معجزات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
قسمت اول
اشاره:
عالم شهير، علامه سيد هاشم حسيني بحراني(رحمة الله علیه) مؤلف اثر گرانسنگ تفسير البرهان، المحجة في ما نزل القائم الحجّة و آثار گرانسنگي كه برپاية روايات اهل بيت(علیه السلام) ميباشد، در كتاب ارزشمند ديگري به نام معاجز المهدي(علیه السلام) به گردآوري يكصد و بيست و پنج مورد از معجزات حضرت صاحب الزمان(علیه السلام) پرداخته بودهاند كه اين كتاب در حال حاضر از سوي مؤسسة فرهنگي موعود در دست ترجمه و انتشار ميباشد.
گزيدهاي از ميان معجزات بسيار فراوان آن حضرت(علیه السلام) را براي اين شمارة مجله انتخاب كردهايم كه به حضور شما تقديم ميگردد.
1.حقّ پسرعموها
مردي از سرزمين عراق، اموالي را به ناحية مقدسة صاحب الزمان(علیه السلام) رسانيد، پذيرفته نشد و به او گفته شد:
أخرج حقَّ ولد عمِّك منه و هو أربعمائه درهم.
حق پسر عموهايت را، كه 400 درهم است، از اين مال خارج كن.
آن مرد، ملكي از عموزادگانش در دست داشت كه در آن شريك بودند و او حق آنها را نگه داشته بود. چون حساب كرد، حق عموزادگانش از آن مال همان چهارصد درهم بود، آن مقدار را بيرون كرد و بقيه را فرستاد، پذيرفته شد.1
2.شمشير فراموش شده
علي بن محمد ميگويد: مردي از اهل «آبة» مالي را آورده بود كه به (ناحية مقدسه) برساند، اما يك شمشير را فراموش كرده بود. آنچه را همراه داشت، تقديم نمود، حضرت(علیه السلام) به او نوشتند:
ما خبر السَّيف الَّذي نسيته؟
از شمشيري كه فراموش كردي چه خبر؟2
3. عزل خادم معصيت كار
حسن بن حنشيف از پدرش نقل ميكند، كه حضرت قائم(علیه السلام) خدمتگزاراني را به مدينه فرستادند و همراه آنان، دو خادم نيز بودند [كه غلام نبودند، بلكه اجير شده بودند] و به خفيف هم، نامه نوشتند كه با آنها حركت كند. هنگامي كه فرستادگان به كوفه رسيدند، يكي از آن دو خادم شرابي مست كننده آشاميد. هنوز از كوفه بيرون نرفته بودند كه از سامرا توقيعي رسيد كه:
الخادم الِّذي شرب المسكر و عزل عن الخدمة.
خادمي كه شراب نوشيده، برگردانيده و از خدمت، معزول شود.3
4. پانصد درهمي كه بيست درهم كم داشت
محمد بن شاذان نيشابوري ميگويد: پانصد درهم (از سهم امام) كه 20 درهم آن كم بود نزد من جمع شده بود. برايم ناگوار بود كه 500 درهمي را كه 20 درهمش كم است، بفرستم. لذا 20 درهم از مال خودم روي آن گذاشتم و نزد اسدي (نماينده حضرت(علیه السلام)) فرستادم ولي ننوشتم چقدر از خودم گذاشتهام؛ توقيعي برايم رسيدكه:
و صلت خمسمائة درهم لك منها عشرون درهماً.
پانصد درهمي كه بيست درهمش، از آن تو بود رسيد.4
5. دستبند قلابي
علي بن محمد ميگويد: ابن عجمي، ثلث دارايي خود را نذر ناحية مقدسة حضرت صاحب(علیه السلام) نمود و سند آنرا نيز نوشت، ولي پيش از آنكه آن ثلث را خارج كند، بخشي از اموالش را به پسرش، ابي مقدام، داد اما كسي از آن آگاه نبود؛ توقيعي از جانب حضرت(علیه السلام) به او رسيد كه:
فأين المال الّذي عزلته لأبي المقدام؟
[سهم نذر ما از] مالي كه براي ابي مقدام كنار گذاشتي چه شد؟5
6. نياز به كفن
علي بن زياد صيمري به امام عصر(علیه السلام) نامهاي نوشت و تقاضاي كفني كرد، حضرت براي او مرقوم داشتند:
إنَّك تحتاج إليه في سنة ثمانين.
تو در سال 80 به آن احتياج پيدا ميكني.
و او در سال 80 مرد و چند روز پيش از وفاتش، [كفن را] براي او فرستادند.6
7. دكانها به جاي قرض
محمد بن هارون ميگويد: پانصد دينار از اموال حضرت(علیه السلام) (بابت سهم امام) به عهدة من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم، با خود گفتم: من دكانهايي دارم كه آنها را به 530 دينار خريدهام، [آنها را] به جاي 500 دينار متعلق به ناحيه مقدسه ميگذارم. و اين مطلب را حتي به زبان نياوردم. امام عصر(علیه السلام) به محمد بن جعفر طي نامهاي نوشتند كه:
إقبض الحوانيت من محمّد بن هارون بالخمسمائة دينار الَّتي لنا عليه.
به جاي پانصد ديناري كه از محمد بن هارون ميخواهيم، دكانها را از او بگير.7
8. كتمان نيابت به فرمان امام(علیه السلام)
حسين بن حسن علوي ميگويد: مردي از نديمان «روزحسني» و مرد ديگري كه همراه او بود به او گفت:
اينك او (يعني صاحب الزمان(علیه السلام)) اموال مردم را [به عنوان سهم حضرت(علیه السلام)] جمعآوري ميكند، و او وكلايي دارد، سپس وكلاي آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند، نام برد، و اين خبر به گوش عبيدالله بن سليمان (وزير) رسيد؛ وزير همت گماشت تا وكلا را بگيرد. سلطان گفت: جستجو كنيد و ببينيد خود اين مرد [يعني امام عصر(علیه السلام)] كجاست، زيرا اين كار سختي است.
عبيدالله بن سليمان گفت: وكلا را ميگيريم. سلطان گفت: نه، بلكه اشخاصي را كه نميشناسند بهعنوان جاسوسي با پول نزد وكلا ميفرستيم، هر كس از آنها پولي قبول كرد، او را ميگيريم.
از جانب حضرت توقيعي صادر گرديد كه به همه وكلا دستور داده شود، از هيچكس چيزي نگيرند و از گرفتن سهم امام خودداري نمايند و خود را به ناداني بزنند.
مردي ناشناس بهعنوان جاسوسي نزد محمد بن احمد [نايب امام(علیه السلام)] آمد و در خلوت به وي گفت: مالي همراه دارم كه ميخواهم آن را [به آن حضرت(علیه السلام)] برسانم.
محمد گفت: اشتباه كردي، من از اين موضوع خبري ندارم. او مدام مهرباني و حيلهگري ميكرد و محمد خود را به ناداني ميزد. آنها جاسوسها را در اطراف منتشر كرده بودند، اما وكلا به واسطة دستوري كه به آنها رسيده بود، از دريافت وجوهات خودداري ميكردند.8
9. نهي از زيارت كاظمين
[از ناحية مقدس حضرت صاحبالامر(علیه السلام)] توقيعي صادر شد كه در آن زيارت مقابر قريش [امامان مدفون در كاظمين(علیه السلام)] و حاير [كربلاي معطي ] نهي گرديده بود. چون چند ماه گذشت، وزير [يعني ابوالفتح جعفر بن فرات] باقطايي را خواست و به او گفت: با بني فرات9 و برسيها ملاقات كن و به آنها بگو، مبادا به زيارت مقابر قريش بروند، زيرا خليفه دستور داده است، تا هر كس را زيارت كند، در كمينش باشند و او را بگيرند.10
10. نام و نسب غيرواقعي
نصربنصباح ميگويد: مردي از اهالي بلخ، پنج دينار را توسط رسانندهاي به جانب امام زمان(علیه السلام) فرستاد و نامهاي نوشت كه نام خود را در آن تغيير داده بود. رسيدي از سوي آن حضرت(علیه السلام) به نام و نسب اصلي وي، به همراه دعاي خير برايش صادر شد.11
11. چرخاندن انگشت و بيان حاجت
محمّد بن شاذان ميگويد: مردي از اهالي بلخ، اموالي را به همراه نامهاي كه ضميمة آن بود به امام عصر، ارواحنا فداه، ارسال داشت كه هيچ اسم و آدرسي همراه آن نبود، و انگشت خود را بيآنكه چيزي نوشته باشد، روي آن چرخانيده و به نامهرسان گفته بود: اين مال را ببر و هركس داستان آن را به تو گفت و پاسخ نامه را داد، مال را به او بده.
آن مرد به محلّة عسكري، به سراغ جعفر [نايب امام زمان(علیه السلام)] رفت و داستان را به او گفت. جعفر گفت: آيا تو به بداء اقرار داري؟ آن مرد گفت: آري، گفت: براي صاحب تو بداء شده و به تو امر كرده كه اين مال را به من بدهي. نامهرسان گفت: اين جواب مرا قانع نميسازد و از نزد او بيرون آمد، و در حالي كه ميان اصحاب ما ميچرخيد، اين توقيع از جانب خود آن حضرت(علیه السلام) براي او صادر شد:
هذا مال قد كان غرِّر به و كان فوق صندق، فدخل اللُّصوص البيت و أخذوا ما في الصُّندق و سلم المالُ.
اين مال، در معرض خطر و بالاي صندوقي بوده است و دزداني به آن خانه آمده و محتويات صندوق را برده ولي اين مال سالم مانده است.
جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود:
كما تدور سألت الدُّعاء فعل الله بك و فعل.
وقتي انگشتت را روي نامه ميچرخاندي، التماس دعا داشتي خداوند برايت چنان كند؛ و چنان كرد.12
12. درخواست نانوشته
ابي محمد ثماني ميگويد: دربارة دو مسئله به امام عصر(علیه السلام) نامهاي نوشتم و ميخواستم تا راجع به مسئله سومي نيز بنگارم، اما با خود گفتم: شايد آن حضرت(علیه السلام) اين مسأله را پسنديده نشمارند؛ و توقيعي صادر شد كه در آن به دو موضوع و موضوع سوم، كه فقط در دلم بود و آنرا ننوشته بودم، پاسخ گفته بودند.13
13. تغيير توقيع بر اساس سؤال جديد
ابوالحسن اسدي ميگويد: توقيعي از جانب نايب امام زمان(علیه السلام) شيخ ابوجعفر، محمّد بن عثمان عمري(رحمة الله علیه) ابتداً و بدون سؤال، بدين شرح صادر گرديد:
بسم الله الرَّحمن الرَّحيم، لعنة اللهِ والملائكة والنَّاس أجمعين علي من استحلَّ من مالنا درهماً.
به نام خداوند بخشاينده و مهربان، لعنت خداوند و ملائكه و همه مردم بر كسي باد كه درهمي از مال ما را بر خود حلال شمارد.
ميگويد: در دلم خطور كرد كه اين توقيع دربارة كسي است كه درهمي از اموال ناحيه را بر خود حلال شمارد و نه كسي كه از اموال ناحيه ميخورد ولي آن را بر خود حلال نميشمارد، و با خود گفتم: آن دربارة همة كساني است كه حرامي را حلال شمارند، پس برتري امام(علیه السلام) بر ديگران در اين باب چيست؟
ميگويد: قسم به خدايي كه محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به پيامبري فرستاد، ديگر بار به آن توقيع نگريستم و ديدم آن توقيع بر طبق آنچه در دلم خطور كرده، تغيير يافته و چنين شده است:
بسم اللّهِ الرَّحمن الرَّحيم، لعنةُ الله والملائكة والنَّاس أجمعين علي من أكل من مالنا درهماً حراماً.
به نام خداوند بخشنده و مهربان، لعنت خداوند و ملائكه و همه مردم بر كسي باد كه درهمي از مال ما را به حرام بخورد.
ابوجعفر خزاعي ميگويد: ابو علي اسدي اين توقيع را و ما به آن نگريستيم و آن را خوانديم.14
پينوشتها:
1. الكليني، محمد بن يعقوب بن اسحاق، اصول كافي، ج 1، ص 518، ح 7؛ با استفاده از ترجمه سيد جواد مصطفوي؛ نيز الراوندي، الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 702، ح 19.
2. همان، ج 1، ص 523، ح 19.
3. همان، ج 1، ص 523، ح 21.
4. همان، ج 1، ص 523، ح 23.
5. اصول كافي، ج 1، ص 524، ح 26.
6. همان، ج 1، ص 524، ح 26.
7. همان، ج 1، ص 524، ح 26.
8. همان، ج 1، ص 524، ح 28.
9. بني فرات قبيلهاي هستند، شيعة مذهب كه بيشتر آنها به مقام وزارت رسيدند، يكي از آنها همين «ابوالفتح بن فرات» است كه وزير «مقتدر» هيجدهمين خليفة عباسي بود و پس از مقتدر، وزير «محمد ابن جعفر» و برس دهي است بين كوفه وحله و گفتهاند اين واقعة و واقعه سابق از موجبات غيبت كبري شد كه در سال 329 ق. اتفاق افتاد.
10. كليني، همان، ج 1، ص 525، ح 29.
11. طبري (الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامة، ص 287.
12. همان، ص 287.
13. همان.
14. محمدبن عليبن الحسين بن بابويه (شيخ صدوق)، كمالالدين و تمام النعمة، باب 45، ح 52؛ با استفاده از ترجمه چنگيز پهلوان؛ نيز ابي منصور احمدبن طالب (شيخ طبرسي)، الإحتجاج، ص 480.
ماهنامه موعود شماره 56 و دانشنامه جامع امام عصر علیه السلام
قسمت دوم به زودی ...
معجزات امام زمان(عليه السلام)
قسمت دوم
طلب وجه اسب و شمشير از جانب حضرت
بدر، غلام احمد بن حسن ميگويد: وارد جبل1 شدم در حالي كه معتقد به امامت [حضرت صاحبالامر(علیه السلام)] نبودم، ولي اولاد علي(علیه السلام) را به طور كلي دوست ميداشتم تا آنكه يزيد بن عبدالله مرد و در زمان بيماريش وصيت كرد كه اسب سمندش را با شمشير و كمربندش به مولايش [حضرت قائم(علیه السلام)] بدهند. من ترسيدم كه اگر آن اسب را به «اذكوتكين»2 ندهم، آزاري از او به من برسد، لذا آن اسب و شمشير و كمربند را پيش خود به هفتصد دينار قيمت كردم و به هيچكس اطلاع ندادم؛ ناگاه از عراق توقيع مباركي از امام زمان(علیه السلام) به من رسيد كه:
هفتصد ديناري را كه بابت بهاي اسب و شمشير و كمربند نزد تو است، براي ما بفرست.
[و از اينجا به امامت آن حضرت معتقد شدم].3
مژده مولود توسط حضرت
مردي ميگويد: براي ابراهيم پسري متولد شد، گفت: به حضرت امام عصر(علیه السلام) نامهاي نوشتم و از ايشان اجازه خواستم تا او را در روز هفتم ختنه كنم؛ جواب رسيد:
انجام مده.
او هم در روز هفتم يا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را برايشان نوشتم، پاسخ فرمودند:
به جاي او، [فرزندان] ديگري به تو عطا شود كه نام اولي را احمد و بعد از او را جعفر بگذار.
و همانطور شد كه فرموده بودند.
همچنين، زماني آماده عزيمت به سفر حج شدم و با مردم خداحافظي كردم، و آماده حركت بودم كه توقيعي از ناحيه مقدس حضرت(علیه السلام) به اين مضمون برايم صادر گرديد:
ما اين كار را خوش نداريم، خود داني.
و من دلتنگ و اندوهگين شدم و براي حضرت نوشتم: من بر شنيدن امر و فرمانبردن از شما پابرجا ايستادهام، ولي از بازماندن از حج نيز اندوهگينم. توقيع شريف ديگري ارسال فرمودند كه:
دلتنگ مباش كه سال آينده حج خواهي گزارد.
چون سال بعد رسيد، عريضهاي به محضرشان نوشتم و اجازه خواستم؛ و حضرت اجازه فرمودند. سپس نوشتم: من محمد بن عباس را، به عنوان هم كجاوه خود، برگزيدهام و به ديانت و صيانت او اطمينان دارم، پاسخ آمد:
اسدي، خوب رفيقي است، اگر او آمد ديگري را برمگزين.
و اسدي، خود، آمد و با او هم كجاوه شدم.4
پاسخ حضرت و رفع اختلاف درباره امامت
حسن بن عيسي ميگويد: چون امام عسكري(علیه السلام) درگذشتند، مردي از اهل مصر، در حاليكه مالي متعلق به امام زمان(علیه السلام) همراه داشت، به مكه آمد و درباره جانشين امام(علیه السلام) اختلاف شده بود. بعضي از مردم ميگفتند: امام عسكري(علیه السلام) بدون فرزند درگذشتهاند و جانشين ايشان همان جعفر (كذاب) است. و برخي ديگر ميگفتند: آن حضرت(علیه السلام) داراي فرزند بودهاند.
حسن بن عيسي، مردي را، كه كنيهاش ابوطالب بود، همراه با نامهاي به سامرا فرستاد، [تا كسب خبر كند.] او نزد جعفر آمد و از او دليل و برهان خواست، و جعفر گفت: الان حاضر نيست. مرد به در خانه آمد و نامه را به [يكي از اصحاب ما (شيعيان) داد، پاسخ آمد كه:
خدا درباره رفيقت (حسن بن عيسي) به تو اجر دهد، او مرد و نسبت به ماليكه همراه داشت، به فرد اميني وصيت كرد كه هرگونه لازم است عمل كند. و نامه او، پاسخ داده شد.
چون به مكه باز گشت، [اوضاع] همانطور بود كه حضرت فرموده بودند.5
پيشگويي حضرت درباره وفات اسحاق بن يعقوب
طبري ميگويد: احمد بن اسحاق قمي، نماينده حضرت امام عسكري(علیه السلام) بود و پس از آنكه آن حضرت(علیه السلام)، رحلت نمودند، امر نمايندگي مولايمان حضرت صاحبالزمان(علیه السلام) را پذيرفت، و نامهها و اموال امام را از نمايندگان آن حضرت در مناطق ديگر دريافت ميكرد و به ايشان ميرساند. روزي اجازه خواست تا به قم برود، و به او اجازه داده شد و امام(علیه السلام) فرمودند:
او به قم نميرسد و در راه مريض خواهد شد و از دنيا خواهد رفت.
او در شهر حلُوان6 مريض شد و درگذشت و به خاك سپرده شد. خدايش رحمت كند.
و مولاي ما(علیه السلام)، پس از درگذشت احمد بن اسحاق، مدتي در سامرا اقامت داشتند ولي پس از آن، از انظار غايب گرديدند؛ همانطور كه در روايات ائمه(علیه السلام) اين مطلب بيان شده بود. بعضي از افراد آن حضرت را در برخي از اماكن شريف، رؤيت نمودهاند و دلايلي، نيز، مبني بر درستي اين رؤيت وجود دارد.7
بيان دقيق مقدار اموال و صاحبان آن توسط حضرت
ابوعباس دينوري سراج، ملقب به آستاره ميگويد: يك يا دو سال پس از رحلت حضرت امام عسكري(علیه السلام) براي رفتن به حج، از اردبيل به دينور8 آمدم، در حالي كه مردم (در مورد امام پس از آن حضرت) در حيرت بودند. اهل دينور، خبر آمدنم را پخش كردند و شيعيان، دورم جمع شدند و گفتند: شانزده هزار دينار از اموال متعلق به امام(علیه السلام) نزد ما جمع شده و ميخواهيم آنها را با تو بفرستيم تا به هركس كه بايد، تسليم كني.
به آنان گفتم: اكنون، در شرايط حيرت هستيم و امامي را كه اموال را بايد به آن حضرت تقديم كنيم، نميشناسيم.
و آنان گفتند: ما با توجه به آنچه از اعتماد و كرامتي كه داري، آنرا ببر و جز با وجود دليل و نشانه آن را به كسي نده.
ابوعباس ميگويد: هر مالي با اسم صاحب آن در كيسهاي قرار داده شد و من آن را برداشتم و بيرون آمدم. وقتي به قرميسين9، كه محل سكونت احمد بن حسن بود، رسيدم، نزد او رفتم و سلام كردم. همين كه مرا ديد، بشارت داد و هزار دينار را همراه كيسهاي كه ندانستم داخل آن چيست، و پارچهاي رنگارنگ، را به من داد و گفت: اين را به خود ببر و غير از امام، كسي آنرا از دستت خارج نسازد.
ميگويد: مال و پارچه را به همراه آنچه داخل آن بود، از او گرفتم.
وارد بغداد شدم، و هدفي جز يافتن كسي كه نماينده امام(علیه السلام) باشد، نداشتم. به من گفتند كه اينجا سه شخص، معروف به باقطاني و اسحاق أحمر و اباجعفر عمري هستند كه ادّعاي نمايندگي امام زمان(علیه السلام) را دارند. او ميگويد: از باقطاني شروع كردم و نزدش رفتم و او را ديدم. شيخي بود با دليري آشكار و اسبهاي عربي و غلامان بسيار كه مردم گرد او جمع شده بودند و گفت و گو ميكردند. بر او وارد شدم و سلام گفتم؛ به من خوش آمد گفت و نزديك خويش برد و گرامي داشت و با من به گفت و گو نشست.
نشستن خود را طولاني كردم تا آن كه بيشتر مردم بيرون رفتند. سپس از خواستهام پرسيد، برايش توضيح دادم كه من فردي از اهل دينور هستم و همراه خود اموالي آوردهام كه ميخواهم آنرا تقديم كنم.
گفت: آنرا بگذار، و من گفتم: امام(علیه السلام) را ميجويم. گفت: فردا نزد من بيا. فردا نزد او بازگشتم، اما نشاني از امام(علیه السلام) نبود. روز سوم نيز رفتم ولي باز هم خبري از امام(علیه السلام) برايم نياورده بود.
احمد بن دينوري ميگويد: نزد اسحاق احمر رفتم. و او را جواني پاكيزه يافتم كه منزلش از منزل باقطاني بزرگتر، و اسبها و البسه و دليري و غلامانش از او بيشتر بود، و افراد بيشتري پيرامونش حلقه زده بودند.
ميگويد: داخل رفتم و سلام گفتم، به من خوش آمد گفت و مرا نزديك خويش برد. صبر كردم تا از جمعيت كاسته شود؛ و از حاجتم سؤال كرد. آنچه را به باقطاني گفته بودم، به او گفتم، و سه روز نزدش رفتم اما [نشاني از] امام(علیه السلام) نياورد.
احمد ميگويد: لذا، نزد ابا جعفر عمري رفتم و او را شيخي متواضع، بر آستري سفيدرنگ. در خانهاي كوچك كه غلام و كنيز و اسبي مانند دو نفر ديگر، نداشت نشسته بروي پشم، يافتم. سلام گفتم و جوابم داد و مرا نزديك خويش برد و سنگيني بار و شرمندگيام را زدود، سپس از حالم پرسيد، به او گفتم كه حامل اموالي هستم. گفت: اگر دوست داري كه اين اموال به شخصي كه بايد، برسد بايد به سامرا، به خانه ابنالرضا (امام جواد)(علیه السلام) بروي و فلان نماينده امام زمان(علیه السلام) را بجويي، كه آنچه ميخواهي را آنجا خواهي يافت.
ميگويد: از نزد او بيرون آمدم و راه سامرا را در پيشگرفتم و به خانه امام عسكري(علیه السلام) رفتم و از آن نماينده جستجو كردم، دربان گفت كه هماكنون مشغول كاري است و به زودي بيرون خواهد آمد. كنار در، به انتظار نشستم؛ پس از لحظهاي بيرون آمد. برخاستم و به او سلام گفتم. دست مرا گرفت و به خانهاش برد و دليل آمدنم را پرسيد، به او گفتم كه مالي را از منطقه كوهستاني با خود آوردهام و ميخواهم آن را به امام زمان(علیه السلام) تقديم نمايم. گفت: باشد، و سپس طعامي برايم آورد و به من گفت: از اين غذا بخور و استراحت كن كه خسته هستي و تا وقت نماز فرصتي هست، و من (نيز) آنچه را ميخواهي برايت خواهم آورد.
احمد بن دينوري ميگويد: غذا را خوردم و خوابيدم. هنگام نماز برخاستم و نمازگزاردم سپس به حمام رفتم و شستوشويي كردم، و به خانه آن مرد بازگشتم و صبر كردم، تا آنكه ربع شب سپري شد. در آن وقت در حالي كه همراه خود نامهاي داشت، به نزد من آمد. درون نامه آمده بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان، احمد بن محمد دينوري آمده و با خود 16000 دينار در فلان و فلان كيسهها آورده است. از آن جمله كيسهاي از فلان شخص داراي فلان مقدار دينار و كيسهاي از ديگري (با ذكر نام) داراي فلان مقدار دينار است. تا آنكه كيسهها به آخر رسيد و كيسهاي متعلق به فلان ذراع كه محتوي شانزده دينار است.
ميگويد: شيطان مرا وسوسه كرد كه آقايم از من به اين (اموال) آگاهتر بودند و آن اسامي را تا پايانش خواندم، سپس فرموده بودند:
و در ميان آن، از قرميسين، از برادر پشم فروشم احمد بن حسن ما درايي، كيسهاي است كه در آن 1000 دينار و فلان تعداد لباس است، از آن جمله فلان لباس و لباسي به فلان رنگ تا آنكه تمام لباسها را با ذكر صاحب و رنگهاي آن برشمردند.
ميگويد: خداوند را سپاس گفتم، و او را به سبب منّتي كه بر من نهاد و شك من را برطرف كرد، شكر نمودم. آنگاه (نماينده امام(علیه السلام) دستور داد تا همه آنچه را آوردهام، برادرم و مطابق گفته اباجعفر عمري عمل كنم.
به بغداد و نزد اباجعفر رفتم. رفت و آمدم، سه روز به طول انجاميد. همين كه نگاه اباجعفر به من افتاد، گفت: چرا به سامرا نرفتي؟
عرض كردم: آقاي من، از سامرا ميآيم.
احمد ميگويد: مشغول گفت و گو با اباجعفر بودم كه نامهاي از جانب مولايمان حضرت امام زمان(علیه السلام) به او رسيد و در آن مطالبي مانند آنچه همراه من بود در مورد بيان صورت اموال و لباسها درج گرديده بود، و فرموده بودند كه وي، همه آنها را به محمّد بن قّطان قمي تقديم كند. لذا اباجعفر لباسش را پوشيد و به من گفت: آنچه را آوردهاي، بردار و به منزل محمد بن قطان بياور.
ميگويد: اموال و لباسها را به منزل محمد بن قطّان برده، تقديم او كردم و به قصد حجّ بيرون آمدم.
پس از آنكه به دينور بازگشتم، مردم گرد من جمع شدند، و من توقيعي را كه نماينده مولايمان، عليه السلام به من داده بود، را بيرون آوردم و براي آنان خواندم، همين كه به ذكر كيسه منسوب به ذراع رسيد، غش كرد و افتاد. مراقب او بوديم كه به هوش آمد، همينكه به هوش آمد به سجده افتاد و خداوند را شكر كرد و سپس گفت: سپاس خداوندي را است كه بر ما به هدايت منت نهاد، اكنون دانستم كه زمين از حجّت حق تهي نميماند؛ به خدا اين كيسه را اين ذراع به من داده بود و هيچكس جز خداوند از آن آگاه نبود.
ميگويد: بيرون آمدم و روزي از روزها، بعد از آن، اباالحسن مادرايي را ديدم و آن ماجرا را برايش بازگفتم و آن توقيع را برايش خواندم. گفت: سبحاناللّه! در چيزي شك نكردم، هرگز ترديد مكن كه خداوند عزوجل، زمين را از حجت تهي نميگرداند.10
رفع حوائج و تولد فرزند با دعاي حضرت
قاسم بن علا ميگويد: به صاحبالزمان(علیه السلام) سه عريضه، پيرامون حوائجي كه داشتم، نوشتم و نيز عرض نمودم كه مردي سالمند هستم و فرزندي ندارم. آن حضرت(علیه السلام) به مطالبم پاسخ گفتند، اما در مورد فرزند چيزي نفرمودند.
براي بار چهارم، نامهاي نوشتم و از ايشان خواستم كه برايم دعا كنند تا خداوند فرزندي به من عطا نمايد، پس اجابت فرمودند و مرقوم نمودند:
خداوندا، به او فرزند پسري عطا كن كه چشمش به واسطه آن روشن گردد و او را وارث وي قرار ده.
ميگويد: توقيع مبارك حضرت(علیه السلام) رسيد، و من ميدانستم كه همسرم حامله است. نزد او رفتم و از آن پرسيدم، به من خبر داد كه مريضياش برطرف گرديده و نوزاد پسري به دنيا آورده است.11
يقين پسر مهزيار به امام زمان(علیه السلام) و انتصاب به نمايندگي حضرت
از محمدبن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است، كه در حال ترديد (نسبت به امام(علیه السلام)) وارد عراق شد و اين توقيع از سوي حضرت وليعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) براي وي صادر گرديد:
«به مهزياري بگو، آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردي فهميديم، به آنها بگو، آيا قول خداي تعالي را نشنيديد كه ميفرمايد:
يا أيها الّذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوالرّسول و أولى الأمر منكم.
اي كسانيكه ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد.
آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداي تعالي پناهگاههايي براي شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم(علیه السلام) تا زمان امام گذشته ابومحمّد صلوات الله عليه پرچمهاي هدايت را براي شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمي نهان شد، عَلَمي ديگر آشكار نگرديد، و اگر ستارهاي افول كرد، ستارهاي ديگر ندرخشيد؟ و چون خداي تعالي ابومحمد(علیه السلام) را قبض روح كرد، پنداشتيد كه او رابطه بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداي تعالي ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.
اي محمد بن ابراهيم! براي چيزي كه به خاطر آن آمدي، شك به خود راه مده كه خداي تعالي زمين را از حجّت خالي نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسي را حاضر كني كه اين دينارهايي كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودي بميرد، به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كيسه بزرگي به تو داده، و تو سه كيسه داشتي و يك كيسه كه دينارهاي گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردي و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن؛ اگر زنده ماندم كه خود ميدانم چه كنم واگر مُردم، تو اوّلاً درباره خود و ثانياً درباره من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم؛ خدا تو را رحمت كند.
آن دينارهايي را كه از مابين نقدين از حساب ما جدا كردي و ده و اندي دينار است بيرون كن و از جانب خود آنها را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و خداوند ما را بسنده است و چه نيكو ياوري است.»
محمدبن ابراهيم ميگويد: براي زيارت امام زمان(علیه السلام) به محله عسكر رفتم و قصد ناحيه مقدسه را داشتم، زني مرا ديد و گفت: آيا تو محمد بن ابراهيمي؟ گفتم: آري، گفت: بازگرد كه در اين هنگام به مقصود نميرسي و شب هنگام مراجعت كن كه در به رويت باز است؛ داخل در سراشو و قصد آن اتاقي را كن كه چراغش روشن است. و من هم چنان كردم و قصد آن در را كردم و به ناگاه ديدم كه باز است. داخل سرا شدم و قصد همان اتاقي را كردم كه توصيف كرده بود و در اين بين كه خود را ميان دو قبر ديدم و گريه و ناله ميكردم، ناگاه صدايي را شنيدم كه ميگفت:
اي محمد! تقواي الهي پيشه ساز و از گذشته توبه كن، كه كار بزرگي را عهدهدار شدي.13
پينوشتها:
1. روستايي بين بغداد و آذربايجان قديم بوده است.
2. نام يكي از حاكمان ترك عباسي.
3. كليني، الكافي، ج 1، ص 522، ح 17. با استفاده از ترجمه سيدجواد مصطفوي
4. همان، ج 1، ص 22، ح 18.
5. همان، ج 1، ص 523، ح 19.
6. حُلوان بر اماكن متعددي اطلاق شده است، ولي در اينجا منظور حلوان عراق است كه شهري آباد بوده، ولي تخريب شده، و از بين رفته است.
7. الطبري(الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامه، ص 272؛ نيز حضيني، الهدايه الكبري، ص 372.
8. دينور نام شهري در كردستان ايران است.
9. قرميسين شهري است معروف در كنار دينوري و بين همدان و حلوان در مسير عراق.
10. الطبري (الآملي)، همان، ص 272.
11. همان.
12. سوره نساء(4)، آيه 59.
13. الطبري، همان، ص 287.
آيتالله سيدهاشم حسيني بحراني - ترجمه: ابوذر ياسري - ماهنامه موعود شماره 57 و دانشنامه جامع امام عصر علیه السلام
قسمت سوم به زودی...
معجزات امام زمان(عليه السلام)
قسمت سوم
برآمدن آرزوي زيارت حضرت
محمد بن احمد ميگويد: بيست و چند بار، حج به جاي آوردم. و هر بار، خود را به پرده كعبه ميآويختم و به حطيم و حجرالأسود و مقام ابراهيم ميرفتم و دائماً مشغول دعا ميگشتم، و بيشترين دعايم، زيارت مولايم حضرت صاحبالزّمان(علیه السلام) بود.
در يكي از سالها كه براي خريد مايحتاج، در مكه ماندهبودم، جواني همراه من بود كه همراه خود پنبه رنگ شده داشت. بهاي آنها را به وي پرداختم و پنبهها را از دستش گرفتم، ولي آن جوان شروع به چانهزني كرد، در حالي كه من به انتظار ايستاده بودم. ناگاه كسي ردايم را كشيد و صورتم را به سويش برگرداندم؛ مردي با هيبت را ديدم كه از تماشايش ترسيدم. به من گفت: آيا آن را نميفروشي؟ و من نتوانستم كه جواب منفي بدهم و از چشمم نهان شد و ديگر چشمم وي را نديد. و گمان بردم كه مولايم بوده باشند.
روزي از روزها، در باب «صفا» نماز ميگزاردم، و به سجده رفته، چانهام را بر سينهام گذارده بودم كه فردي مرا با پاي خويش تكان داد و به من گفت: سرت را از سينهات بردار. پس همينكه چشم گشودم، همان مردي را ديدم كه از فروش پنبهها سؤال كرده بود و هيبتش سبب شد كه چشمم تار شود و از ديدگانم نهان گردد. با همان اميد و يقين برخاستم و مدتي در حج، در آن موقف، دائماً دعا ميكردم.
و در آخرين سال، به همراه يمان بن فتح و محمد بن قاسم علوي و علان كليني، در پشت كعبه نشسته بوديم و گفت و گو ميكرديم كه مردي را در حال طواف ديدم و با نگاه به او اشاره كردم و خواستم به دنبالش بروم. طواف كرد تا به كنار حجر اسماعيل رسيد، در آنجا گدايي را ديد كه بر حجر ايستاده و مردم را به خداوند سوگند ميدهد كه به او كمك كنند و صدقه دهند. همين كه نگاه آن مرد به گدا افتاد، خم شد و چيزي را از روي زمين برداشت و به او داد و گذشت. من، نزديك گدا رفتم و از او درباره چيزي كه به او داده بود پرسيدم، ولي از آگاه ساختنم، ابا كرد، به او ديناري دادم و گفتم: آنچه را در دست داري، نشانم بده. دستش را گشود و شمردم كه بيست دينار در آن بود. در قلبم يقين پيدا كردم كه آن شخص، مولايم(علیه السلام) بودهاند. به جايي كه نشسته بودم، بازگشتم و چشمم به طواف بود. همين كه آن حضرت(علیه السلام) از طواف فارغ شدند، به نزد ما آمدند. خوفي شديد از مهابت ايشان ما را فراگرفت و ديدگان همهمان تار شد، و از جاي خويش برخاستيم و ايشان نشستند.
از ايشان پرسيديم كه از چه خانداني ميباشند؟ فرمودند:
از عرب.
عرض كردم: از كدام خاندان عرب؟ فرمودند:
از بني هاشم.
عرض كرديم: از كدام طايفه بنيهاشم؟ فرمودند:
بر شما مخفي نخواهد ماند، إنشاءالله.
آنگاه به محمد بن قاسم نظر نموده، فرمودند:
اي محمد، تو برخير هستي، انشاءالله.
سپس بيان داشتند: آيا ميدانيد كه زينالعابدين(علیه السلام) هنگام فراغت از نماز، در سجده شكر، چه ميفرمود؟
عرض كرديم: خير. فرمودند:
ميفرمود: اي كريم، بنده مسكين تو در آستان تو است، اي كريم، بنده فقيرت، زيارت كننده توست، بنده ناچيزت دردرگاه توست اي كريم.
آنگاه از نزد ما رفتند. و موج تفكر ما را فرا گرفت، و فردا آن حضرت(علیه السلام) را در حال طواف مشاهده كرديم و چشمانمان به سويشان خيره شد، و همين كه از طواف فراغت يافتند، به سوي ما آمدند و نشستند و به گفتوگو پرداختند، سپس فرمودند:
آيا ميدانيد كه زينالعابدين(علیه السلام) در دعاي تعقيب خويش پس از نماز چه ميفرمود؟
عرض كرديم: به ما بياموزيد.
فرمودند:
ميفرمود(علیه السلام): خداوندا، از تو درخواست ميكنم به حق آن اسمت كه آسمان و زمين بدان برپاست، و به حق اسمت كه بدان پراكنده شده را گرد ميآوري و گرد آمده را پراكنده ميسازي، و به حق اسمي كه بدان حق و باطل را از يكديگر جدا ميسازي و به حق آن اسمي كه بدان درياها را پيمانه ميكني و ريگها را ميشماري و كوهها را وزن ميكند ميكني؛ كه انجام دهي برايم چنين و چنان.
و آن حضرت(علیه السلام) روي به من نمودند. و من تا زماني كه به عرفات رسيديم و بر آن دعا مداومت داشتم.
وقتي كه از عرفات به مزدلفه رفتيم و شب را آنجا مانديم، [در عالم خواب] رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را زيارت كردم، به من فرمودند: آيا به حاجتت رسيدي؟
عرض كردم: كدام حاجت، اي رسول خدا؟
فرمودند: آن مرد، صاحب الامر(علیه السلام) بود؛ و آن وقت يقين پيدا كردم.1
بازگشت اموال غصب شده امامت به حضرت
جمعي از شيعيان امام هادي(علیه السلام) ميگويند، مولايمان، حضرت ابالحسن(علیه السلام) ميفرمودند:
از فرزندم جعفر، كنارهگيري كنيد كه مثل او نسبت به من، مانند نمرود نسبت به نوح است كه خداوند عزوجل، راجع به او فرمود: نوح پروردگارش را نداد، داد كه اي پروردگار من، پسرم، از خاندان من بود. خداوند فرمود: «اي نوح، او از خاندان تو نيست. او عملي ناصالح است».2
همچنين امام عسكري(علیه السلام)، پس از درگذشت پدر بزرگوارشان به ما ميفرمودند:
خدا را خدا را، مراقب باشيد كه برادرم، جعفر، بر سرّي از اسرار آگاهي نيابد، مثل من و او، مانند هابيل و قابيل است، كه قابيل بر آنچه خداوند از فضل خويش به هابيل بخشيده بود، حسد ورزيد و او را به قتل رسانيد. اگر زمينه قتل من براي جعفر، مهيا گردد، آن را به انجام خواهد رسانيد، ولي خداوند خواست خود را به انجام ميرساند.
و تمامي مردان و زنان و خدمتكاراني كه در آن منطقه نظامي(عسكر) سكونت داشتند، وقتي كه وارد خانه ميشديم، از كارهاي جعفر بر ما شكايت ميكردند و ميگفتند: او لباس زنان را ميپوشد، و شراب مينوشد و به كساني كه در خانهاش زندگي ميكنند، درهم و لباس ميبخشد كه كارهايش را كتمان كنند، آنها نيز از او ميگيرند ولي كارهايش را پنهان نميكنند، و شيعيان پس از امام هادي(علیه السلام) او را در انزوا قرار داده و سلام دادن به او را ترك كردهاند و ميگويند: بين ما و او تقيه نيست، اگر ما با او رفت و آمد داشته باشيم، و سلام و عليك كنيم و اسم او را ببريم، مردم درباره او به گمراهي ميافتند و مانند ما با او رفتار خواهند كرد و ما به سبب اين رفتار، اهل دوزخ خواهيم بود.
جعفر (كذاب)، در شامِ روزي كه امام حسن عسكري(علیه السلام) رحلت فرمودند، بر صندوقها و تمام اموال و داراييهاي آن حضرت، مهر زد و آنها را به خانه خود برد و وقتيكه صبح شد، وارد خانه شد تا آنها را بگشايد، امّا همينكه آنها را گشود و در آن نگريست، بهجز مقدار اندكي، چيزي از آنها باقي نمانده بود، و تعدادي از غلامان و كنيزان را به باد شلاق گرفت و آنها ميگفتند: ما را نزن، به خدا ميديديم كه شتران كالاها و صندوقها را به خيابان ميبرند ولي قدرت تكلم و حركت از ما سلب شده بود تا آنكه آنها رفتند و درها آنچنان كه از پيش بود، بسته شد. و جعفر به سبب ناراحتي، با خود سخن ميگفت و بر سرش ميكوفت و او از همان اموالي كه داشت، ميخريد و ميخورد تا آنكه جز قوت روزش، چيزي برايش باقي نماند، و او بيست و چهار نفر عائله از دختر و پسر و زن و خدم و حشم و غلام داشت. چنان فقر به او روي آورد كه جدّه (جدّه امام عسكري(علیه السلام)) دستور داد كه از اموالش براي او، آرد و گوشت و جو و علوفه براي چهارپايانش و لباس براي فرزندان و مادرانشان و غلامان و خدمتكاران او پرداخت گردد و براي او مسائل و مشكلاتي بيش از آنچه توصيف كرديم، پيش آمد.3
كلام حكمتآميز حضرت در گهواره
ابو نصر طريف ميگويد: بر حضرت صاحبالزّمان(علیه السلام) [در حالي كه كودكي داخل گهواره بودند.] وارد شدم، فرمود:
برايم صندل سرخ بياور.
برايشان آوردم، سپس فرمودند:
آيا مرا ميشناسي؟
عرض كردم: آري؛ فرمودند:
من كيستم؟
عرض كردم: شما سرورم و فرزند سرورم هستيد. فرمودند:
در اينباره نپرسيدم.
طريف ميگويد، عرض نمودم: فدايتان گردم، برايم بيان نماييد و فرمودند:
أنا خاتم الأوصياء و بى يدفع الله عزّوجلّ البلاء عن أهلى و شيعتى.
من خاتمالأوصياء هستم و خداي تعالي، به واسطه من، بلا را از خاندان و شيعيانم برطرف ميكند.4
ارجاع[b] مال شخصي از سوي حضرت[/b]
گروهي از علماي شيعه روايت كردهاند كه غلامي [متعلق به امام زمان(علیه السلام)] را نزد ابوعبدالله بن جنيد، در واسط، فرستادند و به او گفتند، كه آنرا بفروشد. وي، او را فروخت و بهاي آنرا گرفت و چون آنرا به ترازو گذاشت، هيجده قيراط و يك حبّه، كم بود؛ از مال خود هيجده قيراط و يك حبّه وزن كرد و بدان افزود و فرستاد.
امام(علیه السلام) يك دينار از آن مال را كه وزن آن هيجده قيراط و يك حبّه بود، برگردانيدند.5
پينوشتها:
1. الطبري (الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامه، ص 294.
2. سوره هود(11)، آيه 46.
3. الطبري، همان، ص 294.
4. الراوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 466، ح 3.
5. شيخ صدوق، كمالالدين و تمام النعمه، ج 2، باب 45، ح 7. با استفاده از ترجمه منصور پهلوان.
سيدهاشم حسيني بحراني - ترجمه: ابوذر ياسري - ماهنامه موعود شماره 58 و دانشنامه جامع امام عصر علیه السلام
معجزات امام زمان (عليه السلام)
قسمت چهارم و پایانی
معجزات ولادت خاتم الاوصيا(علیه السلام) به روايت حكيمه خاتون
حيرت مردم در جستجوي امام(علیه السلام)
محمد بن عبدالله ميگويد: پس از درگذشت ابومحمد امام عسكري(علیه السلام)، نزد حكيمه، دختر امام جواد(علیه السلام) رفتم تا درباره حجّت خدا و اختلاف مردم و حيراني آنها درباره او پرسش كنم. گفت: بنشين، و من نشستم، سپس گفت: اي محمد! خداي تعالي، زمين را از حجتي ناطق و يا صامت خالي نميگذارد و آنرا پس از حسن و حسين(علیه السلام) در دو برادر ننهاده است و اين شرافت را مخصوص حسن و حسين(علیه السلام) ساخته و براي آنها عديل و نظيري در روي زمين قرار نداده است جز اينكه خداي تعالي فرزندان حسين(علیه السلام) را بر فرزندان حسن(علیه السلام) برتري داده، همچنان كه فرزندان هارون را بر فرزندان موسي به فضل نبوت برتري داد، گرچه موسي حجت بر هارون بود، ولي فضل نبوت تا روز قيامت در اولاد هارون است، به ناچار بايستي امت يك سرگرداني و امتحاني داشته باشند تا مبطلان از مخلصان جدا شوند و از براي مردم بر خداوند حجتي نباشد و اكنون پس از وفات امام حسن عسكري(علیه السلام) دوره حيرت فرا رسيده است.
گفتم: اي بانوي من! آيا از براي امام حسن عسكري(علیه السلام) فرزندي بود؟ تبسمي كرد و گفت: اگر امام حسن(علیه السلام) فرزندي نداشت، پس امام پس از وي كيست؟ با آنكه تو را گفتم كه امامت پس از حسن و حسين(علیه السلام) در دو برادر نباشد. گفتم: اي بانوي من! ولادت و غيبت مولايم(علیه السلام) را برايم بازگو.
گفت: آري، كنيزي داشتم كه بدو نرجس ميگفتند، روزي برادرزادهام به ديدارم آمدند و به او نيك نظر كردند، به ايشان عرض كردم: سرورم! اگر دوستش داريد، او را به نزدتان بفرستم؟ فرمودند:
نه عمّه جان! امّا از او در شگفتم!1
عرض نمودم: شگفتي شما از چيست؟ فرمود:
به زودي فرزندي از وي پديد آيد، كه نزد خداي تعالي گرامي است و خداوند به واسطه او زمين را از عدل و داد آكنده سازد، همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد.2
عرضه داشتم: اي آقاي من! آيا او را نزد شما بفرستم؟ فرمودند:
از پدرم در اينباره كسب اجازه كن.3
ميگويد: جامه پوشيدم و به منزل امام هادي(علیه السلام) درآمدم، سلام كردم و نشستم و ايشان خود آغاز سخن نمودند و فرمودند:
اي حكيمه! نرجس را نزد فرزندم ابي محمد بفرست.4
عرض كردم: اي سرورم! براي همين منظور خدمت شما رسيدم تا در اينباره كسب اجازه كنم، فرمودند:
اي مباركه! خداي تعالي دوست دارد كه تو را در پاداش اين كار شريك كند و بهرهاي از خير برايت قرار دهد.5
حكيمه ميگويد: بيدرنگ به منزل برگشتم و نرجس را آراستم و در اختيار ابو محمد(علیه السلام) قرار دادم و پيوند آنها را در منزل خود برقرار كردم و چند روزي نزد من بودند، سپس نزد پدرشان رفتند و او را نيز همراهشان روانه كردم.
امام هادي(علیه السلام) در گذشتند و ابو محمد(علیه السلام) بر جاي پدر نشستند و من همچنان كه به ديدار پدرشان ميرفتم به ديدار ايشان نيز ميرفتم. روزي نرجس به سويم آمد تا كفش مرا برگيرد و گفت: اي بانوي من كفش خود را به من ده! گفتم: بلكه تو سرور و بانوي مني، به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نميدهم تا آنرا برگيري و اجازه نميدهم كه مرا خدمت كني، بلكه من به روي چشم، تو را خدمت ميكنم. ابومحمد(علیه السلام) اين سخن را شنيدند و فرمودند:
اي عمّه! خدا به تو جزاي خير دهد.6
تا هنگام غروب آفتاب نزدشان بودم، و آن جاريه را بانگ زدم كه لباسم را بياورد تا بازگردم! امام(علیه السلام) فرمودند:
نه، عمّه جان! امشب را نزد ما بمان كه در اين شب آن مولودي كه نزد خداي تعالي گرامي است و خداوند به واسطه او زمين را پس از مردنش زنده ميكند، متولد خواهد شد.7
عرض كردم: اي سرورم! از چه كسي متولد خواهد شد در حالي كه من در نرجس آثار بارداري نميبينم، فرمودند:
از همان نرجس نه از ديگري.8
حكيمه ميگويد: نزد نرجس رفتم و پشت و شكم او را وارسي كردم، اما آثار بارداري در او نديدم، به نزد امام(علیه السلام) بازگشتم و كار خود را به ايشان گزارش كردم. تبسمي نمودند و فرمودند:
به هنگام طلوع فجر آثار بارداري برايت نمودار خواهد شد، زيرا مثل او مثل مادر موسي(علیه السلام) است كه آثار بارداري در او ظاهر نگرديد و كسي تا وقت ولادتش از آن آگاه نشد، زيرا فرعون در جستوجوي موسي شكم زنان باردار را ميشكافت و اين نيز نظير موسي(علیه السلام) است.9
تلاوت قرآن در رحم مادر و پس از ولادت
نزد نرجس بازگشتم و كلام امام(علیه السلام) را بدو گفتم و از حالش پرسيدم، گفت: اي بانوي من! در خود چيزي (از آن) نميبينم. حكيمه ميگويد: تا طلوع فجر مراقب او بودم و او پيش روي من خوابيده بود و از اين پهلو به آن پهلو نميرفت تا چون آخر شب و هنگام طلوع فجر فرا رسيد هراسان از جا برخاست و من او را در آغوش گرفتم و بر او «اسم الله» ميخواندم، ابو محمد(علیه السلام) بانگ برآوردند و فرمودند:
سوره قدر را بر او بخوان!10
و من آغاز به تلاوت كردم و گفتم: حالت چگونه است؟ گفت: امري كه مولايم خبر داد در من نمايان شده است و من همچنان كه فرموده بودند بر او ميخواندم و جنين در شكم مادر به من پاسخ ميداد و مانند من قرائت ميكرد و بر من سلام نمود.
حكيمه ميگويد: من از آنچه شنيدم هراسان شدم اما ابومحمد(علیه السلام) بانگ برآوردند:
از امر خداي تعالي در شگفت مباش، خداي تعالي ما را در خردي به سخن درآورَد و در بزرگي حجت خود در زمين قرار دهد.
هنوز سخن امام(علیه السلام) تمام نشده بود كه نرجس از ديدگانم پنهان شد و او را نديدم گويا پردهاي بين من و او افتاده بود و فرياد كنان به نزد ابومحمد(علیه السلام) دويدم، ايشان فرمودند:
عمّه! برگرد، او را در مكانش خواهي يافت.11
ميگويد: بازگشتم و طولي نكشيد كه مانع برداشته شد و ديدم نوري نرجس را فراگرفته است كه توان ديدن آنرا ندارم و آن نوزاد مبارك(علیه السلام) را ديدم كه روي به سجده و دو زانو را بر زمين نهاده است و دو انگشت سبابه خود را بلند كرده، ميگويد:
شهادت ميدهم كه خدايي جز الله نيست (يكتاست و شريكي ندارد) و آنكه جدم محمد[ص] رسول خدا و پدرم اميرالمؤمنين[ع] و سپس امامان را يكايك برشمرد تا به خودش رسيد.
سپس فرمود:
بار الها! آنچه را به من وعده فرمودي، محققساز، و امر مرا به انجام رسان و گامم را استوار ساز و زمين را به واسطه من پر از عدل و داد گردان.12
ابومحمد(علیه السلام) بانگ برآوردند و فرمودند:
عمه او را بياور و به من برسان.13
او را برگرفتم و به جانب امام(علیه السلام) بردم، و چون او در ميان دو دست من بود و مقابلشان قرار گرفتم بر پدر خويش سلام نمود و امام(علیه السلام) او را از من ستاندند و زبان خود را در دهان طفل گذاشتند و او آنرا مكيد، سپس فرمود:
او را نزد مادرش ببر تا بدو شير دهد، آنگاه نزد من بازگردان.14
پرواز پرندگان و بالا بردن مولود مبارك به آسمان
نوزاد را به مادرش رساندم و وي بدو شير داد، و بعد از آن او را نزد ابومحمد(علیه السلام) بازگردانيدم، در حالي كه پرندگاني بر بالاي سرش در پرواز بودند. امام(علیه السلام) به يكي از آنها فرمودند:
او را برگير و نگاهدار و هر چهل روز يكبار به نزد ما بازگردان.15
آن پرنده او را برگرفت و به آسمان برد و پرندگان ديگري نيز به دنبال او بودند، شنيدم كه ابومحمد(علیه السلام) ميفرمودند:
تو را به خدايي سپردم كه مادر موسي، موسي را به او سپرد.16
آنگاه نرگس گريست و امام(علیه السلام) بدو فرمودند:
خاموش باش كه شيرخوردن، جز از پستان تو براي او حرام است و به زودي نزد تو باز گردد همچنان كه موسي به مادرش بازگردانيده شد و اين قول خداي تعالي است كه: «پس او را نزد مادرش برگردانيديم تا چشمان آن زن روشن گردد و غمگين نباشد».17و18
عرض كردم: اين پرنده چه بود؟ فرمودند:
اين روحالقدس است كه بر امامان(علیه السلام) گمارده شده است، آنان را موفق و مسدد ميدارد و به آنها علم ميآموزد.19
حكيمه ميگويد: پس از چهل روز آن كودك برگردانيده شد و برادرزادهام به دنبال من فرستاد و مرا فراخواند و بر او وارد شدم و به ناگاه ديدم كه همان كودك است كه به قامت راه ميرود. عرض نمودم: سرورم! آيا اين كودك دو ساله نيست؟ تبسمي نمودند و فرمودند:
فرزندان انبياء و اوصياء اگر امام باشند به خلاف ديگران نشو و نما كنند، و كودك يك ماهه ما به مانند كودك يكساله باشد و كودك ما در رحم مادرش سخن ميگويد و قرآن تلاوت ميكند و خداي تعالي را ميپرستد و هنگام شيرخوارگي ملائكه او را فرمان ميبرند و صبح و شام بر وي فرود ميآيند.20
پيوسته آن كودك را هر چهل روز يكبار ميديدم تا آنكه چند روز پيش از رحلت ابومحمّد(علیه السلام) او را ديدم كه مردي بود و او را نشناختم و به برادرزادهام عرض كردم: اين مردي كه فرمان ميدهيد در مقابلش بنشينم كيست؟ فرمودند:
اين، پسر نرجس است و او جانشين پس از من است و به زودي مرا از دست ميدهيد، پس بدو گوش فرادار و فرمانش ببر.21
پس از چند روز امام عسكري(علیه السلام) رحلت فرمودند و مردم چنانكه ميبيني پراكنده شدهاند و به خدا سوگند كه من هر صبح و شام آن حضرت(علیه السلام) را ميبينم و مرا از آنچه ميپرسيد آگاه ميكند و من نيز شما را مطلع ميكنم و به خدا سوگند كه گاهي ميخواهم از او پرسشي كنم و او نپرسيده پاسخ ميدهد و گاهي امري بر من وارد ميشود و همان ساعت پرسش نكرده از ناحيه او جوابش صادر ميشود. شبگذشته مرا از آمدن تو با خبر ساخت و فرمود كه تو را از حقيقت آگاه سازم.
محمّد بن عبدالله، راوي اين حديث، ميگويد: به خدا سوگند، حكيمه اموري را به من خبر داد كه جز خداي تعالي كسي از آن مطلع نيست و دانستم كه آن صدق و عدل و از جانب خداوند است، زيرا خداي تعالي او را به اموري آگاه كرده است كه هيچ يك از خلايق را بر آنها آگاه نفرموده است.22
«بيتالحمد» درخشنده امام(علیه السلام)
مفضل ميگويد: از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه فرمودند:
صاحبالأمر(علیه السلام) خانهاي دارد كه به «بيتالحمد» معروف است. درون آن چراغي روشن است كه از روز ولادتش تا روز قيامتش خاموش نميگردد.23
پيرزني كه در ولادت حضرت (علیه السلام) حضور داشت.
حنظله بن زكريا ميگويد: احمد بن بلال كاتب از اهل سنت و ناصبي بود، اما به سبب آشنايياش طبق عادت عراقيها، نسبت به من ابراز محبت ميكرد و وقتي مرا ميديد، ميگفت: آيا خبري داري كه ما را فرحناك كند يا آنكه من جرياني برايت نقل كنم؟ من تغافل ميكردم تا آنكه در جايي من و او تنها بوديم و از او راجع به آن ماجرا سؤال كردم كه برايم بازگويد، گفت: خانه ما در سامرا، رو به روي خانه ابن الرضا24 [حضرت امام جواد(علیه السلام)] بود. من به علت مسافرت، مدتي طولاني، از آن خانه دور و در قزوين و غير آن ساكن بودم. و چنان پيش آمد كه بازگردم. وقتي كه بازگشتم، آنچه را در سامرا بهجاي گذاشته بودم، از دستم رفته بود، و پيرزني كه خدمتكار من بود، و دخترش در آن خانه بودند. او مثل همان ايام، فردي خويشتندار بود و دروغ نميگفت، همچنين ما خدمتكاراني داشتيم كه در آن خانه مانده بودند و چند روزي نزد آنان بودم. وقتي خواستم از سامرا برگردم، آن پيرزن گفت: چرا اينقدر براي رفتن عجلهداري، در حاليكه مدت زيادي نزد ما نبودي؟ نزد ما بمان كه از حضورت خوشحال شويم.
از روي استهزاء به او گفتم: ميخواهم به كربلا بروم (زيرا مردم داشتند به مناسبت نيمه شعبان يا روز عرفه به زيارت ميرفتند). پيرزن گفت: فرزندم، از تو به خدا پناه ميبرم كه بخواهي با اين گفته، آنان (خاندان اهل بيت(علیه السلام)) را كوچك بشماري يا تمسخر نمايي و من تو را از ماجرايي آگاه ميكنم كه دو سال، بعد از رفتن تو برايم اتفاق افتاد.
من در همين خانه، نزديك دالان خوابيده بودم و دخترم نيز همراه من بود، و بين خواب و بيداري بودم كه مردي نيكوروي، با لباسهاي نظيف و بوييخوش وارد شد و گفت: اي فلانه، هم اينك شخصي از نزديكان ميآيد كه تو را (به جايي) ببرد، از رفتن با او، خودداري مكن و مترس؛ من ترسيدم و دخترم را صدا زدم و به او گفتم: آيا فهميدي كه كسي داخل خانه شود؟ گفت: نه؛ خدا را ياد كردم و خوابيدم. دوباره همان مرد آمد و مثل همان گفته را به من فرمود باز ترسيدم و دخترم را صدا زدم، گفت: هيچكس وارد خانه نشده، خدا را ياد كن و نترس. (خدا را) ياد كردم و خوابيدم.
وقتي كه آن مرد، براي سومين بار آمد، و گفتهاش را تكرار كرد، صداي دقّ الباب را شنيدم، پشت در رفتم و گفتم: كه هستي؟ گفت: بازكن و نترس. سخنش را فهميدم و در را باز كردم. غلامي بود كه همراه خود چادري (پوششي) داشت. گفت: بيا، بعضي از نزديكان به تو نياز مهمي دارند، سپس سرم را با آن پوشاند و مرا وارد خانهاي ساخت. من آن خانه را ميشناختم، طنابي پارچهاي وسط اتاق بود و مردي كنار آن نشسته بود. غلام، كنار آن را بالا گرفت و من داخل شدم. زني در حال زايمان بود و زني پشت سر او مانند قابله نشسته بود.
زن گفت: به ما در اين كاري كه بدان مشغوليم كمك كن، و من او را مانند ديگران علاج كردم، و چيزي نگذشت كه نوزاد به دنيا آمد. او را در حالي كه سالم بود، بر روي دست گرفتم و سرم را از كنار پارچه بيرون بردم و مردي را كه آنجا نشسته بود، بشارت دادم. به من گفت: بانگ نزن. همين كه صورتم را به طرف نوزاد برگرداندم، او را نديدم. زني كه آنجا نشسته بود، گفت: بانگ نزن و آن خادم، دستم را گرفت و سرم را پوشاند و از خانه خارج ساخت و مرا به خانهام بازگرداند و كيسه پولي به من داد و گفت: هيچكس را از آنچه ديدي، آگاه مكن.
داخل خانه رفتم و در حاليكه دخترم در خواب بود به رختخواب بازگشتم. سپس او را بيدار كردم و پرسيدم، آيا از رفت و آمدم مطلع شدي؟ گفت: نه. كيسه را گشودم، ده دينار درون آن بود.
من تا به حال اين ماجرا را براي هيچكس بازگو نكردهام. وقتي آن كلام را از روي استهزاء به زبان آوردي، اين را از روي دلسوزي به تو گفتم. اين خاندان، نزد خداي عزوجل شأن و منزلتي بزرگ دارند و هرچه ميگويند، حق است.
احمد بن بلال (ناصبي) گفت: از گفتهاش تعجب كردم و آنرا به سخره گرفتم و زمان آن ماجرا را از او نپرسيدم، اما ميدانم كه من بعد از سال 250 از نزد آنان رفته بودم و سال 251 در دوران وزارت عبيدالله بن سليمان بازگشته بودم.
حنظله ميگويد: پدرم را نيز دعوت كردم و او نيز اين ماجرا را همراه من، از احمد شنيد.25
كنار رفتن پرده و رؤيت جمال آخرين حجت حق
ابي نعيم انصاري ميگويد: دستهاي از «مفوّضه»26 و «مقصّره»27 نزد كامل بن ابراهيم مدني آمده بودند تا نزد امام عسكري(علیه السلام) بروند. كامل با خود گفت: من نيز از آن حضرت(علیه السلام) راجع به اين فرمودهشان خواهم پرسيد كه:
وارد بهشت نميشود مگر كسي كه معرفت مرا بشناسد و آنچه را ميگويم بگويد.28
كامل ميگويد: وقتي كه بر سرورم ابامحمد(علیه السلام) وارد شدم به لباس لطيف و سفيدي كه پوشيده بودند، نگاه كردم و با خود گفتم: ولي الله و حجت خدا خود، لباس لطيف ميپوشند ولي ما را به مواسات (همراهي) با برادران امر، و از پوششي مانند آنچه خود پوشيدهاند، نهي ميكنند!
امام(علیه السلام) تبسمي نمودند و فرمودند:
اي كامل! و من در حاليكه لباس را از بازويشان كنار زده بودند، آنرا مسح نمودم، (پوششي) سياه و زبر بر پوست بدنشان قرار داشت.
آنگاه فرمودند:
اين (زيرجامه) براي خداست، و اين براي شما.29
سلام دادم، و نزديك دري كه پردهاي نازك آويخته بود نشستم. ناگاه بادي وزيد و گوشه پرده كنار رفت، و نوجواني چهارده ساله يا مانند آنرا كه چون پارهاي ماه بود، ديدم.
آن نوجوان خطاب به من فرمود:
اي كامل بن ابراهيم؛
از آن ندا به خود آمدم و به من الهام شد كه بگويم: لبّيك سرورم؛ سپس فرمودند:
آيا نزد ولي خدا و حجت و باب او آمدهاي كه بپرسي: آيا وارد بهشت نميشود جز آنكه شناخت تو را بشناسد و به آنچه ميگويي بگويد؟30
عرض نمودم: آري به خدا. فرمودند:
به خدا، در اين صورت، وارد شوندگان [بهشت] اندك خواهند بود. به خدا دستهاي وارد آن خواهند شده كه به آنان «حقّيه» گفته ميشود.31
عرض نمودم: سرورم، آنان كيستند؟ فرمودند:
آنان دستهاي هستند كه از حبّشان نسبت به علي[ع] به حق او سوگند ميخودند درحاليكه از حق و فضل او (نيز) آگاه نيستند.33
سپس لحظهاي سكوت نمودند، كه درود خداوند بر ايشان باد، آنگاه فرمودند:
و آمدهاي كه درباره قول مفوضه پرسش نمايي؛ آنها دروغ گفتند؛ بلكه قلبهاي ما ظرف خواست خداوند است. اگر او بخواهد ما ميخواهيم. و خداوند ميفرمايد: «و نميخواهيد مگر آنكه خدا بخواهد».33و34
سپس، آن پرده به حالت اول بازگشت و ديگر نتوانستم آنرا كنار بزنم. امام عسكري(علیه السلام) به من نگريستند و در حال تبسم فرمودند:
اي كامل، علت نشستنت چيست، در حاليكه حجت پس از من، نياز تو را برآورده ساخت.35
و من برخاستم و بيرون آمدم و ديگر آن نوجوان را نديدم.
ابو نعيم ميگويد: كامل را ديدم و از او راجع به اين ماجرا پرسيدم، آنرا برايم باز گفت.36
پينوشتها:
1. لا يا عمّه ولكنّي أتعجّب منها.
2. سيخرج منها ولدٌ كريم علي الله عزّ وجلّ الّذي يملأ الله به الأرض عدلاً و قسطاً كما ملئت جوراً وظلماً.
3. إستأذنّى في ذلك أبي(علیه السلام).
4. يا حكيمه إبعثي نرجس إلي ابني أبي محمّد.
5. يا مباركه إنّ الله تبارك و تعالي أحبّ أن يشركك في الأجر و يجعل لك في الخير نصيباً.
6. جزاك الله يا عمّه خيراً.
7. لا يا عمّتا، بيّتي اللّيله عندنا فإنّه سيولد اللّيله المولود الكريم علي الله عزّ وجلّ الّذى يحيي الله عزّ و جلّ به الأرض بعد موتها.
8. من نرجس لا من غيرها.
9. إذا كان وقت الفجر يظهر لك الحبل لأنّ مثلها مثل امّ موسي(علیه السلام) لم يظهر بها الحبل و لم يعلم بها أحد إلي وقت ولادتها، لأنّ فرعون كان يشقّ بطون الحبالي في طلب موسي(علیه السلام)، و هذا نظير موسي(علیه السلام).
10. أقرئى عليها «إنّا أنزلناه فى ليلهالقدر».
11. إرجعي يا عمّه فإنّك ستجديها في مكانها.
12. اللّهمّ أنجزلي ما وعدتني و أتمم لى أمرى و ثبّت و طأتي، و املأ الأرض بى عدلاً و قسطاً.
13. يا عمّه ناوليه و هاتيه.
14. إمضي به إلي أُمّه لترضعه و ردّيه إليّ.
15. واحفظه وردّه إليْنا فى كلّ أربعين يوماً.
16. أستودعك الله الّذي أودعته امّ موسي موسي.
17. سوره قصص(28)، آيه 13.
18. أسكتى فإنّ الرّضاع محرّم عليه إلّا من ثديك و سيعاد إليك كما ردّ موسي إلي امّه و ذلك قول الله عزّ و جلّ: «فرددناه إلي امّه كي تقرّ عينها ولا تحزن».
19. هذا روح القدس الموكّل بالأئمّه يوفّقهم و يسدّدهم و يربّيهم بالعلم... .
20. إنّ أولاد الأنبياء و الأصياء إذا كانوا أئمّه ينشؤون بخلاف ما ينشؤ غيرهم، و إنّ الصّبيّ منّا إذا كان أتي عليه شهر كان كمن أتي عليه سنه، و إنّ الصّبيّ منّا ليتكلّم في بطن امّه و يقرء القرآن و يعبد ربّه، عزّ و جلّ، [و] عند الرّضاع تطيعه الملائكه و تنزل عليه صباحاً و مساءً.
21. هذا ابن نرجس و هذا خليفتى من بعدى و عن قليلٍ تفقدونى فاسمعى له و أطيعى.
22. شيخ صدوق، ابي جعفر محمد بن علي بن الحسين ابن بابويه، كمالالدين و تمام النعمه، باب 42، ح2. با استفاده از ترجمه منصور پهلوان.
23. إنّ لصاحب هذا الأمر بيتاً يقال له: بيتالحمد، فيه سراج يزهر منذ يوم ولد إلي يوم يقوم بالسّيف لا يطفأ. النعماني، ابن ابي زينب محمد بن ابراهيم بن جعفر، كتاب الغيبه، ص392، ح 31.
24. اين خانه همان بيت حضرت امام عسكري(علیه السلام) و زادگاه مبارك فرزند گراميشان حضرت امام زمان(علیه السلام) ميباشد.
25. شيخ طوسي، ابي جعفر محمد بن الحسن الطوسي، كتاب الغيبه، ص240، ح 208.
26. مفوّضه به فرقهاي گفته ميشود كه ميگويند خداوند زمام تمام امور را به ائمه(علیه السلام) واگذار نموده است.
27. مقصّره به فرقهاي گفته ميشود كه ائمه(علیه السلام) را از شأن ولايت تنزل داده و نقشي جز مانند انسانهاي عادي در عالم براي آنان قائل نيستند.
28. لا يدخل الجنّه إلّا من عرف معرفتي و قال بمقالتي.
29. هذا لله و هذا لكم.
30. جئت إلي وليّ اللّه و حجّته و بابه تسأله هل يدخل الجنّه إلّا من عرف معرفتك و قال بمقالتك؟
31. إذن والله يقلّ داخلها، والله إنّه ليدخلها قومٌ يقال لهم: «الحقّيّه».
32. قومٌ من حبّهم لعليٍّ يحلفون بحقّه و لايدرون ما حقّه و فضله.
33. سوره انسان(76)، آيه 30.
34. جئت تسأله عن مقاله الفوّضه، كذبوا، بل قلوبنا أوعيه لمشيّه الله، فإذا شاء شئنا، والله يقول: «و ما تشاؤون إلّا أن يشاء اللّه».
35. يا كامل، ما جلوسك و قد انبأك بحاجتك الحجّه من بعدي.
36. شيخ طوسي، محمد بن الحسن، همان، ص 246، ح 216؛ نيز الطبري(الآملي)، محمد بن جرير، دلائل الإمامه، ص 273.
سيدهاشم حسيني بحراني - مترجم: ابوذر ياسري و دانشنامه جامع امام زمان علیه السلام
سلام رضا جان
بعضی از این حکایات به جز جنبه ی اعجازی حاوی نکات ارزشمند اخلاقی اعتقادی و... هستند
بد نبود اونها رو بلد میکردی به طور مثال:
(۱/اردیبهشت/۹۰ ۲۲:۳۱)Reza_Jackman نوشته است: [ -> ]
3. عزل خادم معصيت كار
حسن بن حنشيف از پدرش نقل ميكند، كه حضرت قائم(علیه السلام) خدمتگزاراني را به مدينه فرستادند و همراه آنان، دو خادم نيز بودند [كه غلام نبودند، بلكه اجير شده بودند] و به خفيف هم، نامه نوشتند كه با آنها حركت كند. هنگامي كه فرستادگان به كوفه رسيدند، يكي از آن دو خادم شرابي مست كننده آشاميد. هنوز از كوفه بيرون نرفته بودند كه از سامرا توقيعي رسيد كه:
الخادم الِّذي شرب المسكر و عزل عن الخدمة.
خادمي كه شراب نوشيده، برگردانيده و از خدمت، معزول شود.3
این یعنی در دستگاه حضرت معصیت کار جایی ندارد که برای حقیر تلنگر خوبی بود
ممنون و یا علی