بسم الله
سلام
انفجار فضایی در مغز
پنجشنبه بود و خلوت.
بی خیال و عادی نشسته بودم پشت میز کارم و مشغول کارهای روزانه ام بودم. مشتری ها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند. روی صفحه مانیتورم، تالار بیداری اندیشه دیده می شد مثله همیشه.
ناگهان یک آقای جوانی وارد مغازه شد. ظاهری عادی و معمولی داشت . با عینکی به چشم و یک کیف لپ تاپ بر دوش.
تا نزدیکترین فاصله ای که می توانست جلو بیاید، آمد و دقیقا کنار میز من ایستاد.
بدون مقدمه پرسید: "شما مستند ظهور را پخش می کنید؟؟"
در وهله اول جا خودم، خودم را جمع و جور کرده و بدون مقدمه به او گفتم: "بله"
بعد توضیح دادم که: ما این مستند را پخش نمی کنیم، بلکه هر کسی بخواهد برایش کپی می کنیم.
دیدم نگاهش به برگه تبلیغاتی مستند ظهور که روی دیوار مغازه نصب کرده بودم، افتاد.
من نیز نگاهی به آن کرده و با حرکت سر آن را تائید کردم.
دوباره سوال کرد: به نظر شما این کار درست است، اصلا شما چیزهایی که در این مستند گفته شده را قبول دارید؟
برایش توضیح دادم که: همه مطالب گفته شده در آن درست نیست ولی بخش های پایانی آن مطالب بسیار خوبی دارد...
ناگهان حرف خود را قطع کرده و از او سوال کردم، منظور شما از مستند ظهور چیست؟ The Arrival یا "ظهور بسیار نزدیک است".
یک لحظه شک کردم که ممکن است وی مستند "ظهور بسیار نزدیک است" را دیده باشد و نسبت به آن اعتراض دارد.
جواب داد که منظورش همان مستند "The Arrival" است.
از او پرسیدم که: اصلا مستند را کامل دیده است؟؟
گفت: بله
کل این مکالمه حدود یک دقیقه بیشتر طول نکشیده بود که این سوال در ذهنم مطرح شد که "او کسیت؟ چرا بدون مقدمه وارد شده و این سوالات را می پرسد؟"
به افراد مختلفی فکر کردم. و اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که قطعا یکی از بچه های تالار است، ولی نشانی مرا از کجا گرفته بود؟
در این فکرها بودم که ناگهان برگه کاغذی را گذاشت روی میز من، کروکی دقیق آدرس مغازه بود. البته با یک خط بسیار آشنا!
با اولین نگاه متوجه شدم این دست خط آشنا دوست عزیزم مهدی59 است.
ولی او که چند روز پیش به مشهد رفته و هنوز هم برنگشته است، پس چطور این دستخط و کروکی به دست این شخص مجهول الهویه رسیده است.
در تاریکی های عمیق ذهنم همه چیز را جستجو می کردم و هزاران هزار چیز مختلف در ثانیه پردازش شده و بدون نتیجه می ماند.
گفت: که مرا نمی شناسی؟
گفتم: .!.؟.!
گفت: من در ماشین، سرصفحه تالار را عوض می کنم
متوجه نشدم چه می گوید
همان لحظه مشتری وارد مغازه شد، کارش را راه انداختم ولی همزمان به آن جمله فکر می کردم.
یعنی چی "من در ماشین، سرصفحه تالار را عوض می کنم"
سرصفحه های تالار را من طراحی می کنم پس عوض کردن سرصفحه تالار چه معنایی دارد؟!؟!
مشتری رفت و دوباره همان جمله را از او شندیم.
نگاهی به مانیتور خودم انداختم، فکر می کنم صفحه را Refresh کردم و ناگهان دیدم که سرصفحه ای که چند دقیقه پیش ارسال کردم در بالای تالار نصب شده است.
مثله یک معادله ریاضی شده بود. چند فاکتور معلوم و در یک جواب نامعلوم.
خب؛ مهدی59 رفته مشهد، این شخص را دیده و آدرس من را به او داده است. او نیز قطعا از بچه های تالار می باشد. سرصفحه ای که من طراحی کرده و چند دقیقه پیش ارسال کرده بودم الان در بالای تالار خودنمایی می کند. این شخص نیز می گوید "من در ماشین، سرصفحه تالار را عوض می کنم"
همه اینها در کنار هم فقط به یک نفر ختم می شود.
بله او کسی نبود جز Mahdy2021.
احساس کردم در مغزم یک انفجار فضایی رخ داده. بی اختیار بلند شدم و به طرفش رفتم. بغلش کردم. یک قدم خود را عقب کشید.
گفتم: کاری باهات ندارم

روی صندلی کنار صندلی خودم نشست.
تا چند لحظه مات و مبهوت شده بودم. سالها بود که این چنین غافلگیر نشده بودم.
گفت که باید زود برود. انگار فرصت زیادی نداشتیم. از هر دری که می خواستیم صحبت کنیم، نصفه نیمه رها می شد چون مساله مهمتری برای صحبت کردن، به ذهنمان می رسید.
داشتم فکر می کردم عجب سوالاتی از او پرسیدم، مثلا "آیا شما مستند ظهور را دیده اید؟!؟"
تصویر کنید، حدود دو سال کسی را بشناسید، با او حرف بزنید، در مباحث مختلفی در کنارش باشید (موافق یا مخالف) ولی اصلا او را ندیده باشید.
فقط می توانم بگوییم شخصیت واقعی او با شخصیت مجازیش فرق می کرد.
از آن روز به بعد احساس دوستی و برادری بیشتری نسبت به او دارم.
ان شآء الله دوباره و در موقعیت بهتری یکدیگر را ببینیم.
با آرزوی توفیق برای همه اهالی تالار بیداری اندیشه
و با آرزوی فرج امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
و با آرزوی شهادت همه ما در رکاب ایشان
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم