تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: مواظب قضاوتت باش ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت .

پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي...

روز اول ، پسر بچه ۳۷ ميخ به ديوار كوبيد .

طي چند هفته بعد، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر ميشد.

او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد.

او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است .

پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديواربرد وگفت:

((پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي.

اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن، ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود.

وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند.

تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري ،اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد .

چون آن زخم سرجايش است.


زخم زبان خیلی بیشتر از زخم چاقو دردناك است.))
داشتیم با هم قدم میزدیم که یاد ماجرایی افتاد


گفت یه روز میخواستیم تو خونمون روضه بگیریم, همسایه هایی که میشناختیمو دعوت کردم


اما نمیدونستیم همسایه دیوار به دیوارمون که تازه اومده بودن هم دعوت کنیم یا نه !؟


آخه خانوادگی هیچکدومشون حجاب درست و حسابی نداشتن !!


فکر کردیم خوششون نمیاد یا دوست ندارن کلا با ما ارتباط داشته باشن


ولی مامانم دلشو زد به دریا و رفت دم در خونشون و دعوتشون کرد !


روز مراسم دومین کسایی که اومدن همینا بودن ! مادر خونواده و دختر بزرگش


میخواستیم زیارت عاشورا بخونیم ولی مداحمون نیومد !


همین دختر همسایمون گفت اجازه هست من بخونم !؟


چقدرم خوب و زیبا خوند انصافا !


بعدش تعریف کرد : " من عاشق مادرشوهرم هستم چون از همین خانم جلسه ایاست ! اینجور مراسم زیاد برگزار میکنه


منم اگه بدونم جایی چنین روضه هایی هست حتما شرکت میکنم, خیلی این برنامه ها رو دوست دارم !! "


ما باورمون نمیشد


از چیزایی که تو دلمون بود پشیمون شدیم Sad


کاش براساس ظاهر آدما درموردشون قضاوت نکنیم ....
پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نمي دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم.

پدر با عصبانيت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو مي توانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا مي مرد چکار مي کردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من فقط می دانم ما از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم شفادهنده خداوند است پزشک نمي تواند عمر را افزايش دهد برو و شفای پسرت را از خدا بخواه ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا.

پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است)

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد . و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالي که بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد.

پدر با ديدن پرستار، گفت: چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟

پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد از اولین روز سکونت در خانه جدید ضمن صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن لباسهای شسته اش است
.


زن جوان به همسرش گفت: لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت

.


هر بار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان گفته ها را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را به او یاد داده است

.


مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم

.



دیالوگ قسمت آخر سریال مختارنامه در باره ی تزویر

امروز میخواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.

تزویر با لباس تقوا و دیانت به میدان می آید....

تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است عوام خدایش را میبینند و اهل معرفت ابلیسش

و چه خون دل ها خورد علی از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین

یا ایها الذین آمَنوا، آمِنوا ...

تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند پس از غلبه شک نکنید گردنتان را خواهد شکست

وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...
دﯾﺪﯼ ﭼﻄﻮﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ؟! ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺭﻩ!ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺎﺳﻪ‌ﺍﯼ ﺯﯾﺮ ﻧﯿﻢ‌ﮐﺎﺳﻪ ﺷﻪ ﻭ...ﺍﯾﻦ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ. ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻫﻢ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.ﮔﻮﯾﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾم!!
ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﺎﯼ ﺯﺷﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﻭﺍﺝ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺴﯽ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ.

ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﯾﺎ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻫﻤﺪﺭﺩﯼ ﮐﯿﻨﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻪ ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﻋﺬﺍﺑﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﻡ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺩﺳﺖ ﯾﺎﺑﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎً ﺧﺪﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺗﯽ ﻋﻄﺎ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﯾﺎ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.ﺑﺎ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﺎ ﺗﻮﺍﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﺎﻻ‌ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺷﻐﻠﯽ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﻻ‌ﺑﺪ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﯾﺎ ﺁﺷﻨﺎﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﻮﺩﻩ!
ﻭﺍﻗﻌﺎً‌ﭼﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ،ﻧﮕﺎﻫﻤﺎﻥ، ﻭ ﻃﺮﺯ ﺗﻔﻜﺮﻣﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺍﻃﻼ‌ ﻋﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺤﺖ ﻭ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺁﻥ ﻭﺍﻗﻔﯿﻢ ﻭﻧﻪ ﺩﺭﺷﺮﺍﯾﻂ ﻭﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﻢ؟
ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ،ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻭ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ !
ﯾﺎﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮﮐﺲ ﺳﺮﮔﺬﺷﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ.ﻻ‌ﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ"ﺗﺤﻤﻞ"ﮐﻨﯿﻢ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ"ﻗﻀﺎﻭﺕ"ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﯿﻨﻢ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع