تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: جرم من، بسیجی بودن است............
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
نقل قول:کسری خدمت: فقط و فقط برای بسیج وجود نه هیچ چیز دیگه ای
1.من پدرم در دوران جنگ در ارتش سرباز بود و من کسر خدمت از همون گرفتم مثل نصف فامیلمون
2. در دوره های کارشناسی ارشد و دکترا راحت می تونید پروژه علمی بگیرید و کسر خدمت بگیرید مثل نصف رفیق های خودم
چرا در مورد چیزی که علم کامل ندارید بهش انقدر قاطع سخن می گویید
(۸/بهمن/۹۲ ۱۹:۱۸)ELENOR نوشته است: [ -> ]1.من پدرم در دوران جنگ در ارتش سرباز بود و من کسر خدمت از همون گرفتم مثل نصف فامیلمون
2. در دوره های کارشناسی ارشد و دکترا راحت می تونید پروژه علمی بگیرید و کسر خدمت بگیرید مثل نصف رفیق های خودم
چرا در مورد چیزی که علم کامل ندارید بهش انقدر قاطع سخن می گویید

برعکس اطلاعات شما قدیمیه
من پدرم 28 سابقه جبهه داره
از امور مشمولین دانشگاه و اشناها و... همه پرسیدم ، همه شون گفتن طبق قانون جدید سربازی که چندماهه اجرا شده کلیه کسری خدمتها حذف شده.(دقیقش:گفتن بالای 30 ماه معاف و زیر 30 ماه فووووول سربازی)

اصلا مصاحبه هاش هم تو نت هست ، سرچ کنید قوانین جدید سربازی ببینید.

اون پروژه علمی هم فکر نکنم به همین راحتی باشه ، استاد ما دکترای علم و صنعت و از اعضای این میمون فضاییه بود بنده خدا هنوز گرفتار معافیتشه تا هییت علمی بشه.
ولی بازم خدا کنه به همین راحتی باشه که شما گفتید ، من از خدامهBig GrinBig GrinBig GrinBig Grin
کسری جبهه برداشته شده Smile،یا بابات بالای 30 ماه جبهه داره که معاف میشی،یا اینکه 29 سال و 11 ماه و 29 روز یا کمتر داره که باید 24 ماه بری آش خوری(البته از سال آینده)

خودمونیم چه قصر در رفتیم 18 ماه خدمت کردیم Big Grin
نقل قول: اون پروژه علمی هم فکر نکنم به همین راحتی باشه ، استاد ما دکترای علم و صنعت و از اعضای این میمون فضاییه بود بنده خدا هنوز گرفتار معافیتشه تا هییت علمی بشه.
راحت نیست برای همه ولی اگر پروژت جدید باشد راحت می شود
من رفیقم دو سه ماه دوید آخر 8 ماه کسر خدمت گرفت شیرینBig Grin
البته خوب طرف باید سبک سنگین کنه ... باید تو ارگان های نظامی و برای اون ها کار کند و.....
اون کسر خدمت هم از سال دیگه قانونش عوض می شود
البته حق هم داشتند ...پدر پادگان ها در اومد با سربازهای 3 ماه و چهار ماه ... و نصف فامیل های ما Smile
ولی میبینید که این چیزها اختصاصی بسیج فقط نبوده و نیست
(۶/بهمن/۹۲ ۲:۲۸)عبدالرحیم نوشته است: [ -> ]بسم الله الرحمن الرحیم

«آقا سعید»ِ ما را چه شده است؟!

[تصویر: Haji.jpg]

در دلتنگی برای حاج سعید قاسمی


«حاجی خیلی وقته نه جایی می‌ره نه صحبت می‌کنه.» این جوابی بود که یکی از نزدیکان «آقا سعید» چند ماه پیش در پاسخ پرس ‌و‌ جویم از مردی گفت که یقین دارم دلتنگی حزب‌الله برایش این روزها بیش‌تر از هر وقتی است.
آقا سعیدی که جای «جام زهر»خوانی‌هایش از «حضرت روح الله» -با آن لحن پرشور و پرحلاوتش- امروز بیش‌تر خالی است. آقا سعیدی که هیچ تریبونی مشت گره‌کرده‌اش در حین گفتن از مبارزه و جهاد، و گفتن از تسلیم نشدن را ندارد.
آقا سعیدی که بوی شهدا می‌داد. آقا سعیدی که هنوز هم موتورسوار است. آقا سعیدی که هرگز نتوانست تلخی جام زهری را که خمینی را نوشاندند فراموش کند. آقا سعیدی که از شدت زمانه شکایت داشت، و از وقوع فتنه‌‌ها، و از همداستانی دشمنان و کثرت عدو و از قلت یاران.

با خود می‌گفتم آقا سعیدی که در اوج غربتِ حزب الله فریادش خاموش نمی‌شد اکنون کجاست؟ آقا سعید! «أین عمار» خامنه‌ای را باور کن. اگر قرار باشد عمارها هم به گوشه عزلت بروند، یقین کنید که شوکران را دوباره خواهند نوشاند. باور کن اگر عمارها خاموش شوند علی را تنها می‌گذارند.

آقا سعید! ما دلمان برایتان تنگ شده است. سکوت شما بیش‌تر از هر چیزی برای ما دل‌آزار است.

آقا سعید! نمی‌دانی در نبودت چه‌ها بر ما رفته است؟ چه حالی می‌شوی وقتی بشنوی هنوز آرمیتا و علیرضا قد نکشیده‌اند که دست‌آورد مردانی را که با خون پای عهدشان را امضا کردند به بهایی ناچیز تعلیق کردند. آقا سعید! چگونه تحمل کنیم «لبخند»ها را حال آن‌که هنوز اشک‌های مادران و همسران و یتیمان شهدا نخشکیده‌اند؟ چگونه می‌شود باور کرد آقا سعید این‌ها را ببیند و باز خاموش بماند. آقا سعید! ما دلمان برایتان تنگ شده است. چگونه تنگ نشود، وقتی که علی عمار ندارد؟!

[تصویر: IMAGE634938403010055254.jpg]

آقا سعید! بیا و دستانت را دوباره مشت کن تا فکر نکنند «غربی‌ها از چهار تا تانک و موشک ما نمی‌ترسند» و «آمريکا با يک بمبش می‌تواند تمام سيستم‌های نظامی ما را از کار بيندازد». آقا سعید بیا که ما عجیب بی«حاج سعید» شده‌ایم. بیا که «سپاه عدالت» در برابر «اسلام امریکایی» بی‌فرمانده است.

«آقا سعید فرمانده این محور عملیاتی، همان کسی بود که ما در جستجوی او بودیم. او مظهر همان روحی است که حزب الله را از انسان های دیگر جدا می کند و البته در میان رزم آوران ما، دلاورانی چون سعید کم نیستند... او یکی از پرورده های میدان رزم و جهاد فی سبیل الله است و اگر انقلاب اسلامی هیچ دستاوردی جز پرورش انسان هایی این چنین نداشت، باز هم می ارزید تا حزب الله جان و سر خویش را فدای حفظ آن کند.»*

[تصویر: pic__61.jpg]

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی / حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند / کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت /کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد


***

*. شهید سید مرتضی آوینی

یا علی.

آخ که چقدر دلم باسه صحبتاش تنگ شده،واقعاً الان جاش خالیه
به نام خدا
با سلام

این تاپیک قرار نبود این مسیر رو طی کنه. قبلا خیلی در مورد بسیج در تالار بحث شده دوستان در صورت تمایل می تونند اون ها رو مطالعه کنند.

این تاپیک در حال حاضر برای ویرایش و حذف بعضی پست ها بسته شد.

موفق باشید
در مورد کثر خدمت .

کثری بابا جبهه ای رو برداشته بودن دوباره برقرار شد من یه ماه پیش پسر عموم رو با کثری خدمت باباجونش فرستادم خدمت .

یا حق
بسم رب الشهدا و الصدیقین

پاسداشت مجاهدت های خاموش بسیجی شهید سید علیرضا ستاری

و غربت در دهه سوم انقلاب اسلامی معنا شد و روح بلند جانباز فتنه 88 بسیجی شهید سید علیرضا ستاری در سکوت برخی رسانه های خبری کشور ، به کاروان شهدا پیوست.

از دیدن این جمعیت اندک در مراسم تشییع این شهید بزرگوار واقعا تاسف خوردم و شرمسارم که من هم غفلت کردم و شرکت نکردم...

در باغ شهادت باز است هنوز...

[تصویر: 8103384955386601078?preview]

[تصویر: 4609152861528714270?preview]

شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات
بسم الله الرحمن الرحیم

چفیه بستن حضرت ماه!

[تصویر: 1393824410981812_large.jpg]

حجت الاسلام ماندگاری:

به مقام معظم رهبری گفتم فلسفه چفیه شما چیست؟

فرمودند:دوستان اگر می دانستند که دشمن چگونه آماده شده است

برای زمین زدن نظام و اسلام،هیچگاه «حالت رزم» را از خودشان دور نمی کردند!
بسم الله الرحمن الرحیم

گمنام تر از بسیجیان خمینی، بسیجیان خامنه ای هستند

[تصویر: 6056713492355551859?view]

سه روز بعد از انتخاباتی که به خاطر مشارکت 83درصدی مردم می توانست جایی را به عنوان جشن ملی در تقویم‌هایمان باز کند در گوشه‌ای از شهر تهران عده‌ای به تبعیت از سران "جرزن" خود بنای آشوب گذاشتند و از وقاحت چیزی کم نگذاشتند.
"حسین" جزء نیروهای آماده باش بسیج شهر ری بود. با اکیپ موتورسواران از همسایگی حرم شاه‌عبدالعظیم به طرف همان گوشه‌ی معروف شهر که با ایهام به "سعادت آباد" معروف است حرکت کردند.

حسین 18 ساله بود، یعنی متولد 1370. نه در جریان انقلاب قرار داشت نه حال و هوای جبهه‌ها را حس کرده بود و نه امام را دیده بود.
حسین یک "بسیجی" بود. یک بسیجی از تبار "اویس قرنی".


اویسی که ندیده دل در گرو عشق پیغمبر بست و تا پای جان از حریم ولایت علی علیه السلام دفاع کرد و به شهادت رسید.

آرزویش شده بود یک بار دیدن روی علی زمان و این آخری‌ها "شهادت" کعبه آمالش.
مثل اینکه دنبال سنگ قبر خودش هم می‌گشت و می‌گفت خیالم از رفتن راحت است. قبل از رفتن به مأموریت مادرش به او گفته بود شهر شلوغ است و اینان از پشت خنجر می‌زنند. به مادر نگاهی انداخت و رفت. نگاهی که هنوز دل مادر را می‌لرزاند.

نمی‌توانست مثل خیلی‌ها صبر کند و معطل گذر زمان باشد شاید فرجی حاصل شود؛ نمی‌توانست منتظر نامه آقایان باشد تا آرامش به کشور بازگردد!

غیرت داشت و نمی‌توانست نظاره‌گر بی حرمتی به ولی‌اش جلوی چشمانش باشد، اما این حرف امام را که چند وقت قبل از سیما پخش شده بود را به خوبی دریافته بود که:
"اگر اشخاصی بدون مجوز وزارت كشور اقدام به تجمع كنند، بر همه واجب است با آنها برخورد كنند."

حسین به محل مأموریت رسیده بود. او هم مثل بقیه دوستانش شوکه شده بود. شوکه از این همه بی‌حیایی. چیزی از حضورش نمی‌گذشت که یک خودروی پراید مشکی رنگ بی پلاک او را زیر گرفت و کارش را به بیمارستان کشاند.

از اینجا به بعد را پدر بزرگوارش نقل می‌کند: "بیمارستان رفتیم وقتی به او رسیدیم، یک ساعت بعدش تمام کرد... پهلویش شکسته بود... بلند شد نشست دست من را گرفت فشار داد، اکسیژن دهانش بود، سرم دستش بود، اشک می‌ریخت مثل ابر بهار، نمی‌دانستم پهلویش شکسته، دیدم فقط پاهایش بسته است، گفتم عیبی ندارد، یکی دو دقیقه کنارش ایستادم گریه کردم، آمدم بیرون بعد از یک ساعت گفتند که تمام کرد. حرفی به آن صورت برای من نزد، چون اکسیژن در دهانش بود حرفی نزد که بگوید چه اتفاقی افتاده است، کجا رفته، برای چه رفته؟ بسیجی بود دیگر، به او ماموریت داده بودند برود سعادت‌آباد، از این‌جا رفت سعادت‌آباد، آن‌جا شهید شد."

حسین با پهلوی شکسته رفت و شد اولین شهید فتنه 88 با 18 سال سن.

نه در جریان انقلاب قرار داشت نه حال و هوای جبهه‌ها را حس کرده بود و نه امام را دیده بود. حسین یک بسیجی بود و می‌دانست نباید این انقلاب به دست نااهلان بیافتد. چیزی را که مدعیان هم‌صحبتی با امام نفهمیدند و حسین و امثال حسین خوب فهمیدند.

حالا 5 سال از آن ماجرا می‌گذرد. 5 سالی که گردن همان مدعیان کلفت‌تر شده و رویشان بیشتر و به قولی دو قورت و نیم‌شان باقی.

5 سال گذشت از آب شدن پدر و مادری در غم فراق فرزندی رشید و دردانه. پدر و مادری که یک بار دیگر طعم شفا از دستان ائمه‌ی هدی را چشیده بودند: "دیگر دیر شده است. وقتی که بچه زردی می‌گیرد؛ آن هم به این شدت، زود باید جراحی شود..." دلم شکست. ملحفه پیچیدم و بردمش خانه. گفتم: "یا صاحب‌ الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)! این پسر هم‌نام جد بزرگوار شماست، او را بیمه‌ی موسی بن جعفر(علیه السلام) کرده‌ام..." خیلی گریه می‌کرد. آرام زدم به پهلویش. برای معاینه که بردیم، گفتند: "همان ضربه‌ی کوچک، کار خودش را کرد، دیگر به عمل نیازی نیست" رئیس بیمارستان می‌گفت: "عکسش را بدهید، می‌خواهم این معجزه را به همه نشان بدهم" و این بار بازهم شفای شهادت را از دستان مولایشان حسین علیه‌السلام گرفتند و به قول حضرت آقا که فرمود: "خوشحال باشید که حسین در دانشگاه اصلیش قبول شد."

5 سال گذشت و هنوز که هنوز است خیلی‌ها نام حسین غلام کبیری را هم نشنیدند چه برسد به این‌که عکس او را دیده باشند و سراغی از او گرفته باشند.

5 سال گذشت و آن‌ها برای شهدای قلابی‌شان گریبان چاک زدند و اشک‌ها ریختند و غرامت‌ها طلبیدند ولی این‌طرف...

بنده خدایی می‌گفت بسیجیان خامنه‌ای از بسیجیان خمینی مظلوم‌ترند و گمنام‌تر. شاید آن موقع حرفش را خوب نگرفته بودم. اما الآن که هنوز آمار دقیقی از شهدای فتنه نداریم این حرف را خوب متوجه می‌شوم. حسین غلام‌کبیری‌ها، امیرحسام ذوالعلی‌ها، علیرضا‌ ستاری‌ها و... یادتان بخیر...

قطعه 55/ ردیف 24/ شماره 2 مدفن همان کسی است که خونش باعث رسوایی سران گردن کلفت فتنه شده. گذرمان به بهشت زهرا سلام‌الله علیها که خورد برای تسلای دل خودمان سری به او بزنیم.
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع