۲۳/دی/۹۲, ۱۵:۱۷

در دل با شهدا چیز دیگریست


سلام به همه همسنگری های بیداری اندیشه.[/b]
چند روزی بود دلم میخواست برم مهمونی.اما هی به دستام نگاه میکردم هی جلوی دستام ..هی پشت دستام.
نه نمیشه ...اخه من با این دستا کجا برم؟
روم نمیشه خب...زشته ..تحویلم نمیگیرن..اصلا تحویلم هم بگیرن من روم نمیشه این دستامو نشون بدم...
اخه میدونید دستام پر از گناه بود ...
حتی شاید بابای زمان هم دیگه از دیدن دستام خسته شده...خیلی دلم گرفت ...
حیف با خوبان عالم فامیل هم که نشدیم...
حیف.....
یه هو یاد داداش سید مهدی افتادم...همون داداشی قدیما بیست و یک سالش بود هنوزم که هنوزه بیست و یک سالشه.
دقیقا روز تولد بیست و یک سالگیم رفتم دم در خونش .یعنی خودش منو دعوت کرده بود وگرنه من که ادرسش رو نداشتم...بهم قول داده بود که حتما یه جفت کفش به عنوان کادو تولدم بهم بده ...کفشایی که منو ببرن بهشت ... البته هنوز کادو تولدم رو ندادا...ولی من منتظرم و میدونم داداشم بد قول نیست...
اخی پیداش کردم که با این دستای زشت در خونه کی برم...در خونه داداش سید مهدی
غروب بود گفتم کاری رو عقب بندازم و برم خونه داداشم .رفتم گفتم سلام داداش سید مهدی من اومدم یاد اوری کنما پس این کفشام کو؟؟؟؟؟؟؟
مگه قول ندادی زودی بهم بدی...راستی داداش یه کار خیلی مهم رو گذاشتم اومدم پیش تو که فقط ببینمت .ببخشید دیگه باید برم داره شب میشه...خداحافظ
اومدم خونه موقع خواب بود هنوز تو فکر داداش سید مهدی بودم که یه هو یه خبری بهم رسید ....بعد هزار بار خدا رو شکر کردم که به جای اون کار مهم که برام شوم بود داداشم منو به خونه خودش دعوت کرده بود نذاشت که من برم اونجا...
![[تصویر: green-tik.jpg]](http://up-mazloum.ir//TaaJiL/PicS/All1/green-tik.jpg)
گام (6) : 
![[تصویر: 2011_7_7_17_27_58579.51864i7b0oj.jpg.jpg]](http://navajonob.ir/newsimages/uploads/2011_7_7_17_27_58579.51864i7b0oj.jpg.jpg)