۱۵/دی/۹۲, ۱۸:۱۶
بسم الله الرحمن الرحیم
یه وقتایی جریان زندگی مثل تلاطم رودخونه های وحشی میشه
چاره ای نداری جز اینکه همراه جریان آب باشی
تلاشت برای فرار بی فایده ست
درواقع نمیدونی خدا خواسته با این کار تو رو رشد بده, تا " رب " بودنش رو بهت نشون بده
به این میگن خواست خداست
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
همه چیز از یه ماجرای ساده شروع شد ........
.....
- مطمئنم اینطور که میگی نمیشه
- از کجا انقدر مطمئنی !؟ اگه شد چی !؟؟؟
- هه , اگه شد من هرکاری که تو بگی انجام میدم !!
- هرکاری !!؟؟
- آره
- باشه, قبوله !
و این همون ماجرا بود ...
وقتی 99% اطمینان داشته باشی که اتفاق خاصی بیفته ولی همون 1% همه بازی رو برگردونه, با تمام وجود خواست خدا رو درک میکنی!!!
انگار دیگه چیزی دست خودت نیست !
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
باهاش رودربایستی داشتم
نمیتونستم زیر قولی که دادم بزنم
باید منتظر میموندم تا ببینم چی پیش میاد !
یه انتظار تلخ
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم خودشو رسوند :
......
- طبق قرارمون باید کاری رو که من میگم انجام بدی
- آره خب, طبق قرارمون
- یه کاری ازت میخوام که یه خورده عجیبه ولی باید انجام بدی !!
(انگار همه چیزو از چهره م میتونست بخونه)
- بگم !؟ مطمئنی که میتونی انجامش بدی !؟
( مات و مبهوت دارم نگاش میکنم, مگه از من چی میخواد !!؟؟ اصلا چی میتونه که بخواد !!؟؟؟ )
- باید....
- بگو دیگه
- باید یه شب تا صبح تو یه قبر بخوابی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- چی !!؟؟؟ شوخی میکنی دیگه !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه, اون جدی تر از همیشه بود !!!!!!
این همون کاری بود که باید انجام میدادم
نمیدونستم باید بخندم, گریه کنم یا ....
میخواستم بزنم زیر قرارمون, میخواستم کلا قید این دوستی رو بزنم
میخواستم بهش بگم آخه عقلت کجا رفته !؟ این دیگه چه کاریه !!؟
میخواستم ...
اما غرورم اجازه نمیداد , بحث یه جورایی حیثیتی بود !
فکر میکردم خودش پشیمون میشه, خودش میفهمه کارش عملی نیست,
ولی نشد ...
باورم نمیشد , قبرشم خودش انتخاب کرده بود
صبح همون شبی که باید تو قبر میخوابیدم رفتیم دیدیمش !
دقیقا مثل آدمی بودم که بهش گفتن تو تا شب بیشتر زنده نمیمونی !!!!
حتی فکر کردن بهش وحشتناکه , باید خودتونو جای من بذارید تا متوجه بشید رفتن تو مسیری که میدونید آخرش به ته دره میرسه ولی چاره ای هم جز رفتن نیست یعنی چی !!!
بهم گفت :
- ساعت 1 شب که همه خوابن میایم دنبالت
- 2 تا 4 میخوابی , چیزی نیست, فقط 2 ساعته !!!!!!!!!!!
این جمله آخر مثل مته تو مغزم فرو میرفت ؛ فقط 2 ساعته !!!!!!!!!!!!
آره, فقط 2 ساعت قراره بمیرم !! ولی من هنوز برای مردن آماده نیستم ....
ان شاالله ادامه دارد ...
یه وقتایی جریان زندگی مثل تلاطم رودخونه های وحشی میشه
چاره ای نداری جز اینکه همراه جریان آب باشی
تلاشت برای فرار بی فایده ست
درواقع نمیدونی خدا خواسته با این کار تو رو رشد بده, تا " رب " بودنش رو بهت نشون بده
به این میگن خواست خداست
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
همه چیز از یه ماجرای ساده شروع شد ........
.....
- مطمئنم اینطور که میگی نمیشه
- از کجا انقدر مطمئنی !؟ اگه شد چی !؟؟؟
- هه , اگه شد من هرکاری که تو بگی انجام میدم !!
- هرکاری !!؟؟
- آره
- باشه, قبوله !
و این همون ماجرا بود ...
وقتی 99% اطمینان داشته باشی که اتفاق خاصی بیفته ولی همون 1% همه بازی رو برگردونه, با تمام وجود خواست خدا رو درک میکنی!!!
انگار دیگه چیزی دست خودت نیست !
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
باهاش رودربایستی داشتم
نمیتونستم زیر قولی که دادم بزنم
باید منتظر میموندم تا ببینم چی پیش میاد !
یه انتظار تلخ
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم خودشو رسوند :
......
- طبق قرارمون باید کاری رو که من میگم انجام بدی
- آره خب, طبق قرارمون
- یه کاری ازت میخوام که یه خورده عجیبه ولی باید انجام بدی !!
(انگار همه چیزو از چهره م میتونست بخونه)
- بگم !؟ مطمئنی که میتونی انجامش بدی !؟
( مات و مبهوت دارم نگاش میکنم, مگه از من چی میخواد !!؟؟ اصلا چی میتونه که بخواد !!؟؟؟ )
- باید....
- بگو دیگه
- باید یه شب تا صبح تو یه قبر بخوابی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- چی !!؟؟؟ شوخی میکنی دیگه !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه, اون جدی تر از همیشه بود !!!!!!
این همون کاری بود که باید انجام میدادم
نمیدونستم باید بخندم, گریه کنم یا ....
میخواستم بزنم زیر قرارمون, میخواستم کلا قید این دوستی رو بزنم
میخواستم بهش بگم آخه عقلت کجا رفته !؟ این دیگه چه کاریه !!؟
میخواستم ...
اما غرورم اجازه نمیداد , بحث یه جورایی حیثیتی بود !
فکر میکردم خودش پشیمون میشه, خودش میفهمه کارش عملی نیست,
ولی نشد ...
باورم نمیشد , قبرشم خودش انتخاب کرده بود
صبح همون شبی که باید تو قبر میخوابیدم رفتیم دیدیمش !
دقیقا مثل آدمی بودم که بهش گفتن تو تا شب بیشتر زنده نمیمونی !!!!
حتی فکر کردن بهش وحشتناکه , باید خودتونو جای من بذارید تا متوجه بشید رفتن تو مسیری که میدونید آخرش به ته دره میرسه ولی چاره ای هم جز رفتن نیست یعنی چی !!!
بهم گفت :
- ساعت 1 شب که همه خوابن میایم دنبالت
- 2 تا 4 میخوابی , چیزی نیست, فقط 2 ساعته !!!!!!!!!!!
این جمله آخر مثل مته تو مغزم فرو میرفت ؛ فقط 2 ساعته !!!!!!!!!!!!
آره, فقط 2 ساعت قراره بمیرم !! ولی من هنوز برای مردن آماده نیستم ....
![[تصویر: 243qs8fpdb9cq614g.jpg]](http://www.mediafire.com/convkey/7d62/243qs8fpdb9cq614g.jpg)
ان شاالله ادامه دارد ...