۳۰/تیر/۹۱, ۲۰:۳۳
بسم الله الرحمن الرحیم.
دردم را به کی بگم...؟
میدانید یک جانباز و خانواده ی یک شهید چقدر مشکل دارند اما دردشان را به کی بگویند.
یکی از مشکلات داستانی را خلاصه میکنم و میگویم.
جواد و سارا در یک خانه ای که واقعا بی در و پیکر بود زندگی میکردند. و جواد مستمری کمی داشت و هر روز غذایشان بن دانشگاه سارا بود که سارا دو تا میگرفت و به خانه می آورد و با هم غذا میخوردند
آن شب جواد و سارا در حال خوردن عدس پلوی دانشگاه سارا بودند که یکدفعه تلفن زنگ خورد.
-: الو شما؟
-: من بهرامی ام
-: چه خبر آقای بهرامی یادی از ما کردی!
-: فردا معاون رییس کل بنیاد مرکز میخواهد بیاید خانه تان پس مشکلاتتان را بنویسید.
جواد شاد بود و هی از جواب دادن به سارا طفره میرفت تا اینکه بالاخره مجبور به گفتن قضیه شد. و به سارا گفت وقتی فردا برمیگردی شیرینی بخر سارا گفت: ولش کن بابا!
جواد با ویلچرش به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و با سارا مشکلاتشان را نوشتند:
1- بچه دار شدن(سارا یاد خاطره سقط شدن بچه های دوقلویش بر اثر کار کردن افتاد و گریه کرد)
2- ماشین خریدن
3- دوا درمون جواد
4-لوله کشی آب
5- جور کردن کار برای جواد
و چند مورد دیگر
فردایش خانه را مرتب کردند و معاون کل آمد و قای بهرامی هم کلی از جواد تعریف کرد معاون بنیاد کل به آقای فرشباف مسئول مسکن گفت:خب مشکل ایشان چیست
فرشباف گفت از خودش بپرسید؟
به جواد گفت: شما که وام 700هزار تومانی گرفتی سهمیه ی زمین هم که گرفته ای پس چرا آقای فرشباف ما را اذیت میکنی و اخطاریه های بنیاد را جدی نمیگیری.
جواد برگه را مچاله کرد و به سارا که پشت سرش بود گفت: خوب شد که شیرینی نخریدیم برای اینها.
ادامه دارد...
یاعلی
دردم را به کی بگم...؟
میدانید یک جانباز و خانواده ی یک شهید چقدر مشکل دارند اما دردشان را به کی بگویند.
یکی از مشکلات داستانی را خلاصه میکنم و میگویم.
جواد و سارا در یک خانه ای که واقعا بی در و پیکر بود زندگی میکردند. و جواد مستمری کمی داشت و هر روز غذایشان بن دانشگاه سارا بود که سارا دو تا میگرفت و به خانه می آورد و با هم غذا میخوردند
آن شب جواد و سارا در حال خوردن عدس پلوی دانشگاه سارا بودند که یکدفعه تلفن زنگ خورد.
-: الو شما؟
-: من بهرامی ام
-: چه خبر آقای بهرامی یادی از ما کردی!
-: فردا معاون رییس کل بنیاد مرکز میخواهد بیاید خانه تان پس مشکلاتتان را بنویسید.
جواد شاد بود و هی از جواب دادن به سارا طفره میرفت تا اینکه بالاخره مجبور به گفتن قضیه شد. و به سارا گفت وقتی فردا برمیگردی شیرینی بخر سارا گفت: ولش کن بابا!
جواد با ویلچرش به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و با سارا مشکلاتشان را نوشتند:
1- بچه دار شدن(سارا یاد خاطره سقط شدن بچه های دوقلویش بر اثر کار کردن افتاد و گریه کرد)
2- ماشین خریدن
3- دوا درمون جواد
4-لوله کشی آب
5- جور کردن کار برای جواد
و چند مورد دیگر
فردایش خانه را مرتب کردند و معاون کل آمد و قای بهرامی هم کلی از جواد تعریف کرد معاون بنیاد کل به آقای فرشباف مسئول مسکن گفت:خب مشکل ایشان چیست
فرشباف گفت از خودش بپرسید؟
به جواد گفت: شما که وام 700هزار تومانی گرفتی سهمیه ی زمین هم که گرفته ای پس چرا آقای فرشباف ما را اذیت میکنی و اخطاریه های بنیاد را جدی نمیگیری.
جواد برگه را مچاله کرد و به سارا که پشت سرش بود گفت: خوب شد که شیرینی نخریدیم برای اینها.
ادامه دارد...
یاعلی