تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: دردم را به کی بگم...!!!(دوایم نیست)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم.
دردم را به کی بگم...؟
میدانید یک جانباز و خانواده ی یک شهید چقدر مشکل دارند اما دردشان را به کی بگویند.
یکی از مشکلات داستانی را خلاصه میکنم و میگویم.
جواد و سارا در یک خانه ای که واقعا بی در و پیکر بود زندگی میکردند. و جواد مستمری کمی داشت و هر روز غذایشان بن دانشگاه سارا بود که سارا دو تا میگرفت و به خانه می آورد و با هم غذا میخوردند
آن شب جواد و سارا در حال خوردن عدس پلوی دانشگاه سارا بودند که یکدفعه تلفن زنگ خورد.
-: الو شما؟
-: من بهرامی ام
-: چه خبر آقای بهرامی یادی از ما کردی!
-: فردا معاون رییس کل بنیاد مرکز میخواهد بیاید خانه تان پس مشکلاتتان را بنویسید.
جواد شاد بود و هی از جواب دادن به سارا طفره میرفت تا اینکه بالاخره مجبور به گفتن قضیه شد. و به سارا گفت وقتی فردا برمیگردی شیرینی بخر سارا گفت: ولش کن بابا!
جواد با ویلچرش به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و با سارا مشکلاتشان را نوشتند:
1- بچه دار شدن(سارا یاد خاطره سقط شدن بچه های دوقلویش بر اثر کار کردن افتاد و گریه کرد)
2- ماشین خریدن
3- دوا درمون جواد
4-لوله کشی آب
5- جور کردن کار برای جواد
و چند مورد دیگر
فردایش خانه را مرتب کردند و معاون کل آمد و قای بهرامی هم کلی از جواد تعریف کرد معاون بنیاد کل به آقای فرشباف مسئول مسکن گفت:خب مشکل ایشان چیست
فرشباف گفت از خودش بپرسید؟
به جواد گفت: شما که وام 700هزار تومانی گرفتی سهمیه ی زمین هم که گرفته ای پس چرا آقای فرشباف ما را اذیت میکنی و اخطاریه های بنیاد را جدی نمیگیری.
جواد برگه را مچاله کرد و به سارا که پشت سرش بود گفت: خوب شد که شیرینی نخریدیم برای اینها.
ادامه دارد...
یاعلی
ای خدا
چی بگم.
من با خانواده جانبازان زیاد ارتباط دارم. واقعا مشکلات عجیبی دارند. چه خود جانبازان و چه خانواده ها.
آره دیگه. وقتی سینمای ما فیلم میسازه دموکراسی تو روز روشن و همه چیز رو زیر سوال میبره، چه انتظاری داریم؟
یه جانباز حرف جالبی میزد.
میگفت: فرض کنید به شما بگن الان اگر از این در بری بیرون یه انگشت از دست یا پات قطع میشه جرات میکنی بری بیرون؟ زمان جنگ حرف انگشت نبود، حرف جون آدم بود.
یه عده با تمام وجود از مملکت دفاع کردن، از جون گذشتن، دست و چشم و ... رو از دست دادن تا ما آسایش داشته باشیم.الان اندازه یه خونه ارزش ندارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی بگم؟
سلام
راستش من هم با خانواده ی جانباز ارتباط دارم.
حتی داییم هم جانبازه (شیمیایی)و هم ازاده و خودش هم خلبان بود(میزان اسارت:5 سال)
درسته که داییم خیلی عذاب میکشه ولی به هیچ وجه مشکل مالی ندارن.حتی به ماه پبش به حسابش 18 میلیون پول واریز شد(جریان کمک مالی سازمان ملل برای سربازان جانباز جنگ)
درضمن فرزنداش هم بهترین شغل ها (اونم تو بهترین اداره ها ) رو دارن
ولی نمیدونم این مورد شما خیلی عجیب و باور نکردنیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دایی بنده هم جانباز هست وماهیانه مبلغی رو(بیش تر از حقوق یه کارگر) به خاطر همین دریافت میکنه.
میزان جانبازیش هم حدود 20 درصد هست
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان این چیزهایی که خواهم گفت فقط یک مورد نیست.چند مورد است و فقط منظور مشکل مالی نیست مشکلات دیگری هم هست.
شخصی جانباز بوده براثر جانبازی شهید شده بنیاد شهید او را شهید حساب نکرده.
شخصی بوده که پشت سرهم به بنیاد شهید میرفته و مشکلات خود را به آنها میگفته ولی رییس بنیاد شهید بخواطر قضیه ی اولین روز کاری اش کارهای او را انجام نمیداد.
در همین شهر خودمون شخصی هست که شوهرش به دیار باقی پیوسته و پسرش هم که قبلا شهید شده ولی بنیاد شهید بخواطر تحقیقات 6 ماه است که حقوق شوهر او را قطع کرده.
ولی بله جانبازهایی هم هستند که از لحاظ مالی مشکلی ندارند مثلا ماشین وارد کشور میکنند و ....
اما همه از لحاظ مالی در سطح بالا نیستند.
سخنان آقای shafagh_mah هم خیلی جالبه خودم گاهی حتی عصبانیت جانبازها را دیده ام فرض کنید روی ویلچر نشستید و انگشت نما میشوید خوشتان می آید؟ 70٪ خانواده های شهدا و جانبازان واقعا مشکلات زیادی دارند.بعضی از جانبازان که دیگر هوس خودکشی بهشون زده.
بهرحال داستان های دیگری نیز هست...
یاعلی
آدرس های مرجع