بسم الله الرحمن الرحیم
مهمترين نكات از سخنان استاد رمضانی درباره علامه حسن زاده آملی را در ادامه مطلب مطالعه کنید. این سخنان، قسمتی از متن مصاحبه مجمع عالی حکمت با حضرت استاد رمضانی است. متن کامل این سخنان در پایگاه مجمع عالی حکمت اسلامی موجود است...
* ايشان ميفرمودند علم و عمل جوهر و انسانساز هستند. گمان نرود كه علم از مقوله كيف است و عمل هم يك امر عرضي و باد هوا است، خير علم و عمل جوهر هستند و انسانساز.
* نکته نخست عشق به دانستن است.
ايشان اصلاً اگر مسئلهاي برایش مجهول باشد، تا آن را حل نکند و برايش معلوم نشود آرام نميگيرد. منم آن تشنة دانش که گر دانش شود آتش / مــرا اندر دل آتــش همي باشد نشيمنها
ادامه دارد ان شاء الله...
* نکته دوم عدم اکتفاي به علمي دون علم ديگر است.
همانطور که ميدانيد بسیاری از افراد تکبعدي بار ميآيند. به علم اصول که عالم شدند همهچيز را فاني در علم اصول ميبينند و ميخواهند همه مسائل را با علم اصول حل کنند. يا اگر به فقه ميل کردند فقط در همان وادي فقه عمر و وقت خود را صرف ميکنند. و همچنین در بقيه علوم و معارف. ولی ايشان اصلاً براي علم حد و مرزي نميشناسد و براي شاخههاي علم محدودیّتی قائل نیست گاهی که صحبت از تخصصي شدن علوم به ميان ميآمد که در جای خودش حرف خوبي هم هست، ايشان صاف ميفرمود راستش من همراه نيستم که خواسته باشيم شخص را محدود در يک فن کنيم. چه اشکالي دارد که ما حشو و زوايد را بزنيم، و کارهاي بیهوده را کنار بگذاريم و در همه فنون و علوم تخصص پیدا کنیم. چرا يک تخصص؟ ما باید ذو الفنون بوده باشيم و داراي فنهاي مختلف بوده باشيم. اين نظر ايشان است. گرچه عرض کردم تخصصي شدن علوم مقولهای است که مبانی خاصّ خودش را دارد و در جای خود قابل دفاع است چون اکثر افراد نميتوانند در همه فنون تخصص پيدا کنند. اما ايشان بر اثر همان حد و مرز ناشناختن نسبت به علم و معرفت نميتواند با اين مسئله کنار بيايد. لذا میفرماید: ما اگر حشو و زوايد زندگي خودمان را بزنيم ميتوانيم در همه علوم و فنون تخصص مربوطه را بهدست بياوريم.
ادامه دارد ان شاء الله...
* نکته سوم هم عبارت است از عشق به کتاب و دفتر و قلم و آنچه که در عالم شدنِ يک انسان مؤثر است.
در مقام عشقورزي به کتاب من صحنههايي را از ايشان ديدهام و مواردي در ذهنم هست که باور آن برای خیلیها مشکل است. يادم هست که در محضر ايشان، يک بنده خدايي روي عدم التفات استکان چای را گذاشت بر روی کتابی. آقا نبوديد که برخورد ايشان را ببينيد با تعجّب و عصبانیّت فرمود : «روي کتاب؟ خب بگذار آن طرف، چرا روی کتاب؟» آن بنده خدا گفت مواظبم آقا. فرمود: کاري به مواظبت ندارم، اصلاً چرا گذاشتيد؟ کتاب مگر چيز معمولي است؟ يک حساسيت فوقالعاده و عجيبي نسبت به کتاب و دفتر و قلم در ايشان وجود دارد.
* يک وقتي با ايشان رفتیم صحافي براي تجليد دو جلد کتاب که آثار محيالدين عربي را فهرست کرده بودند. ایشان به آن بنده خدای صحاف فرمود : آقا مواظب باش که فقط و فقط جلد کنيد، نميخواهم که برش بزنيد. آن آقا گفت نميشود، ما که اهل فن هستيم معتقدیم که کتاب بايد دست بيايد تا بتوانيم شيرازه کنيم و این امر بدون برش ممکن نیست. ایشان فرمود : نه نمیخواهد برش بزنید فقط جلد بساز. او هم میگفت نمیشود. من فضولي کردم و گفتم آقا ما اين را از شما ياد گرفتيم که سخن اهل فن را بايد شنيد. تا اين را گفتم ايشان فرمود شما جوان، آن آقا هم جوان، من پيرمرد را گير آورده و اينجا دوره کرديد، هر کاري ميخواهيد بکنيد ولی جلوي چشم من نکنيد. آقای صحاف گفت باشد، کتاب را گرفت و برد که برش بزند، ایشان صدا زد و فرمود : «کم برش بزن، خيلي کم، بهاندازه حداقل ممکن، حاشيه کتاب را از بين نبريد من ميخواهم جايي باشد براي نوشتن». گفت چشم. رفت به طرف آخر مغازه يک برش از اين طرف و يک برش از آن طرف و يک برش از قسمت ثالث زد و کل حاصل آن برش را در دستش مچاله کرد و رو کرد به ایشان و گفت آقا اينقدر من برش زدم. فرمود : من نميتوانم نگاه کنم به من نشان نده. ایشان حتي تحمل برشزدن کتاب را نداشت. اينها براي ما افسانه است.
* گاهي ميدیدیم افراد کتابها را مثله میکردند و چهار پنچ ورق از کتاب را ميگذاشتند و ميآوردند سر درس ایشان بهشدت ناراحت ميشد و فرمود : چرا کتاب را مثله کرديد؟ شما نميدانيد کتاب بغل کردن چقدر لذت دارد؟ چرا از اين لذتها محروميد؟
ادامه دارد ان شاء الله...
* نکته چهارم عشق به استاد است.
ایشان در برابر اساتيدش فاني بود. ميفرمود وقتي ديديم علامه طباطبايي با آن عظمت مستأجر است و از خود خانه ندارد يک روز مقداری از کتابهاي نفیس و قيمتي خود را جمع کرده و بردم همه را جلوي ايشان گذاشتم و گفتم فقط و فقط محض اطلاع شما که ناراحت نشويد وإلا بدون اطلاع شما اين کار را ميکردم. ميخواهم شما را در جريان قرار دهم تا ناراحت نشويد. ميخواهم اينها را بفروشم و با فروش آنها براي شما خانه بخرم. ميدانيد که من این کار را ميکنم، ايشان فرمود نه من به شما اجازه نميدهم که اين کار را بکنید. اينها همه نشأت گرفته از همان فانيبودن در استاد است.
* ميفرمود مرحوم شعراني دچار فقر شديدي بود. عليرغم همه آن تخصص و علم و معرفتی که داشت دچار فقر عجيبي بود. من شاگرد و فرزند ايشان که گاهي اوقات تبليغ ميرفتم، برميگشتم محضر ايشان و آنچه را که به من داده بودند در محضر ايشان ميگذاشتم و ميگفتم خود من و آنچه که دارم مال شماست، هر چه ميخواهيد برداريد. و ايشان به خاطر آن فقري که داشت بزرگواري ميکرد و بر من منت ميگذاشت و آنچه که بود تقسيم ميکرد و ميگفت نصف مال تو و نصف مال من.
* قضيه ايشان با مرحوم قمشهاي را شايد شنيده باشيد. ميفرمود نشسته بودم و پاي ايشان از زير عبا بیرون زده بود، من از شدّت علاقة به ایشان خم شده و کف پاي ايشان را بوسيدم. ايشان جا خورد و فرمود: اين چه کاري است که شما ميکنيد. گفتم من که لياقت بوسيدن دست شما را ندارم پس اقلاً من را از بوسیدن کف پايتان محروم نکنيد. بعد فرمودند: يک وقتي ايشان(مرحوم قمشهای) به من فرمود آقاي حسنزاده شما خير ميبينيد. من با شعف و شور فوقالعاده گفتم الهي آمين، امّا بفرماييد روی چه جهتي این مطلب را فرمودید؟ ايشان ميفرمايد روی اين جهت که ميبينم شما در برابر اساتيدتان بسیار بسیار خاضع هستيد. محال است کسي که در برابر استادش بخاطر علم و معرفت خاضع باشد، اين احترام و تکريم از او ناديده گرفته شود، ميفرمودند ما فهمیده بوديم که جناب آقاسيد مهدي قاضي به قم مشرف شدهاند و من خبر نداشتم. مطلع شدم ايشان در مسافرخانه زندگي ميکند. به سراغ ايشان رفتم وقتی که وضع رقّت بار ايشان را دیدم، فوري برگشتم مقداري پول جور کردم و حداقل امکانات زندگي را براي ايشان فراهم کردم و يک گاري دستي کرايه کردم و همة اشیائی را که برای ایشان تهیه کرده بودم ريختم روي گاري و رفتم طرف مسافرخانه. و اوضاع ايشان را مرتب کردم. یک وقتی مرحوم سید مهدی قاضی به ايشان فرموده بودند: آقاي حسنزاده من به عمرم شخصي را باوفاتر از شما نديدم.
ادامه دارد ان شاء الله...
* نکته پنجم در اين مورد مداومت در فراگيري علم است.
ايشان ميفرمود ما در طول سال فقط دو روز را تعطيل ميکرديم. روز عاشورا و روز بيست و هشتم صفر. هر روز درس، جمعه و پنجشنبه و عيد و عزا نميشناختيم. میفرمودند ما يک روز که هوا خيلي سرد بود و برف بسيار زيادي آمده بود و راهها تقريباً بسته شده بود، با هزار و يک زحمت خودمان را به منزل آقای شعرانی رسانديم با شرمساري در زديم و ايشان در را باز کردند وقتی که خدمت ايشان نشستيم، با شرمندگي گفتيم ببخشيد آقا که در اين موقعیّت مزاحم شدم دلم نميآمد که درس را تعطيل کنم. ايشان ميفرمود که نيازي به اين حرفها نيست. مگر اين گداها که سر راه مینشینند کارشان را تعطيل کرده بودند که ما کارمان را تعطيل کنيم؟ گفتم نه آنها اتفاقاً اين روزها کارشان گرمتر ميشود. ميفرمود ما هم نبايد کارمان را تعطيل کنيم. کتاب را بياور بخوانيم.
ادامه دارد ان شاء الله...
* ايشان ميفرمود درکنار درسخواندن پاک باشيد.
همان اندازه که اهتمام شما مصروف خواندن درس ميشود به همان اندازه شما بايد اهتمام داشته باشيد که پاک زندگي کنيد. ...بعد اين جمله را ميفرمود «اين کفترها اين غازها اين گنجشکها اين کبوترها در نظام هستي دارند روزي ميخورند بر صدق، بر پاکي. شما چرا ناپاک؟» پاک بخور، پاک ببین، پاک بگو پاک عمل کن. بشو يک انسان قرآني. همانطور که قرآن را «لايمسه إلا المطهرون،»3 تو هم بشو يک انسان قرآني که لا يمسک إلا المطهرون.
ادامه دارد ان شاء الله...
بسم الله الرحمن الرحیم
شعری از علامه بزرگوار
در نکوهش نفس به صنعت تعریب: (1)
مَن کَرَّدَ نَفسَهُ پیرویا ...... فَلیَقعُدَن فِی الدُوزَخِ جُثیّا
مَن اَفکَنَد بدستها زَمامَه ....... فَما لَهُ الخُوشی وَ السَّلامَه
لِاَنَّها لَحَیَّةٌ لَدغاءُِ ...... اِن بگَزَد فَعُمرُکَ فَناءُ
مَن کانَ ذا دِرایَةٍ وَ هُوشٍ ..... شَبَّهَها بِالاَستَرِ الچَمُوش
فَالقُربُ مِنها لَگَدٌ وَ گازٌ ...... وَ الحَرفُ فی رُکُوبِها دِرازٌ
لایُوجَدُ فِی العالَمِ الکَبیرِ ..... مانندها مِن رَهزَنٍ شَریر
اِن جاوَزَت عَن حَدِّها بمُوئی ... فَاِنَّها اَمّارَةٌ بالسُّوء
رَبِّ پَنَهتُ بکَ مَن هَواها ... بدبخت مَن لایَترُسُ اَذاها
والحسن یا ایّها الـهـــمادم ... فی عجب من هذه المرادم
ترجمه:
1) هر کس از نفس خود پیروی کرد باید به زانو در آمده در آتش نشیند.
2) هر کس زمامش را به دست نفس افکند، برای او خوشی و سلامت نباشد.
3) چون نفس ماری گزنده است که اگر بگزد عمرت نابود می شود.
4) هرکس صاحب هوش و درایت است آن را به استر [قاطر] چموش تشبیه کرده است.
5) نزدیکی به آن ( ثمره اش) لگد و گاز و سخن در سوار شدن بر آن دراز است .
6) در این عالم بزرگ رهزن شریر و ناجنسی مانند آن پیدا نمی شود.
7) اگر به اندازه تار موئی از حد خود تجاوز کند بسیار زیاد به بدی ها فرمان می دهد.
8) خدایا از خواسته های او بر تو پناه می برم، بدبخت کسی است که از آزار آن نترسد.
9) ای همدم های من، حسن (نام مبارک علامه) از این مردم (که از نفس خود پیروی می کنند) در عجب است.
شعر و معنای آن را مطالعه کردید، درباره هم که خود تأمل می کنید. فقط نکته ای کوچک درباره نفس بگویم:
از امام علی علیه السلام نقل شده است که "الانسان عبید الحسان"(2)، یعنی انسان بنده احسان است.
و در قرآن آمده است: "هل جزاء الاحسان الّا الاحسان"(3) یعنی: آیا جزای نیکی غیر از نیکی است.
وقتی کسی به شما هدیه ای می دهد یا به شما کمکی میکند سعی می کنید تا می توانید خوبی اش را جبران کنید ولی:
در روایت داریم هر چه بیش تر به نفس نیکی کنی بیشتر به تو بدی می کند و تو را بیشتر به هلاکت می اندازد، پس خوب است از همین الآن گوش دادن به خواهش نفسانی را ترک کنیم.
از تو حرکت، از خدا برکت...
پی نوشتها:
1. دیوان علامه حسن زاده آملی، صفحه 573
2. بحارالانوار، جلد 71، صفحه 117
3. سوره الرحمن، آیه 60
بسم الله الرحمن الرحيم
آری... دستبوسی در فرهنگ اسلام یعنی تکریم اسلام ،نه اشخاص
و آنجاست زمانی که حکیم حسن زاده آملی وقتی بر دستان امام خامنه ای
بوسه میزنند و ایشان میخواهند مانع این عمل شوند
آیت الله حسن زاده میفرمایند من به دستان اسلام بوسه میزنم .
و در همین راستاست که دست بوسی یک مرجع تقلید از یک طلبه ی تازه معمم شده
این پیام را میرساند
ما همه دستبوس اســـــــــــــــــــــــــــــــــلام هستیم