۱۶/شهریور/۹۲, ۱۸:۱۸
![[تصویر: motahhari2.jpg]](http://www.borhannews.com/news/wp-content/uploads/2011/11/motahhari2.jpg)
شرح منظومه می نویسد:
متکلمین میگویند: عالم حادث زمانی است به این معنا که اگر به قهقرا برگردیم… بالاخره به لحظهای میرسیم که عالم پدید آمده، و قبل از آن لحظه عالمی نبوده است. میگویند اگر عالم حادث زمانی نباشد قدیم زمانی است و اگر قدیم زمانی باشد بینیاز از علت و خالق است… اما حکمای الهی [فلاسفه] معتقدند که عالم قدیم است یعنی اصول و ارکان عالم ازلی است و از لحاظ زمان هر اندازه به عقب برگردیم به مبدأ و آغاز شروعی نمیرسیم، زمان ابتدا و انتهایی ندارد. از نظر حکمای الهی [فلاسفه] “کل حادث مسبوق بمادة ومدة: هر چیز تازهای قبلا ماده حامل استعدادی داشته است و هم پیش از او زمانی بوده است”.۱
حکما به تعبیر استاد شهید مطهری قائلند که بین حدوث عالم و اعتقاد به وجود پروردگار تلازم وجود ندارد. بلکه می توان عالم را قدیم فرض کرد و در عین حال به وجد خدای متعال معتقد بود . و حتی پا را فراتر می گذارند و می گویند بین قدم عالم و اثبات خداوند که خالق اشیاء است تلازم وجود دارد.
شهید بزرگوار می فرماید: لازمه اعتقاد به خدا این است که معتقد باشیم برای عالم اولی نیست به دلیل اینکه خدایی هست. و تنها به این دلیل هم باید ثابت کرد که عالم اول ندارد چون ذات خدا بی پایان است خلقتش نمی تواند پایان یا مبدأ داشته باشد. تا خدا بوده خالق بوده و تا خواهد بود خالق خواهد بود و لازمه سخن کسانی که می گویند عالم حادث است ، این است که خالق بودن خدا محدود باشد و ذات حق هیچ نوع محدودیتی را نمی پذیرد نه در ذات و نه در فعل ، چون خدا هست ، عالَم هم باید از دو سر بی پایان باشد، هم از اول و هم از آخر. (مرتضی مطهری ، توحید ص۱۵۹ مباحث جلسات در انجمن پزشکان).
اما در مقابل حکما، متکلمین شیعه معتقدند بین حدوث عالم و اعتقاد به وجود پروردگار تلازم وجود دارد و مستند ایشان هم روایات متواتره در این باب است و هم حکم عقل و برهان. که البته در بسیاری از روایات به حکم عقل استناد شده است واین مطلب را به نحو برهان بیان نموده است.
اما برخی از روایات حدوث عالم به شرح ذیل است:۱. قَالَ الرِّضَا علیه السلام : إِنَّ مَا لَمْ یَزَلْ لَا یَکُونُ مَفْعُولا… الْفِعْلَ کُلَّهُ مُحْدَث.( توحید صدوق ، ص ۴۴۸).
آنچه ازلی باشد مفعول و مخلوق نخواهد بود … همانا هر فعلی حادث و مخلوق است.
۲. قال الصادق علیه السلام : ُ لَوْ کَانَ مَعَهُ شَیْءٌ فِی بَقَائِهِ لَمْ یَجُزْ أَنْ یَکُونَ خَالِقاً لَهُ لِأَنَّهُ لَمْ یَزَلْ مَعَهُ فَکَیْفَ یَکُونُ خَالِقاً لِمَنْ لَمْ یَزَلْ مَعَه.( کافی ج ۱ص۱۲۰)
اگر چیزی در بقاء با خداوند می بود دیگر ممکن نبود ک خداوند خالق آن چیز باشد چه اینکه در این صورت آن چیز پیوسته با خدا بوده است . پس چگونه ممکن است خداوند آفرینندة چیزی باشد که ازلاً با او موجود بوده است.
۳. قال امیر المؤمنین علی علیه السلام : یَقُولُ لِمَا أَرَادَ کَوْنَهُ کُنْ فَیَکُونُ لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لَا نِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّمَا کَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ لَمْ یَکُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِکَ کَائِناً وَ لَوْ کَانَ قَدِیماً لَکَانَ إِلَهاً ثَانِیاً .( نهج البلاغه خطبه ۱۸۶)
آنچه اراده فرماید تنها می گوید باش پس می باشد نه به وسیله صدایی که شنیده شود و نه به ندایی که به گوش رسد و همانا کلام او سبحانه فعل اوست که پیش از آن موجود نبوده است و او آن را انشاء می فرماید و ایجاد می کند و اگر قدیم بود؛ معبود دومی بود.
اما به حکم عقل و برهان :عقل هم نمی تواند به قدم عالَم حکم کند . خواجه نصیرالدین طوسی می فرماید: هیچ موجود ازلی جز خدای متعال وجود ندارد و علامه حلی در شرح کلام خواجه می فرماید: چون تمام ماسوی الله ممکن است و هر ممکنی حادث است پس عالم ازلی نیست.( کشف المراد ص ۵۷)
در توضیح باید گفت اولاً موجود ممکن موجودی دارای مقدار و اجزاء و عدد است و هر چیزی دارای مقدار و اجزاء و عدد محدود است چون نمی توان یک موجود نا محدود تصور کرد که اجزاء داشته باشد بنا بر این موجود دارای اجزاء ، زمان و مکان محدود دارد.
ثانیاً موجود ممکن موجودی است که وجودش را از غیر می گیرد و اگر چیزی ازلاً وجود داشته باشد ، وجود دادن به او و خلق کردن آن تحصیل حاصل است.
اما پاسخ به اشکالی که شهید مطهری طرح فرمودند :در کلام شهید مطهری نقل شد که عالم ممکن است اما چون علت تامّه عالَم یعنی خدای متعال وجود داشته است پس این ممکن ، وجود ازلی همراه با علت تامّه خود داشته است .
در جواب باید گفت : ذات خداوند متعال علت تامّه اشیاء نیست . بلکه اشیاء معلولِ لایتخلفِ ارادة او هستند. و روایات بسیاری وارد است که اراده خداوند متعال حادث است .
در واقع این شهید بزرگوار میان صفات فعل خدا با صفات ذات خدا خلط فرموده است.صفات فعل خداوند مانند صفت اراده صفاتی هستند که قابل سلب یا اثبات برای خدا هستند. به این معنا که می توان گفت خداوند فلان چیز را اراده ننموده و فلان چیز را اراده نموده است . اما صفات ذات مانند علم اینچنین نیست و می توان گفت خداوند فلان چیز را می داند و فلان چیز را نمی داند.
همچنین در روایات ما نقل شده است که اشیاء «لامن شیء» خلق شده اند و اگر اشیاء همیشه با خدای متعال وجود داشته باشند دیگر نمی توان گفت آنها «لامن شیء» خلق شده اند . بلکه از وجود بی نهایت خلق شده اند و خداوند تنها یک حدّی به آنها زده است تا ماهیت آنها در خارج محقق شود.
در پایان ذکر چند نکته ضروری است وتهمتهایی که به متکلمین می زنند۱)متکلمین هرگز نمی گویند خدا اشیاء را تنها احداث نموده و در بقاء کاری به آنها ندارد. بلکه بقاء مشیت و حیات و همه موجودیت اشیاء به قدرت خدای متعال است اما این به آن معنی نیست که ابتدای وجود آنها هم باید ملازم با وجود خداباشد بلکه با ارادة خداوند تلازم دارد.
۲)نباید معنی قدیم که از صفات خداوند است با بی نهایت خلط شود . چرا که نهایت و بی نهایت هر دو از صفات جسم ، دارای اجزاء و عدد و مقدارند و اگر ما می گوییم خداوند قدیم است به این معنی نیست که در ابتدای وجود بی نهایت است بلکه به این معنی است که نبودن برای او متصوّر نیست. و اگر بخواهیم خداوند را بی نهایت تصور کنیم خداوند را به وهم خود آورده ایم و او را تشبیه به خلقش نموده ایم ولی خداوند ، متعالی از آن است که به وهم آید و یا شبیه خلق باشد . نمی توان گفت چون اشیاء حد خورده اند و محدود گشته اند پس خدا که حد و ماهیت ندارد نا محدود است بلکه خدا آن است که در وهم نمی آید نه محدود است و نه نامحدود . چرا که تقابل محدود و نا محدود تقابل نقیضین نیست بلکه تقابل ملکه و عدم ملکه است در اشیاء مقداری.
۳)اشیاء نا محدود هم نداریم چون مقدار و کم و زمان و مکان از خصوصیات جسم است و اگر آنها را از جسم بگیریم جسم را منکر شده ایم نه اینکه آن را نامحدود کرده ایم.
۱- مطهری، مرتضی، شرح منظومه، ۱/۲۵۶ ـ ۲۵۷
