تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: به خدا اعتماد کن
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم

ان وعد الله حق

[تصویر: 70549_465.jpg]


همواره تحقق معجزگون وعده‌‌هاى الهى، نشانه‌‌ى امیدبخشى است که تحقق وعده‌‌هاى بزرگتر را نوید میدهد. حکایت قرآن از دو وعده‌‌اى که خداوند به مادر موسى داد، نمونه‌‌اى از این تاکتیک ربوبى است.
در آن هنگامه‌‌ى دشوار که فرمان به آب افکندن صندوق حامل نوزاد داده شد، خطاب الهى وعده فرمود که: «انّا رادّوه الیک و جاعلوه من المرسلین». تحقق وعده‌‌ى اول که وعده‌‌ى کوچکتر و مایه‌‌ى دلخوشى مادر بود، نشانه‌‌ى تحقق وعده‌‌ى رسالت شد، که بسى بزرگتر و البته مستلزم رنج و مجاهدت و صبر بلندمدت بود: «فرددناه الى امّه کى تقرّ عینها و لا تحزن و لتعلم انّ وعد الله حقّ». این وعده‌‌ى حق، همان رسالت بزرگ است که پس از چند سال تحقق یافت و مسیر تاریخ را تغییر داد.

بیانات امام خامنه ای در اجلاس جهانی علما و بیدارى اسلامى‌‌ ۱۳۹۲/۰۲/۰۹

وقتى مادر حضرت موسى، موسى را به آب مى‌انداخت، خداوند متعال دو وعده به او داد. فرمود: «انّا رادّوه الیک و جاعلوه من المرسلین»؛ او را به تو برمیگردانیم و او را پیامبر مرسل خودمان قرار میدهیم. به فاصله‌ى کوتاهى بچه به مادر برگشت. خداوند میفرماید: «فرددناه الى امّه کى تقرّ عینها و لا تحزن و لتعلم انّ وعد اللَّه حقّ»؛ بچه را به مادر برگرداندیم تا مادر یقین کند که وعده‌ى ما وعده‌ى درستى است. ما دو وعده داده بودیم، این اوّلى‌اش؛ پس اى مادر موسى! بدان که وعده‌ى دومى هم حق است: او پیغمبر مرسلى است که خواهد آمد و بساط فرعون را به هم خواهد ریخت. خداى متعال بخشى از وعده را نقد در اختیار مادر موسى گذاشت تا به آن وعده‌ى نسیه یقین کند. بخشى که خداى متعال به صورت نقد در اختیار ملت ایران قرار داده، خیلى بیشتر از اینهاست.
بیانات امام خامنه ای در دانشگاه افسرى امام حسین(علیه السلام) ۱۳۹۰/۰۳/۱۰

خداى متعال براى اینکه دلها را به تحقق وعده‌هاى آینده قرص کند، برخى از این وعده‌ها را در کوتاه‌مدت اجرا میکند. خداى متعال به مادر حضرت موسى وحى کرد: «فألقیه فى الیمّ». بعد فرمود: «انّا رادّوه الیک و جاعلوه من المرسلین». دو تا وعده داد: بچه را در دریا بینداز - نگران نباش - هم به تو برمیگردانیم، هم او را به مقام نبوت و ارسال میرسانیم. آن نبوت هم همان نبوتى بود که سالهاى متمادى - شاید چند قرن - بنى‌اسرائیل در انتظارش بودند. بعد که حضرت موسى در قصر فرعونى به آغوش مادر برگشت، خداى متعال میفرماید: «فرددناه الى امّه کى تقرّ عینها و لا تحزن و لتعلم انّ وعد اللّه حقّ»؛ این وعده‌ى اوّلى را برایش تحقق دادیم، برگرداندیم تا بداند وعده‌ى خدا درست است؛ آن وعده‌ى دوم هم محقق خواهد شد.
خداى متعال با ملت ایران اینجورى رفتار کرده است؛ وعده‌هاى بسیارى را محقق کرده است، کارهاى بزرگى انجام گرفته است. جوانهاى عزیز! بدانید آن روز هیچ کس باور نمیکرد بشود نظام طاغوتىِ سلطنتى را تکان داد، چه برسد به این که انسان بخواهد آن را از بین ببرد. امروز شما مى‌بینید که نظام طاغوتى منفورترین نظامها در دنیاى اسلام است؛ از ایران که بکلى ازاله شد و - به قول معروف - به زباله‌دانى تاریخ انداخته شد. آن روز اگر میگفتند که ممکن است ایران از زیر چنبره‌ى سلطه‌ى آمریکا خارج شود، آنهائى که مسائل کشور را میدانستند، به طور قطع و یقین میگفتند چنین چیزى ممکن نیست. همه‌ى امور کشور، همه‌ى سیاستهاى کلان کشور در اختیار آمریکائى‌ها بود؛ گاهى حتّى در جزئیات دخالت میکردند: چه کسى وزیر فلان وزارتخانه باشد، چه کسى نباشد؛ قیمت نفت این مقدار بالا برود یا نرود. با این تسلطى که آمریکائى‌ها و در حاشیه‌ى آمریکائى‌ها بقیه‌ى اراذل و اوباش جهانى بر کشور ما، بر ملت ما، بر منابع ما، بر آبروى ما داشتند، چه کسى باور میکرد که این از بین برود؟ امروز شما مى‌بینید در دنیا اگر یک ملت را بخواهند نام بیاورند که مستقل از سیاستهاى استکبارى آمریکا و امثال آمریکاست، اسم ایران را مى‌آورند. ملتهاى دیگر به ایران نگاه میکنند، هیجان پیدا میکنند از این ایستادگى، از این صراحت، از این شجاعت، از این استقامتى که ملت ایران به خرج دادند.
بیانات امام خامنه ای در دیدار مردم قم ۱۳۹۱/۱۰/۱۹

من در پایان صحبتم یک ماجراى قرآنى را براى شما عرض مى‌کنم، تا هم شاهدى بر این گفته باشد و هم دلهاى شما در روز جمعه ماه رمضان، با ذکر این ماجرا نورانى شود. وقتى در آن حکومت استبدادى ظالمانه فرعونى، مادر موسى، موسى را به دنیا آورد و مسلّم بود که این بچه پسر را خواهند کشت، این مادر ماند که چه کند. اگر دختر بود، خیالش راحت بود. دل مادر مالامال از محبّت بچه است، اما مانده است که چه کند. این‌جا وحى الهى به این مادر رسید: «و اوحینا الى ام موسى ان ارضعیه»؛ شیرش بده، نترس. «فاذا خفت علیه فالقیه فى الیم»؛ وقتى خطر زیاد شد و ترسیدى که بچه به‌دست دشمن بیفتد، نگذار او را از تو بگیرند؛ او را به دریا بینداز. در چند جاى قرآن، این داستان را خداى متعال ذکر کرده است. در هر جایى با یک ظرافتها و لطافتهایى آن را بیان کرده است. این مادر در شرایطى قرار گرفت که فهمید خطر تهدید مى‌کند. به خانه این خانواده محترم بنى‌اسرائیلى ریختند، تا بچه را بگیرند. مادر موسى فهمید که بالاخره بچه از دست خواهد رفت؛ این‌جا بود که بچه را به رود نیل انداخت. تعبیر قرآن «فى الیم» است؛ اما قرائن نشان مى‌دهد که مراد همان رود نیل است. خیلى مهمّ است؛ مادر چطور طاقت مى‌آورد بچه خود را داخل صندوقى بگذارد و او را داخل رودخانه‌اى بیندازد که خروشان مى‌رود؟! اما وحى الهى به مادر چنین گفت: «انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین». خداى متعال در این‌جا دو وعده به این مادر داد: اوّل این که این بچه را به تو بر مى‌گردانیم، دوم این که او را از مرسلین قرار مى‌دهیم. بعد که این بچه را در میان رود خروشان انداخت، به خواهر موسى گفت: «و قالت لاخته قصیه»؛ برو دنبالش ببین چه مى‌شود و سرنوشت این بچه به کجا خواهد انجامید؟ نگرانند؛ بچه کوچک، شیرخوار، چند روزه! تا این که این بچه از طریق رود نیل به نزدیک خانه فرعون رسید. «فالتقطه آل فرعون»؛ خانواده فرعون او را گرفتند و خدا در دلشان انداخت که او را نگهدارند. زن فرعون گفت که این بچه را براى خودمان نگهداریم: «قرّة عین لى و لک». «و حرمنا علیه المراضع»؛ پستانها را نگرفت. هرچه دایه آوردند که به این بچه شیر بدهند، پستان آنها را نگرفت. گرسنه است و شیر مى‌خواهد. در این بین، خواهر موسى آمد و گفت: «هل ادلکم على اهل بیت یکفلونه لکم»؛ مى‌خواهید من یک مرضعه پیدا کنم؟ ببینید وقتى خداى متعال مى‌خواهد دعا را مستجاب کند و وعده را محقّق نماید، این‌گونه شرایط را جور مى‌آورد؛ به دل این دختر مى‌اندازد و به او شجاعت مى‌دهد که بیاید و به مأموران فرعونى این‌چنین پیشنهادى بکند. آنها گفتند عیبى ندارد. او رفت مادر موسى را برداشت آورد و گفت که این زن، زن شیردهى است. موسى را به او دادند؛ بوى مادرش را شنید و بنا کرد به شیرخوردن! در این‌جا سوءظنّ فرعونیها تحریک نشد و به ذهنشان نرسید که شاید او مادر این بچه باشد. خداى متعال مى‌خواهد وعده خود را عمل کند. «فرددناه الى امه»؛ این بچه را به مادرش برگرداندیم. «کى تقر عینها و لاتحزن»؛ تا چشمش روشن شود و محزون نگردد. «ولتعلم ان وعداللَّه حق»؛ تا بداند وعده خدا درست است. این وعده را که خودش دید درست است؛ اما وعده‌ى بعدى: «و جاعلوه من المرسلین». در واقع پیام بعثت موسى پس از گذشت سالها همین جا داده شد: همه بنى‌اسرائیل بدانند که این بچه، پیامبر خواهد شد و مبعوث خواهد گردید و شما را نجات خواهد داد، و شد. البته از آن روزى که خداى متعال به دل مادر موسى وحى کرد که «و جاعلوه من المرسلین»، تا آن روزى که موسى در طور مقام نبوت و رسالت را گرفت و مأمور شد که بیاید بنى‌اسرائیل را نجات دهد، شاید سى، چهل سال فاصله شد. البته در روایات چیزهایى هست، منتها آدم به سندهاى این روایات خیلى مطمئن نیست؛ لیکن آنچه که از قرائن آیات به دست مى‌آید، اقلاً حدود سى سالى فاصله شد.
عزیزان من! این‌گونه است که وعده الهى تحقّق پیدا مى‌کند؛ منتها بعد از مدّت زمانى. وعده الهى این است که ملتهاى مسلمان را عزیز کند. این یکشبه که ممکن نیست؛ بدون تلاش و عمل هم ممکن نیست. وعده الهى این بود که هر ملتى در راه خدا مبارزه کند و ایمان داشته باشد، پیروز شود. بسیار خوب؛ شما ملت ایران ایمان داشتید، مبارزه کردید، پیروز شدید. وعده الهى این است که شما بعد از این پیروزى، با دشمنان خدا درگیر خواهید شد و اگر پافشارى و صبر و ایستادگى کنید، باز هم پیروز خواهید شد؛ یعنى هم وعده پیروزى هست، هم وعده درگیرى هست. آرى؛ وقتى‌که قدرت الهى، قدرت اسلام، قدرت قرآن، قدرت معنویت، در یک جا عَلَم برمى‌افرازد، کسانى که مخالف معنویتند، دشمنى مى‌کنند؛ کسانى که اهل ظلمند، دشمنى مى‌کنند؛ کسانى که اهل فسادند، دشمنى مى‌کنند؛ کسانى که به هر جهتى معنویت و دین را برنمى‌تابند، دشمنى مى‌کنند. «و لما رأى المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنااللَّه و رسوله و صدق اللَّه و رسوله». وقتى در جنگ احزاب، قریش از یک طرف، یهود از یک طرف، سقیف از یک طرف و انواع و اقسام دشمنان از اطراف حمله کردند و مدینه را محاصره نمودند، در آن‌جا مردم دو دسته شدند؛ مؤمنین یک‌طور، غیرمؤمنین و کسانى که «فى قلوبهم مرض» بود، یک طور دیگر. آنهایى که در دلشان مرض بود مى‌گفتند: «ما وعدنااللَّه و رسوله الا غرورا»؛ ما فریب خوردیم؛ اسلام نتوانست به ما عزّت و امنیت دهد و ما را نجات بخشد. ببینید؛ اطراف مؤمنین را محاصره کرده بودند. این حزبها و گروههاى دشمن، شرقى‌اش، غربى‌اش، همسایه‌اش، دوردستش، همه دست به دست هم داده بودند، سر به هم آورده بودند و به دولت اسلامى حمله کرده بودند؛ اما مؤمنین مى‌گفتند: «هذا ما وعدنا اللَّه و رسوله»؛ ما تعجّب نمى‌کنیم. این همان چیزى است که خدا و پیامبر به ما وعده کرده بودند. وعده خدا و پیامبر این است که «الّذین امنوا یقاتلون فى سبیل‌اللَّه والّذین کفروا یقاتلون فى سبیل الطاغوت». شما که مؤمنید، در راه خدا مبارزه مى‌کنید. آنهایى که با خدا میانه‌اى ندارند، در راه طاغوت مبارزه مى‌کنند. آرى؛ آنها هم مبارزه مى‌کنند؛ ولى «فقاتلوا اولیاء الشیطان ان کید الشیطان کان ضعیفا». اگر مبارزه کردید، اگر ایستادید، اگر صبر و ثبات خودتان را از دست ندادید، شما پیروزید؛ اما اگر رها کردید، احساس ضعف کردید، احساس نومیدى کردید، عقبگرد کردید، نه. پس، حضور دشمن و حمله دشمن، مایه تعجّب نیست؛ «هذا ما وعدنا اللَّه و رسوله و صدق اللَّه و رسوله و مازادهم الا ایمانا و تسلیما». بنابراین، وعده الهى مسلّم است؛ یعنى هم در صورت مبارزه، در صورت صبر و در صورت ایستادگى، پیروزى به دست مى‌آید و هم در صورتى که شما صادق باشید، دشمنیها به سمت شما توجّه پیدا مى‌کند.

بیانات امام خامنه ای در خطبه‌هاى نمازجمعه‌ ۱۳۷۷/۱۰/۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم

سلامRose

با اجازه صاحب تاپیک..


به خدا اعتماد کن!!!


[تصویر: 650923.jpg]

کوهنوردی می خواست از بلند ترین کوهها بالا برود ، او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از
آنجا که افتخار کار را فقط برای خودش می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود .
شب بلندی های کوه را در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید ، همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را
پوشانده بود .
همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد
از کوه پرت شد ، در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن
بوسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت ، همچنان سقوط می کرد و در آن لحظه ترس عظیم ، همه رویداد های خوب
و بد زندگی به یادش آمد ، اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد ، بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه
داشته بود و در این لحظه سکون چاره ای برایش نمانده بود جز آنکه فریاد بکشد :
خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد ، جواب داد :
از من چه می خواهی ؟
- ای خدا نجاتم بده ...
- واقعا باور داری که می توانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن !!!
یک لحظه سکوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
چند روز بعد در خبر ها آمد :
یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند ، بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود .
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت ... !!!


Heart


..::یا علی::..Rose
بسم الله الرحمن الرحیم


هر وقت به خدا توکل میکنم، قلبم آروم میشه... اینو به تجربه فهمیدم که اگر می خوام توی زندگم هیچ اضطرابی نداشته باشم... فقط باید به خدا توکل کنم!
بسم الله الرحمن الرحیم

تو زندگی روزمره اتفاقاتی می افتند که اگر با نگاهی دیگر به آنها نگاه کنیم می توانیم از آن درس بگیریم

چند وقت پیش یک نوزاد چینی توسط احتمالا والد یا والدین بی رحم خود در چاه دستشویی انداخته شده بود

اما به خواست خدا به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد و باز هم ثابت شد که هر آن چه خدا می خواهد همان میشود

نه بنده خدا

[/b]


اون طور که بنظر میرسه این کودک بعد چند روز حالش رو به بهبودیه

[تصویر: China_sewage_baby_2.jpg]


بسم الله الرحمن الرحیم
این داستان خیلی جالبه! ارزش خوندن رو داره ...

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری .

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد! آخر سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جای گرفت. استاد ۵۰ ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بیاندازید، بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل “ماش پلو” که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.


استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم… اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.


نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم . . . . استاد حالا خودش هم گریه می کنه . . . .
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی ذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم! نوه هامون تو تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما . . . . .


حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.


آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی “عمو” و “دایی” نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش. رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زهوار در رفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
گفت: باز کن می فهمی.
باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیه؟
گفت:از مرکز اومده؛ در این چند ماه که این جا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.
راستش نمی دونستم که این چه معنایی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!

مدیر گفت: از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیره و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم. درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده، صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم. اما برای دادنش یه شرط دارم . . . .
گفتم: چه شرطی؟
گفت: بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده داره!
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: “به آقای مدیر گفتم: هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟


صدق الله العلی العظیم
بسم الله الرحمن الرحیم

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت…چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم . عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .
او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند. عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .
بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد…
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت .
مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد. در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد


صدق الله العلی العظیم

الهام گرفته شده از سوره مبارکه یوسف علیه السلام



?برادران یوسف خواستنداورابکشند..
(اما اونمرد)!!

?سپس خواستندآثارش را محوکنند...
(اما مقامش بلندوعالی شد)!!

?سپس بعنوان یک برده بفروش رسید...
(امااو پادشاه شد)!!

?سپس خواستندتامهرومحبتش راازدل پدرش پاک کنند...
(امامحبت پدربیشترشد)!!

پس ازنقشه های بشرنگران نباش که اراده وقدرت الله سبحانه و تعالی مافوق همه هست

?وقتی یوسف درزندان بود، به گواهی آن دونفرکه هم سلول اوبودندازبهترین هابود
"انانراک من المحسنین"..
ماترا از نیکوکاران می پنداریم ومیبینیم

اما..
بااین وجود آن دونفر قبل ازیوسف اززندان آزاد شدند!!

?و اما..
او با آن همه فضایل وخصوصیاتش
سالها بعدازآنهادرزندان باقی ماند
.!
حالا..

?زندانی اولی ..
(آزادشدتایک خادم ونوکر دربارشود)
ودومی..
(آزادشد تااعدام شود)..!

(ویوسف سالها انتظارکشیدوصبرکرد)..!!
اما.. بعدازاین همه طول انتظار..آزادشدتاپادشاه مصرشود..
تاپدرومادرش راملاقات کند..
تاخوشحالی او به نهایت برسد..!

به تمام آرزوهای به عقب افتاده های مان:
"بیشترآراسته شو که فال یوسف ازآن توست"
آی کسانیکه برآورده شدن آرزوهایشان درمقابل اطرافیانشان سالهابه تاخیرافتاده است..
اشکالی ندارد..ناامیدنشوید..

همیشه اعلان نفربرتر ونفر اول رابه آخر محفل می اندازند!!

?اگر کسانی که باتودراین مسابقه (زندگی)هستند ازتو جلو زده اند...
پس بدان که تو بزرگتروبیشترازآنچه تصورش راهم بکنی خواهی یافت!!
?یقین بدان که الله ترا ازیادنبرده ونخواهدبرد..
واو پاداش انسانهای نیکوکار راضایع نخواهدکرد..پس از نیکوکاران باش..!
?وقتی حضرت یعقوب علیه السلام گفت:
( وَأَخَافُ أَن يَأكُلَهُ الذئب)
"ومی ترسم که گرگ اورا بدرد"
یوسف گم شد وخودش نابیناشد..!
چون احتمال بدی را پیش کرد..

?اماوقتی گفت:
( وَأُفَوِّضُ أَمْرِىٓ إِلَى الله )
وکارم را به الله می سپارم.
یوسف وبنیامین بازگشتند وبینایی اوهم بازگشت!
اللهم انی فوضت الیک امری

?*) یکی ازبزرگان میگوید:
من دروقت نیازم از الله چیزی رامیخواهم...
اگر به مرادم رسیدم (یکبار) خوشحال میشوم..
اما اگر حاجتم برآورده نشد،
(ده هابار ) خوشحال میشوم..!!
چون اولی انتخاب وخواست خودم هست..
ودومی .."انتخاب وخواست الله سبحانه وتعالی"علام الغیوب (دانابه همه غیبها وآنچه درپیش داریم) هست ..!
-چه زییاست اعتمادکامل به پروردگارمان...
{{ والله يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ }}
.."الله میداند وشما نمی دانید."

پس بایقین به وعده های الله به پیشواز تقدیروسرنوشت بروید.



سلام، واقعا تاثیرگذار بود . چقدر قشنگ مطالب به هم ربط پیدا کردند . ممنون . موفق باشید
آدرس های مرجع