راستش من هرچی به مغزم فشار اوردم چیز به درد بخوری یادم نیومد ولی می خاستم برای اولین ارسالهام تو حلاوت این تایپیک شریک باشم دست به این کپی پیست زدم:
خاطره ای از ماه مبارک رمضان در جبهه
تا بلکه چیزی دستمون بیاد از اونجایی که محیط محیط مقدس جبهه بود
هیچ کس پیشنهاد رضارو قبول نکرد وهمه شروع کردن به نصحیت کردن
رضای بیچاره. موقع افطاری وقتی سفره را میخواستیم پهن کنیم رضا گفت
بچه ها امروز به نیت چلو کباب باید نون بخورید خوب معلوم بود که
هیچکس نون به نیت چلوکباب تا بحال نخورده بود اما خودمونیم ها این
نونهای خشک از گلوی هیچکس به راحتی پایین نرفت وبچه ها هم مجبور
بودند یه جوری این نونها رو بخورند وصداشون هم در نیاد.مشغول
خوردن شدیم اما خیلی زود نونها تموم شد وهیچ کس هم سیر نشد یکی
از بچه ها گفت بیان بریم تدارکات وبه مسئول اون بگیم که سه روز
تحریم خورد وخوراک تموم شده و سهمیه چادر ها را بدهد بلکه چیزی
برای سحری داشته باشیم تا گرسنگیمون به روز چهارم نکشه چون
سحری چیزی برای خوردن نداشتیم وتا افطار روز چهارم باید گرسنگی
میکشیدیم.این آقا رضای ما هم زود پوتینهاشو پوشید رفت طرف چادر
تدارکات ولی از اونجا که تدارکاتچی ها خودشون تو ناز ونعمت بودند
تحویلش نگرفته بودندو دست خالی فرستاده بودنش چادر.!! دیگه همه نامید
از سحری رفتیم خوابیدیم اما نصفه های شب رضا با لگد همه مارو بیدار
میکرد که پاشین سحریه بچه ها !!!...همه هم معترضانه سرشونو میکشیدنو
غرمیزدن کدوم سحری ولمون کن بزار بخوابیم اما وقتی بوی تن ماهی تو
چادر پیچید رفته رفته گرسنگان خوابیده خواب از چشمشون پرید وکم کم
همه سرشون از زیر پتو بیرون آوردندهیچ کس باورش نمیشد ولی زور
گرسنگی کار خودشو کرد وهمه شروع بخوردن کردیم جالب بود که بعد
خوردن تن ماهیها رضا بساط چای و نخود وکشمش هم راه انداخت وهمه
راضی از کار رضا شکمشونو از عزا در آوردند بعد از اذان از رضا
پرسیدم رضا اینا رو از کجا آورده بودی اونم بیخیال جواب داد خوب
معلومه از تدارکات ...
فردای اونروز از طرف سنگر تدارکات صداهایی میومد وهمه یواش یواش
دور سنگر تدارکات جمع میشدند مسئول تدارکات با داد وفریاد اعلام میکرد
که دیشب پشت انبارتدارکات کنده شده و وسایل خوراکی زیادی به سرقت
رفته فرمانده هم اعلام کرد که کار هرکس بوده یک ساعت وقت داره که
خودشو معرفی کنه وگرنه همه گردان تنبیه خواهند شد.
بچه های چادر تازه فهمیده بودند که اون بساط سحری رضا از کجا اومده
بود.هیچکدوم جرات اظهار نظر نداشتند.از طرفی چون بقیه چادرها تقصیری
نداشتند مسئله تنبیه کل گردان هم بود.توی بد مخمصه ی گیرکرده بودیم
رفته رفته دور بر سنگر تدارکات خلوت شد بچه ها دنبال رضا میگشتند اما
از اون هیچ خبری نبودهمه میگفتند جیم شده تا گیر نیفته
بعد یک ساعت دیدیم که بچه های تدارکات دور گردانو سینه خیز و کلاغ پر
میگردند و فرمانده گردان هم با رضا بالای تپه ای صحبت میکنند
بگذریم چه شده بود اما اعلام شد در اثر بی دقتی مسئول تدارکات موشها
با نفوذ به انبارتدارکات کار خودشونو کردند
اما خودمونیم گویا رضا رفته بوده واعتراف کرده بود واز اونجایی که
وسایل کش رفته خیلی کمتر از مقدار اعلام شده توسط مسئول تدارکات
بوده معلوم شده که تدارکاتچی ها خودشون به شکمشون خیلی رسیدند
وحالا میخان این موضوع را به گردن پاتک دیشب بیندازند
منبع : وب شقایق های سرخ فام