بسم الله الرحمن الرحیم
فقط کسانی بخوانند که پاسخ، برایشان مهم است! لطفا با دقــت ...
عشق از نیاز برمیآید اما کدام نیاز؟
راحتتر بگویم: عشق خود نیاز است، اما نیاز به تبدیل شدن و به اینگونه از بنبست رهیدن، از خود خلاص شدن و به معشوقی که بالاترش یافتهای پیوستن و با او ماندن. چون هنگامی که بودن تو ماندن است و ماندن تو، مرگ است و گند است، باید این بودن، از بنبست ماندن نجات بگیرد. باید در راهی بیفتد و جهتی بیابد. این نیاز، عشق است و عشق از این نیاز برخاسته.
و این عاشق است که به راحتی میتواند خودش را بدهد، که خود ِ برتری را به دست آورده است. میتواند فناء شود که وسعت بزرگترین را شناخته است؛ وسعتی که وجودش در آنجا حصار است و دیوار است و قلعه است و فرو ریختنش، بیشتر شدن است و بزرگتر شدن است و باقی ماندن است و از بنبست رهیدن و ادامه یافتن.
آنچه ما با نام عشق امام با آن مانوس شدهایم و به آن دل بستهایم، عشق نیست و این نیاز ادامه یافتن و حرکت کردن
نیست، که نیاز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است.
آنچه ما در برابر امام داریم هنوز تا این عشق فاصله دارد. ما از امام نه خودش و نه خودمان، که خانه و زندگی را میخواهیم و از او به جای مغازه و بیل و کلنگ استفاده میکنیم. ما بیشترها را فدای کمترها کردهایم. و این است که عشق نیست بازی است. مثل بازی بچههایی است که متکاها را زیر پایشان میگذارند، تا به عروسکهایشان برسند و همین که رسیدند، فرار میکنند. سوداگری است مثل سوداگری آن رند که میگفت حیف است که انسان از غیر امام چیزی بخواهد. در حالی که
حیف است از امام، غیر از امام، چیزی بخواهیم. ما از امام، امامت را میخواهیم و این عشق ماست و از او وسیلهی راه یافتن و جهت گرفتن میسازیم و این توسل ماست. جز این عشق و توسل، ظلم است، جفاست.
امام وسیله است، برای چه؟ برای نان و آب و زن و فرزند؟
اینها که وسیلههایی دیگر دارند، او وسیلهی رسیدن است، جهت یافتن است، حرکت کردن است. پس توسل به او به کار گرفتن او در جایی است که جایگاه اوست و درخور اوست. از او باید حرکت، جهت و هدایت گرفت. او را برای این کارها گذاشتهاند.
توسل به امام این نیست که از او به جای دست و پا و بیل و کلنگ کار بکشیم و او را وسیلهی هوسها و پل توقعها بسازیم.
آیا این است توسل؟
و اما عشق ما بازی است، سوداگری است، نیازهای پایین و محدود است، ماندن است نه جهت یافتن و رفتن. ما میخواهیم از معصوم به سمت خود بکشیم، در حالی که آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است، گند است؛
مَا عِندَکُم یَنفَد، آنچه پیش شماست تمام میشود. آنچه پیش آنهاست باقی است، وَ مَا عِندَ اللهِ بَاق.
آنچه با خداست باقی است، پس ما باید خود را به آن طرف بکشیم. تجارت این است که از دست رفتهها را به دست بیاوریم و فانیها را به بقاء بسپاریم و این است که عشق ما بازی است.
میگوییم اگر ندهید قهر میکنیم میرویم، پس آنچه ندادهاند برای ما مهمتر از خود آنهاست که به خاطر آن، با خودشان قهر کردهایم و از آنها دست شستهایم.
عشقهای ما، یا بازی است و یا عشق خام است، عشق پوچ است، عشقی است که هنوز با حادثهها شکل نگرفته و در کورهها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبدیل نشده و میوه نداده است. میگوییم میخواهیم امام را ببینیم و این یک عشق است، ولی باز نشده و شکل نگرفته.
عاشق میخواهد راحت ِ معشوق را فراهم کند، نه راحت خودش را، چون راحت خودش، همان راحت محدود و مانده و فانی است.
پس باید تو کارهایی که به عهدهی امام است، عهدهدار باشی. مالک، علی علیه السلام را نمیگرفت که بایست تا اندامت را ببینم، که میرفت تا رنج علی علیه السلام را کم کند و سنگینی علی علیه السلام را بردارد، حتی اگر فرسنگها از او دور شود و سالها او را نبیند، که آنها در جدائیشان با همند و جمعند، ولی دیگران در جمعشان هم از علی علیه السلام جدایند.
عشقی که شکل بگیرد، حرکت میشود، شور دیدنی که شکل بگیرد، کوشیدن میشود. شاید امروز اگر بشنوی که امام در صد کیلومتری است آرام نگیری و بدوی، ولی هنگامی که پخته شدی اگر هم بدانی امام در بیست متری تو است جرات رفتن نداری، که مبادا وجود تو، حضور تو، نگاه تو، حرکت دست و پای تو، بیحساب باشد و رنج امام.
اینجاست که عشقت چندین برابر شده، ولی راه افتاده و شکل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فکر و خیال و زبان و کلام تو را کنترل کرده است و به تو ظرفیت داده، که بار بکشی، نه این که خودت بار باشی. تو برای آنهایی، نه بر آنها. که گفتهاند: زینتی برای ما باشید، نه ننگی بر ما.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
در پناه خدا