تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ویژه نامه مباهله
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
[تصویر: 45555555.jpg]
پس هر که در این [باره] پس از دانشی که تو را [حاصل] آمده با تو محاجه کند،
بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و
شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم سپس مباهله کنیم و
لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

آل عمران- آیه 61

[تصویر: 69174090967057258747.jpg]
سلام
با اینکه یه تیکش بی ربطه، ولی در کل قشنگه :

فیض دو جهان به حب مولا بسته است
بر گوشه ای از چادر زهرا بسته است
اجلاس گروه 5+1 شوخیست
دنیا به گروه پنج تن وابسته است
من واقعا از ته قلبم از اينكه شيعه هستم خيلي خيلي خوشحال و مغرورم.
انشاالله كه توي اخرت هم بتونم سربلند باشم.
خدا همه ي شيعيان رو در اين دنيا و اخرت سعدت ببخشهSmile
اللهم عجل لولیک حجه ابن الحسن
شیعیان رو سفیدان آخرتند
و یک توصیه دوستانه هم داشتم که بعد از مدتها تنبلی و سستی مجددا کتاب شبهای پیشاور رو خوندم و باز هم اون حس قدیمی که غرور و مباهات شیعی به سراغم اومد لطفا شما هم به سراغ این کتاب برید و حتما مطالعه کنید و بر شیعه اثنی عشری بودن خود ببالید.
[تصویر: 891118220219085722023520298833219239181.jpg]
مدينه اولين باري است كه ميهماناني چنين غريبه را به خود مي‌بيند. كارواني متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباس‌هاي بلند مشكي پوشيده‌اند، به گردنشان صليب آويخته‌اند، كلاه‌هاي جواهرنشان بر سر گذاشته‌اند، زنجيرهاي طلا به كمر بسته‌اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‌هاي خود نصب كرده‌اند.

وقتي اين شصت نفر براي ديدار با پيامبر، وارد مسجد مي‌شوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه مي‌كنند. اما پيامبر بي‌اعتنا از كنار آنان مي‌گذرد و از مسجد بيرون مي‌رود هم هيأت ميهمانان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتي مي‌شوند. مسلمانان تا كنون نديده‌اند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بي‌توجهي كند به همين دليل، وقتي سرپرست هيأت مسيحي علت بي‌اعتنايي پيامبر را سؤال مي‌كند، هيچ كدام از مسلمانان پاسخي براي گفتن پيدا نمي‌كنند.

تنها راهي كه به نظر مي‌رسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت علي بپرسند، چرا كه او نزديك‌ترين فرد به پيامبر و آگاه‌ترين، نسبت به دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه به دست علي حل مي‌شود. پاسخ او اين است كه:«پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانه‌اي ندارند؛ اگر مي‌خواهيد مورد توجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هيأتي ساده، به حضور ايشان برسيد.»

اين رفتار پيامبر، هيأت ميهمان را به ياد پيامبرشان، حضرت مسيحي مي‌اندازد كه خود با نهايت سادگي مي‌زيست و پيروانش را نيز به رعايت سادگي سفارش مي‌كرد.

آنان از اين كه مي‌بينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفته‌اند، احساس شرمساري مي‌كنند. ميهمانان مسيحي وقتي جواهرات و تجملات خود را كنار مي‌گذارند و با هيأتي ساده وارد مسجد مي‌شوند، پيامبر از جاي برمي‌خيزد و به گرمي از آنان استقبال مي‌كند. شصت دانشمند مسيحي، دور تا دور پيامبر مي‌نشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد مي‌گويد، در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحي نجران هستند،‌ «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل» نيز به چشم مي‌خورند. پيداست كه سرپرستي هيأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، بر عهده دارد. او نگاهي به شرحبيل و ديگر همراهان خود مي‌اندازد و با پيامبر شروع به سخن گفتن مي‌كند: «چندي پيش نامه‌اي از شما به دست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرف‌هاي شما را بشنويم».

پيامبر مي‌فرمايد:
«آنچه من از شما خواسته‌ام، پذيرش اسلام و پرستش خداي يگانه است».

و براي معرفي اسلام، آياتي از قرآن را برايشان مي‌خواند.

اسقف اعظم پاسخ مي‌دهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلاً به خدا ايمان آورده‌ايم و به احكام او عمل مي‌كنيم.»

پيامبر مي‌فرمايد:
[/font][font=Tahoma]
«پذيرش اسلام، علايمي دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام مي‌دهيد، سازگاري ندارد. شما براي خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا مي‌دانيد، در حالي كه اين اعتقاد،‌ با پرستش خداي يگانه متفاوت است.»

اسقف براي لحظاتي سكوت مي‌كند و در ذهن دنبال پاسخي مناسب مي‌گردد. يكي ديگر از بزرگان مسيحي كه اسقف را درمانده در جواب مي‌بيند، به ياري‌اش مي‌آيد و پاسخ مي‌دهد:

«مسيح به اين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اين كه با كسي ازدواج كند، او را به دنيا آورد. اين نشان مي‌دهد كه او بايد خداي جهان باشد.»

پيامبر لحظه‌اي سكوت مي‌كند.
ناگهان فرشته وحي نازل مي‌شود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براي پيامبر مي‌آورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براي آنان بازگو مي‌كند: «وضع حضرت عيسي در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...»1

و توضيح مي‌دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدايي كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايي است. در حالي كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»

لحظات به كندي مي‌گذرد، همه سرها را به زير مي‌اندازند و به فكر فرو مي‌روند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحي، پاسخي براي اين كلام پيدا نمي‌كنند. لحظات به كندي مي‌گذرد؛ دانشمندان يكي يكي سرهايشان را بلند مي‌كنند و در انتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه مي‌كنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل؛ اما... سكوت محض.

عاقبت اسقف اعظم به حرف مي‌آيد:

«ما قانع نشديم. تنها راهي كه براي اثبات حقيقت باقي مي‌ماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعني ما و شما دست به دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هر كس خلاف مي‌گويد‌، به عذاب خداوند گرفتار شود.»

پيامبر لحظه‌اي مي‌ماند. تعجب مي‌كند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نمي‌پذيرند و مقاومت مي‌كنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر مي‌دوزند تا پاسخ او را بشنوند.

در اين حال، باز فرشته وحي فرود مي‌آيد و پيام خداوند را به پيامبر مي‌رساند. پيام اين است:

«هر كس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جان‌هايتان را بياوريد و ما هم جان‌هايمان،‌ سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.»2

پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مي‌كند كه من براي مباهله آماده‌ام. دانشمندان مسيحي به هم نگاه مي‌كنند، پيداست كه برخي از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چاره‌اي نيست.

زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراي بيرون مدينه تعيين مي‌شود.

دانشمندان مسيحي موقتاً با پيامبر خداحافظي مي‌كنند و به اقامت‌گاه خود باز مي‌گردند تا براي مراسم مباهله آماده شوند.

صبح است، شصت دانشمند مسيحي در بيرون مدينه ايستاده‌اند و چشم به دروازه مدينه دوخته‌اند تا محمد با لشكري از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.

تعداد زيادي از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيده‌اند تا بينندة اين مراسم بي‌نظير و بي‌سابقه باشند.

نفس‌ها در سينه حبس شده و همه چشم‌ها به دروازه مدينه خيره شده است.

لحظات انتظار سپري مي‌شود و پيامبر در حالي كه حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مي‌شود. پشت سر او تنها يك مرد و زن ديده مي‌شوند. اين مرد علي است و اين زن فاطمه.
تعجب و حيرت، همراه با نگراني و وحشت بر دل مسيحيان سايه مي‌افكند.

شرحبيل به اسقف مي‌گويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است.

اسقف كه صدايش از التهاب مي‌لرزد، مي‌گويد:

«همين نشان حقانيت است. به جاي اين كه لشكري را براي مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»

شرحبيل مي‌گويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‌هايمان. پيداست كه علي را به عنوان جان خود همراه آورده است.»

«آري، علي براي محمد از جان عزيزتر است. در كتاب‌هاي قديمي ما، نام او به عنوان وصي و جانشين او آمده است...»
در اين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مي‌رسانند و با نگراني و اضطراب مي‌گويند:

«ما به اين مباهله تن نمي‌دهيم. چرا كه عذاب خدا را براي خود حتمي مي‌شماريم.»

چند نفر ديگر ادامه مي‌دهند: «مباهله مصلحت نيست. چه بسا عذاب، همه مسيحيان را در بر بگيرد.»

كم‌كم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحي مي‌افتد و همه تلاش مي‌كنند كه به نحوي اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.

اسقف به بالاي سنگي مي‌رود، به اشاره دست، همه را آرام مي‌كند و در حالي كه چانه و موهاي سپيد ريشش از التهاب مي‌لرزد، مي‌گويد:

«من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نوراني كه من مي‌بينم، اگر دست به دعا بردارند، كوه‌ها را از زمين مي‌كنند، در صورت وقوع مباهله، نابودي ما حتمي است و چه بسا عذاب، همه مسيحيان جهان را در بر بگيرد.»

اسقف از سنگ پايين مي‌آيد و با دست و پاي لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مي‌رساند. بقيه نيز دنبال او روانه مي‌شوند.
اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مي‌افكند و مي‌گويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطي كه داشته باشيد، قبول مي‌كنيم.»

پيامبر با بزرگواري و مهرباني، انصراف‌شان را از مباهله مي‌پذيرد و مي‌پذيرد كه به ازاي پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.

خبر اين واقعه، به سرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مي‌شود و مسيحيان حقيقت‌جو را به مدينة پيامبر سوق مي‌دهد.

پي‌نوشت‌ها:


٭ برگرفته از مجلة بشارت، شماره 1.
1. «إنّ مثل عيسي عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون». آل عمران (3)، آية 59.
2. «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‌الله علي الكاذبين». آل عمران (3)، آيه 6

ماهنامه موعود شماره 70

همگی جمع شدن
منتظر؛ تا که رسول مدنی
با دو صد قوم و قبیله
و کشیشان مسیح
گرد و خاکی دیدند
مصطفی دست به دستان حسن
فاطمه پشت سرش
و علی پشت سر فاطمه اش
کودکی در بغل احمد بود
گوییا روی زمین جایش نیست
زیر لب زمزمه افتاد: حسین
زینت دوش نبی است
یکی از اهل کلیسا میگفت
وای بر حال شما
که اگر لب بگشایند
دعایی بکنند
آبها خشک شود
همگی برگشتند
.
.
زینت دوش نبی
بازهم به کلیسا آمد
آری
اینبار سر دوش
نیزه بالایش برد


مباهله، داستان حقیقتِ نابی است به نام «اسلام».

[b]زمین و زمان، چشم به عظمتشان دوخته است[/b]
و مبهوت بزرگی جان هایی است که
هستی ازادراک آن ناتوان است.

نمی دانیم معنی ایمانِ خالصِ این خاندان چیست که خدا به سبب
عظمت ایمانشان، دعوت به مباهله می کند.

عالمان مسیحی هم درمانده اند؛ تنها تکاپوی غریبی در عالم می بینند
که آماده اند هر لحظه که اشاره نمایند، استجابت کنند.

چشم ها تنها ارواح پاکی را می بینند که جسم خاکی
بر زمین دارند و خیال می کنند این مرد یعنی محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
و آن یکی یعنی علی(علیه السلام)، و آنها هم فاطمه(سلام الله علیها) و حسن و حسین(علیه السلام)!

اما چه کسی جز خدا بر حقیقت وجود و ظرفیت ارواحشان آگاه است؟
این خاندان پاک، تا کجای تقرب الهی پیش رفته اند که خدا
به دعای آنها، آزمون بندگی بر پا می کند و حقیقت
کفر و ایمان را عیان می سازد؟!

آیه مباهله را مرور کن و بار دیگر ردّ نشانه ها را بگیر.
بر واژه «انفسنا» چشم بدوز و با خود بگو:
«علی جان پیامبر است یعنی چه؟»

[b]چه کسی می تواند به منزله جان رسول خدا باشد؟[/b]
جز این است که باید تمام ارکان وجودش و تمام
ذرات هستی اش، با پیامبر یکی شده باشد؟!

در این میان، تنها خطِ فاصلِ میان شان نبوت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
و ولایت علی(علیه السلام) است.

علی(علیه السلام) محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است، منهای نبوت و این یعنی بزرگ ترین
شرف علی(علیه السلام) که نمی شود از آن چشم فرو بست!

ترجمه منظوم آیه مباهله
به دستــــور پــــروردگــــار جـــــــــلال
بود خـــــلقت عیسی انــــدر مثـــــال
چــــــو آدم که او را زخــــــــاک آفریــد
که چون گفت شو، ناگهان شد پدید
پس از این هر آن کس که ورزد جلال
کـــه در بـاب عیسی بود آن مقـــــال
کنـون چون به وحـــــــی یگانــــه خدا
شـــدی آگه از حــالش ای مصطفـــی
بـــــگو پس بیـــایند تا ایــــن زمـــــان
همــــــه گـــــرد آییم دریــــک مـــــکان
به همــــراه انفــــاس و اطفــــال و زن
تبـــــاهــل نمــــاییـم ای انـجمـــــــن
نمـــــــاییـم نفـــــــرین بر یــکدیـــــــگر
بـــه درگـــاه پروردگـــار بشــــر
کـه ناراست گــــو را به خشــــم خــدا
نمـــاییم با این عمــــل مبتــــلا
«همه سربازان محمد صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏ آله»

و اینک، سربازان اندیشه محمد صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏آله ، همه خانواده
و همه دار و ندار محمد صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله آمده ‏اند.

آمده ‏اند تا گواه صدق او باشند؛ تا گواه باشند بر یقین محمد.
یقین، متاع بازار محمد صلى ‏الله ‏علیه‏ و‏آله است.

چگونه است که این بازار مکاره الحاد و این آزار جهل خودخواسته
یهود، با مشتى جهل، به جدال با ایمان آمده است و چه حقیر است
غیر از محمد و آلش هر کسى و چه ضعیف است غیر از کلام محمد!

این جمع که مى ‏آیند، هر یک براى حقانیت جهانى کفایت مى ‏کنند؛
هر یک خود، دلیل آفرینش جهانند و سکان کشتى زمین.

محمد صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله ؛ على علیه‏السلام ، فاطمه علیهاالسلام و
حسن علیه‏السلام و حسین علیه‏السلام ، هر یک آیه‏اى از آیات پروردگارند.
[تصویر: 83790380429558199762.gif]
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع