تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام(حر انقلاب)
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
[تصویر: 13494963320111119823935842321641491017073.jpg]





..گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! ...اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر.
کتاب «شاهرخ حر انقلاب اسلامی» به تازگی توسط گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی در بهار 89 منتشر شده است. این کتاب با قلمی روان و ساده به بیان خاطرات مربوط به سردار شهید مفقود الاثر، شاهرخ ضرغام از شهدای فدائیان اسلام می پردازد. گردآورندگان در مقدمه این کتاب اشاره می نمایند؛ «قصد ما بر این بود که زندگی این ره یافته وصال و این سردار بی مزار و این پهلوان شجاع را که نزدیک به سه دهه از پروازش به آسمان می گذرد، بی کم و کاست بیان کنیم.»
شاهرخ
شهید ضرغام در یکم دیماه سال27 دیده به جهان گشود و پس از سی و یک سال زندگی پر فراز و نشیب در روزهای اولیه جنگ،در جبهه دشتهای شمالی آبادان و در هفدهم آذر سال 59 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
روایت زندگینامه شهید، از تحولی روحی و معنویِ شهید ضرغام در جریان حوادث قبل از انقلاب تا انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی حکایت می کند. تحولی که ریشه در مفاهیم و معارف عمیق اسلام دارد و بازگشت به خویشتن و توبه نصوح را برای هر انسانِ طالبِ حقیقت بازگو می کند. در این رابطه در مقدمه کتاب با اشاره به آیات آخر سوره فرقان آمده است: «شاهرخ را به راستی می توان مصداقی کامل برای این آیه قرآن(کسی که توبه کند و ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد، اینها کسانی هستند که خدا بدیهایشان را به خوبی تبدیل می کند) معرفی کرد. چرا که او مدتی را در جهالت سپری کرد. اما خدا خواست که او برگردد. داستان زندگی او، ماجرای حُر در کربلا را تداعی می کند.»
در زیر به خاطره مفقود شدن پیکر مطهر شهید اشاره می شود:
***
شهید ضرغام قبل از دوران انقلاب
***
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .
آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟
بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.
کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!
***
دستگیری سران منافقین در سال 58
***
دیگر نتوانستم تحمل کنم، گریه امانم نمی داد. نمی دانستم چه کار کنم. بچه های گروه پیشرو هم مثل من بودند. انگار پدر از دست داده بودند. هیچکس نمی توانست جای خالی او را پر کند. شاهرخ خیلی خوب بچه های گروه را مدیریت می کرد و حالا!
دوستم پرسید: چرا پیکرش را نیاوردید؟ گفتم: کسی آنجا نبود. من هم نمی توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقی ها هم خیلی نزدیک بودند.
مدتی بعد نیرو های عراقی از دشتهای اطراف آبادان عقب نشینی کردند. به همراه یکی از نیرو ها به سمت جاده خاکی رفتیم. من دقیق میدانستم که شاهرخ کجا شهید شده. سریع به آنجا رفتیم.
خاکریز نعل اسبی را پیدا کردم. نفربر سوخته هم سر جایش بود با خوشحالی شروع به جستجو کردیم. اما خبری از پیکر شاهرخ نبود. تمام آن اطراف را گشتیم. تنها چیزی که پیدا شد کاپشن شاهرخ بود. داخل همه چاله ها را گشتیم. حتی آن اطراف را کندیم ولی!
***
مادر بزرگوار شهید ضرغام، که در مرداد ماه سال 88 دعوت حق را لبیک گفتند
***
دوستم گفت: شاید اشتباه می کنی، گفتم نه، من مطمئنم. دقیقاً همینجا بود. بعد با دست اشاره کردم و گفتم. آنطرف هم سنگر بعدی بود که یک نفر در آنجا شهید شد. به سراغ آن سنگر رفتیم. پیکر آرپی جی زن شهید، داخل سنگر بود .
پس از کلی جستجو خسته شدیم و در گوشه ای نشستیم . یادش از ذهنم خارج نمی شد.
فراموش نمی کنم یکبار خیلی جدی برای ما صحبت کرد. می گفت: اگر فکر آدم درست بشه ،رفتارش هم درست می شه. بعد هم از گذشته خودش گفت ،از اینکه امام چگونه با قدرت ایمان ،فکر امثال او را درست کرده و در نتیجه رفتارشان تغییر کرده .
***
شاهرخ
***
اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.
او مرد میدان عمل بود .او سرباز اسلام بود . او مرید مام بود .شاهرخ مطیع بی چون و چرای ولایت بود و اینان تا ابد زنده اند.

خاطره ای از شهید شاهرخ ضرغام



گنده لات تهران بود و توی مشروب فروشی کار می کرد
هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می بردند بعضی


از قمار بازای بزرگ تهران استخدامش می کردند
میشد بادیگارد قماربازا... بچه که بوده باباش می میره ؛ خودش می مونه و مادرش
کاری از دست مادر هم بر نمی یومد ؛ سند خونه رو گذاشته بود توی طاقچه
تا از کلانتری زنگ می زدند ، می دونست دعوا کرده و باید بره بیرونش بیاره
وقتی می رفت کلانتری همه می شناختنش و می گفتند مادر شاهرخه
خیلی ها می گفتند: این پسر که برات آبرو نذاشته ، چرا نفرینش نمی کنی؟!!!
مادر هم سر نمازها گریه می کرد و می گفت:
خدایا بچه ی من رو سرباز امام زمان عج قرار بده
خیلی ها از این دعای مادر خنده شون می گرفت ؛ می گفتند:

بچه ی قمار باز و مشروب خور و مست تو کجا و امام زمان عج کجا؟!!!!

اما انگار اثر دعای مادر رو نادیده گرفته بودند


[تصویر: x6526_Untitled1.jpg]

سال 57 همراه انقلاب ، درون شاهرخ هم انقلابی بپا شد
توبه کرد و شد عاشق امام خمینی ؛ رفت جبهه و کاری کرد کارستون
عراقی ها تا می فهمیدند شاهرخ توی منطقه ی عملیاتیه ، تنشون می لرزید
صدام برا سرش جایزه بزرگی گذاشته بود تا اینکه بالاخره توی یه عملیات شهید شد

پیکرشم برنگشت

انگار می خواست حضرت زهرا سلام الله علیها براش مادری کنه...

اینه اثر دعای مادر

بچه ها نکنه از دعای خیر مادرمون محروم بشیم

نکنه مادرمون ازمون برنجه

دست مادرمون رو ببوسیم

به قول شاعر:

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است


هر چه دارند این جماعت از دعای مادر است


سلامتی همه ی مادران عزیز و شادی روح مادران از دنیا رفته صلوات

بخشی از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام
منبع: کتاب حر انقلاب
بسم الله الرحمن لرحیم

یکی از نقاط عطف این شهید بزرگوار موقعی بوده که در محل فسادی که یک زنی آنجا کار میکرده متوجه میشه

که صاحب اون قمارخانه به آن زن بی احترامی میکند و باقی قضایا

شاهرخ غیرتی میشود و با صاحب قمارخانه دعوایش میشود و حسابی او را کتک میزند

آن زن گفته که برای امرار معاش خود و فرزندانش مجبور به کار در آنجا شده که شاهرخ گفته است شما در خانه

بمان و خرجت را من میدهم

یاعلی.
سيد مجتبي هاشمي فرماندهي بسيار خوش برخورد بود. بسياري از کساني که از مراکز ديگر رانده شده بودند، جذب سيد مي شدند. سيد هم از ميان آنها رزمندگاني شجاع تربيت مي کرد . سيد با شناختي که از شاهرخ داشت. بيشتر اين افراد را به گروه او يعني "آدم خوارها" مي فرستاد و از هر کس به ميزان توانائيش استفاده مي کرد.


[تصویر: final-5.jpg]

در آبادان شخصي بود که به مجيد گاوي مشهور بود. مي گفتند گنده لات اينجا بوده. تمام بدنش جاي چاقو و شکستگي بود. هرجا مي رفت، يک کيف سامسونت پر از انواع کارد و چاقو همراهش بود. مي خواست با عراقي ها بجنگد اما هيچکدام از واحدهاي نظامي او را نپذيرفتند تا اينکه سيد او را تحويل شاهرخ داد.


شاهرخ هم در مقابل اين افراد مثل خودشان رفتار مي کرد. کمي به چهره مجيد نگاه کرد. با همان زبان عاميانه گفت: ببينم، مي گن يه روزي گنده لات آبادان بودي. مي گن خيلي هم جيگر داري، درسته!؟ بعد مکثي کرد و گفت:


اما امشب معلوم مي شه، با هم مي ريم جلو ببينم چيکاره اي!


شب از مواضع نيروهاي خودي عبور كرديم. به سنگرهاي عراقي ها نزديک شديم. شاهرخ مجيد را صدا کرد و گفت: ميري تو سنگراشون، يه افسر عراقي رو مي کشي و اسلحه اش رو مي ياري. اگه ديدم دل و جرات داري مي يارمت تو گروه خودم.


مجيد يه چاقو از تو کيفش برداشت و حرکت کرد. دو ساعت گذشت و خبري از مجيد نشد. به شاهرخ گفتم: اين پسر دفعه اولش بود. نبايد مي فرستاديش جلو، هنوز حرفم تمام نشده بود که در تاريکي شب احساس کردم کسي به سمت ما مي آيد. اسلحه ام را برداشتم. يکدفعه مجيد داد زد: نزن منم مجيد!


پريد داخل سنگر و گفت: بفرمائيد اين هم اسلحه، شاهرخ نگاهش کرد و با حالت تمسخرگفت: بچه، اينو از کجا دزديدي!؟


مجيد يکدفعه دستش رو داخل كوله پشتي و چيزي شبيه توپ را آورد جلو ، در تاريکي شب سرم را جلو آوردم. يکدفعه داد زدم: واي!! با دست جلوي دهانم را گرفتم، سر بريده يک عراقي در دستان مجيد بود. شاهرخ که خيلي عادي به مجيد نگاه مي کرد گفت: سر کدوم سرباز بدبخت رو بريدي ؟


مجيد که عصباني شده بود گفت: به خدا سرباز نبود، بيا اين هم درجه هاش،از رو دوشش کَندم. بعد هم تکه پارچه اي که نشانه درجه بود را به ما داد.


شاهرخ سري به علامت تائيد تکان داد و گفت: حالا شد، تو ديگه نيروي ما هستي. مجيد فردا به آبادان رفت و چند نفر ديگر از رفقايش را آورد. مصطفي ريش، حسين کره اي، علي ترياکي و... هر کدامشان ماجراهائي داشتند، اما جالب بود که همه اين نيروها مديريت شاهرخ را قبول کرده بودند و روي حرف او حرفي نمي زدند.


مثلاً علي ترياکي اصالتاً همداني بود. قبل از انقلاب هم دانشجو بود و به زبان انگليسي مسلط بود. با توافق سيد يکي از اتاقهاي هتل را داروخانه کرديم و علي مسئول آنجا شد. شاهرخ هم اسمش را گذاشت؛ علي دکتر!! علي بعدها مواد را ترك كرد و به يكي از رزمندگان خوب و شجاع تبديل شد. علي در عمليات كربلاي پنج به شهادت رسيد.


شخص ديگري بود كه براي دزدي از خانه هاي مردم راهي خرمشهر شده بود. او بعد از مدتي با سيد آشنا مي شود و چون مكاني براي تامين غذا نداشت به سراغ سيد مي آيد. رفاقت او با سيد به جائي رسيد كه همه كارهاي گذشته را كنار گذاشت. او به يكي از رزمنده هاي خوب گروه شاهرخ تبديل شد.



در گروه پنجاه نفره ما همه تيپ آدمي حضور داشتند، از بچه هاي لات تهران و آبادان و... تا افراد تحصيل کرد هاي مثل اصغر شعل هور که فارغ التحصيل از آمريکابود.


از افراد بي نمازي که در همان گروه نمازخوان شدند تا افراد نمازشب خوان.


اکثر نيروهائي هم که جذب گروه فدائيان اسلام مي شدند علاقمند پيوستن به گروه شاهرخ بودند. وقتي شاهرخ در مقر بود و براي نمازجماعت مي رفت همه بچه ها به دنبالش بودند. آن ايام سيد مجتبي امام جماعت ما بود. دعاي توسل و دعاي کميل را از حفظ براي ما مي خواند و حال معنوي خوبي داشت. در شرايطي که کسي به معنويت نيروها اهميت نمي داد، سيد به دنبال اين فعاليتها بود و خوب نتيجه مي گرفت.
_________________--
برگرفته از کتاب خاطرات شهید شاهرخ ضرغام
بسم الله الرحمن الرحیم

دقایقی با شهید شاهرخ ضرغام حر انقلاب


التماس دعای فرج و شهادت
آدرس های مرجع