یه روزی اینقده بودی!
پاهایمان بزرگتر میشود اما قدم هایمان به سوی حق ?... ?!
تبرک جویی فیصل برادر شاه فعلی آل سعود به شکاف دیوار کعبه
![[تصویر: s35r0edehh7uwuj5rwy.jpg?1355018547]](http://harfeto.ir/sites/default/files/s35r0edehh7uwuj5rwy.jpg?1355018547)
ای شهید چرا بست نشسته ای؟؟
چرا سر در گریبانی؟؟
فدای این حیای تو ای شهید
بأبی ، أنت و امی.
گفت فحشا در کجا آید پدید؟!؟ گفتمش در کوچه های بی شهید...
آبادان بودیم!
محمد رضا داخل سنگر شد دور تا دور سنگر را نگاه کردوگفت:«آخرش نفهمیدیم کجا بخوابم؟! هرجا می خوابم مشکلی برایم پیش میاد. یکی لگد می کنه. یکی رُوم می افته. یکی ...» از آخر سنگر داد زدم :بیا این جا. این گوشه سنگر. یه طرفت من ویه طرفتم دیوار سنگر.کسی کاری به کارِت نداره. منم که آزارم به کسی نمی رسه.
کمی نگاهم کرد وگفت:«عجب گفتی!.گوشه ای امن وامان. تو هم که آدم آروم و بی شرّ وشوری هستی» وبعد پتو هاشو آورد ،انداخت آخر سنگر.خوابید وچفیه اش رو کشید رو سرش.منم خوابیدم وخوابم برد.خواب دیدم بایه عراقی دعوام شده. عراقی زدتو صورتم. منم عصبانی شدم. دستمو بردم بالا وداد زدم:یا ابوالفضل علی!بعد با مشت محکم کوبیدم تو شکمش همین که مشتو زدم،کسی دادزد: یا حسین! از صداش پریدم بالا. محمد رضا بود. هاج وواج وگیج ومنگ،دورِ سنگر نگاه می کرد ومی گفت:«کی بود؟! چی شد» مجید وصالح که از خنده ریسه رفته بودند.گفتند:«نترس؛ کسی نبود؛ فقط این آقای آروم وبی شر وشور،با مشت کوبید تو شکمت»