شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم
در این تاپیک مطالبی پیرامون تاثیر اسلام و علمای مسلمان بر عصر مدرن در غرب و علوم غربی گذاشتند قرار خواهد گرفت.
در اواخر قرن 13 دو فرقه ی زاهد (فرانسیسی) در اروپا و در جهان مسیحی به وجود آمدند ، که اینها سوگند زهد یاد کرده و آواره در کوچه و خیابان شهر ها به راه می افتادند برای موعظه ی مردم به تقوا و مسائلی از این دست. این افراد بعضا از خود پاپ هم متدین تر بودند منتها با این افراد به شدت برخورد میشد.
این جنبش زهد گرایی تحت تاثیر چه به وجود آمد؟
البته زهد گرایی در جهان مسیحی و مشخصا در گرایش کاتولیک از مسیحیت وجود داشت که در برابر آن مفهوم پروتستانی ریاضت مطرح شد. پروتستان ها در واکنش به زهد کاتولیکی گفتند زهد و ریاضت آری ، ولی نه به معنای کناره گیری از دنیا ، بلکه به معنای تلاش بی وقفه برای بدست آوردن دنیا.
مفهوم پروتستانی ریاضت ، در برابر مفهوم کاتولیکی زهد ، و در برابر مفهوم خدا گرایی مطرح شد و بعضی از جمله «ماکس وبر» معتقدند همین عالم پیشرفت غرب شد. مشخصا ماکس وبر مبحثی مطالعاتی به این مضمون دارد که هرچه شما از شرق اروپا که ارتدکس هستند به سمت کاتولیک که مرکز اروپاست و به سمت پروتستان که غرب اروپاست میروید تجمع ثروت ، سرمایه گرایی و دنیا گرایی بیشتر است. ماکس وبر علت این مسئله را همین نحوه ی توزیع مذهب در اروپا و نگاه اعتقادی به دنیا میداند.
درست در مقابل اسلام که زهد کاتولیکی و ریاضت پروتسانی را در یک مفهوم کنار هم نشانده ، یعنی اسلام به شما میگوید دنیای خود را با دقت آباد کن ولی دل به آن نبند. انسان مسلمان طوری برای آخرت کار میکند و به فکر جهان پس از مرگ است که گویی چند دقیقه ی دیگر بیشتر زنده نیست ولی از طرفی کار دنیایی را هم طوری انجام میدهد که گویی هزاران سال زنده خواهد بود ، ولی دنیا را نمیپرستد. اسلام دست روی دست گذاشتن به انتظار مرگ را به شدت نفی میکند.
از حضرت امیرالمونین (علیه السلام) نقل است که از ایشان پرسیدند که انتظار مرگ چیست ، ایشان پاسخ دادند معنی اش این نیست که منتظر قدوم مرگ نباشید ولی آن را برای خود حتمی بدانید.
ادامه دارد ان شاء الله...
این افراد کم کم در دانشگاههایی که در اروپا شکل گرفت رفتند و مشغول درس شدند ، در دانشگاههایی که الگو برداری از مدلهای طلبگی جهان اسلام شده بود! و در این دانشگاهها کم کم با مفاهیمی اسلامی آشنا میشدند.
کم کم درگیر مفاهیم کلامی و فلسفی میشدند ، انشعاب و گرایش های الهیاتی مختلف به وجود می آمد همانطور که گفته شد اینها با افراد رهبانی عادی که آن زمان بودند تفاوت داشتند. دعوای بین دین و عقل و علم کم کم به این طریق به وجود آمده و گروههای مختلفی در غرب به وجود آوردند که بعضی از آنها فرقه ها هنوز هم هستند ، مثلا افرادی که مباحثی در حوزه ی فلسفه ی دین و کلام جدید در غرب را امروزه مطرح میکنند ادامه ی همان گروهها و فرقه های فکری هستند.
اما اینها بین عقل و تجربه با وحی نتوانستند به خوبی جمع کنند ، لذا جریانی به وجود آمد از نوع پوزیتیویستی (اثبات گرا) که معتقد بودند فقط تجربه ی بشر مهم است و در واقع زیر آب وحی و حتی عقل را هم میزدند و منکر میشدند.
جریانی دیگر ، جریان رسیونالیستی (خِرَد گرایی) دکارتی بود که منکر وحی و تجربه بشری میشد.
جریانی دیگر به موازات اینها عقل و تجربه را انکار کرده و فقط به وحی و مواردی از این دست اعتقاد داشت که به «فیدئیست» ها معروف شدند.
ذکر این نکته لازم است که «فیدئیسم» که در پست قبلی توضیخ داده شد (تفکیک ایمان از علم و عقل) اکنون جریان غالب در غرب میباشد.
بر خلاف تصور بعضی که خیال میکنند دین در غرب دین عقلانی است ، برعکس ، دین در غرب دین غیر عقلانی و جدا از عقل و علم تجربی است و به این مسئله افتخار میکنند و همه ، هم متدینین و هم ملحدین روی این مسئله توافق دارند که راه دین از عقل جداست.
مانوئل کانت (یکی از بزرگترین فیلسوفان مدرنیته) یکی از مهمترین حرفهایش این است که باب حکمت نظری بسته است...
یعنی حکمت نظری ، عرفان و... نظری تعطیل! در مورد مسائلی نظیر جبر و اختیار و سرنوشت انسان و حق و باطل و اعمال خیر و شر و... باب تفکر و تعقل بسته است.
وحی را هم که قبول نداشته و ندارند که البته در این رابطه تا حدودی حق دارند چون وحی ناب و دست نخورده اصلا در اختیار اروپای مسیحی نبود....
تنها دینی که «ادعا میکند» که کتاب دینی اش تمام و کمال وحی بوده و دست نخورده است اسلام است ، دقت کنید که تنها مدعی اسلام است! یعنی ادیان دیگر نه تنها چنین ادعایی نداشته بلکه حقیقت هم همین است...
نه مسیحیان و نه یهودیان چنین ادعایی به این صراحت و به این شفافیت ندارند ، مثلا بعضی از ایشان معتقدند که درست است کتاب مقدس توسط افراد دیگری دستکاری شده ولی همه ی این افراد به وحی متصل بوده اند... و قبول دارند که بخش اعظمی از انجیل گزارش رفتار پیامبر خدا حضرت عیسی (علیه السلام) است ، نه کلام خداوند.
بعد از به وجود آمدن جریانهای دیگری نظیر نئوپوزیتیویست ها و... در نهایت به این نتیجه رسیدند که اصلا زبان دین با زبان علم ، دو زبان است. دین به واقعیات عالم کاری ندارد و در مقام گزارش از عالم واقع نیست ، این زبان ارزشی ، سمبلیک و تحریکی است و گزارشی نیست (بین گزارش و ارزش یا توصیف و توصیه تفکیک میکنند)
که اینها در واقع تکذیب محترمانه ی دین و وحی بود ، که اگر اینها در جهان مسیحی اشکالی ندارد در جهان اسلام بسیار هم اشکال دارد! (قابل توجه کسانی که به علوم ترجمه ای بدون مطابقت آن با اسلام معتقد هستند)
و این بحث زبان دین ، تفکیک دین از عقل و... همه مفاهیمی است که تحت تاثیر این جریان ها در غرب به وجود آمد....
ان شاء الله ادامه دارد....
راجر بیکن (فیلسوف انگلیسی قرن 13) از جمله کسانی است که مسئله ی جمع فلسفه و علم با دین ، یعنی جمع عقل با تجربه و آن را با دین و وحی در غرب مطرح میکند.
![[تصویر: HSrogerb.jpg]](http://content.answcdn.com/main/content/img/scitech/HSrogerb.jpg)
Roger bacon
(1214–1294)
.این فیلسوف هم بیشترین تاثیر و بیشترین استنادش به مسلمانان بود. در پاریس و در آکسفود رشته ی هنر های آزاد طبیعیات و الهیات تدریس میکرده است. این فیلسوف جزو فرانسیسی ها بوده است.
بیکن جزو مهمترین کسانی هست که میگوید علوم سودمند تجربی ، در کنار فلسفه ی عقلی ، در کنار الهیات هر سه قابل دفاعند (و عقل و تجربه میتوانند خادم دین باشند)
فیلسوف دیگری از ایتالیا (در همان دوران) چنین جمله ای میگوید:
اگر افسار ترجمه از جهان اسلام را رها کنید دیگر چیزی از ایمان مسیحی باقی نخواهد ماند. باید جلوی این سیل ترجمه را بگیرید (همین بلایی که امروز به سر ما آمده ولی برعکس!)
در ادامه میگوید با توجه به نظرات بوعلی ، ما مجبوریم بسیاری از نظرات کلیسا را حذف کنیم...
همانطور که بین فرانسیسی ها تضاد و اختلاف افتاد ، در بین دومنیکن ها هم کسی پیدا میشود مثل توماس آکویناس که فرد بسیار برجسته و بزرگیست که در زمان خودش با وی مبارزه میشد از سوی کلیسای رسمی و میگفتند این فرد منحرف است و تحت تاثیر الهیات عقلی جهان اسلام و تحت تاثیر امثال بوعلی و... قرار دارد.
ولی بعدا به سمبل کلیسای کاتولیک تبدیل شد. مثلا در قرن 19 میلادی ، «توماس قدیس» به عنوان فردی شبیه مسیح مطرح است (تا این اندازه محترم است!)
البته در بعضی حرفهای کلیسای کاتولیک تجدید نظر کرده است. مثلا فلسفه ی ارسطو را مسیحی میکند و میگوید هماطور که بوعلی فلسفه ی ارسطور را اسلامی کرده من هم چنین کاری را میخواهم انجام دهم.
![[تصویر: St-Thomas-Aquinas-9187231-1-402.jpg]](http://www.biography.com/imported/images/Biography/Images/Profiles/S/St-Thomas-Aquinas-9187231-1-402.jpg)
Thomas Aquinas
(1225–1274)
مورد دیگر شخصی به نام «آلبرت» میباشد که ایشان با الهام از شروح اسلامی ، اولین شرح جامع بر فلسفه و بر مطالب ارسطو را در اروپا نوشته است و یک ارسطوی نئوافلاطونی را با تعبیراتش به اروپا معرفی کرد.
حدود هفت هشت هزار صفحه شرح بر طبیعیات ارسطو با روایت بوعلی سینا ! زده است.
آلبرت را از جمله پدران عقلگرایی و تجربه گرایی (رسیونالیسم و پوزیتیویسم) غرب میدانند.
در بسیاری از موارد ، از جمله در عمین هفت هشت هزار صفحه شرح طبیعیات و همچنین در مباحث الهیات ، عینا بعضی حرفهای بوعلی را کپی کرده است.
به عنوان شاهد ، عین عبارتی که در تاریخ علم غرب ثبت شده:
«آلبرت کبیر ، در اغلب آثار تجربی و فلسفی (هم الهیات و هم طبیعیات) تماما متکی به بوعلی ، کندی و ابن رشد است و علوم تجربی را هم از جهان اسلام ترجمه کرده است»
آلبرت میگوید:
«من برای اولین بار با مفهوم جانورشناسی تجربی ، زیست شناسی و گیاه شناسی طبیعی ، و طبقه بندی گیاهان و جانوران از طریق آثار جانور شناسان و گیاه شناسان مسلمان و مشاهدات دست اول آنها آشنا شدم..... (و در ادامه نام چند کتاب و دانشمند مسلمان را می آورد)»
مثلا در مورد یکی از دانشمندان مسلمان میگوید ایشان حدود 400 صفحه درباره ی جفت گیری کبکها شرح و توضیح نوشته است (یعنی مطالعات دانشمندان مسلمان بسیار آزمایشگاهی و استقرایی با روشهایی که علم جدید میگوید بوده است)
در ادامه میگوید من با الهام از او بود که یک دوره مطالعات شش ساله را بر روی آشیانه ی یک عقاب آغاز کردم.
راجز بیکن (که در بالا توضیح داده شد) در جاهایی از شرحی که بر ارسطو میزند ، به جای نظر ارسطو حاشیه های بوعلی و ابن رشد را بر ارسطو در کتابش ذکر میکند.
از جمله در مسئله ی رابطه ی بین جسم و روح ، مسئله ی بقاء روح ، و کل جریان دعوت به روش تجربی-استقرایی در همه ی حیات بشری در اروپا شروع شد.
یعنی رساله ی راجر بیکن را اگر کسی بخواهد با رساله ی ارسطو مقایسه کند درخواهد یافت که بعضی جاها نظر بوعلی یا ابن رشد را به جای نظر ارسطو آورده است!
که یا آنقدر سواد نداشته که بتواند تشخیص دهد که این حرف کیست و آن حرف کیست ، یا اینکه میدیده حرفهای اینها قوی تر است و آنها را نقل کرده است به اسم ارسطو ، که اینها میراث یونانی خودمان است! چون معتقدند ارسطو و افلاطون غربی هستند فقط ما از طریق مسلمانها با ایشان آشنا شده ایم.
دقیقا عکس الان که مسلمانان حتی با مفاخر خودشان و با گذشته ی خودشان هم متاسفانه از طریق کتابهای غربی ها و مستشرقها آشنا میشوند.
عین این اتفاق در گذشته افتاد و غرب حتی با گذشته ی خودش از جمله بقراط و جالینوس و ارسطو و... در حکمت و فلسفه و منطق و طبیعیات ، از طریق مسلمانان آشنا شد.
توماس آکویناس شاگرد آلبرت بوده است. (در بالا توضیح داده شده)
که ایشان سیر جریان عقل گرایی را در اروپا در قرن سیزدهم ادامه میدهد.
خودش ایتالیایی است و در جنوب ایتالیا زندگی میکرده (جنوب ایتالیا و سیسیل دست مسلمانان بوده و فرهنگ اسلامی در آنجا وجود داشت)
جریان توماسی ها و نئو توماسیسم الان تقریبا تنها جریان قوی عقل گرا در الهیات کاتولیک در غرب است.
در نیمه ی دوم قرن 13 یک جبهه ی کشیشان آزاد اندیش و سپس یک جبهه ی کلامی جدید در اروپا به وجود می آید که به عکس این کلام جدید ما که مسیحی و لیبرال پروتستان است ، آن موقع کلام جدید کلام اسلامی بود.