تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: به مناسبت سالروز تولد شهید ناهید فاتحی کرجو
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید

بسم الله الرحمن الرحیم
به مناسبت سالروز تولد شهید ناهید فاتحی کرجو
سمیه کردستان این چنین جاودانه شد
بعد از ربوده شدن ناهید مادرش در زمستان سرد و سخت آن سال‌ها براي يافتن او به همه روستاي كردستان مي‌رود، سقز، ديواندره، بوكان، مريوان، آبادي‌هاي اطراف و شهر‌هاي مختلف وهر جايي كه مي‌دانست كومله مقر دارد، مي‌رفت و جست‌وجو مي‌كرد. مدتي بعد از ربوده شدن ناهيد، خبر مي‌رسد دختري را در روستاهاي كردستان با دستاني بسته و سري تراشيده به جرم اينكه «جاسوس خميني است» مي‌چرخانند. از ربوده شدن ناهيد ۱۱ماه مي‌گذشت كه مادر، ناهيد را با بدني مجروح، سر تراشيده و دست قطع شده در ارتفاعات و سنگلاخ‌هاي روستاي هشميز زنده به گور شده مي‌يابد. شهيده ناهيد فاتحي كرجو مظلومانه در آذرماه۱۳۶۱آسماني شد. مردم روستا، در آن شرايط سخت كه جرئت دم زدن نداشتند، به وضعيت شكنجه وحشيانه اين دختر اعتراض كرده بود. بعد از مدتي به آنها گفته شد، او را آزاد كرده‌اند اما حقيقت چيزي جز شهادت ناهيد نبود. ضدانقلاب مدرسه‌اي را براي نگهداري ناهيد و مبارزان انقلابي تدارك ديده بودند و همه‌شان را به شهادت رسانده بودند.




رنج های شهید ناهید فاتحی کرجو
ثانيه خانم، يكي از اهالي روستاي هشميزمي‌گويد:
«روزهاي سخت و سرد زمستان ۱۳۶۰ را خوب به خاطر دارم. در مسجدي كه ميان روستاست، يك بار زني را ديدم كه لباس مردان كرد را پوشيده بود، سرش تراشيده و بدنش رنجور و درد كشيده بود، چند باري او را ديدم، اسمش را پرسيدم، او گفت كه نامش ناهيد است، گفتم: «چرا اين شكل و قيافه هستي؟! اينها كه هستند؟» او با حالتي رنجور گفت: «ضدانقلاب و كومله من را به جرم حمايت از امام خميني و بسيجي بودنم گرفته‌اند.» ثانيه خانم ادامه مي‌دهد: به ناهيد گفتم بيا تا من به تو كمك كنم تا فرار كني! اما ناهيد گفت: «اگر من فرار كنم اين بي‌انصاف‌ها به تو، خانواده و مردم روستا رحم نمي‌كنند، من راضي نيستم كه كسي به خاطر من به خطر بيفتد. اينها همه را آزار خواهند داد.»

عکس : یادمان شهید ناهی فاتحی کرجو در روستای هشمیز
[تصویر: 655525.jpg]
سلام می کنم،

سکوت می کند.

سلام همسایه، سلام سایه غیرت و آبروی عصمت، دختر کرد بی باک.

منم دختر زمین، دختر خاک و گل و دل و دلبستگی دختر پا بر زمین کوبِ لجوج ِ بهانه گیرِ بهانه های ِ کودکانه. دختر آیینه و شانه و. آراستگی و زیبایی، دختر ناز و نوازش و نرمی و لطافت.

می خواهم از زمین جدا شوم و به کهکشان راه تو بپیوندم.

می خواهم سکوت لبان بسته ات را بشکنی و روبرویم بنشینی و برایم از راز پریشانی موهای آشفته ات ، که سرت را تراشیدند و بر سنگ کوبیدند بگویی.


می خواهم از دل بزرگت بگویی که چگونه شانه ها و سینه ات توان کشیدن این بار داشت؟


می خواهم از تو بپرسم داغ دوری از خانواده ، از نوازش دستان گرم مادرت را چگونه تاب آوردی؟


می خواهم بدانم ناز دخترانه ات را چگونه پشت اعتقادت به همت مردانه تبدیل کردی و کوه وار ایستادی
[تصویر: fatehi.jpg]



می خواهم خیالت را راحت کنم و بگویم نترس اینجا به حرمت خون تو همه چیز در امن و امان است.


بگو خواهر ندیده ام ، کدام بهانه و بازی تو را از بازیچه های کودکانه ات ، از عروسک هایت جدا کرد؟


عزیز دل به کلامی کوتاه ، به کوتاهی زندگیت هم شده راز ماندگاریت را برایم بگو.


چگونه بعد از این همه سال نام و یاد تو هنوز در یادها زنده است؟


امین رازهای تو خواهم شد خواهرم اگر به اشاره ای قفل لبانت را بگشایی.


سکوت و باز سکوت.


می دانم تو عادت داری به سکوت اصلا مگر جانت را پای سکوتت نگذاشتی؟


پس نمی پرسم چرا که می دانم تو وظیفه ات را انجام داده ای . حالا دیگر نوبت من است که باید پاسخ سوالات خودم را بیابم.


نامه را تمام می کنم سپاس که به کهکشان خویش راهم دادی. سپاس که با زندگی ات به من آموختی : "کوه ها ایستاده می میرند"
کار زیادی از او نخواسته بودند، گفتند به خمینی توهین کن تا آزادت کنیم؛ همین!
[تصویر: sipzVI_322.jpg]

اما همین چیز کوچک برای او خیلی بزرگ بود. آنقدر بزرگ که حاضر شد بخاطرش ماه‌ها اسارت بکشد، با سر تراشیده در روستاها چرخانده شود. ناخن‌هایش را بکشند و بعد از کلی شکنجه‌های دیگر زنده بگورش کنند .../
خاطراتي از شهيده ناهيد فاتحي كرجو به مناسبت ايام تولد و شهادتش
به امام توهين نكرد، كوموله زنده به گورش كرد/ دختري هفده ساله كه همه ناخن‌هايش را كشيده بودند

[تصویر: 93661.jpg]
كار زيادي از او نخواسته بودند، گفتند به خميني توهين كن تا آزادت كنيم؛ همين! اما همين چيز كوچك براي او خيلي بزرگ بود. آنقدر بزرگ كه حاضر شد بخاطرش ماه‌ها اسارت بكشد، با سر تراشيده در روستاها چرخانده شود. ناخن‌هايش را بكشند و بعد از كلي شكنجه‌هاي ديگر زنده بگورش كنند. براي دختر هفده ساله‌اي كه به بعدها سميه كردستان معروف شد، تحمل همه اينها آسانتر بود از توهين به امام و رهبرش.
شهيده ناهيد فاتحي كرجو، همان كسي است كه روايت بالا را درباره‌اش خوانديد. چهارم تير سالروز تولد اين شهيده بزرگوار است. او كه در سال 44 متولد شد در دهم تيرماه سال 61 به شهادت رسيد. به همين مناسبت بخشهايي از كتاب «فاتح شهميز» را كه حاوي خاطراتي درباره اوست در ادامه مي‌خوانيد. "هشميز" نام روستايي در حومه سنندج و محل شهادت ناهيد فاتحي‌ است.
اين كتاب را نشر شاهد منتشر كرده است. خواندن اين كتاب علاوه بر آشنايي با صبر و رشادت اين شهيده، فايده ديگر هم دارد: رو شدن بيش از پيش خوي خائنان به ملت و انقلاب.
*
پدر شهيده: چهار پنج ساله بود، اگر تا سر کوچه هم می رفت، محجبه بود. چادر سرش می کرد. زنبیل کوچکی داشت که دستش می گرفت.
انگار که سال هاست زن خانه است همسایه مان جلو او را می گرفت و می گفت «چادرت را به من می دهی؟» ناهید گفت: «نه،آخر برای تو بزرگ است»
*
يكي از همسايه‌ها: سال 1357، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می‌شد. یک روز، در خانه مشغول به کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. به بیرون از خانه رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه‌ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی‌های ساواک می‌گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده بودند و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند. پرسیدم: چه خبر شده ناهید؟
در حیاط پشتش را به من نشان داد و گفت: ببین این لعنتی ها با من چه کرده اند. آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی‌توانست درست بایستد.
*
خواهر شهيده: روز دوشنبه بود از روزهای سرد دی‌ ماه 1360
ناهید بیمار بود و باید دکتر می‌رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم.
درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می‌گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی‌گردد؛ دختر سر به هوا و بی‌فکری نیست». حتما" موردی پیش آمده، برمی گردد.
مادر به من هم دلداری می‌داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده‌اش به خیابان‌ها رفت. از همه کسانی که او را می‌شناختند، پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی‌ها، مغازه‌دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می‌شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دوره کرده بودند، دیده‌اند که سوار مینی‌بوس شده است». مادرم، راننده مینی‌بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می‌ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است.
[تصویر: 93659.jpg]
خواهر شهيده: مادرم، با کرایه‌ قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه‌های تهدید کننده به خانه ما می‌انداختند، زنگ خانه را می‌زدند و فرار می‌کردند.
در آن نامه‌ها، خانواده‌ را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه فرزندان‌تان را می‌دزدیم یا اینکه می‌نوشتند شبانه به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه‌ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می‌گشت تا خبری از ناهید بگیرد.
*
مادر شهيده: وقتی قصد رفتن به آبادی «توریور» را داشتم، با خانواده ای آشنا شدم که سه فرزند داشتند. آن ها به من گفتند که ناهید در این جا زندانی بوده است.
ناهید را خیلی اذیت و آزار می کرده اند. صبح ها او را به طناب می بستند و در آبادی می گرداندند و اعلام می کردند او جاسوس خمینی است. من دیگر توان استادن نداشتم. از سلامت ناهید سوال کردم. خبری نداشتند. فقط فهمیده بودند کومله ای ها قصد داشتند او را به آبادی «حلوان» ببرند. آن ها هم برای ناهید متاثر شده و پا به پای من گریه می کردند. بعد از رفتن به آبادی توریور و حلوان فهمیدم او را از آن جا نیز منتقل کرده اند. درگیری ها در سطح استان ادامه داشت. پاسداران از اسارت ناهید خبر داشتند و آن ها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می گشتند.
*
خواهر شهيده: موهای سر او را تراشیده و او را در روستا می گرداندند. شرط رهایی ناهید توهین به حضرت امام (رحمة الله علیه) قرار داده بودند. اما ناهید استقامت کرده و دربرابر این خواسته ی آن ها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود. مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرات دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه ی این دختراعتراض کرده بود. بعد از مدتی به آن ها گفته شد، او را آزاد کرده اند. ناهید در آن زمان هفده سال داشت.
*
برادر شهيده: او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه های بسیار او را زنده به گور کرده بودند. او یازده ماه اسیر بود.
[تصویر: 93658.jpg]
مسئول بسیج خواهران سنندرج: راه سنگلاخ، کوه های سر به فلک کشیده و زمخت، کوهستان سنگی سیاه و خشن، جاده ای ناامن، پیچ در پیچ رمزآلود و ترسناک و... «همشیز» انگار که آخر دنیا همین جاست. ترس وخوف بدون دلیل هم در دلت می نشیند. وای به این که اسیر باشی کمی دورتر از روستا، مدرسه ی قدیمی و خرابه، آن قدر کهنه و مخروبه که می ترسی قدم در آن بگذاری، مبادا روی سرت خراب شود.
مدرسه را به شکل زندان درآورده بودند و اسرا را در آن نگهداری می کردند. زمین خاک ندارد. همه جا سنگ است و سنگ، سرد و زمخت. ناهید را در میان سنگ ها پیدا کردند، جلو غاری که مقر کومله بود.
*
يكي از ساكنين قروه: پیکر ناهید را با ماشین جیب از منطقه ی کامیاران آورده بودند. خاک و سنگریزه بر کف ماشین دیده می شد.
راننده ی جیپ با قیافه ی بهت زده، مات ایستاده بود. گرچه اولین بار نبود که پیکر شهیدی از خاک دیار کردستان کشف می شد و یا پیکر شکنجه شده ای در کردستان کشف می شد و یا پیکر شکنجه شده ای در غسالخانه شست و شو داده می شد، نظیر پیکر شهیدان نادری، جمارانی و... اما مظلومیت خاص این دختر شهید با همه فرق داشت.
برادران با قیافه ی بهت زده و غم زده ایستاده بودند و زن ها ضجه کنان بر سر و سینه می کوفتند. عاشورایی شده بود.
*
پدر شهيده: رفتم بایگانی مدرسه، پرونده اش را بگیرم. حداقل یادگاری ای از او داشته باشم. خانه آخرتش دور از من بود. به خاطر مسایل آن روز کردستان صلاح ندیده بودند، در کردستان دفن شود، در تهران به خاک سپرده شده بود. اما متاسفانه به خاطر آتش سوزی در بایگانی آموزش وپرورش، پرونده ها سوخته بود.
پرونده ی او هم از بین رفته بود. دوست صمیمی او هم دختری به نام «شمسی» بود. گروهک ها قبل از ربوده شدن ناهید او را در خانه اش به رگبار بستند و شهید کردند. انگار آن ها طاقت دور ماندن از هم را نداشتند.
بسم الله الرحمن الرحیم

«خدایا! به من شناختی عطا کن که در پرتو این شناخت، از همه وابستگی‏ها رهیده باشم.»


«خدایا! دردها مختلف و سطح بینش‏ها متفاوت. کارهایم نه تنها به خاطر خدا نیست، بلکه به خاطر خود



نیز نیست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس می‏خورم.»

«خدایا! چقدر پستی و ذلت‏به همراه. چقدر توشه راه کم و چقدر راه طولانی و بی‏پایان.»


*شهید فهمیه سمیاری*
[تصویر: 23367602365163751099.jpg]
اسطوره اي كه جان داد تا حرمت امام خود را نشكند!

[/b]
ناهيد فاتحي كرجو در چهارمين روز تير ماه سال 1344 در شهر سنندج در ميان خانواده اي مذهبي و اهل تسنن به دنيا آمد.پدرش محمد از پرسنل ژاندارمري بود و مادرش سيده زينب زني شيعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بيت بزرگ مي كرد.
با شروع حركت هاي انقلابي مردم ايران ناهيد هم به خيل خروشان انقلابيون پيوست و با شركت در راهپيمايي ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرار گرفت.بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع در گيري هاي ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاري اش را با نيروهاي ارتش و بسيج و سپاه آغاز كرد.
اوايل زمستان سال 1360 به شدت بيمار شد و به درمانگاهي در ميدان مركزي شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خيلي گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش مي رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پيدايش نمي كند. خبري از ناهيد نبود!انگار كه اصلا به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهيد در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهايي همه جا دنبال او مي گشت. تا اينكه بالأخره از چند نفر كه ناهيد را مي شناختند و او را آن روز ديده بودند شنيد كه: چهار نفر، ناهيد را دوره كرده، به زور او را سوار ميني بوس كردند و بردند.
چند وقتي از ربوده شدن ناهيد گذشته بود كه خبر گرداندن دختري در روستاهاي كردستان با دستاني بسته و سري تراشيده به جرم اينكه((اين جاسوس خميني است)) همه جا پخش شد.يك روستايي گفته بود: آن ها سر دختري را تراشيده بودند و در روستا مي گرداندند.گفته بودند آزادت نمي كنيم مگر اينكه به خميني توهين كني!
از روز ربوده شدن او يازده ماه مي گذشت كه پيكر بي جان و مجروح و كبود او را با سري شكسته و تراشيده در سنگلاخ هاي اطراف روستاي هشميز پيدا كردند. روايت ديگري حاكيست كه اشرار براي وادار كردن ناهيد به توهين نسبت به حضرت امام(رحمة الله علیه) او را زنده به گور كرده بودند.
باشد كه همچين دختراني الگوي دختران امروزي شود!
[تصویر: Untitled(1).jpg]
آدرس های مرجع