بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام)
سید ابراهیم نوشته:
بحث سر اندازه گرفتن گناه و.. نیست، میخواهیم بحث دقیق تاریخی کنیم. همانطور که مصباح فرمودند این توطئه ای بود که از قبل برنامه ریزی شده بود...
برادر عزیز قصد من هم اندازه گرفتن گناه کسی نیست،در مورد این موضوع هم که نوشتید می خواهیم بحث دقیق تاریخی کنیم،اگر یک نگاهی به پستهای ارسالی حقیر بفرمائید قطعاٌ تصدیق می کنید که هر مطلبی که عنوان کردم سندش را ذیلاٌ ضمیمه کردم.
و اما اینکه ((این توطئه ای بود که از قبل برنامه ریزی شده بود))،من هم حرفی در این مورد ندارم و البته که چنین است اما دقت کنید،موضوع این تاپیک
دست پشت پرده سقیفه است نه بررسی عوامل اصلی غصب خلافت و یا قصد قبلی ایشان.قبلاٌ هم عرض کردم که اگر سعد بن عباده به این سرعت هوس خلیفه شدن نمی نمود شاید حوادث تاریخی جور دیگری رقم می خورد.
در واقع سعد شورای خلافت تشکیل نداد بلکه بهانه ای به دست عمر و ابوبکر داد تا قصدشان راعملی کنند.
سید ابراهیم نوشته:
اتفاقا سعد بن عباده توسط افرادش خبردار شده بود که همچین توطئه ای در کار است...
از شما انتظار چنین حرفی را نداشتم.عزیزان دقت کنید که داریم راجع به سقیفه بنی ساعده صحبت می کنیم.
توجه کنید: سقیفه بنی ساعده محلی بوده مسقف در حدود متصرفه قبیله بنی ساعده که حتی قبل از اسلام هم محل برگزاری جلسات مهم شور سران خزرجیان بوده است.وبه همین دلیل هم به همچین نامی معروف بوده است.
یعنی شما می فرمائید عمر و ابوبکر در محل تاریخی شور اهل مدینه و در حدود متصرفه بنی ساعده به سرکردگی سعد بن عباده شورا تعیین خلافت تشکیل داده اند و بزرگ بنی ساعده توسط افرادش خبردار شده است.
منطقی است که فکر کنیم عمر و ابوبکر اینکار را در مرکز نفوذ انصار انجام داده اند تا به دست خود حریفی قدر مثل سعد برای خودشان بتراشند.
از آن گذشته اگر اینچنین بود دگر معنی نداشت که این دو نفر در مقابل سیل اعتراض کبار صحابه مانند اسامة بن زید که از طرف رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) امیر بر اردو صحابه بود بهانه تراشی کنند که اگر ما نمی رسیدیم و اینکار را نمی کردیم فتنه ای بزرگ رخ می داد و ما به دلیل حساسیت اوضاع و نداشتن وقت به شما خبر ندادیم.
اما از استدلالات عقلی که بگذریم برای اینکه ذهن دوستان مسبوق گردد دو سند نقلی ذیلاٌ تقدیم می کنم تا مشخص شود که عمر و ابوبکر کسانی بودند که توسط افرادشان خبر شدند نه سعد بن عباده:
محمد بن جریر طبری در ص 456 جلد دوم کتاب تاریخ خود می نویسد:
عمر آمد به در خانه پیغمبر اما داخل نشد و پیغام داد به ابوبکر که زود بیا،کار لازم دارم.ابوبکر گفت:الحال وقت ندارم.باز پیغام داد:امر مهمی پیش آمده،وجود تو لازم است.
ابوبکر بیرون آمد محرمانه قضیه اجتماع انصار در سقیفه را به او خبر داد و گفت:لازم است به فوریت به آنجا برویم.دو نفری رفتند ودر راه ابو عبیده را هم با خود همراه کردند.
باز ابوبکر جوهری معتزلی در کتاب «السقیفه و فدک» صفحه 54 مینویسد:
معن بن عدی به عمر بن خطاب گزارش داد: که انصار در «سقیفه بنی ساعده» اجتماع کرده، میخواهند سعد بن عباده را برای منصب خلافت انتخاب کنند، عمر از شنیدن این واقعه شدیداً ناراحت، و به سرعت به سوی ابوبکر شتاب کرد، ابوبکر در حجره رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بود، او را از این جریان مطلع نمود، به او گفت فتنهای برپا شده و دست او را گرفته به جانب سقیفه میبرد، ابوبکر گفت مهلت بده تا جسد پیغمبر را دفن کنیم، عمر گفت ناچار بایستی برویم، و برای دفن برمیگردیم، عمر و ابابکر شتابان به سقیفه آمدند.
و اگر حقیر نوشتم که چند و چوند عمل سعد چیزی از بزرگی گناه عمر و ابوبکر کم نمی کند به همین خاطر بود.
سید ابراهیم نوشته:
شاید او را با تسامح بتوان پایه گذار سقیفه بنی ساعده دانست
با توجه به توضیحات فوق باید گفت که سعد نه با تسامح بلکه فی الواقع پایه گذار سقیفه نحس بنی ساعده است و ایضاٌ کسی است که بهانه لازم جهت اجرا کردن قصد پلیدشان را به ابوبکر و عمر داده است.
سید ابراهیم نوشته:
ولی بدیهی است که پایه گذاران اصلی را ابو حذیفه دیده و میشناخته که سعد هم در بین آنان نبوده است...
صد البته که همینطور است که شما فرمودید و ابو حذیفه به دستور پیامبر دید منافقان عقبه را که سوء قصد کردند به جان نبی مکرم اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و همانان بودند که پایه گذار غصب حق خلافت بلافصل امیرالمومنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) و اولاد طاهرینش بودند و سعد هم جزو آنها نبود.
ولی توجه فرمائید که مسئولیت برپایی سقیفه نحس بنی ساعده و بهانه دادن بدست دشمنان ملعون رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و جانشین برحقش فقط و فقط متوجه شخص سعد بن عباده است.
سید ابراهیم نوشته:
سعد باخود گفته: حالا که قرار است خلافت؛ آنطور که رسول خدا میخواسته و امر کرده به علی بن ابی طالب نرسد، خوب چرا به من که بزرگ شهر مدینه ام نرسد...
حتی با در نظر گرفتن چنین فرض محالی باز او یکی از مسببان اصلی شکل گیری این واقعه شوم است.
ببخشید که طولانی شد.
قدم بعدی:پرچم و پرچمداری در اسلام
انشاالله ادامه دارد...
بسم رب الحیدر
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام)
قدم پنجم:پرچم و پرچمداری در اسلام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[b]یـــادآوری:
حال تصور کنید حال سعد بن عباده بزرگ انصار,پرچمدار اسلام در چندین جنگ بزرگ و کوچک,جانشین رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در غیاب او در مدینه و پرچمداری که به او اعطا می شد در حالیکه کبار صحابه در سپاه اسلام زیر پرچم او شمشیبر می زدند,در بزرگترین روز شکوه اسلام باید پرچم افتخار را به دست علی بن ابیطالب ی بدهد که شاید نصف سن وی را نداشته باشد و خود از پس او وارد کعبه شود.
حس می کنم جهت اینکه دوستان بیشتر به اهمیت موضوع پی ببرند لازم است که پست بعدی را کاملاٌ بررسی نمایند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقدمه
پیشینهی استفاده از پرچم در بین قبائل، چه در جنگ و چه در صلح، به روزگار باستان باز میگردد. آنگونه که از منابع تاریخی برمی آید، تمدنهای گوناگون اعم از مصریان، یونانیان، اعراب و ... از آن بهره میجسته اند. هرچند به طور دقیق مشخص نیست که اولین بار استفاده از آن توسط چه کسی و در چه زمانی بوده است؛ ولی مشهور است که این وسیله، نخستین بار توسط حضرت ابراهیم (علیه السلام) برای آزادسازی حضرت لوط (علیه السلام) از زندان طاغوت زمان خود بکار گرفته شده است.
در بین ایرانیان، پرچم به «درفش کاویانی» شهرت داشته است. علت این نامگذاری آن بود که در ایران زمین، قیامی توسط «کاوه آهنگر» علیه پادشاه زمان خود «ضحّاک» پایه ریزی شد و او پیش بند کار خود را که از چرم سرخ رنگی بود، برفراز چوبی قرار داد و قیام خود را آغاز کرد و از آن پس به «درفش کاویان» یعنی پرچم کاوه ای شهرت یافت. از درفش کاویان در جنگ ایران و اعراب نیز در کتب تاریخی نامی به میان آمده است.
اهمیت پرچم و پرچم داری در بین اعراب
یکی از منصبهای مهم در بین اعراب، منصب پرچم داری بوده است که در جنگها بسیار بدان افتخار میکردند؛ چرا که پرچم نشانی از همبستگی در عمل و اتحاد در شعار بوده؛ به گونه ای که هرگاه پرچم از دست پرچم دار میافتاده، نوعی شکست و از هم گسیختگی برای لشکر محسوب میشده است. اعراب جاهلیت در جنگها، آن را به دست یکی از سران سپاه میدادند. پرچم قبیلهی قریش «عقاب» نام داشته است و منصب پرچم داری با «بنی عبدالدار» که طایفه ای بزرگ در قریش به شمار میرفتند، بوده است. (1)
نوشتهاند: هنگامی که «قصّی بن کلاب»، نیای چهارم پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در سرزمین مکه قدرت را در دست گرفت، تمام منصبهای قریش به او تفویض شد و اوآنها رابین فرزندان خود تقسیم کرد. او منصب پرچم داری را به یکی از فرزندان خود به نام عبدالدار سپرد و به او گفت: «از این پس هیچ کس وارد کعبه نمیشود، مگر آنکه تو اجازه دهی و هیچ پرچمی بسته نمیشود، مگر آنکه تو اراده کنی». از آن پس پرده داری خانه خدا و پرچم داری در نزد فرزندان او باقی ماند؛ به گونه ای که در جنگ احد «ابوسفیان» به عموزاده های خود در یک درگیری و مشاجره لفظی گفت: «شما لیاقت پرچم داری را ندارید؛ چرا که در روز [جنگ] بدر نتوانستید از آن به شایستگی مراقبت کنید و ما در آن جنگ، شکست خوردیم! اکنون نیز اگر نمیتوانید، آن را به ما واگذارید». (2)
پرچم داری در اسلام
آنگونه که پیشتر گفته شد، به دلیل اینکه پرچم، سمبل اتحاد و تمایز در جنگها به شمار میرفته، همواره حائز اهمیت بوده است. پس از ظهور اسلام نیز، پرچم ماهیت خود را از دست نداد و ارزش و منزلت خود را حفظ کرد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره پرچم و اهمیت حفظ آن توسط سربازان اسلام میفرماید: «هرگز پرچمتان را از جای خودش حرکت نداده و دور آن را خالی نکنید و آن را جز به دست شجاعانتان سپارید؛ آنان که از جان شما در برابرپیشامد سوئی، حمایت و هراست میکنند، از پرچمهای خود بهتر پاسداری می نمایندو از هر سو، از پیش و پس و اطراف، مراقب آن میباشند، نه از آن عقب میمانند که آن را تسلیم کنند و از آن پیشی میگیرند که تنها رهایش سازند؛ (3)»
پرواضح است که پرچم، به دلیل نماد همبستگی لشکر بوده، یکی از اهداف دشمن برای از بین بردن پرچم دار و به زمین انداختن پرچم به جهت تضعیف روحیه جنگاوری لشکرمقابل به شمار میرفته است. از این رو امیرالمؤمنین (علیه السلام) دستور به محافظت بیشتر از آن فرمودهاند.
از سیره ی عملی بزرگان دین نیز فهمیده میشود که نسبت به پرچم داری توجه فراوانی داشتهاند. در غزوه تبوک، پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) یکی از پرچمها را به «عماره بن حزم» داد. در همین حین «زین بن ثابت» از راه رسید،پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نیز پرچم را از او ستاند و به زیدبن ثابت داد. این موضوع سبب ناراحتی عماره گردید، به پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رو کرد و عرض نمود: «ای رسول خدا! گویا از من ناراحت هستید [که پرچم را از من گرفته و به او دادید]». پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پاسخ داد: نه به خدا [این گونه نیست]، ولکن قرآن را مقدم بدارید و او بیشتر از تو بهره مند از قرآن است و قرآن مقدم میدارد حتی اگر غلامی سیاه و بریده بینی باشد. آن گاه به دو قبیلهی «اوس» و «خزرج» هم دستور داد تا پرچمهایشان را به کسانی که بیشتر قرآن میدانند، بدهند. (4)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز این موضوع را مدنظر داشته و پرچم را به با ایمان ترین افراد خود میداده است. آن گونه که نوشتهاند، در «جمل»، پرچم را به دست فرزند خود «محمد بن حنیفه» داد و به او فرمود: اگر کوهها از جای کنده شوند، تو استوار باش، دندانهایت را بر هم بفشار! کاسهی سرت را به خدا بسپار! پایت را بر زمین محکم کن! به انتهای لشکر [دشمن] نگاه کن و [زیادی دشمن] را نادیده بگیر و بدان که پیروزی از سوی پروردگار سبحان است. (5) این مطلب از آن جهت است که پرچم دار، نقش کلیدی و مهمی را در لشکر برعهده دارد؛ زیرا از نظر اعتقادی میبایست کسی که پرچم سیاه اسلام را بر دوش دارد، پارساترین باشد؛ همچنان که پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نیز به طور ضمنی بر اهمیت این معنا اشاره میکند و از نام پرچم دار و حسب و نسب او میپرسد؛ آن سان که نگاشتهاند: «طفیل بن عمر و در جنگ حنین در رکاب رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شرکت کرد. پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) او را مأمور کرد تا بت» ذی الکفّین (6) را منهدم سازد. او به همراه گروهی از مسلمانان حمله ور شد که تعداد آنان به چهل نفر میرسید. او بت را منهدم کرد و بازگشت. پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) پیروزی را تبریک گفت و از آنان پرسید که پرچم دارتان در این حمله که بود؟ طفیل بن عمر پاسخ داد: همان کسی که پیشتر نیز پرچم دار بود. پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: آری! راست گفتید، او «نعمان بن زرافهی لهبی» بود. (7). از این گفتگوی کوتاه نیز برمی آید که پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در جنگها نسبت به پرچم دار دقیق و حساس بودهاند.
نخستین پرچم مسلمانان
هفت ماه از مهاجرت پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از مکه به مدینه گذشته بود که سریه «حمزه بن عبدالمطلب» عموی پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در گرفت. نوشتهاند: «برای اولین بار پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) با دست مبارک خود پرچمی بست و آن را به دست حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) داد تا به جنگ رود. در آن جنگ، سی سواره نظام که نیمی از آنان مهاجر و نیمی دیگر انصار بودند، شرکت داشتند».(8) بنابراین نخستین پرچم دار اسلام را میتوان حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) به شمار آورد.
سنت بستن پرچم
پرچم بندی که نشانهی شروع جنگ و مراسمی برای فراخوانی جنگجویان جهت شرکت در نبرد بوده، طی مراسمی خاص در جاهلیت انجام میپذیرفته است؛ بدین ترتیب که آن را به امیر قبیله میدادند تا آن را بر سر چوب با نیزه ای که در دست پرچم دار بوده، ببندد. در اسلام نیز هنگام بستن پرچم، دعا میکردند و به پرچم دار، روحیه میدادند و او را بر شجاعت تحریض میکردند. بعدها این عمل در بین خلفای عباسی به گونه ای دیگر پی گرفته شد و تا حدی به آن دقت میکردند که هنگام بستن پرچم، ستاره شناسان ساعت دقیق آن را از پیش تعیین میکردند و مراسم آنها با تشریفات و صرف هزینه های کلانی نیز همراه میشد؛ به نحوی که نگاشتهاند: «خلفای فاطمی در مصر اداره مخصوصی برای این کار در نظر گرفته بودند که در مدت یکصد سال به فعالیت خود ادامه داد و در هر سال مبلغ 80 هزار دینار طلا صرف هزینه های آن میگردید. (9)»
برگرفته شده از مقاله پرجم و پرچمداری در اسلام(منتشر شده در سایت لبیک)
منابع:
1- ابو الفضل هادی منش، تاریخ تمدن اسلامی، ج 1، ص 30
2- ابو الفداء اسمائیل بن کثیر، السیره النبویه (ابن کثیر، ج 1، ص 100.)
3- ترجمه دشتی، نهج البلاغه، خطبه 124.
4- محمد بن عمر بن واقد، کتاب المغازی، ج 3، ص 1003.
5- ترجمه دشتی، نهج البلاغه، خطبه 11.
6- بتی که «عمر بن حمله» آن را ساخته بود و بت معروف طائف بود.
7- محمد بن عمر بن واقد، کتاب المغازی، ج 3، ص 922.
8-ابن هاشم، السیره النبویه، ج 1، ص 9.
9- ابو الفضل هادی منش، تاریخ تمدن اسلامی، ج 1، صص 182-183.
پنداشت حقیر است که حالا دوستان بیشتر متوجه می شوند که چرا صحابی بزرگ رسول خدا باید از جهت گرفته شدن پرچم فتح بزرگ مکه توسط علی بن ابیطالب(علیه السلام) از دست وی هرچند که به دستور رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) باشد دل چرکین باشد و قصد تلافی بنماید.
هر چند که نمی توان انگیزه های دیگر همچون طمع رسیدن به مسند خلافت مسلمین و حکمرانی بر جهان اسلام و دیگر انگیزهای دنیوی را در وقوع چنین حادثه تاریخی دست کم گرفت.
قدم بعدی : چگونه سعد فرصت فتنه را به غاصبان خلافت داد
انشاالله ادامه دارد...