تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: چیستان های علمی جالب از امام صادق (علیه السلام) و انتقادی از خودمون
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
شاید برای بیشتر مردم درک بعضی از مطالب علمی کار سختی باشه ولی در داستان زیر به برخی از مطالب علمی اشاره کرده که شیرینی اون درک رو برای انسان آسون می کنه : (حتما بخونید )

ابن ابى لیلى – که یکى از دوستان امام جعفر صادق علیه السلام است – حکایت نماید:
روزى به همراه نعمان کوفى به محضر مبارک آن حضرت وارد شدیم ، حضرت به من فرمود: این شخص کیست ؟
عرض کردم : مردى از اهالى کوفه به نام نعمان مى باشد، که صاحب راءى و داراى نفوذ کلام است .
حضرت فرمود: آیا همان کسى است که با راءى و نظریّه خود، چیزها را با یکدیگر قیاس مى کند؟
عرض کردم : بلى .
پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود: اى نعمان ! آیا مى توانى سرت را با سایر اعضاء بدن خود قیاس نمائى ؟
نعمان پاسخ داد: خیر.
حضرت فرمود: کار خوبى نمى کنى ، و سپس افزود: آیا مى شناسى کلمه اى را که اوّلش کفر و آخرش ایمان باشد؟
جواب گفت : خیر.
امام علیه السلام پرسید: آیا نسبت به شورى آب چشم و تلخى مایع چسبناک گوش و رطوبت حلقوم و بى مزّه بودن آب دهان شناختى دارى ؟
اظهار داشت : خیر.
ابن ابى لیلى مى گوید: من به حضور آن حضرت عرضه داشتم : فدایت شوم ، شما خود، پاسخ آن ها را براى ما بیان فرما تا بهره مند گردیم .
بنابراین حضرت صادق علیه السلام در جواب فرمود: همانا خداوند متعال چشم انسان را از پیه و چربى آفریده است ؛ و چنانچه آن مایع شور مزّه ، در آن نمى بود پیه ها زود فاسد مى شد.
و همچنین خاصیّت دیگر آن ، این است که اگر چیزى در چشم برود به وسیله شورى آب آن نابود مى شود و آسیبى به چشم نمى رسد؛ و خداوند در گوش ، تلخى قرار داد ، تا آن که مانع از ورود حشرات و خزندگان به مغز سر انسان باشد.
و بى مزّه بودن آب دهان ، موجب فهمیدن مزّه اشیاء خواهد بود؛ و نیز به وسیله رطوبت حلق به آسانى اخلاط سر و سینه خارج مى گردد.
و امّا آن کلمه اى که اوّلش کفر و آخرش ایمان مى باشد: جمله ((لا إ له إ لاّ اللّه )) است ، که اوّل آن ((لا اله )) یعنى ؛ هیچ خدائى و خالقى وجود ندارد و آخرش ((الاّ اللّه )) است ، یعنى ؛ مگر خداى یکتا و بى همتا.

البته یه انتقادی هم در حاشیه مطلب از خودمون بکنم که چرا وقتی حرف از شیطان پرستی و شاهین نجفی و ( با عرض معذرت ) s-e-x هست بازدید انقدر زیاده ولی وقتی حرف از سیره ی معصومین که پیش میاد بازدید کم نیست ولی نسبت به اونا کمتره . یا مثلا خود استاد رائفی پور اگه از همون اول درباره سیره اهل بیت صحبت می کرد انقدر طرفدار پیدا می کرد ؟
جواب این سوال چی شد :

" پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود: اى نعمان ! آیا مى توانى سرت را با سایر اعضاء بدن خود قیاس نمائى ؟ "

ممنون
(۱۱/شهریور/۹۲ ۹:۰۶)mahdyshr نوشته است: [ -> ]جواب این سوال چی شد :

" پس حضرت به او خطاب نمود و فرمود: اى نعمان ! آیا مى توانى سرت را با سایر اعضاء بدن خود قیاس نمائى ؟ "

ممنون

عزیزم اینو امام برای این گفت که قیاس ( چیزی که در فقه اهل سنت است ) کار درستی نیست .
در کتاب توحید مفضل هم پرسش و پاسخ هایی از این دست هست که بسیار زیبا و حیرت انگیزه...
ماجرای 40 سوال مشکل ابوحنیفه از امام صادق (علیه السلام)


یکی از ویژگی‌های برجسته دوران امامت امام صادق(علیه السلام) شکوفایی علم و دانش است به طوری که وقتی اسم مبارک آن حضرت برده می‌شود بدون تردید واژه‌هایی همچون علم و دانش و شور و شوق علمی هم خود به خود مطرح می‌شود. نشانه‌های فراوانی برای عظمت علمی امام صادق (علیه السلام) وجود دارد و بزرگی او را فقیهان و دانشمندان بزرگ تشیع و اهل سنت می‌پذیرند و در برابر عظمت علمی آن حضرت سر تعظیم فرود می‏‌آورند و برتری علمی‌اش را می‏‌ستایند.



ماجرای 40 سوال مشکل ابوحنیفه از امام صادق (علیه السلام)



یکی از ادله روشن بر قدرت علمی و توانایی‌های استدلالی امام صادق(علیه السلام) که آن را از اجداد طاهرینش به ارث برده‌اند جریان 40 سوال مشکل ابوحنیفه از ایشان است که آن حضرت به تمام این سوالات پاسخ می‌دهند.



«ابوحنیفه» پیشوای فرقه «حنفی» می‏‌گفت: «من دانشمندتر از جعفر بن محمد ندیده‏‌ام» و می‌افزود: روزی منصور دوانیقی جعفر بن محمد را احضار کرده بود مرا خواست و گفت: «مردم شیفته جعفر بن محمد شده‏‌اند. برای محکوم ساختن او مسایل مشکل فراهم کن». من 40 مسئله مشکل آماده کردم. منصور در «حیره» بود و مرا فراخواند. به مجلس وی رفتم و دیدم جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته است. هنگامی که چشمم به او افتاد عظمت او به اندازه‌ای در من تأثیر گذاشت که از دیدن منصور چنین تأثیر نپذیرفتم. سلام کردم و با اشاره منصور نشستم.



منصور رو به وی کرد و گفت: «این ابوحنیفه است». او پاسخ داد: «بلی می‏‌شناسمش». سپس منصور رو به من کرد و گفت: «ای ابوحنیفه! مسائل خود را با ابوعبدالله (جعفر بن محمد) در میان بگذار». مسایل را مطرح کردم. هر مسئله‏‌ای می‏‌پرسیدم او پاسخ می‏‌داد: «عقیده شما در این باره چنین و عقیده اهل مدینه چنان و عقیده ما چنین است و..» او در برخی از مسائل با نظر ما موافق و در برخی دیگر از آنها با اهل مدینه موافق و گاهی با هر دو گروه مخالف بود. 40 مسئله را مطرح کردم و او همه را پاسخ گفت. «ابوحنیفه» به اینجا که رسید با اشاره به امام صادق (علیه السلام) گفت: «دانشمندترین مردم آگاه‌ترین آنان به اختلاف مردم در فتاوا و مسائل فقهی است».



همچنین «مالک» پیشوای مذهب فرقه مالکی می‏‌گفت: مدتی نزد جعفر بن محمد رفت و آمد می‏‌کردم و او را همواره در یکی از این سه حال می‌دیدم: نماز ‏خواندن، روزه‌داری و قرآن خواندن. هرگز ندیدم که او بدون وضو حدیث نقل کند. برتر از جعفر بن محمد در علم و عبادت و پرهیزگاری هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به قلب هیچ بشری خطور نکرده است.



«شیخ مفید» می‏‌نویسد: به اندازه‌ای علوم از آن حضرت نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن همه جا پخش شده و از هیچ یک از افراد خاندان او به اندازه او علم و دانش نقل نشده است.

«ابن حجر هیتمی» می‏‌نویسد: به اندازه‌ای علوم از او نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن همه جا پخش شده است و بزرگترین پیشوایان فقه و حدیث مانند: یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، ابوحنیفه، شعبه و ایوب سجستانی از او روایت کرده‏‌اند. «ابوبحر جاحظ» از دانشمندان شهیر قرن سوم هجری قمری می‏‌گوید: جعفر بن محمد کسی است که علم و دانش او جهان را پر کرده است و گفته می‏‌شود که ابوحنیفه و سفیان ثوری از شاگردان اویند و شاگردی این دو برای اثبات عظمت علمی او بس است.



منابع برخی اخبار و روایات:



اختصاص شیخ مفید: ص 189



ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، قم، کتابخانه نجفی مرعشی ، 1404ه. ج 15، ص 274.



سیراعلام النبلإ، ج 6، ص؛ 258 بحارالانوار، ج 47، ص 217.



شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 519، طبع قم، نشر اسلامی



ابن تیمیه، التوسل و الوسیله، ص؛52 جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص 327.

___________________________________________
برگرفته از سرویس دین و اندیشه خبرگزاری دانشجویان ایران
مناظره امام صادق علیه السلام با کسی که خدا را قبول نداشت


روایتی درباره چگونگی مناظره امام صادق که درود خدا بر او باد، با فردی که منکر خدا بود در اصول کافی ذکر شده که در متن زیر می خوانید.

در سرزمین مصر، مردی به نام «عبدالملک» می‌زیست و به دلیل اینکه نام پسرش عبدالله بود، به او «ابو عبدالله» (پدر عبدالله) می‌گفتند. عبدالملک منکر خدا بود، و اعتقاد داشت جهان هستی خود به خود آفریده شده است.
او که شنیده بود که امام شیعیان، حضرت صادق که درود خدا بر او باد، در مدینه زندگی می‌کند، به مدینه سفر کرد تا درباره خداشناسی با امام مناظره کند. وقتی که به مدینه رسید و از امام سراغ گرفت، به او گفتند: «امام برای انجام مراسم حج به مکه رفته است». پس به مکه رفت و امام را در کنار کعبه مشغول طواف دید. وارد صفوف طواف کنندگان شد و از روی عناد به امام تنه زد.
امام با ملایمت پرسید: نامت چیست؟
او گفت: عبدالمَلِک (بنده سلطان)
امام پرسید: کُنیه تو چیست؟
عبدالملک گفت: ابوعبدالله (پدر بنده خدا)
امام گفت: این مَلِکی که تو بنده او هستی، چنان‌که از نامت چنین فهمیده می‌شود، از حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان؟ وانگهی مطابق کنیه تو پسر تو بنده خداست. بگو بدانم او بنده خدای آسمان است، یا بنده خدای زمین؟
عبدالملک چیزی نگفت. امام به عبدالملک گفت، صبر کن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفت و گو کنیم.
هنگامی که امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست، گروهی از شاگردان امام نیز حاضر بودند، آن‌گاه بین امام و او مناظره ای این چنین در گرفت:
امام: آیا قبول داری که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطن دارد؟
منکر خدا: آری.
امام: آیا زیر زمین رفته‌ای؟
منکر خدا: نه.
امام: پس چه می‌دانی که در زیر زمین چه خبر است؟
منکر خدا: چیزی از زیر زمین نمی‌دانم، ولی گمان می‌کنم که در زیرزمین، چیزی وجود ندارد.
امام: گمان و شک، یک‌نوع درماندگی است، آن‌جا که نمی‌توانی به چیزی یقین پیدا کنی. آیا به آسمان بالا رفته‌ای؟
منکر خدا: نه.
امام: آیا می‌دانی که در آسمان چه خبر است و چه چیزها وجود دارد؟
منکر خدا: نه.
امام: عجب! تو که نه به مشرق و نه به مغرب رفته‌ای، نه به داخل زمین فرو رفته‌ای و نه به آسمان بالا رفته‌ای، و نه بر صفحه آسمان‌ها عبور کرده‌ای تا بدانی در آن‌جا چیست، و با آن همه جهل و ناآگاهی، باز منکر هستی؟ آیا شخص عاقل به چیزی که ناآگاه است، آن را انکار می‌کند؟
منکر خدا: تا کنون هیچ‌ کسی با من این‌گونه سخن نگفته و مرا این چنین در تنگنای سخن قرار نداده است.
امام: بنابراین تو در این راستا، شک داری که شاید چیزهائی در بالای آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟
منکر خدا: آری شاید چنین باشد.
امام: کسی که آگاهی ندارد، بر کسی که آگاهی دارد، نمی‌تواند برهان و دلیل بیاورد. ای برادر مصری! از من بشنو و فراگیر، ما هرگز درباره وجود خدا شک نداریم، مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمی‌بینی که در صفحه افق آشکار می‌شوند و به ناچار در مسیرتعیین شده خود گردش کرده و سپس باز می‌گردند و آن‌ها در حرکت در مسیر خود مجبور هستند. اکنون از تو می‌پرسم: اگر خورشید و ماه، نیروی رفتن و اختیار دارند، پس چرا برمی‌گردند؟ و اگر مجبور به حرکت در مسیر خود نیستند، پس چرا شب، روز نمی‌شود و به عکس، روز شب نمی‌گردد؟
ای برادر مصری! به خدا سوگند، آن‌ها در مسیر و حرکت خود مجبورند، و آن کسی که آن‌ها را مجبور کرده، از آن‌ها فرمانرواتر و استوارتر است.
منکر خدا: راست گفتی.
امام: ای برادر مصری! بگو بدانم، آن‌چه شما به آن معتقدید، و گمان می‌کنید روزگار گرداننده موجودات است، و مردم را می‌برد، پس چرا روزگار آن‌ها را بر نمی‌گرداند، و اگر بر می‌گرداند، چرا نمی‌برد؟
ای برادر مصری! همه مجبور و ناگزیرند، چرا آسمان در بالا، و زمین در پائین قرار گرفته، چرا آسمان بر زمین نمی‌افتد، و چرا زمین از بالای طبقات خود فرو نمی‌آید، و به آسمان نمی‌چسبد، و موجودات روی آن به هم نمی‌چسبند؟
وقتی که گفتار و استدلال‌های محکم امام به این‌جا رسید، عبدالملک که در میان مناظره در نظر خود دچار شک و تردید شده بود به مرحله ایمان رسید و در حضور امام ایمان آورد و به یکتائی خدا گواهی داد و گفت: آن خدا است که پروردگار و حکم فرمای زمین و آسمان‌ها است، و آن‌ها را نگه داشته است.
عبدالملک تازه مسلمان به امام عرض کرد: مرا به‌ عنوان شاگرد، بپذیر.
امام صادق که درود خدا بر او باد، به هشام بن حکم، شاگرد برجسته‌اش فرمود: عبدالملک را نزد خود ببر، و احکام اسلام را به او بیاموز.
هشام که آموزگار زبردستی برای مردم شام و مصر بود، عبدالملک را نزد خود طلبید و اصول عقائد و احکام اسلام را به او آموخت، تا این‌که او دارای عقیده ای پاک و استوار شد.

/اصول کافی/
آدرس های مرجع