۲۳/شهریور/۹۲, ۲۰:۱۱
شهید علم(شهید رضایی نژاد)
بخش هایی از این کتاب:
1/ یک روز مهمانشان بودیم.صحبتمان گل انداخته بود که آرمیتا آمد.او را نوازش کرد و بوسید.او را سخت در آغوش گرفته بود و می فشرد.انگار می خواست آرمیتا را بخشی از وجودش کند.آرمیتا که رفت داریوش گفت:"من نمی دونم اونایی که تو حادثه ای کشته می شن چی به سر بچه هاشون میاد؟" بعد از شهادت،این جمله مدام در ذهن من تکرار می شد.آن را با یکی از نزدیکان شهید مطرح کردم.ایشان گفت:"مثل اینکه یادتون رفته شهدا زنده اند."
2/ آن ها پیش چشم های آرمیتا،پدرش را شهید کردند.آرمیتا تا چند وقت،هر موقع حرف از پدرش به میان می آمد،گریه می کرد و می گفت:"پنج تا! پنج تا تیر به بابام زدن..."انگار صدای گلوله ها در گوش آرمیتا مانده بود.
3/ در بین یکی از قطعاتی که برای یکی از سایت های هسته ای وارد کرده بودیم،بک اخلالگر خیلی کوچک،اما خیلی خطرناک مغناطیسی جاسازی شده بود.آقای رضایی نژاد را از این قضیه مطلع کردیم.ایشان خیلی خونسرد قطعه را بررسی کردند.به من نگاه کردند وگفتند:"دکتر می بینی دارن با ما چه کار می کنن؟" گفتم:داریوش بذار تیم متخصص خنثی سازی بیان،یه وقت آسیب می بینی.داریوش لبخندی زد و گفت:"دکتر!ما دیگه رفتنی هستیم."هیچ وقت داریوش را اینقدر معنوی ندیده بودم.
4/ کار داریوش به گونه ای بود که هیچ گاه مستقیما به سایت های هسته ای رفت و آمدی نداشت.آن روز که برای خنثی سازی اخلالگر مغناطیسی مجبور شد به سایت برود،اولین و آخرین بارش بود.اصلا شاید این بمب را برای این تعبیه کرده بودند که رضایی نژاد را شناسایی کنند.دو هفته بیشتر طول نکشید که داریوش را ترور کردند.
5/ بخش پایانی کتاب هم گزارشی است از حضور مقام معظم رهبری در منزل شهیدرضایی نژاد؛گزارشی که بسیار خواندنی است:
"رهبر حال و احوالی هم با مادر شهید می کنند...مادر از فرزندانش می گوید ...دوباره صحبت ها را برمی گرداندبه ماجرای شهید و این که در جواب آشنایانی که پیشرفت های کشور را کوچک می دانسته اند جواب می داده :
"ما پیشرفت هایی کرده ایم که فعلا لازم نیست کسی بداند."
و این خاطره انگار داغ رهبر را تازه می کند تا ایشان هم خاطره ای تعریف کنند:"البته بعضی ها غرض ندارند.اما باور نمی کنند.اون اوایل که هنوز نطنز کامل نبود و تازه یکی از این آبشارهای64تایی را راه انداخته بودند،یکی از دانشمندان فیزیک کشور که هم پیرمرد خوبی است و هم از نظر علمی برجسته است،نامه ای به من نوشت که شما واقعا باور کرده اید؟ من هم نوشتم که ایشان را در جریان قرار بدهند
بخش هایی از این کتاب:
1/ یک روز مهمانشان بودیم.صحبتمان گل انداخته بود که آرمیتا آمد.او را نوازش کرد و بوسید.او را سخت در آغوش گرفته بود و می فشرد.انگار می خواست آرمیتا را بخشی از وجودش کند.آرمیتا که رفت داریوش گفت:"من نمی دونم اونایی که تو حادثه ای کشته می شن چی به سر بچه هاشون میاد؟" بعد از شهادت،این جمله مدام در ذهن من تکرار می شد.آن را با یکی از نزدیکان شهید مطرح کردم.ایشان گفت:"مثل اینکه یادتون رفته شهدا زنده اند."
2/ آن ها پیش چشم های آرمیتا،پدرش را شهید کردند.آرمیتا تا چند وقت،هر موقع حرف از پدرش به میان می آمد،گریه می کرد و می گفت:"پنج تا! پنج تا تیر به بابام زدن..."انگار صدای گلوله ها در گوش آرمیتا مانده بود.
3/ در بین یکی از قطعاتی که برای یکی از سایت های هسته ای وارد کرده بودیم،بک اخلالگر خیلی کوچک،اما خیلی خطرناک مغناطیسی جاسازی شده بود.آقای رضایی نژاد را از این قضیه مطلع کردیم.ایشان خیلی خونسرد قطعه را بررسی کردند.به من نگاه کردند وگفتند:"دکتر می بینی دارن با ما چه کار می کنن؟" گفتم:داریوش بذار تیم متخصص خنثی سازی بیان،یه وقت آسیب می بینی.داریوش لبخندی زد و گفت:"دکتر!ما دیگه رفتنی هستیم."هیچ وقت داریوش را اینقدر معنوی ندیده بودم.
4/ کار داریوش به گونه ای بود که هیچ گاه مستقیما به سایت های هسته ای رفت و آمدی نداشت.آن روز که برای خنثی سازی اخلالگر مغناطیسی مجبور شد به سایت برود،اولین و آخرین بارش بود.اصلا شاید این بمب را برای این تعبیه کرده بودند که رضایی نژاد را شناسایی کنند.دو هفته بیشتر طول نکشید که داریوش را ترور کردند.
5/ بخش پایانی کتاب هم گزارشی است از حضور مقام معظم رهبری در منزل شهیدرضایی نژاد؛گزارشی که بسیار خواندنی است:
"رهبر حال و احوالی هم با مادر شهید می کنند...مادر از فرزندانش می گوید ...دوباره صحبت ها را برمی گرداندبه ماجرای شهید و این که در جواب آشنایانی که پیشرفت های کشور را کوچک می دانسته اند جواب می داده :
"ما پیشرفت هایی کرده ایم که فعلا لازم نیست کسی بداند."
و این خاطره انگار داغ رهبر را تازه می کند تا ایشان هم خاطره ای تعریف کنند:"البته بعضی ها غرض ندارند.اما باور نمی کنند.اون اوایل که هنوز نطنز کامل نبود و تازه یکی از این آبشارهای64تایی را راه انداخته بودند،یکی از دانشمندان فیزیک کشور که هم پیرمرد خوبی است و هم از نظر علمی برجسته است،نامه ای به من نوشت که شما واقعا باور کرده اید؟ من هم نوشتم که ایشان را در جریان قرار بدهند
![[تصویر: sirS5et_535.jpg]](http://media2.afsaran.ir/sirS5et_535.jpg)