شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
سلام
سعی داریم در این تاپیک شناخت کاملی از یکی از سیاستمداران تاریخ جناب آقای عمرو بن عاص داشته باشیم
تا آنجا نیز که مقدور باشد از سند های تصویری نیز استفاده می کنیم
ان شاءالله
من باب نکته:
با توجه به این که مطالب زیاد می باشد، برای مطلع شدن از مطالب جدید می توانید از گزینه مشترک شدن در موضوع، انتهای صفحه سمت چپ استفاده کنید.
نسب عمرو بن عاص
صاحب کشاف در ربيع الابرار ايراد نموده که نابغه مادر عمرو عاص کنيزکي بود از عربان و عبدالله جزعان او را خريد، چون ديد اهل زنا و بدکار است او را آزاد ساخت، ابولهب و اميه و هشام ابن مغيره و ابوسفيان و عاص ابن وائل همه در يک طهر بر آن فاجره ملعونه وارد شدند و زنا کردند، در اين ميانه نطفه عمرو متکون شد و آن فرزند زنازاده که در ميان آباء متکاثره و شرکاء متعدده مشاع و مشترک بود، چون تولد يافت شرکاء خمسه هر يک دعوي اختصاص در پدري او مي کردند، چون عاص گاهي به او نفقه مي داد مادرش گفت که از عاص است، اما عمرو مشابهت بابي سفيان بيشتر داشت لهذا ابي سفيان خطاب به عمروعاص کرده و گفت:
ابوک ابوسفيان لاشک قدبدت لنا فيک منه بينات الشمايل
يعني اگر مادرت تو را نسب به عاص داد اما تو بي شک از ابي سفياني و شکل و شمايل تو به او بيشتر مي ماند.(1)
در کتاب لوامع الانوار مذکور است که يکروز چهل نفر بر نابغه مادر عمروعاص زنا کردند.(2)
پدر او کسى است که صریح قرآن او را مورد ذم و ابتر لقب داده است، «ان شانک هو الابتر» عقیده مفسرین مؤید این مطلب مى باشد، هرچند که بعض تفاسیر این لقب را بین عاص و ابوجهل و ابولهب،و عقبه بن ابى معط مردد دانسته اند، ولى حق مطلب گفته فخر رازى مى باشد:
که هر کدام از این افراد رسول خدا را نکوهش نموده اند، منتهى عاص پدر عمرو عاص بیش از همه آنها در اهانت و سرزنش رسول خدا فعالیت نموده است، و آیه به او مؤکد و مخصوص مى باشد لذا مشهور بین مفسرین این است که مراد آیه عاص مى باشد.(3)
از آیه کریمه که عاص پدر عمرو را ابتر خوانده است ، چنین استفاده مى شود که عمرو از نظر قرآن منسوب به عاص نمى باشد. و حق مطلب هم این است که هر فرزندى که به عاص نسبت داده شود حلال زاده نمی باشد،
براى وضوح مطلب باید مادر عمرو را معرفى کنیم.
مادر عمرو عاص
مادرش لیلى عنزیه است، که در شهر مکه مشهورترین زناکار و ارزانترین فاحشه بود! کلبى از قول ابن هیثم نقل مى کند که از جمله زنازادگان عمرو عاص است. پس از آنکه عمرو متولد شد پنج نفر از کسانى که با مادر او همبستر شده بودند، ادعاى فرزندى او را نمودند، ولى مادرش لیلى او را به عاص ملحق کرد، چون عمرو به او شباهت زیادى داشت، و عاص به لیلى بیش از بقیه پول مى داد.
اروى دختر حارث بن عبدالمطلب، در مجلس معاویه به عمرو عاص مى گوید:
اى پسر زناکار! تو سخن مى گوئى؟ در حالیکه مادرت مشهورترین زناکار مکه بود، و حریص به زنا دادن و اجرت گرفتن بود، به جایت نشین، و پستى و رسوائى خود را به یاد بیاور! به پستى و بى پدرى خودت فکر کن، بخدا قسم تو در میان قریش اصل و حسبى ندارى و بى آبرو هستى.! تو همان هستى که شش نفر از مردان قریش ادعاى فرزندى تو را کردند.(4)
فخر رازى در ج 8 تفسير كبيرش گويد: روايت است كه عاص پسر وائل پيوسته مى گفت: همانا محمد "ص" ابتر است و پسرى ندارد كه بعد از او جانشينش باشد و اگر از دنيا برود و بزودى از خاطره ها محو گشته يادى از او نمى رود و شما كفار قريش از دست او آسوده خواهيد شد. اين سخنان، هنگامى گفته شد كه عبدالله فرزند پيامبر خدا "پسر خديجه"، درگذشته بود. و در اين سخن ابن عباس، مقاتل، كلبی اهل تفسير متفقند.
و باز در ادامه بعد از اقوال ديگران گويد: شايد كه عاص بن وائل بيش از ساير نكوهش كنندگان، اين ماجرا را تكرار مى نموده است "كه پيامبر ابتر است" و بهمين جهت رواياتي كه آيه را مربوط به عاص بن وائل مى داند، اشتهار يافته است.
تابعى بزرگوار، سليم پسر قيس هلالى در كتاب خود روايت كند كه اين آيه در باره شخص نامبرده نازل شده چه او يكى از سرزنش كنندگان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و هنگاميكه ابراهيم فرزند رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت، گفت: همانا محمد ابتر شد و امير مومنان علیه السلام عاص بن وائل را با همين نسبت در اشعار خود ياد نموده است آنجا كه فرمايد: ان يقرفوا وصيه و الابترا شانى الرسول و اللعين الاخزرا
و عمار پسر ياسر، و عبدالله پسر جعفر در ضمن سخنانشان كه خواهد آمد، عاص بن وائل را در روز صفين با همين صفت ياد كرده اند.
بنابر اين نامبرده ابتر پسر ابتر است
و امير مومنان هم او را با همين وصف در نامه اى كه خواهد آمد مخاطبش ساخته و چنين فرموده: از بنده خدا امير المومنين به ابتر پسر ابتر عمرو بن عاص، نكوهش كننده محمد و خاندانش در زمان جاهليت و اسلام.
و ابو منذر هشام كلبى در كتاب خود مثالب العرب كه در نزد ما موجود است مادر عمرو را در شمار كسانى آورده كه بزناشوئى طبق روش عهد جاهليت عمل مى كرد و در قسمتى از كتاب خود، كه زنان بى عفت و مشهوره صاحب پرچم را نام مى برد، گويد: اما نابغه، مادر عمرو بن عاص در ميان طوايف مكه يكى از زنان زناكار شمرده ميشد، او با دخترانى چند كه همراهش بودند به مكه آمد، عاص بن وائل با تعدادى از قريش عهد جاهليت كه آنان ابولهب، اميه بن خلف، هشام بن مغيره و ابوسفيان بن حرب بودند در يك زمان با او همبستر شدند و در نتيجه آن مقاربتها، عمرو به وجود آمد بعد از تولد عمرو، نامبردگان با يكديگر بر سر فرزندى عمر و در ستيز شدند و هر يك مدعى فرزندى عمرو بودند سپس سه تن از آنان از ادعاى خود دست كشيدند و عاص بن وائل و ابوسفيان بن حرب بر ادعاى خود پافشارى نمودند ابوسفيان مى گفت: بخدا قسم من او را در... مادرش گذاردم و عاص ادعا مى كرد: نه، چنين نبود، او فرزند منست و بالاخره داورى را به مادر عمرو واگذار كردند و او عمرو را به عاص نسبت داد و پس از گذشت اين جريان از آن زن سوال شد تو را چه چيز به اين امر وا داشت كه عمرو را فرزند عاص معرفى كردى در حاليكه ابوسفيان ا ز عاص شريفتر بود؟ گفت: عاص متكفل مخارج دخترانم بود، و اگر عمرو را به ابوسفيان نسبت مى دادم از انفاق عاص محروم مى ماندم و زندگانى برايم مشكل مى شد.
معمر بن مثنى در كتاب الانساب روايت نموده كه: در روز ولادت عمرو دو نفر بر سر او در ستيز شدند ابوسفيان، و عاص به آنها گفته شد كه: مادر او در اين باره داورى كند. مادر گفت: عمرو از عاص بن وائل است. ابوسفيان گفت: من هيچگونه شك و ترديدى ندارم كه او را من در رحم مادرش نهاده ام ولى مادر عمرو، جانب ابوسفيان را نگرفت و همچنان نسبتش را به عاص مى داد. به او گفته شد كه: ابوسفيان از حيث نسب اشرف از عاص است گفت: درست است ولى عاص بن وائل مال و نفقه بيشترى به من بخشيده و ابوسفيان مرد بخيلى است. و بهمين مناسبت و براى تلافى كردن نسبت ابتر به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، حسان بن ثابت، عمرو بن عاص را هجو و نكوهش نموده است، به اين اشعار; اى عمرو بدون شك پدر تو ابوسفيان است بجهت اينكه نشانه هاى واضحى از او در توست پس اگر مى خواهى سبب فخرى پيدا كنى، بوجود او فخر كن نه به عاص پسر وائل آن زشت نكوهيده، مادرت بدين جهت ترا به عاص نسبت داد كه از بذل و بخش او برخوردار بود و هم بدان چشم دوخته بود، پس هر گاه مردم در تشخيص زنازادگان گرد هم آمدند تو اى عمرو نسبت خود را آشكار كن
زمخشرى در ربيع الابرار گويد: نابغه، مادر عمرو بن عاص كنيز مردى بود از قبيله عنزه، كه اسير شد و عبدالله پسر جذعان تيمى در مكه او را خريد و او زنى زناكار بود، و بعد از اين سخن نظير سخن اولى كلبى را ذكر نموده و ابياتى كه ذكر شد به ابوسفيان حارث بن عبدالمطلب نسبت مى دهد و گويد: هزار درهم جايزه قرار داده شد براى كسيكه از عمروبن عاص وضع مادرش را كه بدنام بود سوال نمايد، هنگاميكه عمرو بن عاص فرمانده مصر بود، آن مرد به نزدش رفت و گفت: آمده ام تا نسبت به مادر فرمانده معرفت پيدا كنم.
عمرو گفت: آرى، او زنى از قبيله عنزه منسوب به بنى جلان بود نامش ليلى و لقبش نابغه بود، حال برو پاداشى كه برايت تعيين شده بگير
حلبى، در ج 1 ص 46 كتاب خود السيره الحلبيه در باب نكاح زناكاران و نكاح جمع، كه در زمان جاهليت از اقسام زناشوئى محسوب ميشد، گويد: نكاح زناكاران چنين معمول بوده كه گروهى با زن زناكار يكى پس از ديگرى همبستر مى شدند و اگر آن زن باردار مى شد بعد از وضع حمل بچه بكسى ملحق مى شد كه شبيه تر باو باشد. و نكاح جمع چنين بوده كه: جمعى كمتر از ده نفر با زنى زناكار از آن سرى كه پرچم داشتند - همبستر مى شدند و چون باردار مى گشت و وضع حمل مى نمود و چند شب از آن مى گذشت آن جمعى كه با او همبستر شده بودند، مى طلبيد و آنها هم مجبور به آمدن بودند و نزد آن زن جمع مى شدند. سپس رو مى كرد به آن جمع و مى گفت: شما همگى از عملى كه با من انجام داده ايد، مطلعيد، اكنون من فرزندى بوجود آورده ام.
بعد به هر يك از حاضرين كه علاقمند بود خطاب مى كرد: اى فلان اين فرزند از آن تو است و در نتيجه نوزاد ملحق به او مى شد و او هم حق امتناع نداشت ولو هيچگونه شباهتى با نوزاد نداشته باشد و يا شباهتش از ديگران كمتر باشد روى اين حساب احتمال مى رود كه مادر عمرو بن عاص از اين دسته بوده است "يعنى با نكاح جمع با عده اى مقاربت نموده و عمرو را به عاص كه علاقمندى بيشترى باو داشته ملحق نموده است". اين احتمال بدين جهت است كه گفته شده: چهار نفر با او همبستر شده اند، عاص، ابولهب، اميه، و ابوسفيان و هر يك از آنها ادعا كرد كه عمرو فرزند من است ولى نابغه عمرو را به عاص ملحق نمود چون او مخارج دخترانش را عهده دار بود و مى شود كه مادر عمرو را از دسته اول زناكاران شمرد بدليل اينكه گفته شده: عمرو چون از همه بيشتر به عاص شباهت داشت به او ملحق شد. و پيوسته عمرو به اين سبب مورد سرزنش واقع مى شد، على، عثمان، حسن، عمار پسر ياسر و جز ايشان از صحابه او را باين امر سرزنش مى نمودند.
ربيع الأبرار جلد 3 صفحه548 : نابغه (مادر عمرو بن عاص)، کنيز مردي از قبيله عَنزه بود. وي به اسارت گرفته شد و او را عبد اللَّه بن جَدعان خريد و در اين دوران، بدکاره بود. سپس از بردگي آزاد شد و ابو لهب، اُمية بن خلف، هشام بن مغيره، ابو سفيان بن حرب و عاص بن وائل در يک دوره که از حيض پاک بود، با او زنا کردند و عمرو را به دنيا آورد. هر يک از اين مردان، مدّعي فرزندي عمرو شدند. مادرش (نابغه) را به داوري گرفتند و او گفت: «اين، فرزند عاص بن وائل است»؛ زيرا عاص به وي نفقه ميداد و گفته اند که به ابو سفيان بن حرب، شبيهتر بود و در اين باره، ابوسفيان بن حارث بن عبد المطّلب سروده است:
پدر تو، بدون شک، ابوسفيان بود
و براي ما نشانه هايي از شکل و شمايل او در تو آشکار گشت.
العقد الفريد جلد 1 صفحه 346 - به نقل از عبد اللَّه بن سليمان مدني و ابو بکر هُذَلي-: اَروي دختر حارث بن عبد المطّلب نزد معاويه رفت.او پير زني کهنسال بود. معاويه چون او را ديد، گفت: آفرين بر تو و خوش آمدي، اي عمّه! پس از ما چگونه بودي؟
گفت: اي برادر زاده! دست نعمت دهنده را ناسپاسي نمودي و نسبت به پسر عمويت رفتار بدي کردي و خود را به نامي که شايسته اش نبودي، ناميدي و چيزي را که حقّ تو نبود، ستاندي، بي آن که تو و پدرانت سختي کشيده باشيد و بي آن که در اسلام، داراي سابقه اي باشي، پس از آن که به پيامبر خدا کفر ورزيديد.
آنگاه، عمرو بن عاص به اروي گفت: بس کن، اي پيرزنِ گمراه! سخنت را کوتاه کن که عقل از سرت پريده است.تو زني و گواهي تو به تنهايي کافي نيست.
اروي به وي گفت: و تو، اي پسر نابغه! سخن ميگويي با آن که مادرت مشهورترينْ زنِ آوازه خوان مکّه بود و از همه بيشتر مزد [ فاحشگي] ميگرفت. پنج نفر از قريش، تو را به فرزندي خواندند، تا آن که از مادرت سؤال شد. گفت: تمام آنان با من نزديکي کردند.بنگريد کداميک از آنها به اين، شبيهتر است و همان را پدر اين فرزند بدانيد. شباهت عاص بن وائل به تو بيشتر بود و تو را به او منسوب کردند.
بلاغات النساء ص 43 - به نقل از اَنَس بن مالک-: عمرو بن عاص به اَروي دختر حارث گفت: اي پيرزنِ گمراه! سخنت را کوتاه کن و چشمت را فرو بند.
اروي گفت: تو ديگر کيستي، اي بي مادر؟
گفت: عمرو بن عاص.
اروي گفت: اي فرزند نابغه زناکار! تو با من سخن ميگويي؟! تو ديگر با آن عيبهايي که داري، ساکت باش و به وضع خودت بنگر.به خدا سوگند، تو از قريش نيستي.نه در خردمندي از نژاد آنهايي و نه در بزرگواري در مقام آنها. تو را شش نفر از قريشيان به نام خود خواندند و هريک ادّعا ميکردند که پدر تواند. به درستي که مادر تو را در ايّام مِنا در مکّه با غلامان زناکار ديده ام.به آنان اقتدا کن که به همانها شبيهتري.
شرح نهج البلاغة- به نقل از ابو عبيده مَعمَر بن مُثَنّي (در کتاب الأنساب)-: در روز ولادت عمرو، دو نفر درباره او نزاع کردند: يکي ابو سفيان بن حرب و ديگري عاص بن وائل. گفته شد: مادرش داوري کند. مادرش گفت: او فرزند عاص بن وائل است.
ابو سفيان گفت: بدانيد که من ترديد ندارم که نطفه او را من در زهدان مادرش نهادهام؛ ولي اين زن، همه را بجز عاص، انکار کرد. به مادرش گفته شد: نسب ابو سفيان که برتر است. گفت: ولي عاص بن وائل، خوب خرج ميکند و ابو سفيان، بخيل و چشمْ تنگ است.
پي نوشت:
(1) انساب النواصب، باب عمرو بن عاص
(2) انساب النواصب، باب عمرو بن عاص
(3)تفسير فخر 32/131-132
(4)بلاغات النساء صفحه 27 عقد الفريد 1/164
روايت کنند که چون معاويه در قتال و جدال اميرالمؤمنين عليه السلام عازم و جازم شد و سر از اطاعت و انقياد آن حضرت باز کشيد، مقربان و ارکان دولتش همه متفق الکلمه به او گفتند که اين کار تمام نشود الا به معاونت عمروعاص که در مکر و حيله بي نظير و ممتاز است و گوي مسابقه در ميدان فريب وتدليس از تو ربوده، بايد که نامه محبت آميزي به او قلمي نموده او را به معاونت وعده خود طلب نمايي.
و آن فاسق نامه اي به عمروعاص نوشته تر و خشک چند بهم بافت که من خليفه عثمانم که جانشين رسول بوده و به ظلم و ستم کشته شد و امروز بر تو و بر جميع مسلمانان واجب و لازم است که طلب خون خليفه مظلوم نمايند، و به گمان آنکه عمروعاص را بي رقم حکومت و ايالت ولايتي مي توان فريب داد، در نامه به همين قدر اکتفا نمود.
و چون نامه به عمروعاص رسيد، پر و پوچي چند در جواب نوشت چنانچه او خود را خليفه رسول الله صلي الله عليه و آله نوشته بود اين خود را مصاحب رسول الله صلي الله عليه و آله خواند، و بعد از آن نوشت که اما آنچه تو مرا به آن مي خواني که طوق اسلام از گردن خود بيرون کنم و با تو در گمراه شريک شوم، کاري بزرگ است شمشير بر روي علي عليه السلام کشيدن، و پاره اي از مناقب آن حضرت عليه السلام را در آن مکتوب درج نمود، و در آخر نامه نوشت که با وجود اين مراتب عظمي که حق تعالي به آن حضرت عليه السلام کرامت کرده چگونه فريب تو بخورد کسي که او را از عقل و دين بهره باشد، و چون بهشت را از دست توان داد و به دوزخ راضي شد؟!!
و چون نوشته او به معاويه رسيد باز کتابت ديگر به عمروعاص فرستاد و اين بار نيز مزخرفات چند ذکر نمود و مال و اموال بر او عرض کرد، اين مرتبه نيز ابا و امتناع نمود؛ نوبت سوم حکومت و امارت مصر را بر او عرضه نمود، متردد خاطر شد گاهي اراده خدمت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) مي نمود و گاهي محبت و حکومت مصر او را بجانب معاويه مي کشيد، و چون وردان غلام او از اين معني مطلع شد، گفت: تو را معاويه به دنيا مي فريبد و آن چيزي است که با کسي وفا نکرده و بقا ندارد.
و با حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) آخرت است و آن نعيم جاودان است که آخر و انتها ندارد و تولد او در اندرون کعبه بود و فضل و مناقب او از حد و حصر افزون است.
و پسرش عبدالله نيز بر آن واقف شده نصيحتي چند پدر را کرد، اما از محبت دنيا چشم دلش کور و گوش جانش کر شده بود.
تا آخر، دنيا را بر آخرت اختيار کرد رفتن شام را مصمم شد، و عبدالله پسرش در رفاقت با پدر ابا نموده، عمروعاص گفت تو در اين سفر با من شرايط موافقت به عمل آر به اراده اطاعت پدر نه به قصد آنکه با علي (عليه السلام) مقاتله کني، و بعد از آن اختيار تو راست خواهي به نزد معاويه باش والا به هر کجا که خواهي برو و با هر دو پسر که عبدالله و محمد است باوردان غلام، از فلسطين بيرون آمده راه خدمت معاويه که شاه راه جهنم بود پيش گرفت.
و چون به سر دو راهي که به عراق و شام مي رود رسيد باز وردان و عبدالله پيش آمده و گفتند: هشيار شو و چشم دل را بگشاي که اين طريق عراق است که سالک آن به نعيم دارالقرار مي رسد، و اين راه شام است که رونده آن سزاوار نار جحيم و عذاب اليم مي گردد و از تاريکي چاه ويل خلاص و نجات ندارد، و ببين که کدام را اختيار مي کني؟!!
و هر چند عبدالله و وردان به راه آخرتش خواندند نفس و شيطان به طرف دنيايش مي کشيدند، عاقبت ابليس مسلط بر او شد او را راهي شام ساخت.
و چون عمروعاص به دمشق رسيد، معاويه پليد جهت هر يک از پسرانش تحفه و هدايا فرستاد، عبدالله عمروعاص تحفه خود را رد نمود و پيغام به معاويه فرستاد که مال فقرا و مستحقين اهل اسلام ملک تو نيست که انعام تواني کرد.