی دستش گرفته بود و شش دانگ حواسش به صحبت های من بود. من هم خوشحال بودم که توی این همه جمعیت، بالاخره یک نفر پیدا شده که خیلی خوب صحبت های من رو گوش میکنه.
اون شب گذشت. فردا شب وقتی رفتم بالای منبر دیدم همون جوان اومده جلوتر و چند قدمی تاپای منبر فاصله داره. هرشب که می گذشت، فاصلۀ جوان با من کمتر میشد. تا اینکه از شب پنجم ششم، دیگه می اومد و پایین پای منبر می نشست.
اگرچه چند شب اول مباحث کمی علمی بود، اما سعی کرده بودم شبهای دیگه که جمعیت بیشتر میشه بیشتر صحبت های احساسی و فطری رو مطرح کنم، تا محبت امام زمان علیه السّلام بیشتر توی دل ها نفوذ کنه.
کم کم صحبت از عشق و محبت به محبوب شده بود و با شعرهای عاشقانه ای که راجع به تنها محبوب عالم می خوندم، فضای معنوی خاصی توی مجلس حاکم می شد.
خصوصاً اون جوان، که وقتی یا صاحب الزّمان یا صاحب الزّمان می گفتم انگار که رعشه بر بدنش می افتاد. زار زار گریه می کرد و اشک می ریخت و از انقلاب درونی او من هم منقلب میشدم و شعرهای سوزناکتری می خوندم. همین باعث میشد که جمعیت بیشتر متحول بشن. صدای مهدی مهدی تمام فضای مسجد را پر می کرد و مردم هم های های گریه می کردند.
می دیدم که آن جوان هر شب، ساعتی زودتر از شروع منبر می اومد و می نشست و منتظر می موند تا من صحبت از دلدار رو شروع کنم.
محبتش عجیب توی دلم جا گرفته بود. از اینکه می دیدم یک جوان اینطور برای امام زمانش گریه و زاری میکنه، علاقه ی من رو نسبت به او بیشتر و بیشتر می کرد. چرا که من خودم از گریه او اشکم سرازیر میشد و ته دلم عشق به محبوب رو بیشتر احساس می کردم.
ماه رمضان تمام شد و چند روزی هم گذشت. یک روز احساس کردم که دلم برای جوانک خیلی تنگ شده. تصمیم گرفتم هر جور شده، برم دنبالش و پیداش کنم. چرا که او رو عجیب شیفتۀ مهدی عجل الله تعالی می دیدم. خلاصه هرجور بود، نشانی ازش پیدا کردم و رفتم به محل کارش. دیدم نیمه دکانی که عطاری بود توی محل هست ولی کرکرۀ اون پایینه. از همسایه ها خبر جوانک رو گرفتم. اونها گفتند که بعد از ماه رمضون چند روزی اومده ولی حال و هوای کاسبی نداشته. برای همین مغازه رو تعطیل کرده و چند وقته که ازش خبری نیست.
ادامه دارد ان شاء الله
**فایل سخنرانی**
لینک قسمت دوم
لینک قسمت پایانی
لینک منبع