برادر شیعه به خودت بیا پس با این چیز هایی که شما میگویید باید به رسالت پیغمبر شک کرد که ایشان به جای اینکه مکتب انسان های پاک بنا کند ااولین انسان هایی که تحویل جامعه داده ریا کار بوده اند وای بر شما که رسالت پیغمبر را هم قبول ندارید به خودتان بیایید به خدا قسم همه انسان هايي که نزد پيامبر بوده ان خوب بوده اند و الا پيغمبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)براي تربيت انسان ها آمده بود
من خودم يک سني هستم و همه نزديکان پيغمبر را که به او و خدا ايما ن آوردم رو دوست دارم
صحابه مسلماناني هستند که رسول خدا صلوات الله عليه _ را ديده و رواياتي از پيامبر نقل کرده اند (( غالب مسلمين )) که (( پيروان سلاطين اند )) و خود را (( اهل جماعت )) ، مي خوانند قائل اند که (( همه صحابه عادل هستند )) و لذا کتابي که روي صحابه بحث کند و آنها را تقسيم کند به عادل و فاسق و منافق ، ندارند و در کتابهاي رجالشان وقتي به صحابه مي رسند هيچ وقت روي عدالت صحابه بحث نمي کند زيرا مي گويند : (( صحابه همگي عادل هستند ))
[1] به طور مطلق و حق نداريم عدالت يک صحابي را زير سوال ببريم . اين پيشفرض کتابهاي آنهاست ، ( که صحابه همه عادلند ) اما شيعيان علي و پيروان (( مکتب اهل بيت و عترت هاديه )) که اقليت از مسلمانان را تشکيل مي دهند و خود را فرقه اماميه و مذهب جعفري مي دانند صحابه را به عادل و غير عادل تقسيم مي کند .
عن عثمان بن عبيدالله بن عبدالله بن عمر، قال: لما حضرت ابابكر الوفاة دعا عثمان فأملى عليه عهده، ثم
أغمي على ابى بكر قبل ان يملى احدأ، فكتب عثمان: عمربن الخطاب. فأفاق ابوبكر فقال لعثمان كتبت
احدأ فقال: ظننت لما بك و خشييت الفرقة فكتبتُ عمر بن الخطاب. فقال: يرحمك الله اما لو كتبت نفسك
لكنت لها اهلا. فدخل عليه طلحة بن عبيدالله. فقال: انا رسول من ورائى اليك، يقولون: قد علمت غلظة
عمر علينا فى حياتك فكيف بعد وفاتك اذا اُفضِيَتْ اليه اُمورنا والله سأئلك، فانظر ما أنت قائل؟... كنز العمّال
5: 678.
در جريان غصب خلافت علاوه بر دو جناح «انصار و مهاجرين» جناح سوّمي وجود داشت که از قدرت روحي و معنوي بزرگي برخوردار بود. اين جناح تشکيل ميشد از شخص اميرمؤمنان(علیه السلام) و رجال بنيهاشم و تعدادي از پيروان راستين اسلام که خلافت را مخصوص علي(علیه السلام) ميدانستند و او را از هر جهت براي زمامداري و رهبري شايستهتر از ديگران ميديدند.
اين جناح براي اينکه مخالفت خود را به سمع مهاجر و انصار بلکه همه مسلمانان برسانند و اعلام کنند که انتخاب ابوبکر غير قانوني و مخالف تنصيص پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و مباين اصول مشاوره بودهاست در خانه حضرت زهرا(سلام الله علیها) متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نميشدند. در آن وضعيت وظيفه جناح سوم بسيار سنگين بود. به ويژه امام(علیه السلام) که با ديدگان خود مشاهده ميکرد خلافت و رهبري اسلامي از محور خود خارج ميشود. از اين رو، امام(علیه السلام) تشخيص داد که ساکت ماندن و هيچ نگفتن يک نوع صحّه بر اين کار نارواست که داشت شکل قانوني به خود ميگرفت و سکوت شخصيتي مانند امام(علیه السلام) ممکن بود براي مردم آن روز و مردمان آينده نشانه حقّانيّت مدّعي خلافت تلقّي شود.
پس مهر خاموشي را شکست و به نخستين وظيفه خود که يادآوري حقيقت از طريق ايراد خطبه بود عمل کرد و در مسجد پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) که به اجبار از او بيعت خواستند، رو به گروه مهاجر کرد و گفت:
«اي گروه مهاجر، حکومتي را که حضرت محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اساس آن را پيريزي کرد از دودمان او خارج نسازيد و وارد خانههاي خود نکنيد به خدا سوگند، خاندان پيامبر به اين کار سزاوارترند، زيرا در ميان آنان کسي است که به مفاهيم قرآن و فروع و اصول دين احاطه کامل دارد و به سنّتهاي پيامبر آشناست و جامعه اسلامي را به خوبي ميتواند اداره کند و جلو مفاسد را بگيرد و غنايم را عادلانه قسمت کند. با وجود چنين فردي نوبت به ديگران نميرسد، مبادا از هوا و هوس پيروي کنيد که از راه خدا گمراه و از حقيقت دور ميشويد».(الأمامه و السياسة، ج 1 ص 11)
امام(علیه السلام) براي اثبات شايستگي خويش به خلافت، در اين بيان بر علم وسيع خود به کتاب آسماني و سنّتهاي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قدرت روحي خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکيه کردهاست، و اگر به پيوند خويشاوندي با پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نيز اشاره داشته يک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بودهاست که به انتساب خود به پيامبر تکيه ميکردند.
طبق روايات شيعه اميرمؤمنان(علیه السلام) با گروهي از بنيهاشم نزد ابوبکر حاضر شده، شايستگي خود را براي خلافت، همچون بيان پيشين از طريق علم به کتاب و سنّت و سبقت در اسلام بر ديگران و پايداري در جهاد و فصاحت در بيان و شهامت و شجاعت روحي احتجاج کرد؛ چنانکه فرمود:
«من در حيات پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و هم پس از مرگ او به مقام و منصب او سزاوارترم. من وصيّ و وزير و گنجينه اسرار و مخزن علوم او هستم. منم صدّيق اکبر و فاروق اعظم. من نخستين مردي هستم که به او ايمان آورده او را در اين راه تصديق کردهام. من استوارترين شما در جهاد با مشرکان، اعلم شما به کتاب و سنّت پيامبر، آگاهترين شما، بر فروع و اصول دين، و فصيحترين شما در سخن گفتن و قويترين و استوارترين شما در برابر ناملايمات هستم، چرا در اين ميراث با من به نزاع برخاستهايد؟»(الأمامه و السياسة ج 1 ص 12)
اميرمؤمنان(علیه السلام) در بازستاندن حق خويش تنها به اندرز و تذکّر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسياري از تاريخنويسان در برخي از شبها همراه دخت گرامي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و نور ديدگان خود حسنين(علیه السلام) با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسير واقعي خود بازگرداند. ولي متأسّفانه از آنان پاسخ مساعدي دريافت نکرد، چه عذر ميآوردند که اگر علي پيش از ديگران به فکر خلافت افتاده، هرگز او را رها نکرده، با ديگران بيعت نميکرديم.
اميرمؤمنان(علیه السلام) در پاسخ آنان ميگفت: آيا صحيح بود که من جسد پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را در گوشه خانه ترک کنم و به فکر خلافت و أخذ بيعت باشم؟ دخت گرامي پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در تأييد سخنان علي(علیه السلام) ميفرمود: علي به وظيفه خود از ديگران آشناتر است. حساب اين گروه که علي را از حق خويش بازداشتهاند با خداست.( الأمامه و السياسة ج 1 ص 12 )
اين نخستين گام امام(علیه السلام) در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طريق تذکّر و استمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولي امام از اين راه نتيجهاي نگرفت و حقّ او پايمال شد.
براي امام(علیه السلام) بيش از يک راه وجود نداشت:
در اين وضعيّت حسّاس امام صبر و سکوت را اتخاذ کردند و از کليه امور اجتماعي کنار بروند و در حد امکان به وظايف فردي و اخلاقي خود بپردازد. در آن اوضاع و احوال که مهاجر و انصار وحدت کلمه خود را از دست داده، قبايل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعيان دروغگو در استانها نجد و يمامه به ادّعاي نبوت برخاسته بودند، هرگز صحيح نبود که امام(علیه السلام) پرچم ديگري برافرازد و براي احقاق خود قيام کند. امام در يکي از نامههاي خود که به مردم مصر نوشته است به اين نکته اشاره ميکند و ميفرمايد:
«به خدا سوگند، من هرگز فکر نميکردم که عرب خلافت را از خاندان پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) يا مرا از آن بازدارد. مرا به تعجّب وانداشت جز توجه مردم به ديگري که دست او را به عنوان بيعت ميفشردند. از اين رو، من دست نگاه داشتم. ديدم که گروهي از مردم از اسلام بازگشتهاند و ميخواهند دين محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را محو کنند. ترسيدم که اگر به ياري اسلام و مسلمانان نشتابم و رخنه و ويرانيي در پيکر آن مشاهده کنم که مصيبت و اندوه آن بر من بالاتر و بزرگتر از حکومت چند روزهاي است کم به زودي مانند سراب يا ابر از ميان برود. پس به مقابله با اين حوادث برخاستم و مسلمانان را ياري کردم تا آن که باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت.»( نهجالبلاغه، نامه 62)
پس از وفات پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) تا به امروز دو مکتب در عالم اسلام وجود داشتهاست. مکتب امامت و مکتب خلافت. سخن اين دو مکتب در باب زمامدار و پيشواي بعد از پيامبر چيست؟
مکتب خلافت ميگويد: پيشوا و زمامدار انتخابي است. معتقدند که اين انتخاب بدست مردم انجام ميگيرد و بعد از پيامبر مردمند که زمامدار انتخاب مينمايند.
مکتب امامت ميگويد: پيشوا و زمامدار انتصابي است و اين انتصاب از طرف خداست نه از جانب پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم). خداوند متعال نصب ميکند و پيامبر تعيين و انتصاب الهي را به مردم تبليغ مينمايد.
اين بود خلاصه سخن در اين دو مکتب. اين بايستي به بررسي مفصلتر نظريات دو مکتب بپردازيم:
اصطلاح شرعي، اصطلاح متشرعه:
در مکتب خلفا نام پيشوا را خليفه گذاردهاند. آن کس که مردم انتخاب کردهاند «خليفة الرسول» نام ميگيرد که بعدها پس از اختصار به «خليفه» تبديل گرديد، و نيز مشاهده کرديم که ما در اسلام نامگذاريهايي داريم که در زمان خود پيامبر انجام شدهاست يا شخص پيامبر اين نام را انتخاب کرده يا از جانب خداست، و پيامبر آن را تبليغ نمودهاست. اين گونه نامگذاريها را «مصطلحات شرعي» ناميدهاند، يعني اصطلاحاتي که بوسيله شرع و شارع انتخاب گشتهاند.
امّا يک دسته نامگذاريهاست که مسلمانان يا علماي اسلام کردهاند که آنها را «مصطلحات متشرعه» ناميدهاند.
خليفه به مفهوم کنوني يعني پيشواي دين و دنياي مسلمانان يک نامگذاري شرعي نيست. يعني اين لفظ بر اين معني در زمان پيامبر قرار داده نشدهاست، هرچه هست از مسلمانان ميباشد، پيروان مکتب خلفا هستند که چنين نامگذاري کردهاند.
بنابراين هر جا در قرآن و حديث واژه «خليفه» ديديم، به همان معناي لغوي آن خواهد بود، همان معنا که عرب از اين لفظ ميفهمد، يعني به معناي لغوي خاص آن.
خليفه در قرآن کريم چون در اضافه به خداي متعال بکار رفته، به معناي «خليفة الله» است، و او بشري است که از جانب حقتعالي قدرت تصرف در جهان را دارد، و کار خدائي ميکند. در حديث پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) خليفه به معناي آن کسي است که کار خاص پيامبر با تبليغ دست اول را انجام داده و در واقع ادامه عملي او را عهدهدار بودهاست. وظيفه تعطيل نشدني پيامبر، تبليغ احکام اسلام ميباشد، خليفه او هم مبلّغ احکام است. بنابراين نه در قرآن و نه در حديث لفظ خليفه به معناي حکمران و زمامدار اسلامي به کار نرفتهاست، بلکه در حديث پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هر جا اين واژه آمده مثلاً درباره علي(علیه السلام) گفته شده: «خليفتي فيکم» به معناي حکمران و زمامدار نبودهاست، و ميخواهد بگويد پس از من تبليغ اسلام به عهده اوست، توضيح و تفسير قرآن کار اوست، بيان احکام وظيفه اوست.
ديدگاه دو مکتب در خلافت:
در مکتب خلفاء: خلافت بعد از رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به سه شکل منعقد ميگردد:
1) خليفهاي جانشين خويش يعني خليفه بعد را تعيين کند و مسلمانان مجبور به پذيرش او هستند و اين خليفه، خليفه شرعي و اسلامي است و پذيرش او وجوب ديني دارد. دليل آنها اين است که ابوبکر بعد از خودش، عمر را به زمامداري بر مردم تعيين نمود و کسي با اين نظر مخالفت نکرد.
پذيرش عموم مسلمانان نشان ميدهد که اين راه و روش را صحيح دانستهاند. لذا اين نوع از انتخاب خليفه که به دست خليفه قبل انجام ميگيرد به دليل عمل ابوبکر و عدم اعتراض مردم صحيح است. و در صحّت و اصالت اين روش در مکتب خلفا اختلافي وجود ندارد.
2) خليفه به انتخاب مردم تعيين ميشود. در اين نوع از تعيين خليفه صاحبنظران مکتب خلفا اختلاف دارند. مارودي ميگويد: اکثريت دانشمندان برآنند که خليفه بوسيله پنج تن از اهل حل و عقد يعني بزرگان و عقلاي قوم انتخاب ميشود. يا اين که يک انتخاب مينمايد، و چهار نفر ديگر موافقت ميکنند. دليلي که ايشان براي اين نظريه نقل ميکنند اين است که در خلافت ابوبکر، پنج تن با وي بيعت کردند، و اين بيعت رسميّت يافت، و پذيرفته شد. پنج تن مزبور عبارت بودند از: عمربنخطاب، ابوعبيده جراح، سالم آزادکرده ابوحذيفه، نعمانبنبشير، و اُسيدبنحضير.
بدين شکل بيعت در سقيفه انجام گرفت، و ابوبکر به مقام خلافت رسيد. آنگاه خليفه منتخب در سقيفه، به مردم عرضه شد، مردم نيز خواه ناخواه او را پذيرفتند.
پس به اين دليل انتخاب خليفه با بيعت و رضاي پنج تن از اهل حل و عقد تماميت ميپذيرد، و انجام مييابد. گروه ديگري از دانشمندان مکتب خلافت ميگويند: خلافت همانند عقد ازدواج است. همانطور که در عقد نکاح يک عاقد لازم است و دو شاهد، در خلافت هم يک نفر بيعت ميکند، دو نفر اعلام رضايت مينمايند و همين از اهل حل و عقد براي تعيين خليفه و زمامدار کافي است.
دسته سوم معتقدند: تنها اگر يک نفر با خليفه بيعت کند کافي ميباشد. بدليل اينکه عباسبنعبدالمطلب به علي(علیه السلام) گفت: دست خويش را دراز کن تا با تو بيعت کنم. مردم خواهند گفت عموي پيامبر خدا با پسر عموي وي بيعت کرد، ديگر کسي در اين باره مخالفت نخواهد کرد.
3) خليفه با زور و شمشير و پيروزي نظامي خلافت را بدست ميآورد. بر اساس اين نظر اگر حکومت بر مسلمانان به وسيله زور و غلبه نظامي بدست آمد، شخص حاکم خليفه بر حق است، و خلافت او رسمي و اسلامي ميباشد.
اگر کسي به يکي از راههاي گفته شده به خلافت رسيد، به زور يا بيعت يک تن يا سه تن يا پنج تن يا با انتخاب خليفه قبلي، بر عموم مسلمانان واجب است که او را به شخص و نام بشناسند همانطور که واجب است خدا و پيامبرش را بشناسند. اينان يک سري روايات در معتبرترين کتب خويش از برجستهترين راويان نقل ميکنند، بر اساس آن ميگويند که امام و خليفه مسلمانان هر کاري انجام بدهد هر ظلم و جور اجحاف و فسق جائز نيست که بر روي او شمشير کشيد و با او مخالفت نمود و بر او خروج کرد. ابنعباس از پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) روايت مينمايد:
مَنْ رأي مِن أَمامه شَيئاً يکرهه فَلْيَصْبر فأنَّه مَن فارق الجماعة بشراً فمات ميتةً جاهليةً.
«اگر کسي از پيشوا و زمامدار خويش چيز ناخوشآيندي مشاهده کرد بايد صبر کند زيرا اگر کسي از دستگاه خلافت و جمع مسلمانان پيرو آن، يک وجب دور شود، و بر آن بميرد مانند مردگان جاهليت مرده است.»( صحيح مسلم: باب الأمر بلزوم الجماعة.)
بنابراين نظر خروج بر يزيدبنمعاويه شرابخوار و سگباز و قاتل و جاني و قيام عليه عبدالملک که سربازانش خانه کعبه را در زير منجنيق خراب ميکنند، و جنگ بر ضد وليد که قرآن کريم را هدف تير قرار داد، جائز نيست و حرام ميباشد.
در مکتب اهلبيت:
در مکتب امامت، مسأله به صورت ديگري است، و چنانچه ديديم امامت بر اساس انتصاب الهي شکل ميگيرد. پيشوايان اين مکتب و دانشمندان آن به اين آيه از قرآن کريم استناد ميکنند:
«وَ اِذا ابتَلي ابراهيم رَبُّهُ بِکلماتٍ فأتمهُنَّ قال أنّي جاعلک لِلنّاسِ أماماً» بقره/124
آنگاه که ابراهيم خليل از پيچ و خم امتحانات الهي به سلامت جست، و مانند هميشه عمرش سر بندگي و اخلاص به درگاه ربوبي سائيد و به مقام والاي امامت نائل شد. مقام امامت آن هم پس از نيل به مقام نبوت و رتبت اولوالعزمي و خلّت چه مقامي ميتواند باشد که نيل بدان ابراهيم را آن چنان به وجد ميآورد که آن را براي فرزندانش درخواست ميدارد. از اين گذشته ميبينيم امامت بر اساس جعل و قرارداد الهي است و حکم الهي در آن نافذ است، و بس.
ابراهيم بر اساس طبيعت بشري دوستدار فرزندان خويش است، و ميخواهد که آنها هم به اين سرفرازي باطني برسند:
«قالَ وَ مِنْ ذُريّتي» خداوند متعال جواب ميفرمايد: «لاينالُ عهدي الظالمين». امامت عهد خاص من است با بندهام، و اين عهد به ظالم نميرسد.
ظالم کيست؟ در عرف و فرهنگ قرآن، گاهي به کسي که به خودش ظلم ميکند، ستمکار گفته ميشود. مثلاً کسي که بت ميپرستد کسي که مال مردم را ميبرد، يا از ايشان ربا ميگيرد، يا به ناموسي تجاوز کند و نيز هر کسي که هر نوع مخالفت فرمان خدا را ميکند و نيز هر کسي که هر نوع مخالفت فرمان خدا را ميکند در بينش قرآن و اسلام ظالم خواهدبود.( وَ مَنْ يَتَعَدَّ حدود الله فقد ظَلَمَ نَفسَه طلاق/1)
چنين کسي سزاوار عهد خدائي يعني امامت نيست. چنانکه ميبينيم، بر اساس اين استدلال بديهي قرآن، امام ميبايست معصوم باشد. پس از اين آيه شريفه چنين برميآيد که اولاً مقام امامت انتصابي است و ثانياً عصمت امام را بيان ميکند.
اين انتصاب بايد از جانب خداوند باشد و پيامبر فقط وظيفه دارد که تبليغ آن را بنمايد نه اين که آن حضرت، علي(علیه السلام) را تعيين و يا زمامداري او را توصيه کند. پيامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آن چنانکه نماز را تبليغ مينمايد، در اين کار فقط فرمانبردار خداست، و پيامآور اوست، و حج را تبليغ ميکند آن هم از جانب خداوند، و در اين کار تنها پيام او را ميآورد و... در مسأله امامت نيز به همين شکل است. او امامت را از جانب خداوند تبليغ ميکند، و نصب و تعيين از جانب خداوند است. «ما ينْطِقُ عَنِ الهوي اِنْ هُوَ اِلَّا وحيٌ يوحي».
عن أنس بن مالك قال : خرج عمر رضي الله عنه متقلدا السيف فلقيه رجل من بني زهرة فقال له : أين تعمد يا عمر ؟ قال : أريد أن أقتل محمدا !
قال : وكيف تأمن في بني هاشم وبني زهرة وقد قتلت محمدا ؟
فقال : ما أراك إلا قد صبأت. قال : أفلا أدلك على العجب إن ختنك وأختك قد صبآ وتركا دينك.
فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال : ما هذه الهينمة ؟ وكانوا يقرءون طه قالا : ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال : فلعلكما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : يا عمر إن كان الحق في غير دينك ؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها فقالت وهي غضبى : وإن كان الحق في غير دينك إني أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله.
فقال عمر : أعطوني الكتاب الذي هو عندكم فأقراه وكان عمر يقرأ الكتاب فقالت أخته : إنك رجس وإنه لا يمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الكتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إنني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدني وأقم الصلاة لذكري ) *
فقال عمر : دلوني على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر يا عمر فإني أرجو أن تكون دعوة رسول الله صلى الله عليه وسلم لك ليلة الخميس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام. وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم في أصل الدار التي في أصل الصفا.
فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزة وطلحة وناس فقال حمزة : هذا عمر إن يرد الله به خيرا يسلم وإن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هينا قال : والنبي صلى الله عليه وسلم داخل يوحى إليه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السيف فقال : ما أنت بمنته يا عمر حتى ينزل الله بك من الخزي والنكال ما أنزل بالوليد بن المغيرة ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنك عبد الله ورسوله.
تاريخ الإسلام، الذهبي، ج 1، ص 174 – 175 و تاريخ المدينة، ابن شبة النميري، ج 2، ص 657 – 659 و تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 44، ص 34 – 35 و الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 267 – 269 و....
از انس بن مالک روايت شده است که عمر در حاليکه شمشير به همراه داشت از خانه بيرون شد ؛ پس شخصي از بني زهره او را ديد وگفت : اي عمر، قصد کجا داري؟
پاسخ داد : مي خواهم محمد را بکشم !!
گفت : اگر محمد را بکشي، چگونه از بني هاشم وبني زهره در امان خواهي بود ؟
عمر پاسخ داد : به گمانم که تو نيز دست از دين خود برداشته اي ( و مسلمان شده اي )
آن شخص گفت : آيا مي خواهي تو را بر چيزي شگفت، راهنمايي کنم ؟ داماد تو و خواهرت نيز از دين خويش بيرون شده اند !!!
پس عمر به راه افتاده و به نزد ايشان رفت ؛ خباب نيز در آنجا بود و وقتي که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : اين سر و صداها چيست ؟ - ايشان سوره طاها را تلاوت مي کردند – پاسخ دادند : چيزي جز سخناني که به هم مي گفتيم نبود ؛ عمر گفت : و شايد شما از دين بيرون شديد ؟
داماد عمر به او پاسخ داد : اي عمر ؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهي کرد ؟
عمر بر او جهيده و او را لگد کوب نمود، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبيد که صورت او خونين شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانيت گفت : اگر حق در غير دين تو باشد پس من شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست.
پس عمر گفت : کتابي را که در نزد شماست به من بدهيد – عمر خواندن مي دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثيف هستي و غير از پاکيزگان نبايد اين کتاب را لمس کنند ؛ برخيز و غسل بنما يا وضو بگير ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به اين جا رسيد که « انني انا الله لا اله الا انا فاعبدني وأقم الصلاة لذکري »
عمر گفت : من را به نزد محمد ببريد ؛ وقتي که خباب کلام عمر را شنيد گفت : بشارت بادت اي عمر ؛ اميدوارم که دعاي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدايا اسلام را به وسيله عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزيز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در اين هنگام رسول خدا در خانه خويش در پاي کوه صفا بودند.
پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اي نيز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : اين شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خير مقدر کرده باشد مسلمان مي شود ؛ و اگر غير اين را اراده کرده باشد کشتن او براي ما آسان است ؛ رسول خدا نيز در خانه بودند در حاليکه به ايشان وحي صورت مي گرفت ؛ پس از خانه بيرون آمدند و به کنار عمر رسيدند، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشير برد ؛ پس حضرت فرمودند : اي عمر نمي خواهي بس کني ؟ تا اينکه خداوند همان ذلتي را که بر وليد بن مغيره وارد کرد، بر تو نيز فرود آورد ؟ اين شخص عمر است، خدايا اسلام را با عمر عزيز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست و اينکه تو بنده و فرستاده خدايي.