تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: علامت قرمز
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

پرده اول
توجه توجه ، علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن اینست که حمله هوایی صورت خواهد گرفت .
یک آژیر ممتد و دلهره آور .
وقتی صدای آژیر بلند میشد همه بسمت یک پناهگاه میدویدند .
صدای "وَ جَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاغشَینهُم فَهُم لا یُبصِرون" مادر
و ذکر " والله خیر حافضا" و " و ان یکاد الذین کفروا .." پدر آروممون میکرد ،
ولی ، صدای گلوله های ضد هوایی صدای مهیبی را نوید میداد ، صدای انفجار و آوار و بوی باروت و خاک و سوختن .
خدا خدا میکردیم سقف خونمون آسمانی نشه و بمب و موشکها بجای خراب شدن رو سر ما یا همسایه هامون ، تو کانال آب و یا بیابون بیافتن ، ولی ..
انفجار صورت میگرفت و تلی از خاک تمام حول و حوش محل انفجار رو غبار آلود میکرد . فرزند کوچکی که در آغوش مادر ابتدایی ترین نفسهایش با عدم همراه شده بود و پدری که خود را حایل بر فرزندانش نموده بود تا که او برود و آنها بمانند .

پس از دقایقی رنگ سفید طنین رادیوها میشد و همه منتظر بودند تا بدانند که کجای شهر اینبار قربانی این وحشیگری شده است .

حال پس از سه دهه بازهم این نوا بصورت ممتد نواخته میشود ، اما اینبار در هیاهوی بسیار برای هیچ صدایش خفه شده و هیچکس آنرا جدی نمیگیرد .
صدای صوت بمب و موشکها از طریق کابلهای مخابراتی و فرکانسهای تلویزیونی خانه ها را خراب مینماید ولی هیچکس باور ندارد و اصلا برایش مهم نیست .
بجای پناه بردن به قرآن و ذکر و دعا ، به قرصهای فضانوردی و مواد آنچنانی پناه برده ایم .
وخوشحالیم که زنده ایم ...


پرده دوم
شناسناممون رو دستکاری میکردیم تا سنمون را بالا ببریم تا بتونیم بریم جبهه . قیافمون داد میزد که سیزده نهایت چهارده بهار رو پشت سر گذاشتیم ،ولی اصرار داشتیم که اگر نوزده سالمون نباشه ،هجده رو دیگه داریم .
همه خوشحال بودن که دارن میرن تا جونشون رو واسه دین و خاکشون بدن ، تا ولایت مداریشون رو ثابت کنن .
رقابت برای شهادت ؛ رنگ چهرها رو نورانی میکرد . هر کی سرعتش بیش نورش بیشتر .
وقتی به یکی مسولیت دسته میدادند افتاده تر میشد و هرکس سراغ فرمانده دسته ، گروهان ، گردان ... و لشگر رو میگرفت باید سراغ افتاده ترین فرد دسته ، گروهان ، گردان ... ویا لشگر میرفت .
عروسیمون رو توی مسجد میگرفتیم و با یک جعبه شیرینی و میوه همه رو تو شادیمون مهمون میکردیم . یک پیراهن سفید با اورکت خاکی ، عروس خانوم هم یک چادر سفید عین یک فرشته ، بعدش هم سوار موتور هوندای 125 میشدیم و با عروس خانوم میرفتیم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه السلام) تا زندیگیمون رو خدایی شروع کنیم .

حالا بعد جنگ افتادیم به جون هم . مدرک جعل میکنیم تا پست و مقام بگیریم ، زمین و مال و اموال جمع میکنیم ، مسافرت کربلا و حج جاشون رو به جزایر بالی و قناری دادند . بجای مشهد شب عید به آنتالیا سفر میکنیم .
ماشینمون باید بالای 2000 باشه وگرنه افت داره واسمون . هر جنس لوکسی تو بازار میاد یکیش تو خونمون جا میگیره .
عروسی پسرمون رو تو گرونترین تالار میگیریم ، با چند میلیون بریز و بپاش . پسرمون کراوات به گردن زده و عروسمون بجای چادر ،نیمه برهنه است و عین یک عروسک و نه یک فرشته بزکش کردیم .
واسشون بلیط پاریس گرفتیم تا ماه عسلشون رو با آزادی کامل خوش باشن .

یاد دوستهای جبهه هم که هیچ ، بچه های قطع نخاعی روی ویلچر توی آسایشگاه ، بچه های شیمیایی تو بیمارستان ، بچه های موجی توی ...
و خوشحالیم که زنده ایم ...


پرده سوم
اونقده چادری تو خیابون بود که وقتی یکنفر با روسری میومد بیرون تابلو میشد و خودش خجالت میکشید و دائم روسریش رو جلو میکشید . پسرها هم موهاشون را فرق بغل میزدند تا شبیه فلان شهید بشن . تا خبر شهادت یکی از بچه محل ها داده میشد همه میریختن خونشون و واسه دلداری و پُرکردن جاش همه کارها رو باهم بدست میگرفتند .
همه چی بوی خدایی میداد . همه هم رو دست داشتند و بهم کمک میکردند ، واسه دلشون ؛نـــــه ، واسه رضای خدا .

حالا اونقده چادری کم شده که همه بهش چپ چپ نگاه میکنن و بهش میگن اُمُّـل . پسرها موهاشون رو شبیه فلان اَستَـر خارجی میکنن و اصلا معلوم نیست که پسرن یا دختر ، حداقل صورتشون که اینو میگه . خواهر از برادر خبر نداره ، کسی خونه کسی نمیره که مبادا بیان خونش . یواشکی میره مسافرت که مجبور نشده سوغاتی بیاره .
خدا دیگه رنگ و بویی نداره . همه واسه هم میزنن تا بتونن خودشون رو بالا بکشن و کمکهاشون هم شد فیلم . فقط هفته آخر شهریور و هفته اخر اسفند و بقیه سال تعطیل .
چه خوبه که داریم پیشرفت میکنیم ، اونم با سرعت تموم ؛ رو بکجا ،نمیدونم ؟؟؟
و خوشحالیم که زنده ایم ...


پرده چهارم
آن مرد آمد ،
آن مرد خدایی آمد ،
آن مرد با ذوالفقار حیدری آمد ،
آن مرد آمد تا خدایی شدن را در دلهایمان جای دهد ،
آن مرد آمد تا یادمان آید که راه ولایی شدن فراموش شده و او بیادمان می آورد ،
آن مرد آمد تا یادمان آورد که فکه و شلمچه و طلائیه تکه های بهشتند بر روی زمین ،
آن مرد آمد تا یادمان آورد حماسه خرمشهر و هویزه و بستان و مهران را که در راه حماسه کرببلایند آنها .

او می آید ، چه آماده باشیم و چه نباشیم ، و وای بر آنان که تنها زبانشان او را میخواند و نه دلشان و چه بد عاقبتند آنان .


اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

خداییش خیلی غریبند بچه های پاک جنگ ،
اون موقع آروم می اومدند و آروم میرفتند ،
حالا هم آروم میان و آروم میرن ،
از هیچکسی هم توقعی ندارن .

دیدم جنگ تو تالار محجور مونده ، اونم در سالگردش ،
موضوع رو زدم تا یک کم ، یک کم ادای دینی باشه به اونها که رفتند و اونهایی که آماده پـَرکشیدنن ،
بچه های شیمیایی ...

تقدیم به شهدای شیمیایی


مریض تخت سیزده، امروز دوباره تب کرد
بیچاره سرفه می‌کرد،با گریه روز و شب ‌کرد
لُپاش گل انداخته بود،بزور نفس می‌کشید
انگار که مرگ و بازم،جلوی چشماش می‌دید
قُرص و سُرنگ وکپسول،غذای هر روزش بود
هوای سرد اتاق ، از آه و از سوزش بود
توی اتاق روی تخت ، روزا کارش دعا بود
ذکر لبای خستش ، فقط خدا خدا بود
یه روزمی‌رفت آی سی یو،یه روز می‌رفت آزمایش
دیگه حتی تو هفته،یه روز نداشت آسایش
می‌گفت نیار هی اینجا،سوزن و سوپ و آمپول
بسه دیگه خواهشاً،سُرم،سرنگ و کپسول
بسه دیگه پرستار ، من که یه روز می‌میرم
یه روز توی این اتاق ، مرگ و بغل می‌گیرم
به من می‌گفت دعا کن،یا خوب بشم یا شهید
آخرشم بی‌خبر،از تو اتاق پر کشید
رفت و تازه فهمیدم،کی بود،چی شد،کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت،یه شب پیش خدا رفت
غروب جمعه بود که،رفتم بهشت‌زهرا (سلام علیها)
پاهام جلوتر از من،می‌رفت به سمت یک قبر
انگار که داشت پر می‌زد،اصلاً نداشت کمی صبر
نوشته بود روی قبر،علی کیمیایی
دو، ده،شصت و هفت،شهید شیمیایی


اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

مردان بی ادعایی که دعا داشتند و ادعا نداشتند ،
مردان خدایی که نیایش داشتند و نمایش نداشتند ،
مردان بی ریایی که حیا داشتند و ریا نداشتند ،
مردان نام آوری که رسم داشتند و اسم نداشتند ؛


خداییش چند بار به بچه های قطع نخاعی که سالهاست تو آسایشگاه ها لونه کردند سر زدیم ،
چند بار رفتیم و از نزدیک باهاشون صحبت کردیم ، درد دلامون گفتیم ، درد دلاشون رو شنیدیم ،
هنوز هم که هنوزه تیکه کلامشون اینه :
"بچه ها ، تو را خدا امام رو تنها نزارین "

امام ؛ امام که سالهاست فرزندان خمینی رو تنها گذاشته و رفته ،
شاید منظورشون امام الخامنه ایه ،
شاید هم منظورشون ...

خداییش چند بار رفتیم و از نزدیک بچه های موجی رو دیدیم ،
میدونین موج چیه ،
وقتی یک خمپاره 120 چند متر اونورتر از شما زمین میخوره موج انفجار شدیدا روی پردۀ گوش اثر میزاره و وقتی تعداد انفجار ها از تعداد انگشتای دو تا دست بیشتر میشه دیگه هیچ چیز جلودار این موج نیست و مستقیم روی مغز اثر میزاره .

وقتی وارد آسایشگاه میشی بعضی ها ساکت نشستن و از پنجره به آرومی بیرون رو نگاه میکنن ، وقتی باهاشون حرف میزنی چیزی بهت نمیگن و فقط بیرون رو نگاه میکنن ، حتی نگاهت هم نمیکنن .
بعضی وقتها لبخندی صورتشون رو زیباتر میکنه و بعضی وقتها گلوله های اشک آروم آروم از گوشه چشماشون غلط میخورن .
نمیدونی به چی میخندن و واسه چی گریه میکنن !!!

یه دفعه تو آسایشگاه یکی فریاد زد :
یا زهرا (سلام الله علیها)! دارن میان ،
از خاکریز دارن رد میشن .
بچه ها مواظب باشین قیچی نشیم ،
ممد ، یالا چرا نمیزنیشون ،
جلویی بخوره بقیه زمین گیر میشن .

یک دفعه یکی از روی تختش نیم خیز شد و فریاد زد :
یا حسین (علیه السلام) !

بهم ریختم ، نه دل رفتن داشتم و نه پای موندن .
بچه های پرستار میان تو و میگن بهتره که بریم بیرون .
اشک جلو چشمام رو گرفته ،


خدایا اینها واسه آقاشون چیکار کردن ،
ما واسه مولا چیکار میکنیم ..



شعری از مرحوم ابوالفضل سپهر ، برای این مردان بی ادعا ؛

اتل متل یه بابا ،یه مرد بی ادعا
براش دل می سوزونن ،تمومی بچه ها

اتل متل یه دختر ،که برعکس قدیما
براش دل می سوزونن ،تمومی بچه ها

دیشب که از خستگی ،گرسنه خوابیده بود
نیمه شب ، چه خواب ،قشنگی رو دیده بود

تو یک باغ پر از گل ،پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ ،نشسته بود تو قایق

یه خرده اون طرف تر ،میون دشت لاله
بابا سوار اسبه ،مگه میشه؟ محاله

بابا به آسمون رفت ،تا پشت یک در رسید
با دستای مردونش ،حلقه در رو کوبید

ندایی اومد از غیب ،دروازه رو وا کنید
مهمون رسیده از راه ،قصری مهیا کنید

وفتی بلند شد از خواب دید ،که وقت اذونه
عطر گل نرگسی ،پیچیده بود تو خونه

آی قصه قصه قصه ،یه دختر شکسته
که دستای ظریفش ،چند ساله پینه بسته

چند سالیه که دختر ،زرنگ و ساعی شده
از اون وقتی که بابا ،قطع نخاعی شده

نشونه بیعته ،پینه دست زهرا
بهترین شفاعت ،نگاه گرم بابا




اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
این صدای آژیر به معنای حمله هواییست!
به پناهگاهها نروید بایستید! باید دشمن تعدادمان را ببیند! دیگر تنها نیستیم!یک دنیا انقلابی باماست!
تا اعلام آژیر سفید در میدان بمانید،حالا حالاها کارداریم!!Cool
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

وقتی تموم بچه محلی ها یک جا جمع میشن .
بچه های کوچه بنی هاشم .

[تصویر: DSC0042100.jpg]


بچه ها ، چندتاشون رو میشناسین ؟؟

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی


اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند
مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند
مرگ تدریجی ست این دردی که داری می کشی
منتها با قرص های خواب ، خوابت کرده اند
خواب می بینی که در(( سردشتی )) و (( گیلان غرب ))
خواب می بینی که در آتش کبابت کرده اند
خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال
پس برای آزمایش انتخابت کرده اند
خواب می بینی که مسولان بنیاد شهید
بر در دروازه های شهر قابت کرده اند
خواب می بینی کنار صحن (( بابا یادگار ))
بمب ها بر قریه ی (( زرده )) اصابت کرده اند
قصر شیرینی که از شیرینی ات چیزی نماند
یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟
خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای
بادِ خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟
با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند؟
می پری از خواب و میبینی شهید زنده ای
با چه معیاری - نمی دانم - حسابت کرده اند


اصغر عظیمی مهر
آدرس های مرجع