تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات کینیازدالگورکی جاسوس روس در ایران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
سلام.
قصد دارم تا تو این پست خاطرات این جاسوس روسی رو براتون بیان کنم. در واقع مطالب خود کتاب رو میزارم اینجا. قطعا برای آنهای که این کتاب رو نخوندن خیلی جالب خواهد بود و متعجب خواهند شد. هر بار یه قسمتش رو میزارم براتون اما از دوستان خواهش دارم که بینش پستی نزارن چون یک دستیه مطالب از بین میره. مگر اینکه نظر خیلی کوتاهی داشته باشن.
باتشکر



ژانویه 1834 وارد تهران شدم(1212 شمسی) در ایران وبا و طاعون، قحط و غلا بود، مردم پریشان روزگار، و مرگ و میر فراوان. عنوانم « مترجمی سفارت در تهران » {بود} و دارالفنون و دانشکده نظام را کاملا خاتمه داده بودم. و نیز در دانشکده حقوق و سیاسی وزارتخانه که مخصوص اشخاص و کسانی بود که از دانشکده نظام تصدیق گرفته بو سفارش مخصوص داشته باشند، پذیرفته شده بودم بعلاوه در دربار امپراطوری کسان متعدد داشتم.
من به زبان فارسی کاملا میتوانستم بخوانم و بنویسم و در دانشکده مخصوص وزارت خارجه نسبتاً تکمیل تر هم کرده بودم، بدین وسیله مرا مامور تهران نمودند، با دستورات محرمانه که سفیر هم از ان دستورات مستحضر نبود.
برای تکمیل زبان فارسی به زبان عربی محتاج بودم. برای آنکه کاملا به زبان فارسی آگهی پیدا کنم بوسیله منشی سفارتخانه معلمی یافتم
که اصلا مازندرانی و اهل قریه اسک بود و نام معلمم شیخ محمد و از طلاب مدرسه پپپامنارو از تلامیذه حکیم احمد گیلانی بود که مردی فاضل ، صاحب عقیده و ایمان و عارف مسلکی بود.
روزی دو ساعت با اجازه سفارتخانه در منزل او که در کوچه وقفی نزدیک سفارتخان بود تحصیل جامع المقدمات می کردم و ماهی یک تومان ماهیانه میدادم. علاوه بر نحو ، صرف، نصاب {نصاب الصبیان }و ترسل و تاریخ معجم هم می آموختم ، و پس از یک سال لیاقت آنرا یافتم که فقه و اصول هم بخوانم.

انشالله ادامه دارد

یدالله فوق ایدیهم
تظاهر جاسوس به مسلمانی

در خدمت شیخ محمد مسلمان هم شدم و به او گفتم : اگر سفیر بفهمد که من مسلمان شدم خطر جانی برای من دارد و در سن بیست و هشت سالگی ختنه کردن برای من مضر، و به علاوه سفیر خواهد فهمید. انوقت نه فقط مرا بیرون میکند بلکه به کشتن هم میدهد پس اصول( تقیه) را در حق من مجرا دارید. شیخ محمد نیز قبول کرد. نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و اعشا را هم در منزل شیخ میخواندم.
ازدواج دالگورکی با یک دختر ایرانی

به وسیله معلمم با یک دختر زیبای 14 ساله ایرانی که زیور نام داشت ازدواج کردم و به حدی شیخ با من صمیمی شده بود که مرا فرزند خود خطاب میکرد و بعداً هم معلوم شد که زیور برادر زاده شیخ محمد و نامزد پسر او بوده و قبل از عروسی پسرش مرده و این دختر چون یتیم بود و در خانه عموی خود مانده بود و مسلماً به واسطه صمیمیتی که به من داشت برادر زاده خود را که چون فرزند دوست می داشت به من داد، و چون مسلمان و داماد او شده بودم هر چه میدانست ، میخواست یک مرتبه به من بیاموزد، و مطول و شمسیه و تحریر اقلیدس ، خلاصة الحساب و شفای بو علی سینا و شرح نفیسی و قوانین و هرچه از منطق و کلام میدانست به من آموخت.
بالاخره در مدت چهار سال واقعاً نیمچه مجتهد خوش قریحه و نیکو محاوره ای بودم. و مرا گاهی از شبها به منزل معلم و مرشد خود « حکیم احمد گیلانی » که در گذر نورزو خان از خانه های اعیانی بزرگ داشت میبرد و من هم مثل یک نفر از تلامذه او از فرمایشاتش استفاده میکردم.
شبی از ماه رمضان که در آنجا به افطار دعوت داشتم مثل یک نفر ایرانی با دست غذایی مفصل خوردم و به سفارتخانه هم اطلاع داده بودم که شبهای رمضان به سفارتخانه نخواهم آمد. تمام مدت ماه مبارک را تا صبح بیدار بودم و روز را می خوابیدم ، ولی در این مدت یک ماه از حکیم احمد گیلانی بی نهایت استفاده نمودم.

حضور جاسوس در حلقه خانقاه نشینان

شب ها جمع کسیری در منزل حکیم احمد گیلانی مجتمع می شدند و شبهای دوشنبه و جمعه ذکر می گرفتند، من هم در آنجا سر سپرده بودم. دوستان و برادران طریقت بی شماری داشتم.
میرزا آقا خان نوری (صدر اعظم ناصر الدین شاه ) در آن خانقاه سر سپرده بود و به واسطه نوری ها و بستگان او که از اهل نور مازندران بودند جزو مریدان حکیم و سر سپرده بودند.
از جمله بستگان او میرزا رضا قلی و میرزا حسینعلی و میرزا یحیی که از نوکرها و بستگان نزدیک میرزا آقا خان بودند و خیلی هم به من اظهار خصوصیت می کردند دو نفر اخیر الذکر محرم من شدند، از هر جا خبری می شد به من اطلاع می دادند من هم در عوض آنچه لازمه کمک بود به آنها میدادم.


انشالله ادامه دارد

یدالله فوق ایدیهم
تحلیل عالمانه حکیم فرزانه احمد گیلانی از فروپاشی امپراطوری ایران

من با حکیم گیلانی با آنکه به مسلمانی واقعی من اعتقاد واقعی نداشت بی نهایت دم خور شده بودم ، حل هر مشکلی را از او می خواستم او هم بدون مضایقه مشکل مرا حل میکرد. یک روز از آن دانشمند حکیم سوال کردم که ایران با آن عظمت و اقتدار که یک حدش آخر هند و حد دیگرش آخر حبشه بود و شرق و غرب عالم تماماً مطیع و باجگذار او بودند چگونه از یونان و از عرب و مغول شکست خورد؟ فرمود: همان قسم که ظهور جسم خارجی در بدن انسان سبب رنجوری و مرض می شود و مزاج انحراف و از اعتدال حاصل میکند، اجنبی و ملل خارجی در کشور همین عمل را می کنند یعنی ملک و ملت را مریض می نمایند. در اوایل تاریخ ایران « یهود » و « مزدک » اساس خرابی مملکت را فراهم کردند. زیرا دربار شاهنشاهی ایران ایجاد نفاق نمود و اساس بدبختی را از انجا فراهم نمودند و نیز سستی عقیده (( بزرگان بی دین و ایلت مداران )) و (( زن گرفتن آنها از یهودی ها )) باعث شد که این طایفه پلید در دربار ایران راه پیدا کند و اختلافات کلی در میان شاه و بزرگان بیندازد. هیر بدان ( قضات زردشتی ) میگفتند کافر شده و یهودیها به شاه میگفتند همه روسای مذهب و اعیان دشمن شاه شده اند. لین بود که نسبت به یکدیگر مخالف و اطاعت و صمیمیت تبدیل به نفاق و دسیسه کاری شد، دروغ و تزویر که در مذهب ایرانی بدترین گناه بود رواج یافت ، آن اطاعت و صمیمیت از بین رفت ، آنوقت یک دسته یونانی ها که تا آن وقت مخذول و منکوب ایرانی بودند سرتاسر ایران را در نوردیدند. به حدی اختلاقف و نفاق در ایران شیوع یافته بود بود که به خط یونانی مکاتبه و یونانی مآبی را افتخار خود می دانستند. پس از مردن اسکندر سله اشکانی هم نتوانستند این نفوذ اخلاقی و آداب یونانی که چون زهر برای ایران بود را از بین ببرند و سلسله ساسانیان هم هر چه فریاد کردند که دین زردشت را دوباره مثل اول رواج دهند و یک انتظاماتی برای روسای مذهب مقرر دارند ممکن نشد زیرا اساسا موبد ها و هیربدها عقیده و ایمان کاملی نداشتند و در دربار هم مردمان بی عقیده و بی ایمان زیاد و از روی تزویر و ریا به شاه اطهار خلوص می کردند و از طرف مغرب ایران هم مسیحیت نفوذی بسزا پیدا می کرد . این هم یک اختلاف دیگر که بر سایر اختلافات افزوده شد.

انشالله ادامه دارد
آدرس های مرجع