آنقدرجمعیت زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود، در آن هوای گرم مجبور شدیم روی آسفالت داغ خیابان جلوی حسینیه اعظم بنشینیم. حاج صادق آهنگران که دعا را شروع کرد: اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی و... محمدرضا به سجده رفت و پیشانیش را روی آسفالت داغ خیابان قرار داد. فرازهای آخر دعا متوجه شدم، در طول دو ساعتی که دعا قرائت می شد به همان حالت سجده مانده است. با خودم فکر کردم شاید به خاطر گرمای هوا از حال رفته باشد و یا حتی جان داده باشد. لحظه ای از این تصور به خود لرزیدم، در این فکر بودم که جواب مادرش را چه بدهم که دعا تمام شد و سرش را بلند کرد با حیرت دیدم آسفالت از شدت گریه های او خیس شده است.
محمدرضا حقیقی از شهدای خیلی خاص دفاع مقدس بود.
آیا این شهید را می شناسید؟
روحش شاد
انشاءالله با شهدای کربلا محشور بشه
برای شادی روحش صلوات
یک روز پدرم، من و محمدرضا را با هم دید پرسید: بابا این بچه کیه که همراهت بود؟ گفتم:" از بچه های مسجد موسی بن جعفر(علیه السلام) باهم دوستیم." گفت:" قدرش را بدان رفیق خوبیه." گفتم:" قضیه چیه بابا؟" گفت:" یک روز داشتم از کنار مسجد صاحب الزمان می گذشتم دیدم وقت نماز است وارد شدم تا نماز ظهرم را همان جا بخوانم. سلام نماز را که دادم دیدم همین پسری که همراه شما بود به سجده رفت، من تسبیحات و تعقیبات نماز را به جا آوردم و او هنوز در سجده بود. نماز عصر را خواندم به همراه تسبیحات و تعقیبات، اما او هنوز هم در سجده بود. نگران شدم. رفتم سراغش گویی صدای پایم را شنید که سرش را از سجده برداشت در حالی که صورتش خیس اشک بود. پرسیدم چیزی شده؟ با کسی دعوا کردی؟ گفت:" نه " پرسیدم پس چرا گریه می کردی؟ گفت:" پدر جان اگر امروز از خدا طلب بخشش نکنم از کجا معلوم که فردا وقت این کار را داشته باشم." با تعجب و حسرت پرسیدم پسرم چند سالته؟ جواب داد: چهارده سال.
بسم الله
خيلي زيبا بود بازم از اينابذاريد . ممنون
سلام
چشم همین هدف را دارم ان شاالله. اما باید بدونم کسی این شهید را می شناسد یا خیر؟
اطفا اگر محمدرضا حقیقی را می شناسید همکاری کنید.
یا علی
تاجايي كه من ميدونم
محمد رضا حقيقي متولد 1344 در اهواز كه به عنوان بسيجي در جبهه شركت داشته ودر عمليات والفجر 8 در بهمن 64 در منطقه فاو به شهادت رسيدند.
بسم الله الرحمن الرحیم
یه برادر کوچیکتر داشت به نام محمودرضا. فاصله ی سنیشون زیاد نبود. با هم چه آتیش هایی می سوزوندن. مادرش میگه:
تا غافل می شدم با هم گلاویز می شدن. اونقدر به پروپای هم می پیچیدن تا تمام لباساشون پاره میشد. خستم کرده بودن از بس براشون لباس دوخته بودم. یه روز که دوباره با هم دعواشون شده بود به زور از هم جداشون کردم و گفتم این بار اگر لباساتونو پاره کنید دیگه از لباس خبری نیست، باید با همین لباسای پاره پوره سرکنید.
[b]
تو آشپزخونه داشتم ناهار درست می کردم که با یادآوری این موضوع خندم گرفت. آخه با یه تیر دو نشون زده بودم، تهدیدم حسابی کارگر افتاده بود. یه چند روزی میشد که نه با هم دعوا کرده بودن و نه لباساشونو پاره کرده بودن. کارم که تمام شد گفتم برم تو اتاق ببینم دارن چیکار میکنن! از چیزی که دیدم سر جا خشکم زد. هر دوتایی لباساشونو در آورده بودن و داشتن بی سر و صدا دعوا می کردن. تازه فهمیدم چرا تو این چند روزه لباساشون سالم مونده بود. [/b]
بسم الله الرحمن الرحیم
اومد خونه و گفت: مامان حضرت امام فتوا داده هر کس میتونه بره تعلیمات نظامی ببینه. اگر شما موافق باشید منم برم تعلیم ببینم.
چون سنش کم بود و این حرفا قد سنش نبود، فکر کردم معنی تعلیم نظامی رو نمی دونه، بهش گفتم محمدرضا مامان میدونی انقلاب ما یه انقلاب نو پاست؟ ممکنه جنگ بشه، می تونی بری بجنگی؟ جنگیدن کشته شدن داره، ها! فکر اینا رو کردی؟
گفت: " آدم که یک بار بیشتر نمی میره، چه بهتر که برای جهاد و در راه دفاع از اسلام بمیره. "
همون موقع بود که فهمیدم پیشم مهمونه و قرار نیست بمونه.