۵/آذر/۹۱, ۱۷:۵۱
نامه ای از معاویه بن ابوسفیان در باره ی ایرانیان
در جلد ششم ناسخ التواریخ نامه ای از ابان بن سلیم نقل شده است که از جانب معاویه خلیفه اموی، از شام به زیاد بن ابیه برادر خوانده معاویه، سرپرست کوفه و خوزستان و فارس و عمان نوشته شده و متن این نامه توسط منشی زیاد بن ابیه به ابان بن سلیم که دوست نزدیکش بوده امانت داده شده است که آن را بخواند، و وی با توجه به مضمون جالب نامه رونوشتی از آن برای خودش برداشته است.
نامه چنین آغاز می شود:
« اما بعد... از من پرسیده ای که وظیفه تو در برابر قبایل و طوایف عرب و غیر عرب چیست؟»
و پس از شرحی مبسوط درباره ی قبایل یمن و بنی ربیعه و بنی مضر، نوبت به ایرانیان می رسد.
در این زمینه در ناسخ التواریخ چنین آمده است:
« و اکنون می رسیم به این قومی که به نام موالی در میان امت اسلام به سر می برند و قوم فارسی نام دارند. گوش کن زیاد! این مردم را باید ذلیل کرد. باید به همان روشی که عمر بن خطاب آن ها را می کوبید، طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سر بردارند. این ها جز با سیاست عمر بن خطاب اداره شدنی نیستند. از عطایشان (حقوقشان) که حق عمومی اتباع اسلام است تا می توانی بکاه. در تقسیم خواروبار تا می توانی از سهمشان کم کن. در جبهه ی جنگ آن ها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف حملات دشمن تازه نفس قرار گیرند. سربازان آن ها را به کار جاده سازی و هموار کردن راه ها و کندن درخت ها و تسطیح بیشه ها بگمار و سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد نصیب این عجم ها شود. کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد. زیرا که اگر جز این باشد هوای عصیان خواهند کرد.
مراقب باش که این عجم ها هرقدر هم صالح و متقی باشند بر صفوف جماعت در نماز پیش دستی نکنند و در نماز جماعت در صف اول قرار نگیرند مگر آن که عده ی اعراب برای تکمیل صفوف کافی نباشد و هر چند هم در فقه و قرآن دانشمند باشند بر مسند قضا ننشینند و بر هیچ شهری از شهر های اسلام والی یا حاکم نشوند. و در معابر هر قدر هم مقامشان بالا باشد بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیم نجویند و در ازدواج، حق زناشویی با زن عرب نداشته باشند اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند. این ها همه سیاست عمر رضی الله عنه است و عمر شایسته است که از امت محمد صلی الله علیه و مخصوصا از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببیند.
با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت. مثلا می بایست قوانین و نظاماتی به وجود آورده باشد که برای همیشه عجم ها را در برابر عرب ذلیل و خوار نگاه دارد.
اگر از ایجاد نفاق در میان امت اسلام پرهیز نداشتم، همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم، عربی را بکشد محکوم به قصاص با دیه ی کامل باشد ولی اگر عربی یک فارس را به قتل برساند از قصاص معاف باشد و دیه را نیز نصف پرداخت کند.
بهرحال، ای زیاد! از همین امروز که این نامه بدست تو می رسد این عجم ها را بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن، آن ها را از پیشگاهت دور نگه دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه، به درخواست هایشان اعتنا مکن...»
از این سخن که بگذرم بگذار نامه ای را برایت نقل کنم، که عمر بن خطاب برای والی بصره ابوموسی اشعری فرستاده بود زمانی که تو به سِمَت منشی حکومت در زیر دست این مرد (اشعری) خدمت می کردی.
همراه این نامه ریسمانی به طول پنج وجب بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود، زیرا عمر در آن نامه به فرماندار بصره دستور داده بود که مردان بصره را احضار کن و در میان آنان از موالی و عجم ها (ایرانیان) هر کس را که طول قامتش به اندازه این ریسمان رسیده گردن بزن.
این نامه را ابن ابی معیط خوانده و یاداشتی هم از آن برداشته بود و به طوری که نواده او ولید بن عقبه برای من حکایت کرد، ابو موسی اشعری در کار خود درمانده بود که آیا فرمان عمر را اجرا کند یا مطالعه بیشتری درباره آن به عمل آورد و نیز نقل کرد که چون ابوموسی با تو در این باره مشورت کرد تو وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و توصیه کردی که فرمان عمر دوباره به خودش بازگردانده شود تا شخصا درباره نامه خود تجدید نظر کند و تو چون به خیال خود غم تیره بختنان و بیچارگان میداشتی در پیشگاه خلیفه به التماس درآمدی تا او را از خون ایرانیان باز گردانی و به او گفتی که این قتل عام به ناحق، همه عجم ها را خواهد بر انگیخت و تو آنقدر به نعل و به میخ زدی و دو پهلو و سه پهلو سخن گفتی تا عمر را از عقیده اش باز گردانیدی.
ای زیاد من در میان فرزندان ابوسفیان نامبارک تر از تو ندیده ام زیرا تو نگذاشتی که با دست عمر، عنود ترین دشمن ما (ایرانیان) از صفحه روزگار برداشته شوند، ای زیاد سخنان تو عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر عمر تصمیم خود را عملی میکرد و ریشه این عجم ها را از بیخ بر می کند، آب از آب تکان نمی خورد. بلکه عرب عجم کُشی را وسیله ی تقرب به در گاه الهی میشمرد. ولی ای برادر، ای زیاد بن ابی سفیان تو وی (عمر بن خطاب) را از این کار را باز داشتی و ما را همچنان در خطر گذاشتی، لااقل اکنون تا دیر نشده است از خواب غفلت برخیز تا فرصت از دست نرفته این عجم ها را از میان بردار و ریشه ی آنان را بسوزان.
در جلد ششم ناسخ التواریخ نامه ای از ابان بن سلیم نقل شده است که از جانب معاویه خلیفه اموی، از شام به زیاد بن ابیه برادر خوانده معاویه، سرپرست کوفه و خوزستان و فارس و عمان نوشته شده و متن این نامه توسط منشی زیاد بن ابیه به ابان بن سلیم که دوست نزدیکش بوده امانت داده شده است که آن را بخواند، و وی با توجه به مضمون جالب نامه رونوشتی از آن برای خودش برداشته است.
نامه چنین آغاز می شود:
« اما بعد... از من پرسیده ای که وظیفه تو در برابر قبایل و طوایف عرب و غیر عرب چیست؟»
و پس از شرحی مبسوط درباره ی قبایل یمن و بنی ربیعه و بنی مضر، نوبت به ایرانیان می رسد.
در این زمینه در ناسخ التواریخ چنین آمده است:
« و اکنون می رسیم به این قومی که به نام موالی در میان امت اسلام به سر می برند و قوم فارسی نام دارند. گوش کن زیاد! این مردم را باید ذلیل کرد. باید به همان روشی که عمر بن خطاب آن ها را می کوبید، طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سر بردارند. این ها جز با سیاست عمر بن خطاب اداره شدنی نیستند. از عطایشان (حقوقشان) که حق عمومی اتباع اسلام است تا می توانی بکاه. در تقسیم خواروبار تا می توانی از سهمشان کم کن. در جبهه ی جنگ آن ها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف حملات دشمن تازه نفس قرار گیرند. سربازان آن ها را به کار جاده سازی و هموار کردن راه ها و کندن درخت ها و تسطیح بیشه ها بگمار و سعی کن هر چه دشواری و عذاب باشد نصیب این عجم ها شود. کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد. زیرا که اگر جز این باشد هوای عصیان خواهند کرد.
مراقب باش که این عجم ها هرقدر هم صالح و متقی باشند بر صفوف جماعت در نماز پیش دستی نکنند و در نماز جماعت در صف اول قرار نگیرند مگر آن که عده ی اعراب برای تکمیل صفوف کافی نباشد و هر چند هم در فقه و قرآن دانشمند باشند بر مسند قضا ننشینند و بر هیچ شهری از شهر های اسلام والی یا حاکم نشوند. و در معابر هر قدر هم مقامشان بالا باشد بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیم نجویند و در ازدواج، حق زناشویی با زن عرب نداشته باشند اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند. این ها همه سیاست عمر رضی الله عنه است و عمر شایسته است که از امت محمد صلی الله علیه و مخصوصا از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببیند.
با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت. مثلا می بایست قوانین و نظاماتی به وجود آورده باشد که برای همیشه عجم ها را در برابر عرب ذلیل و خوار نگاه دارد.
اگر از ایجاد نفاق در میان امت اسلام پرهیز نداشتم، همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم، عربی را بکشد محکوم به قصاص با دیه ی کامل باشد ولی اگر عربی یک فارس را به قتل برساند از قصاص معاف باشد و دیه را نیز نصف پرداخت کند.
بهرحال، ای زیاد! از همین امروز که این نامه بدست تو می رسد این عجم ها را بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن، آن ها را از پیشگاهت دور نگه دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه، به درخواست هایشان اعتنا مکن...»
از این سخن که بگذرم بگذار نامه ای را برایت نقل کنم، که عمر بن خطاب برای والی بصره ابوموسی اشعری فرستاده بود زمانی که تو به سِمَت منشی حکومت در زیر دست این مرد (اشعری) خدمت می کردی.
همراه این نامه ریسمانی به طول پنج وجب بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود، زیرا عمر در آن نامه به فرماندار بصره دستور داده بود که مردان بصره را احضار کن و در میان آنان از موالی و عجم ها (ایرانیان) هر کس را که طول قامتش به اندازه این ریسمان رسیده گردن بزن.
این نامه را ابن ابی معیط خوانده و یاداشتی هم از آن برداشته بود و به طوری که نواده او ولید بن عقبه برای من حکایت کرد، ابو موسی اشعری در کار خود درمانده بود که آیا فرمان عمر را اجرا کند یا مطالعه بیشتری درباره آن به عمل آورد و نیز نقل کرد که چون ابوموسی با تو در این باره مشورت کرد تو وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و توصیه کردی که فرمان عمر دوباره به خودش بازگردانده شود تا شخصا درباره نامه خود تجدید نظر کند و تو چون به خیال خود غم تیره بختنان و بیچارگان میداشتی در پیشگاه خلیفه به التماس درآمدی تا او را از خون ایرانیان باز گردانی و به او گفتی که این قتل عام به ناحق، همه عجم ها را خواهد بر انگیخت و تو آنقدر به نعل و به میخ زدی و دو پهلو و سه پهلو سخن گفتی تا عمر را از عقیده اش باز گردانیدی.
ای زیاد من در میان فرزندان ابوسفیان نامبارک تر از تو ندیده ام زیرا تو نگذاشتی که با دست عمر، عنود ترین دشمن ما (ایرانیان) از صفحه روزگار برداشته شوند، ای زیاد سخنان تو عمر را به جایش نشانید ولی حقیقت این بود که اگر عمر تصمیم خود را عملی میکرد و ریشه این عجم ها را از بیخ بر می کند، آب از آب تکان نمی خورد. بلکه عرب عجم کُشی را وسیله ی تقرب به در گاه الهی میشمرد. ولی ای برادر، ای زیاد بن ابی سفیان تو وی (عمر بن خطاب) را از این کار را باز داشتی و ما را همچنان در خطر گذاشتی، لااقل اکنون تا دیر نشده است از خواب غفلت برخیز تا فرصت از دست نرفته این عجم ها را از میان بردار و ریشه ی آنان را بسوزان.
*************************
بعضی افراد با برداشته های نادرست از متن این نامه وحشی گری های این افراد را به دین راستین اسلام نسبت می دهند. در این جا لازم است یاد آور شویم که اقدامات این افراد نه تنها به دین اسلام مربوط نمی شود بلکه بیانگر علت گرایش ایرانیان به مکتب تشیع و عشق و علاقه ی آنان نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان بزرگوار است زیرا امامان معصوم علیهم السلام برخلاف این افراد قائل به برتری عرب نسبت به عجم نبوده و دارای تعصبات اعراب جاهلیت نبوده اند برای مثال هنگامی که امام امیرالمومنین علی علیه السلام جناب مالک اشتر را به فرمانروایی مصر برگزید نامه ای مفصل به او نوشت در بخشی از این نامه آمده است: مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش، مبادا هر گز چون حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی، زیرا مردم دو دسته اند: دسته ای برادر دینی تو و دسته دیگر همانند تو در آفرینش.*************************
ترجمه پارسی نامه معاویه از متن عربی آن به نقل از ناسخ التواریخ مورخ الوله سپهر در صفحات 86 تا 96 کتاب حسن بن علی جواد فاضل در مجموعه دو جلدی تاریخ چهارده معصوم او به چاپ رسیده است.