۴/خرداد/۹۲, ۱۶:۴۵
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دخترم: سرمایه های تو، بالهای پریدن توست
این شما و این هم مجموعه «سلام دخترم» از اسماعیل شفیعی سروستانی:
مدّت زیادی است كه به دنبال بهانه ای برای گفت و گو با تو هستم. از تو پنهان نباشد در همه ی سال های گذشته و همه ی ایامی كه آرام آرام قد می كشیدی تا به امروز كه جوانی و شادابی بهار را در تو جلوه گر می بینم، در میان همه ی آمد و شدها و همه ی فراز و نشیب ها، بیآنكه بنای تعلیم مستقیم داشته باشم، چیزهای زیادی را به تو آموخته ام و روش های گوناگونی از بودن و زیستن در عرصه ی زمین و میان دیگران را پیش روی تو آورده ام. همه به این امید كه شاید پا به پای ماه ها و سال ها، بزرگی در كردار و رفتار و خوی را در تو به تماشا بنشینم.
چه روزها كه در دوران خردسالی ات در وقت نماز و نشستن بر سجّاده، تو را در كنار گرفتم، خم و راست شدنت را كه صورتی از نماز داشت، به تماشا نشستم. از تو پنهان نماند در همه ی آن احوال، این حركات تو را عین نماز می دانستم؛ زیرا تو فرشته ی كوچكی بودی كه از آلودگی و تیرگی زمینی در او هیچ نمی دیدم.
كمك به فقیر دوره گرد كوی و برزن، بهانه ای بیش نبود؛ بهانه ای كه مرا یاری می داد تا دست های كوچك و زیبای تو سكّه ای را در دستان فقیر دوره گرد بگذارد و طعم شیرین دستگیری و دِهِش را در جان تو بنشاند، مثل همان اوقات كه دست های تو را در دست می گرفتم و یاری ات می دادم تا آرام از صحن و سرا و آستان امام زاده بالا و پایین بروی، بر ضریح آرام بخش آن بوسه بزنی و از روزنه ی كوچك گشوده شده بر اتاق روشن و سبز، اسكناسی را درون ضریح رها سازی و از خود دور شدن و رها كردن مال را به تجربه بنشینی.
این همه بیش از آنكه گفتنی باشند، دیدنی اند. مثل همان وقتی كه نوازش و بوسیدن كودكی را از تو می خواستم كه دست های كوچك تو، او را بر زمین پرتاب كرده بود، مثل تعارف كردن خوراكی به دیگران و صدها نمونه ی دیگر كه هر یك وجهی از بودن و زیستن به رسم انسانی آزاده را چون دانه ای در بستر جان تو می نشاند، به امید آنكه روزی به تمامی، به برگ و بار بنشیند.
شاید آن روزها «یا علی گفتن» در هنگام برخاستن از زمین یا «شكرِ الهی» گفتن در پایان خوردن نان و خورش را نمی دانستی، لیكن این همه، چون ذكری ظریف، جان تو را پرورش می داد. چه خوب شاهد آن بودم كه برگ های سبز و شاداب رحمانی از ساقه های جسم و جان تو بیرون می زد و فرا رسیدن بهار زندگی ات را نوید می داد.
هیچ گاه زیبایی نگاه شیرین و دستان زیبایت را كه برای گرفتن جعبه ی شیرینی به طرف من دراز می شد، از خاطر نمی برم. شاید برای دیدار دوباره و چند باره ی آن نگاه و دست بود كه فرا رسیدن ایام جشن و روزهای ولادت مردان مرد از خانواده ی سخا و شجاعت را پاس می داشتم. صلواتی كه همه ی ما دسته جمعی در وقت خوردن شیرینی می فرستادیم، حلاوت شیرینی را دو چندان می كرد. این همه تو را و مرا وامی داشت كه یاد عزیزان را پاس بداریم تا رسم سپاس گزاری و عرض ادب ما را از فرش زمین برهاند و تا آسمان نور و روشنایی آسمانیان بر كشد.
شاید همین رسم و مراسم بود كه تو را در همه ی شب های قدر در كنار من می نشاند و بیآنكه متوجّه باشی، دست های كوچك تو را در روز و شب عاشورا پا به پای سینه زنان، بر سینه های صاف و آسمانی ات فرود می آورد و میان اسم زیبایت و آنچه در آن شب ها و روزها تو را تا به دیر هنگام برپا می داشت، با تو نسبتی نزدیك برقرار می كرد و تو را مدد می داد تا خودت را، پیشینه ات را و معنی بودنت را دریابی و به پاسداری اش بنشینی.
راستی، اسباب بازی های ریز و درشتی را كه همیشه اطراف تو پراكنده بودند و گاه مرا و مادرت را از این همه ریخت و پاش به ستوه می آوردند، به یاد می آوری؟
هر كدام از این اسباب بازی ها بخشی از ساعت های دراز بازی گوشی تو را پر می كردند. ایامی كه نشستن برای تو بی معنی بود و حركت و دویدن، مترادف با زنده بودن و نفس كشیدن؛ امّا جز این، چیزهای دیگری هم برای تو داشتند.
بازیچه ها، اسم ها و موجوداتی كه با آنها آشنا می شدی، دنیای خیال و جریان سیال و جاری ذهنت را پرورش می داد و تو، خود را می یافتی، امّا جز اینها، تماشای بازی کودکانه ی تو مرا مدد می داد تا دریابم از میان این همه، ذهن و جان تو متمایل به چه می شود؟ شاید در پی آن بودم تا پیش از دست رفتن فرصت ها، علاقه ی تو را بیابم، راهنمایی ات كنم و در مسیر دلخواهت مدد رسان تو باشم؛ زیرا حیفم می آمد در میان تجربه ای مملوّ از سعی و خطا، زیباترین سال های كودكی و نوجوانی ات از بین برود و مثل بسیاری از ما بزرگترها كه در میانه ی راه به ناگاه در می یابند؛ آنكه باید باشند، نیستند؛ البتّه چه دیر!
كاش بدانی بیش از نُه ماه طول كشید تا اسمی را برایت پیدا كنم، اسمی كه مثل خودت زیبا و گوش نواز باشد؛ امّا پیش از آنكه سر در پی زیبایی لفظ و كلمه داشته باشم، در دل این امید را پاس می داشتم كه روزی مسمّای این اسم، در تو ظهور كند، پاكی مریم، معصومیت فاطمه، رحمت محمّد، شجاعت علی و تجلّیگاه همه ی آنچه نور و روشنایی و سبك بالی را به نمایش می گذاشت و سیر از زمین تا دل آسمان و بودن با آسمانیان را یادآور می شد.
آن روزها برای من بوی هیچ عطری دلنوازتر از بوی فرشته ای كه پای بر زمین گذاشته بود، نبود، چنان كه هیچ برگ گلی در لطافت و نازكی به پوست صورت و دست تو نمی رسید.
شاید به یاد نیاوری غروب روزی را كه در صحرا، چوب به دست از تپّه ای بالا می رفتی و در گمان دسترسی به آسمان و چیدن ماه و ستاره، پاهای كوچكت را آزرده می ساختی. این همه، روح پاك و آسمانی ات را جلوه گر می ساخت؛ امّا من در دل نگران بودم؛ نگران روزی كه ریز و درشت روزگار تو را از آسمان و ماه و ستاره غافل كند.
وقتی كه با اصرار و ابرام، قلم بر صفحه ی كاغذ می كشیدی و نوشتن را به تجربه می نشستی، رنجی بزرگ بر دلم نشست. رنج معلّمی و نویسنده ای كه از همه روز و روزگار جز رنج و درد نصیبی ندارد؛ آن هم در جدال با همه ی آنچه كه بندگان خدا را از رستن و بالیدن باز می دارد یا بر رنج و دردشان می افزاید. شاید دلم نمی خواست میراث بر رنج پدرت باشی؛ اگرچه همان هنگام هم یادگاری ارزشمندتر از آگاهی و درد بیداری و هوشیاری نمی شناختم. شاید همین حس بود كه باعث شد هیچ گاه میان تو و كتاب، فاصله ای نیفكنم. حتّی آن ایام كه قفسه های كتاب تو را در محاصره ی خویش می آوردند ـ شاید این حس را اهل قلم خوب بشناسند ـ نسبت ناخواسته ای میان تو، علم و كتابت شكل می گرفت كه می توانست ثمرات این مؤانست، سیر در میان پهنه هایی باشد كه تو را از سیاهی به روشنایی و دانایی می كشید و بیش از پیش از هر معلّمی كمال ات را در تو ظاهر می ساخت.
كتاب ها چون مردان علم و دانایی، در سكوت و خلوت، همة ما را متذكّر عالم فراخ نور و معرفت و اخلاق می شوند. كتاب ها در سكوت و خلوت به همان سان كودكان ما را می پرورند كه طبیعت، گل و كوه و دشت و صحرا.
دامان طبیعت رازهای نهفته در میان صفحات كتاب را پر رنگ و بو، برملا می سازند. شاید تنها دل های مأنوس به كتاب و طبیعت باشند كه شنوای راز نهفته در هستی می شوند، اگر مجال خلوت كردن را بیابند. اگر بخواهم، می توانم به اندازه ی صفحات كتاب هایی كه از بدو تولّد تا دوران نوجوانی و جوانی، پیرامون خویش و در صحن و سرای خانه دیده ای، از گذشته ات، لحظات و دقایقش و همه ی آنچه در دیدار من، تو و ما گذشته است، برایت بنویسم.
امّا اینك، روی سخن من با جوانی است كه مهیا می شود تا با انبوهی از دیده ها، شنیده ها و آموخته ها، صحن خانه و مدرسه و دانشكده را به صحن دیگری بدل كند، صحنی كه به او مجالِ نمودن و نمایش خویش را می دهد، متأثّرش می سازد و با تأثیرپذیری از او دگرگون می شود. بله، صحنه ی بزرگ پیرامون به همان اندازه كه تأثیر می گذارند، مستعدّ پذیرش تأثیر از مردان و زنانی هستند كه قد می كشند و خود را می نمایانند.
وقتی از صحن و سرای خانه و درس و مدرسه پای به ساحت مناسبات اجتماعی و حرفه ای می گذاری، در واقع به میدانی وارد شده ای كه تو را، آموخته هایت را، خلق و خوی ات را و تنومندی و آمادگی ات را به مبارزه می طلبد. در این مبارزه، این دانایی، توانایی و ادب توست كه تو را به پیش می برد و بر دیگران برتری می بخشد و فرصت های بسیاری را فرا روی تو قرار می دهد.
هشدار كه در همه ی امور، دو امر مهم، در برتری یافتن به تو كمك می كند:
اوّلی، توكّل و توسّل توست به خدای یكتا، این امر موانع بسیاری را از پیش روی تو برمی دارد و قلب تو را برای برداشتن گام هایت محكم می كند
و دومی همّت بلند توست.
چه بسیارند مردان و زنان هوشمندی كه بی همّتی آنان را از همگنان عقب نگه داشته است و چه بسیارند مردان و زنانی كه همّت و سخت كوشی، همه ی ناتوانی عُدّه و دارایی آنان را جبران كرده است.
امّا جز اینها، دو نیروی دیگر، راه تو را در رسیدن به مقصود، هموار می سازند. این دو: سپاسگزاری و ادب تو هستند. در واقع این دو، راهی برای نفوذ تو در قلب ها هستند، دو امكان بزرگ كه دیگران را برای شنیدن سخن و پاسخگویی به خواست تو مهیا می كنند و تو را در تجربه ی فرصت ها مدد می رسانند.
بر خلاف تصوّر خیلی ها، دارایی های انسان، اموال او نیستند؛ بلكه دارایی و سرمایه اصلی و پنهان انسان، توكّل، همّت، سپاسگزاری و ادب است.
در حالی كه همگنان تو، با تكیه به دارایی های مادّی، سعی در سبقت گرفتن از تو را دارند، تو با این دارایی تمام نشدنی و مؤثّر و موجود، در مصاف با آنان از مراحل و فراز و نشیب ها می گذری!
روزی در محلّ كارم، پشت میز، مشغول انجام وظیفه ی روزانه بودم. جوانی اجازه ی ورود و گفت وگو خواست. ادب و افتادگی او در ابتدای ورود، مرا خلع سلاح كرد. تازه از شهری در جنوب کشور به تهران آمده بود و در پی آن بود تا با جلب حمایت مالی سازمانی كه من در آنجا مشغول به كار بودم و اخذ وام، دوره ی عالی تحصیلات خود را بگذراند. همان روز به او پیشنهاد كار نیمه وقت در دفتر كار خصوصی ام را دادم. امروز او به عنوان استادی موفّق در دانشگاه تدریس می كند. هر از چندی به سراغ من می آید و از پیشرفت كار و حرفه اش مرا با خبر می سازد. رمز همه ی توفیق او را در ادب او، در برخورد با دیگران و سپاسگزاری اش از پدر و مادرش یافتم، كه بر خلاف كمی بنیه، او را یاری داده بودند.
با این همه، همّت او در گذر از مراحل سخت و طاقتفرسا به او پشتكاری داده بود كه رفع هر مانعی را ممكن، حتمی و ناگزیر می شناخت.
ان شاءالله ادامه دارد...