۱۵/اردیبهشت/۹۳, ۱۱:۲۱
بسم الله الرحمن الرحیم
اسم عجیبیه نه؟! عصر معراج پولاد
از الان میدونم پست طولانی خواهد بود چون تجمع بیش از حد کلمات رو با سلول های مغزم دارم میچشم.
یادمه تا همین چند سال پیش افکار عجیبی داشتم،اگه زمان و مکان تلاقی میکرد و با خود الانم اون موقع ملاقات میکردم خیلی غریبانه از هم کنار هم رد میشدیم و افسوس میخوردیم...... من به من و من به من
قدیما خیلی به علم و تکنولوژی اعتقاد داشتم،میگفتم کسی نباید با تکنولوژی مقابله کنه چون زیر چرخ هاش نابود میشه،تکنولوژی حتی اگه اشتباه باشه اما همیشه پنجره ای به اینده بوده و مطمئن بودم که فردا بهتر از امروزه،همه برنامه های علمی رو میدیدم،مخصوصا فیزیکیاش،وقتی دانشمندا چیزی کشف یا اختراع میکردن احساس غرور بهم دست میداد از بشر بودنم از اینکه در عصر تکنولوژی و اگاهی دارم بزرگ میشم،یادمه وقتی تو اخبار اولین صفحات تاچ اومد واقعا هیجان زده شده بودم،یاد فیلمایی که از اینده میساختن می افتادم..... من عاشق تکنولوژی بودم ....... و وقتی در مدرسه خوندم یکی از افات مدرنیته اینه که کلی ادم بیکار میشن و ماشین ها جای اونا رو میگیرن ... هیچ وقت ناراحت نشدم....
تکنولوژی برام مثل لیموشیرینی میمونه که اولش شیرین بود و الان تلخ،شاید شماها هنوز خیلی کم سن باشید،هنوز با ابزارهایی که این عصر بهتون داده دارید کیف میکنید اما من خیلی وقته خسته شدم،دلم میخواد مثل بچه های روستا پنجره اتاقم به افق،به کوه،به دشت،به چیزی که در چشم جا نمیشه باز شه.
دوستم میگفت وقتی بچه بود(تو طالقان بودن)، به اندازه دو کوه باید میرفت تا به مدرسه برسه!! دو کوه!! احتمالا اون موقع مقیاس سنجش این بوده،منم میگفتم اون وقت کدومتون پشت کوهی محسوب میشدید؟
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاهشان چراگاه جرثقیل است
مادرشوهرم تو رشت بزرگ شده،از این خونه بزرگا،پنجره سرتاسریا،میگه وقتی نارنج شکوفه میداد ادمو مست میکرد از بوی بهارنارنج،انگار تمام بدنت بو میکشید،صدای پرنده ها که رو شاخه ها بودن....
من تا چند ماه پیش نمیدونستم بهارنارنج چه بویی داره.
زمستون که میشد همه میرفتن زیر کرسی حرف میزدن،میخندیدن،خشکبار و اجیل و چای میخوردن .... کلی مهمونی میرفتن
سختی اش زیاد بود اما لذتش هم همون اندازه
دارم فکر میکنم اینا جزو سختی های من محسوب میشه یا نه؟
پنجره بازه چون هوای خونه خفه شده،بلاخره فسقله اپارتمانه دیگه
هر چقدر سعی میکنم صدای رفت و امد ماشین ها،موتورها و بوق هاشون واسم عادی شه نمیشه،انگار از جنس ما نیست،مثل یه وصله اضافه به گوشم سنگینی میکنه
دیوار ها بتن،شنیدم کاهگل و چوب انرژی مثبت داشتن...
دیگه پاساژها برام جذابیتی نداره،خونمون هم مورچه نداره که بشینم اونا رو تماشا کنم که برای دریافت رزقشون تا کجاها میرن...
گاهی اوقات که میرم بیرون حس میکنم هوا بو میده،یادمه یبار که رفتم ماسوله،سیستم تنفسی ام اینقدر عادت نداشت که اولش تنفسم کمی با سوزش همراه بود و پیرزنی رو دیدم که چه جوری بالا میرفت و گزنه جمع میکرد که بفروشه...
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح امد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
بچگی ام رو دوست دارم،حیاط پر از سنگی داشتیم و بزرگترین سرگرمی من این بود که سنگ جمع میکردم،میشکوندم تا فسیل پیدا کنم،اخه بابام میگفت قدیما از اینجا رود بزرگی رد میشده،فسیل برگی پیدا میکردم اما من دنبال جانوریش بودم.بعضی سنگای عجیبم جمع میکردم که بعدنا رفتم مدرسه بفهمم شهاب سنگه یا نه و بعد بفروشم!! مرغ و خروس هم داشتیم .... صبح ها صدای یه دسته گنجشک میومد که رو چناری جمع شده بودن و همیشه به بابام میگفتم اینا دسته جمعی بهم چی میگن،شاید داشتن نماز جماعت میخوندن .
الان حاضرم مبایلم در در عوض تخم مرغی که بچه بودم میخوردم بدم،گمونم معامله عادلانه ای باشه!
بچه های فامیل رو میبینم همه سرشون تو تکنولوژیه،یا دارن بازی میکنن یا کلیپ بهم نشون میدن یا تنهایی اهنگ گوش میدن... و بچه کوچولوی دخترخاله ام وقتی گریه میکنه فقط موبایل بهش میدن ساکت میشه
یادمه یه جایی خونده بودم تو سویس به بچه زیر 16 سال موبایل نمیدن!
حرف زیاده
فقط نمیدونم چرا عجیب دلم هوای قدیمو کرده
تکنولوژی بد نبود اما چیزای خوبمون رو هم گرفت،شاید فرهنگ استفاده اش رو نداشتیم مثل خیلی چیزای دیگه
یکی از بانوان شاغل فامیل با افتخار میگفت وقت نمیذاره مایع ماکارانی درست کنه،اماده میخره خیلی ام خوشمزه تره
و من تو دلم میگم پس کی بالای غذا ذکر میگه؟دوستم هر روز که غذا میپزه غذاشو نذر امام های همون روز میکنه(مثلا شنبه پیامبر و ...)،....هر روز دارن نذری میخورن......
و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
توی شبکه خراسان شمالی یه کارگاه کوچک نبات سازی نشون میداد،از اونا که توش نخه،جالب بود،ابنبات ساده ام درست میکردن.از طرف پرسید راضی ای؟ گفت الحمدالله،همینکه روزی این کارگرا اینجا حواله پیدا کرده خدا رو شکر،جز از یه مرد ساده با لباسای نسبتا کهنه ،چه کسی میتونه یه همچین جمله ای بگه و خدا رو بخاطر اون شکر کنه؟
نظرتون راجع به این جمله چیه؟تحریم ها خیلی به ما فشار اورده وضع بازار خیلی کساده،حالا طرف لباس انچنانی پوشیده،ساعت فلان هم انداخته و ...تو شبکه بازار دیدم که میگما!
به خودم میگفتم چه اشکالی داشت به جای یه کارخونه بزرگ که شکلات چندتا شهر رو تولید کنه،هر شهرستانی کارگاهی داشت که تعداد بیشتری کار میکردن،پولش بین کلی ادم تقسیم میشد به جای اینکه همش بره تو جیب دو سه نفر،اونم طرف 200 میلیون بده کاغذ دیواری کنه خونه اش رو یا جهیزیه دخترش رو از ایتالیا بیاره!!!
نمیگم تکنولوژی و مدرنیته بده اما حتی غربی ها هم طبیعی تر از ما زندگی میکنند،ما از اینجا رونده و از اونجا مونده شدیم.مگه نمیشه خوبا رو نگه داشت،بدها رو عوض کرد؟
پارسال رفتم نمایشگاه عشایر،یکی از بهترین خاطرات زندگی ام بود،شهر های مختلف با رقص و موسیقی های خاص خودشون عروسی میگرفتن،با لباس های رنگی،چابک و سبک،شاد بودن انگار غمی ندارن
از همه نون شهرهای مختلف خریدم و حس میکردم گنج پیدا کردم... با حسرت به لباسای رنگی و زندگی شون نگاه میکردم و میدونم که خیلی از جوان هاشون دوست دارن که جای ما تو شهر باشن....
هنوز در وجود پیرهاشون زندگی جریان داشت،فرهنگ هاشون خیلی با ماهای شهری فرق میکرد اما چشماشون برق خاصی داشت که فقط طبیعت زیبا میتونه به ادم اون برق رو یده.
چقدر راحت ارامش رو به اسایش فروختیم،همش داریم میدویم چه در ذهن ،چه در جسم
هرجا رفتی و بیشتر یاد خدا افتادی،بدون که راه رو درست اومدی
من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
از یه جایی به بعد مطمئنم که تکنولوژی منحرف شد،حالا تو ریل کی افتاد الله اعلم،اما واسه حرفم دلیل دارم که بعدا عرض میکنم.
پ.ن : این شعر زیبا سروده مرحوم سهراب سپهریه
اسم عجیبیه نه؟! عصر معراج پولاد
از الان میدونم پست طولانی خواهد بود چون تجمع بیش از حد کلمات رو با سلول های مغزم دارم میچشم.
یادمه تا همین چند سال پیش افکار عجیبی داشتم،اگه زمان و مکان تلاقی میکرد و با خود الانم اون موقع ملاقات میکردم خیلی غریبانه از هم کنار هم رد میشدیم و افسوس میخوردیم...... من به من و من به من
قدیما خیلی به علم و تکنولوژی اعتقاد داشتم،میگفتم کسی نباید با تکنولوژی مقابله کنه چون زیر چرخ هاش نابود میشه،تکنولوژی حتی اگه اشتباه باشه اما همیشه پنجره ای به اینده بوده و مطمئن بودم که فردا بهتر از امروزه،همه برنامه های علمی رو میدیدم،مخصوصا فیزیکیاش،وقتی دانشمندا چیزی کشف یا اختراع میکردن احساس غرور بهم دست میداد از بشر بودنم از اینکه در عصر تکنولوژی و اگاهی دارم بزرگ میشم،یادمه وقتی تو اخبار اولین صفحات تاچ اومد واقعا هیجان زده شده بودم،یاد فیلمایی که از اینده میساختن می افتادم..... من عاشق تکنولوژی بودم ....... و وقتی در مدرسه خوندم یکی از افات مدرنیته اینه که کلی ادم بیکار میشن و ماشین ها جای اونا رو میگیرن ... هیچ وقت ناراحت نشدم....
تکنولوژی برام مثل لیموشیرینی میمونه که اولش شیرین بود و الان تلخ،شاید شماها هنوز خیلی کم سن باشید،هنوز با ابزارهایی که این عصر بهتون داده دارید کیف میکنید اما من خیلی وقته خسته شدم،دلم میخواد مثل بچه های روستا پنجره اتاقم به افق،به کوه،به دشت،به چیزی که در چشم جا نمیشه باز شه.
دوستم میگفت وقتی بچه بود(تو طالقان بودن)، به اندازه دو کوه باید میرفت تا به مدرسه برسه!! دو کوه!! احتمالا اون موقع مقیاس سنجش این بوده،منم میگفتم اون وقت کدومتون پشت کوهی محسوب میشدید؟
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاهشان چراگاه جرثقیل است
مادرشوهرم تو رشت بزرگ شده،از این خونه بزرگا،پنجره سرتاسریا،میگه وقتی نارنج شکوفه میداد ادمو مست میکرد از بوی بهارنارنج،انگار تمام بدنت بو میکشید،صدای پرنده ها که رو شاخه ها بودن....
من تا چند ماه پیش نمیدونستم بهارنارنج چه بویی داره.
زمستون که میشد همه میرفتن زیر کرسی حرف میزدن،میخندیدن،خشکبار و اجیل و چای میخوردن .... کلی مهمونی میرفتن
سختی اش زیاد بود اما لذتش هم همون اندازه
دارم فکر میکنم اینا جزو سختی های من محسوب میشه یا نه؟
پنجره بازه چون هوای خونه خفه شده،بلاخره فسقله اپارتمانه دیگه
هر چقدر سعی میکنم صدای رفت و امد ماشین ها،موتورها و بوق هاشون واسم عادی شه نمیشه،انگار از جنس ما نیست،مثل یه وصله اضافه به گوشم سنگینی میکنه
دیوار ها بتن،شنیدم کاهگل و چوب انرژی مثبت داشتن...
دیگه پاساژها برام جذابیتی نداره،خونمون هم مورچه نداره که بشینم اونا رو تماشا کنم که برای دریافت رزقشون تا کجاها میرن...
گاهی اوقات که میرم بیرون حس میکنم هوا بو میده،یادمه یبار که رفتم ماسوله،سیستم تنفسی ام اینقدر عادت نداشت که اولش تنفسم کمی با سوزش همراه بود و پیرزنی رو دیدم که چه جوری بالا میرفت و گزنه جمع میکرد که بفروشه...
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح امد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
بچگی ام رو دوست دارم،حیاط پر از سنگی داشتیم و بزرگترین سرگرمی من این بود که سنگ جمع میکردم،میشکوندم تا فسیل پیدا کنم،اخه بابام میگفت قدیما از اینجا رود بزرگی رد میشده،فسیل برگی پیدا میکردم اما من دنبال جانوریش بودم.بعضی سنگای عجیبم جمع میکردم که بعدنا رفتم مدرسه بفهمم شهاب سنگه یا نه و بعد بفروشم!! مرغ و خروس هم داشتیم .... صبح ها صدای یه دسته گنجشک میومد که رو چناری جمع شده بودن و همیشه به بابام میگفتم اینا دسته جمعی بهم چی میگن،شاید داشتن نماز جماعت میخوندن .
الان حاضرم مبایلم در در عوض تخم مرغی که بچه بودم میخوردم بدم،گمونم معامله عادلانه ای باشه!
بچه های فامیل رو میبینم همه سرشون تو تکنولوژیه،یا دارن بازی میکنن یا کلیپ بهم نشون میدن یا تنهایی اهنگ گوش میدن... و بچه کوچولوی دخترخاله ام وقتی گریه میکنه فقط موبایل بهش میدن ساکت میشه
یادمه یه جایی خونده بودم تو سویس به بچه زیر 16 سال موبایل نمیدن!
حرف زیاده
فقط نمیدونم چرا عجیب دلم هوای قدیمو کرده
تکنولوژی بد نبود اما چیزای خوبمون رو هم گرفت،شاید فرهنگ استفاده اش رو نداشتیم مثل خیلی چیزای دیگه
یکی از بانوان شاغل فامیل با افتخار میگفت وقت نمیذاره مایع ماکارانی درست کنه،اماده میخره خیلی ام خوشمزه تره
و من تو دلم میگم پس کی بالای غذا ذکر میگه؟دوستم هر روز که غذا میپزه غذاشو نذر امام های همون روز میکنه(مثلا شنبه پیامبر و ...)،....هر روز دارن نذری میخورن......
و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
توی شبکه خراسان شمالی یه کارگاه کوچک نبات سازی نشون میداد،از اونا که توش نخه،جالب بود،ابنبات ساده ام درست میکردن.از طرف پرسید راضی ای؟ گفت الحمدالله،همینکه روزی این کارگرا اینجا حواله پیدا کرده خدا رو شکر،جز از یه مرد ساده با لباسای نسبتا کهنه ،چه کسی میتونه یه همچین جمله ای بگه و خدا رو بخاطر اون شکر کنه؟
نظرتون راجع به این جمله چیه؟تحریم ها خیلی به ما فشار اورده وضع بازار خیلی کساده،حالا طرف لباس انچنانی پوشیده،ساعت فلان هم انداخته و ...تو شبکه بازار دیدم که میگما!
به خودم میگفتم چه اشکالی داشت به جای یه کارخونه بزرگ که شکلات چندتا شهر رو تولید کنه،هر شهرستانی کارگاهی داشت که تعداد بیشتری کار میکردن،پولش بین کلی ادم تقسیم میشد به جای اینکه همش بره تو جیب دو سه نفر،اونم طرف 200 میلیون بده کاغذ دیواری کنه خونه اش رو یا جهیزیه دخترش رو از ایتالیا بیاره!!!
نمیگم تکنولوژی و مدرنیته بده اما حتی غربی ها هم طبیعی تر از ما زندگی میکنند،ما از اینجا رونده و از اونجا مونده شدیم.مگه نمیشه خوبا رو نگه داشت،بدها رو عوض کرد؟
پارسال رفتم نمایشگاه عشایر،یکی از بهترین خاطرات زندگی ام بود،شهر های مختلف با رقص و موسیقی های خاص خودشون عروسی میگرفتن،با لباس های رنگی،چابک و سبک،شاد بودن انگار غمی ندارن
از همه نون شهرهای مختلف خریدم و حس میکردم گنج پیدا کردم... با حسرت به لباسای رنگی و زندگی شون نگاه میکردم و میدونم که خیلی از جوان هاشون دوست دارن که جای ما تو شهر باشن....
هنوز در وجود پیرهاشون زندگی جریان داشت،فرهنگ هاشون خیلی با ماهای شهری فرق میکرد اما چشماشون برق خاصی داشت که فقط طبیعت زیبا میتونه به ادم اون برق رو یده.
چقدر راحت ارامش رو به اسایش فروختیم،همش داریم میدویم چه در ذهن ،چه در جسم
هرجا رفتی و بیشتر یاد خدا افتادی،بدون که راه رو درست اومدی
من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
از یه جایی به بعد مطمئنم که تکنولوژی منحرف شد،حالا تو ریل کی افتاد الله اعلم،اما واسه حرفم دلیل دارم که بعدا عرض میکنم.
پ.ن : این شعر زیبا سروده مرحوم سهراب سپهریه
ولی هنوز معتقدم تکنولوژی در ایران جای خودشو پیدا نکرده ( تا حدودی به علت ضعف اینترنت)
