۱/آذر/۸۹, ۲۱:۰۸
كتاب با رويكردي داستاني به بيان نحوه ازدواج امام حسن عسگري(علیه السلام) با خانم نرجس(مليكا) و تولد حضرت مهدي تا آغاز غيبت صغري آن حضرت مي پردازد. و بعد آن نويسنده اين داستان كه خود در داستانش حضور دارد به بيان يك كرامت از آن حضرت مي پردازد.
اين كتاب براي سنين نوجواني مناسب است. البته بنده هم از خواندنش لذت بردم.
در ادامه چند بريده از اين كتاب را مي خوانيد.
- اي دختر يعوشا! اي شاهزاده خانم كنيز! داستان زندگي است را ناتمام مگذار پيش از آن كه خريدار ديگري از راه برسد حرفهايت را به پايان برسان.
- - خواب ديدم. چه خوابي! ناگهان چشم و دلم غرق شد در روشنايي. آنگاه عيسي مسيح(علیه السلام) را ديدم.
پوشيده در ردايي از نور. همراه با جدم شمعون و گروهي از حواريونش آمدند و در قصر قيصر جاي گرفتند. در كنار منبري باشكوه. آويخته از رشته هاي نور.
سپس مرداني ديگر از راه رسيدند همگي نوراني اما شگفتا كه بايك نگاه آنهارا شناختم. پيامبر اسلام بود و دامادش و چند تن از نوادگانش. همگي تابناك. نوراني تر ازماه و درخشانتراز خورشيد......
........
-پيكر امام حسن عسگري(علیه السلام) را به حياط خانه آوردند تا برآن نماز بخوانند. فرياد و شيون مردم بود كه به هوا برخاست.
در آن هنگام جعفر ؛ برادر حسن عسگري را ديدم كه مي خواست بر پيكر برادرش نماز بخواند..... جعفر پيش رفت و پيشاپيش همگان ايستاد. اما ناگهان چيزي راديدم كه دلم فروريخت و نگراني همه وجودم را فراگرفت . در آن ميان پسر پنج ساله ام – محمد- را ديدم كه جمعيت را كنار زد و پيش آمد. با وقار وزيبا. همچون طاووسي در ميان سبزه زار. خود را به عمويش رساند. او را كنار زد و گفت
عمو عقب بايست كه من سزاوارترم براي نماز خواندن.)
نويستنده: محمد كاظم مزيناني
ناشر: نشر پيدايش
من از اينجا تهيه كردم: مشهد- خيابان سناباد- كتابفروشي كتابخانه كوچك ما(شاهزاده كوچولو)
اين كتاب براي سنين نوجواني مناسب است. البته بنده هم از خواندنش لذت بردم.
در ادامه چند بريده از اين كتاب را مي خوانيد.
- اي دختر يعوشا! اي شاهزاده خانم كنيز! داستان زندگي است را ناتمام مگذار پيش از آن كه خريدار ديگري از راه برسد حرفهايت را به پايان برسان.
- - خواب ديدم. چه خوابي! ناگهان چشم و دلم غرق شد در روشنايي. آنگاه عيسي مسيح(علیه السلام) را ديدم.
پوشيده در ردايي از نور. همراه با جدم شمعون و گروهي از حواريونش آمدند و در قصر قيصر جاي گرفتند. در كنار منبري باشكوه. آويخته از رشته هاي نور.
سپس مرداني ديگر از راه رسيدند همگي نوراني اما شگفتا كه بايك نگاه آنهارا شناختم. پيامبر اسلام بود و دامادش و چند تن از نوادگانش. همگي تابناك. نوراني تر ازماه و درخشانتراز خورشيد......
........
-پيكر امام حسن عسگري(علیه السلام) را به حياط خانه آوردند تا برآن نماز بخوانند. فرياد و شيون مردم بود كه به هوا برخاست.
در آن هنگام جعفر ؛ برادر حسن عسگري را ديدم كه مي خواست بر پيكر برادرش نماز بخواند..... جعفر پيش رفت و پيشاپيش همگان ايستاد. اما ناگهان چيزي راديدم كه دلم فروريخت و نگراني همه وجودم را فراگرفت . در آن ميان پسر پنج ساله ام – محمد- را ديدم كه جمعيت را كنار زد و پيش آمد. با وقار وزيبا. همچون طاووسي در ميان سبزه زار. خود را به عمويش رساند. او را كنار زد و گفت
عمو عقب بايست كه من سزاوارترم براي نماز خواندن.)نويستنده: محمد كاظم مزيناني
ناشر: نشر پيدايش
من از اينجا تهيه كردم: مشهد- خيابان سناباد- كتابفروشي كتابخانه كوچك ما(شاهزاده كوچولو)