۷/دی/۹۱, ۲۱:۵۳
بسم الله
صبح وقتی می خواهم درب مغازه را باز کنم، اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که شب گذشته، مغازه من حفظ شده است و هیچ اتفاق بدی برایش نیافتاده است. با این فکر، این جمله در ذهنم نقش می بندد: الحمد الله که اموال ما حفظ شده است. ♥ ولی نگاهی عمیق به قفل های بزرگ و فولادی و محکم می اندازم.
خواهرزاده ای کوچک دارم که هنوز به سن تکلیف نرسیده، می روم دنبالش تا باهم بریم بیرون. لباسش مناسب نیست. برایش درباره نحوه لباس پوشیدن توضیح می دهم و اینکه دیگر دختر بزرگی شده است و باید حجابش را رعایت کند.♥ ولی در این فکر هستم که با این حرفهایم، در نگاهش بزرگتر شده ام و بیشتر روی من حساب می کند.
صدای اذان بلند شده است و همه مشغول کار خود هستند، بدون اینکه به کسی توجهی نشان بدهم، بلند می شوم، وضو می گیرم و شروع می کنم به خواندن نماز.♥ ولی می دانم که همه متوجه من شده اند.
روزه مستحبی می گیرم.♥ چون چند روز قبل به همه گفته بودم که اینکار را خواهم کرد.
سعی می کنم در جمع عصابی نشوم و اگر کسی نسبت به من بدی کرد، او را ببخشم و سرزنش نکنم ♥ چون عصبانی شدن در جمع خوبیت ندارد.
در صندوق خیریه مغازه پول می اندازم،♥ چون می خواهم آخر ماه وقتی صندوق را خالی می کنم و به مسئول خیریه تحویل بدهم پول زیادتری در صندوق باشد.
و هزاران ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
نقل قول:مولا علی (علیه السلام) می فرمایند:
اگر تمام زندگیت را روزه بگیری، شب ها تا صبح شب زنده داری کنی و بین رُکن و مقام کشته شوی، خداوند روز قیامت تو را با ♥ خواهش دلت محشور می کند.
منتخب الاحادیث، جلد 2، صفحه 238
صبح وقتی می خواهم درب مغازه را باز کنم، اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که شب گذشته، مغازه من حفظ شده است و هیچ اتفاق بدی برایش نیافتاده است. با این فکر، این جمله در ذهنم نقش می بندد: الحمد الله که اموال ما حفظ شده است. ♥ ولی نگاهی عمیق به قفل های بزرگ و فولادی و محکم می اندازم.
خواهرزاده ای کوچک دارم که هنوز به سن تکلیف نرسیده، می روم دنبالش تا باهم بریم بیرون. لباسش مناسب نیست. برایش درباره نحوه لباس پوشیدن توضیح می دهم و اینکه دیگر دختر بزرگی شده است و باید حجابش را رعایت کند.♥ ولی در این فکر هستم که با این حرفهایم، در نگاهش بزرگتر شده ام و بیشتر روی من حساب می کند.
صدای اذان بلند شده است و همه مشغول کار خود هستند، بدون اینکه به کسی توجهی نشان بدهم، بلند می شوم، وضو می گیرم و شروع می کنم به خواندن نماز.♥ ولی می دانم که همه متوجه من شده اند.
روزه مستحبی می گیرم.♥ چون چند روز قبل به همه گفته بودم که اینکار را خواهم کرد.
سعی می کنم در جمع عصابی نشوم و اگر کسی نسبت به من بدی کرد، او را ببخشم و سرزنش نکنم ♥ چون عصبانی شدن در جمع خوبیت ندارد.
در صندوق خیریه مغازه پول می اندازم،♥ چون می خواهم آخر ماه وقتی صندوق را خالی می کنم و به مسئول خیریه تحویل بدهم پول زیادتری در صندوق باشد.
و هزاران ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
مصطفی نوشته است:خدایا به تو پناه می برم از نفس سیری ناپذیر