اتفاقا یه مشکل مهم ما اینه که کار رو برای خدا انجام نمیدیم. یه کاری واسه کسی انجام میدیم همش از اون توقع داریم به خاطر همین کارامون بی ارزش میشه. ترم پیش که با دوستانم یک خونه اجاره کرده بودیم. روزای اول بود من هم با بچه ها زیاد آشنا نبودم و نمیشناختمشون

. روز اول بچه ها دانشگا رفتن من کلاس نداشتم گفتم بشینم خونه رو تمیز کنم

چون خیلی کثیف و نامرتب بود تا بچه ها بیان بقیشو تمیز کنن. آقا دستمال برداشتم مشغول شدم. وسایل خونه چون از قبل بود و قبلا دانشجو های دیگه استفاده کرده بودن خیلی کثیف بود

چند بار کم مونده بود حالم بهم بخوره و استفراغ کنم

. بعد از این که آشپزخونه رو تمیز کردم بچه ها اومدن ولی اصلا نگاه نکردن که آشپزخونه رو تمیز کردم انگار نه انگار

.
من روی تمیزی حساسم ولی بچه های دیگه همه بی خیال(اینقدر عذاب میکشیدم از دست اونا). حدود یه هفته ای من تمیز می کردم و مرتب میکردم ولی بچه ها کثیف حتی یه بار یه تشکر نکردن

. خیلی عصابم خورد شده بود

.
بعد حدود یه هفته خسته شدم گفتم ولش کن بابا مگه دیوونه ام. من دیگه تمیز نکردم دیگه سطل آشغال رو خالی نکردم. ولی آشغال هم نمی ریختم و کثیف نمیکردم همیشه که بچه ها از وسایل داخل یخچال استفاده می کردن دوباره داخل یخچال نمیذاشتن من مجبور میشدم واسه این که میکروب نگیره بزارم تو یخچال

.
بعد از یه مدت همه جا کثیف شده بود سطل آشغال پر شده بود بچه ها یکم به خودشون امدن

میگفتن این چه وضعیه.(منم این مدت عصابم کلا خورد بود

). بعدش که اینجوری شد نوبتی کردیم که خونه رو مرتب کنیم



ولی بازم بچه ها مرتب نمیکردن مثل روز اول

. تا یه روز من و یکی از بچه ها تها خونه بودیم منم بیکار بودم اون جارو رو برداشت خونه رو یه جارو الکی زد و رفت. منم بیکار بودم گفتم خودم قشنگ خونه رو مرتب کنم

. بعد از این که یکی دیگه از بچه ها اومد گفت فلانی خونه رو جارو کرده منم گفتم آره. گفت آفرین دمش گرم و ازش تعریف کرد و گفت از اون یاد بگیرین و از این حرفا. خدا میدونه چقدر عصبانی شدم

منم هم چیزی نگفتم سوختمو ساختم

!!!
بعد این ماجرا فکر کردم مشکل من اینه که کار رو به خاطر خدا انجام نمیدم و اینجوری میشه چون از دیگران توقع داشتم و نباید توقع میداشتم.
بعد از یه مدت تصمیم گرفتم

که دیگه خونه رو خودم مرتب کنم ولی فقط برای رضای خدا



. ولی خیلیییییییی سخته

. هر بار تمیز میکردم بچه ها همون روز کثیف میکردن خیلی عصابم خورد میشد

. هر کار میکردم توقع تشکر از بچه ها رو نداشته باشم ولی باز نمیشد

. خیلی موقع ها عصبانی میشدم و با اونا دعوا میکردم

.
اونجا یه درس خیلی بزرگی گرفتم

فهمیدم که تا الان خیلی خیلی کم پیش اومده که ما یه کار رو واقعا واسه خدا انجام داده باشیم. میشه ولی سخته باید خیلی تمرین کرد. فهمیدم خیلی از ناراحتی های ما اینه که از مردم توقع داریم ولی اگه فقط پاداشمون رو از خدا بخوایم خیلی مشکلات حل میشه.
فهمیدم ما خیلی از اعمال خوبمون به خاطر خدا نیست خیلی کم هستند که به خاطر خدا باشه اگر هم به خاطر خدا باشه وسط کار یه چیزی میگیم یا یه کاری میکنیم که همش باطل میشه
و اگر هم وسط کار هم کاری نکنیم در آخر از دیگران توقع داریم و سرشون منت میذاریم و یا لاف میزنیم ویا ریا میکنیم که همش بیهوده میشه
. خیلی کم کارهایی میمونه که قبول بشه مثلا یه بار تو دلمون ذکر بگیم اون عمل هم یه گناهی انجام میدیم که ثوابش میپره
.
پس من نتیجه گرفتم مستقیم جهنم.
[/b]