تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مشهور آسمان (خاطراتی از استاد علی صفایی حائری)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
بسم الله الرحمن الرحیم



عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز
آنچه پیش رو دارید، روایتی کوتاه از بخش های زندگی یک عالم ربانی است که بر اساس رهنمودها و راهبردهای برگرفته از مکتب، به ایفای مسئولیت خویش پرداخت و برای جوانان این مرز و بوم، چه در حوزه و دانشگاه و چه در کوچه و خیابان دل سوزاند و کوشید.
این نوشته ها حدیثی کوتاه از روش، منش و سلوک اوست. کسی که با پیروی از هدایت مولای خویش، امیر مومنان علی علیه السلام این بار سنگین را پذیرفت و لحظه ای از پا ننشست تا از زندان تن هجرت نمود.

[تصویر: Ostad.jpg]
استاد علی صفایی حائری


1. آشنایی بیشتر با عین.صاد
2. این موضوع را هم مطالعه بفرمایید: "نامه های بلوغ" اثری ارزشمند از استاد علی صفایی حائری
3. عنوان و محتویات و مطالب این موضوع برگرفته از کتابی ست با همین نام، به قلم عزیز حیدری
4. ان شاء الله اینجا به مرور به روز خواهد شد ...

.
.
.
.
.
.

رمز موفقیت:
یکی از دوستان پرسیده بود: راز موفقیت های خود را در چه چیزهایی میدانید؟ فرمود:
اول: کمک و خدمت به پدر و مادر.
و جدا در دورانی که مادر پیر خود را نگه می داشت و یا در مراسم ختم پدرشان شاهد این امر بودیم. طوری اهتمام می کرد و عهده دار بود که خیال می کردی همه مسئولیت ها با اوست.
دوم: برای علم خود فضیلتی قائل نشدم.
راستی با هر کس چه با سواد، و چه بی سواد، چنان صحبت می کرد که مخاطب خیال می کرد او را مشرف به موضوع می داند و خودش فقط راهنماست و نه بیش.
سوم: با خود عهد کرده ام که مراجعین (و به ویژه نوجوانان) را تحمل کنم.
و چه خوب در هدایت و معرفت دستگیری می کرد. او در تغذیه دل و روح کار می کرد و بعد در عمل ارشاد می نمود. اگر به ازدواج رهنمود می داد، تا گرفتن وام و واسطگی ازدواج و سپس بعد از آن برای حل اختلافات و تربیت بچه ها کار را ادامه می داد. او به راستی یادآور این حدیث پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود که: خداوند رحمت کند کسی را که وقتی کاری انجام داد، محکم کاری کند.


قصارها:
فرزند یکی از دوستان از ایشان پرسید: چه غذایی را دوست ندارید؟
فرمود: غذایی که در آن ذلت باشد.

وقتی کسی او را با وسیله به جایی می رساند، تشکرهای معمول و جاری را نمی گفت و چنین دعا می کرد:
« راه دور ما را نزدیک کردی، خدا راه های دورت را نزدیک کند. »
و گاهی می فرمود:
« ما را به مقصد رساندی، خدا به مقاصدت برساند. »


طلبگی و کار یدی:
چنان که مرسوم است برخی اشکال می گیرند که چرا طلبه ها کار یدی نمی کنند و حال آنکه علی علیه السلام کار می کرد؛ یادم نیست که کسی همین مطلب را به صورت پرسش مطرح کرد یا خود ایشان فرمود:
علی علیه السلام روی زمین کار می کرد، به این خاطر بود که او را از کار کردن روی استعدادها محروم کرده بودند وگرنه هرگز آدم ها را رها نمی کرد.
یکی از برادران طلبه که گویا دل آزردگی زیادی از برخورد برخی بی انصاف ها داشت پرسید: راستی به نظر شما مفت خور کیست؟
فرمود: مفت خور کسی است که مشغول انجام تکلیف نباشد.
اگر پزشکی بتواند پزشک تربیت کند، ولی تعلیم را رها کرده و مطب باز کند که خود را تامین مالی کند، بر مسند وظیفه ننشسته است.
بسم الله الرحمن الرحیم



انفاق های پنهان:
هم‌مباحثی داشتم که با همسرش بر سر نداشتن خانه و مسائل دیگر اختلاف داشت. در تقسیم مالی، از پدرش، بیست و دو هزار تومان به او رسید. منزلی خرید و اختلاف ها فروکش کرد.
بارها از استاد شنیدم که می فرمود: خدا را شکر، مسئله فلانی هم حل شد.
مدت ها گذشت و روزی از دوست مان پرسیدم: راستی پول خانه تان چه طور فراهم شد؟
گفت: آقای حاج شیخ اقدام کرد و از چند جا پول فراهم کرد.
چندی بعد همان فرد می گفت: مقداری پول بردم تا دین خود را بپردازم. فرمود: نیازی به بازگرداندن نیست، به ویژه که الان خودت نیازمندی!
بسم الله الرحمن الرحیم



کاش دیدارمان یاد خدا باشد:
دوستی می گفت، روزی به منزل شان رفتم. مثل همیشه خودش در را باز کرد.
گفتم: کاری ندارم، منزل هم نمی آیم، فقط می خواستم شما را ببینم.
گفت: ای کاش دیدارت یادی از خدا و توشه ای از ذکر او برایت داشته باشد.
می گفت: نباید خودت یا آدم ها و یا دنیا را بت کنی. باید خدا را در دل ها بزرگ کنی که راه بیفتند: « وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ » (مدثر/3)


مبلغ توحید:
با آن که از نقش انفاق، آن هم با ضابطه هایش بسیار گفته بود و خود عامل بدان بود، یک بار خود دیدم هنگام مطالبه ی کمک مالی طلبه ای از ایشان، فقط دعا کرد و گذشتیم.
بعد از دور شدن آن شخص فرمود: حالت او که به ما امید بسته بود، شرک را در او زنده می کرد. باید غیرمستقیم کمک را رساند، تا نظر فرد نیازمند از خلق بریده و متوجه خداوند شود.
همان روز دیدم بدهی وام شخصی را که امضای استاد را برای ضمانت جعل نموده بود، پرداخت.
بسم الله الرحمن الرحیم




خودت را ببین! :
یکی از افراد که کتابی از ایشان خوانده بود و انگیزه ی دیدن استاد او را به قم کشانده بود، می گفت:
روزی درب منزل ایشان رفتم و در زدم. خودش در را باز کرد، ولی من او را نمی شناختم.
پرسید: با کی کار دارید؟
گفتم: آقای صفایی!
گفت: خودم هستم. چه کار داشتید؟
گفتم: می خواستم شما را ببینم.
چرخی زد و گفت: این من!
دستم را گرفت و در حال شگفتی به درون هدایت کرد و گفت: خودت را ببین!


آمده ای که آدم بشوی نه این که آدم ببینی :
روزی به آن گرامی گفتم: یکی از دوستان دانشجو گفته است من اگر دو تا آدم ببینم، راه می افتم. مقصودش این بود که افراد خودساخته را ملاقات کند.
فرمود: بگو تو آمده ای که آدم بشوی نه این که آدم ببینی و همیشه به نقش سترگ ترکیب انسان در انتخاب و آزادی او تاکید می کرد و این که عوامل مختلف مثل وراثت، خانواده، محیط و ... در انسان موثرند، اما حاکم نیستند.
و به همین خاطر به کسی که محیط را اصل دانسته بود و گفته بود: اگر ما هم در آن شرایط بودیم، آن طور می شدیم، پاسخ گفت: نکته در این کلمه است که می توانستیم آن طور باشیم.
همیشه می گفت:
من از این شعر مولوی تعجب می کنم که:
دی شیخ با چراغ می گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

و می فرمود: آدم پیدا کردنی نیست، ساختنی است. باید بسوزی و بسازی.
بسم الله الرحمن الرحیم




شوق خیر در نیمه های شب:
برادری می گفت: شب از نیمه گذشته بود و از مهمانی می آمدم. استاد را دیدم که لحافی بر دوش گرفته، در کوچه ها می رود. جلوی پایش ایستادم. بی درنگ لحاف را داخل ماشین انداخت و گفت: دیر آمدی؟!
با شوخی و خنده شروع کردیم و پرسید: کرسی داری؟ گفتم: بله. گفت: منقل چی؟ از همان چیزها که به کرسی می چسبانند نداری؟ گفتم: بله در خانه هست.
خدا را شکر کرد. بچه ها را به خانه رساندم و کرسی و منقل را برداشتیم و رفتیم.
در یکی از کوچه های حاج زینل، خودش آن ها را برداشت و به خانه ی مرد مریض و فقیری برد. خودش کرسی را روبراه کرد. در راه پله ها می شنیدم که می گفت: بروید زیر کرسی و از گرمایش کیف کنید. از شادی دیگران خوش بود.


فاعل خیر باش نه دلال آن:
از بس که در اولین برخورد و به زیبایی راه را از چاه می نمایاند، آدم حریص می شد همه را به حضورش ببرد. یک بار درباره افرادی با ایشان صحبت کردم و گفتم می خواهم آن ها را نزدش ببرم.
فرمود: دلال خیر نباش! خودت با آن ها کار کن. گفتم: شاید اشتباه کنم. فرمود: زندگی تجربه است. و گله کرد که خودت اقدام کن. من از صبح تا حالا که برخاسته ام جز برای نماز به زمین ننشسته ام.
راست می گفت. در روایت آمده است: « فاعل الخیر خیر منه » انجام دهنده خیر از خود خیر خوب تر است چون فاعل خیر از انجام خوبی بهره ای وجودی دارد که از خود عمل خیر و به طریق اولی از راهنمایی کننده بدان والاتر و بهتر است.


طعمه ی باطل نمی شد:
کسی که از درون سرشار باشد و غنای وجودی یافته باشد، دیگر جلوه های بیرون او را نمی گیرد و در دام دیگران صید نمی شود؛ چه که صید حق شده است.
در گیر و دار یارگیری بنی صدر، روزی دو سه نفری به در منزل استاد هم آمده، خواستار ملاقات با ایشان شدند. بعد از چاق سلامتی، علت آمدن خود را چنین گفتند: آقای صفایی، ما از طرف بنی صدر آمده ایم که صفحه ی اندیشه در روزنامه انقلاب اسلامی را در اختیار شما بگذاریم تا مقالات شما چاپ شود. برای چاپ کتاب هایتان هم امکان هست.
آن بزرگوار مدتی آن ها را برای جواب معطل کرد و آن ها با شکیبایی نشستند. شاید می خواست زندگی اش را نشان دهد که من همین هستم و نیازی ندارم. و آن ها همچنان نشسته بودند. ناهار همان آبگوشتی را آورد که با نان خشک هایی که جمع می شد و دور نمی ریخت ترید کرد. آن ها با اکراه چند لقمه خوردند و عقب نشستند. بعد از ناهار گفتند: پاسخ ما چه شد؟
ایشان فرمودند: قصه ای می گویم که جواب شماست. مادرم در کودکی برای من و برادرانم مرغ خریده بود. مرغ های برادرانم تخم می گذاشتند اما مرغ من تخم نمی گذاشت. بعد از چندی هم که تخم گذار شد تخمش را بالای دیوار می گذاشت، که می افتاد و می شکست و خلاصه در دست کسی تخم نمی گذاشت.
آن ها ناامید و دست از پا درازتر برگشتند.

برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
بیسار زیبا بود!
از این که مارو با یکی دیگر از ستارگان آشنا کردی تشکر!
با این ستارها میتوان راه را پیدا کرد!
Rose
بسم الله الرحمن الرحیم




دعوت همیشه به سوی خدا:
مربی واقعی در مرتبه ی اول خداست: « مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ » (تغابن/11) هرکس به خدا گرایید، خدا نیز هدایتش می کند.
و سپس عالم ربانی ای که دیدنش یاد خدا را در انسان زنده می کند. کسی که دیدن او شما را یاد خدا اندازد. این مربی از لطافت و حرّیتی برخوردار است که انسان را در خود نگه نمی دارد و به خود مشغول نمی کند. این مربی همچون پل انسان را به حق می رساند، نه آنکه همچون سدی او را پشت خود نگه دارد. این مربی مثل شیشه نگاه را عبور می دهد و به حق متوجه می کند. ملاک مربی همین است نه چشم بندی ها و خودنمایی ها و مرتاض بازی ها.
یکی از شاگردان استاد از سفر مشهد خاطره ای را تعریف کرد:
روزی که می خواستیم بازگردیم، بچه ها هر کدام در تکاپو بودند. یکی در فکر خریدن چیزی برای بچه، یکی در فکر تهیه چیزی برای زن، یکی فکر رسیدن و خستگی ها اما آن عارف واصل بعد از نشستن روی صندلی و به محض استقرار آهی کشید و فرمود: « الهی الیک لا الی غیرک » (خدایا به سوی تو جهت گرفته ایم نه به سوی غیر تو ) که پیام ها داشت برای تشتت داعیه های ما.


توقع از خویش:
آقای ... تعریف می کرد که یک بار شهید محسن حق بین نزد استاد آمده و گفته بود: چگونه است که وقتی نزد دیگران هستیم، از ما تعریف می کنند و به به و چه چه می گویند اما وقتی که نزد شما می آییم، خود را بدهکار هم می بینیم و کوله باری از گناه بر دوش خود احساس می کنیم؟
استاد فرمود: گاهی می خواهی ماشین را عوض کنی و بفروشی. در این جا پیوسته تعریف می کنی که تازه رنگ زده ام، فلان قطعه اش را عوض کرده ام و ... ولی وقتی می خواهی سفر کنی، از عیب احتمالی هم نمی گذری.
در تعبیری دیگر می گفت: گاهی میخواهی پیش دکتر بروی، آن وقت مرض های احتمالی را هم می گویی؛ چرا که قصد تو درمان است. ما نمی خواهیم خودنمایی و خودفروشی کنیم و تعریف و تمجید با مقصد تربیت و خودسازی، هماهنگ نیست. در دعایی از امام صادق علیه السلام آمده: « اللهم لاتخرجنی من التقصیر » خدایا مرا از این احساس که خود را مقصر بدانم بیرون مبر!
بسم الله الرحمن الرحیم



برای دشمن هم دل می سوزاند:
یکی از کسانی که منبع شایعات علیه استاد بود و در پست دولتی مهمی قرار داشت، خود به اتهام همان تهمت هایی که زده بود، از کار برکنار شد و حال آن که ظاهرا جهات شرعی موضوع را هم روبه راه کرده بود.
وقتی خبر برکناری اش را با شتاب برای استاد آوردند، آن عزیز فقط چند قطره اشک ریخت و این روایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را خواند که: « من حفر بئرا لاخیه وقع فیه » کسی که چاهی را برای برادرش بکند، خود در آن خواهد افتاد و فرمود: ما که در کوبیده شدنمان آرام بودیم، اما آن ها در کوفتن شان نا آرام، « و العاقبة للمتقین » .
او ثواب برخی زیارت های مشهد را هم برای همین افراد هدیه کرده بود.


حال در نماز:
یکی از مراجعین پرسیده بود: آقا چه طور در بیشتر اوقات، نماز به آدم حال نمی دهد؟
استاد فرموده بود: نماز حال تو را نشان می دهد نه این که حال بدهد. نماز میزان و مثل درجه ی تب است. همان طور که در حدیث داریم از نماز مصلی گاهی یک دوم، گاهی یک سوم و گاهی یک چهارم و ... قبول می شود.
بسم الله الرحمن الرحیم



باریک تر از مو:
مومنی نالیده بود و با صمیمیت و صداقت هم شکایت داشت که:
من زمانی گرایش چپ و مارکسیستی داشتم و بچه ها را به کوه می بردم. آن جا دختران هم همراه ما بودند و حتی برخی از آن ها موقع لغزیدن و افتادن به وسیله ی ما دستگیری می شدند. شب ها در پناهگاه مختلط می خوابیدیم و هیچ وقت احساس و وسوسه ای نداشتم. اما حالا که توبه کرده و مذهبی هستم و متاهل شده ام با کمترین برخوردها وسوسه می شوم و کلافه بود که آخر این حالت چیست؟
استاد خندید و با آن آرامش خاص فرمود:
آن وقت، تو ریشه ای نداشتی، پس میوه هایت (عمل) در دست شیطان و تبلیغ حزب او بود و خوبی هایت هم به سود او بود. اصلا شیطان می گفت: تو از خود مایی، پس چه وسوسه ای؟ اما حالا که ریشه ای یافته ای (اعتقاد به خدا) او می خواهد ریشه ها را بزند، اما نمی تواند. پس به میوه ها می پردازد، تا از این راه کم کم به ریشه ها برسد. تو حالا قیمت یافته ای و باید خرابت کند. این است که در حج بعد از مشعرالحرام که شعور به حرمت ها می یابی، بلافاصله رمی جمرات شروع می شود.
پس تا شعور به حرمت ها نیافته ای، وسوسه ای نیست، اما به محض شناخت و ادراک است که باید شیطان را رمی کنی آن هم دو بار و ...



شاگرد را چشمه می خواست:
روزهای جوانی اش هر استعدادی را مشتاق معارف می یافت به حوزه متصل می نمود. مستقیم یا غیرمستقیم به طوری که حرف به فرد مشتاق برسد، می گفت: بچه ها به قم بیایند چشمه می شوند و به همین خاطر غیر از آموزش های نظری دقیق و همراهی عمل و عبادت و عشق و صفا و اخلاص، به افراد شخصیت می داد و آن ها را بزرگ می کرد.
یکی از بچه ها می گفت:
جایی نماز می خواندیم، جلو نایستاد. بعد فهمیدم اقتدا کرده است و گفته بود: من که همیشه نیستم، باید این ها عهده دار بشوند و در مجالس کرارا بچه ها را جلو می انداخت و می گفت: حدیثی بخوانید و مودبانه گوش می سپرد؛ به طوری که بعضی از متلک گوها را که از آدم عیب می گرفتند وادار به سکوت و توجه می کرد. اگر کسی شرمش می آمد و عذر می آورد که آخر من در نزد شما چطور حدیث بخوانم، می فرمود: ما از حلقوم معصوم می شنویم، بخوان!
بسم الله الرحمن الرحیم



1. یک بار مردی عراقی، که سابقه مبارزه با رژیم صدام هم داشت و خیلی غضوب و عصبی بود، حرف بی حسابی زد. استاد به او گفت: تو هم مثل ابوحنیفه قیاس می کنی، با این فرق که او مقداری درس خوانده بود و تو آن قدر را هم نخوانده ای.
او هم با کفش چنان بر سر استاد کوبید که به تعبیر استاد گویی مار را می کشند. آن عزیز ساکت ماند، نه این که خوفی داشت، مبنای او این بود که آدمی را در سه جا باید شناخت: سفر، غضب، حضر.


2. پسری را با ایشان آشنا نمودم و نمی دانستم که آدم فریبکاری ست. آن جوان به بهانه ای از استاد پولی گرفته و چکی داده بود. من چک را به بانک بردم و کارمند بانک گفت پولی در حساب او نیست و این بابا چندمین بار است که این کار را می کند.
به استاد خبر دادم، فرمود: عیبی ندارد. چیز زیادی برای شناخت او نپرداختیم.


3. گاه حرف ها و نوشته هایش را با زبان خودمان می گفتیم یا می نوشتیم و پخش می شد. به او می گفتیم: با نردبان شما و فکر شما بالا رفتیم.
می گفت: چه باک! باید حرف برسد، کانالش مهم نیست.
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع