تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: (B+)علل باز ماندن افراد، از ياري رساندن و بودن در رکاب امامِ زمانشان
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
برخی از دلایل بازماندن افراد از یاری رساندن به ولی خدا:

در این مقاله برخی از دلایلی که سبب می شود افراد از یاری کردن ولی خدا باز بمانند برشمرده شده است

مسئله اساسی و عبرت‌آموز این است که:
اگر قبلاً انسان خودش را برای همراهی با ولیّ خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند!
یک نمونة آن در واقعه ی کربلا طرماح بن عدی بود که در راه با چند نفر دیگر، به حضرت برخورد کردند (یکی دو منزل با کوفه بیشتر فاصله نداشت) حضرت پرسیدند: "أخبروني فهل لكم برسولي اليكم؟ از مردمى كه پشت سر گذاشتيد چه خبر" گزارشی داد که وضع کوفه خوب نیست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان علیه شماست، ما که از کوفه بیرون می‌آمدیم، لشکر انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بود که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم؛ از آن طرف، طرماح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم.
حضرت فرمودند: "فإن کنتَ فاعلاً فعجِّل"
«پس اگر خواستی (بیایی) بشتاب». (تاریخ طبری: 3: 308)

رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیّدالشّهدا(علیه السلام) را شنید.

از ماه‌ها قبل سیّدالشّهدا(علیه السلام) از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده‌اند، بعد از 6 ماه، حالا که حضرت در محاصره دشمن قرار گرفته، تازه ایشان برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. نقطه ضعف بالاتر اینکه، به حضرت نصیحت می‌کند ـ به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست ـ گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند من برای شما در کوهستان‌های یمن 20 هزار شمشیرزن آماده می‌کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. غافل از اینکه 20 هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقة زن و بچه را بر سیّدالشّهدا(علیه السلام) مقدم بدارند، به درد سیّدالشّهدا(علیه السلام) نمی‌خورند.
پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقة زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولیّ خدا تنها می‌ماند.

آنهایی که به حضرت کمک نکردند، چند دسته بودند؛
یک دسته کسانی هستند که در صف دشمن رودرروی سیّدالشّهدا(علیه السلام) ایستادند و تا حدّ ریختن خون ایشان اقدام کردند.
دسته دیگر کسانی که، نشستند و حضرت را نصیحت کردند که، به کوفه نروید اگر بروید کشته می‌شوید، و با کشته شدن شما زمین خالی از حجّت می‌شود.[1]
بعضی هم مثل عبیدالله بن حرّ جعفی، از کوفه خارج شده بود تا در جریان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد کردند و فرمودند:
"يا ابن الحرّ فاعلم أنّ اللّه عزّ وجلّ مؤاخذك بما كسبتَ وأسلفت من الذنوب في الأيام الخالية، وأنا أدعوك في وقتي هذا إلى توبة تغسل بها ما عليك من الذنوب، أدعوك الى نصرتنا أهل البيت، فإن أُعطينا حقّنا حمدنا اللّه على ذلك وقبلناه، وإن منعنا حقّنا ورُكبنا بالظلم كنت من أعواني على طلب الحقّ."
«ای پسر حر بدان که خداوند بابت گناهان گذشته ی عمرت، از تو بازخواست می کند{در مورد این عبارت امام لازم به توضیح است که عبیدالله بن حرّ جعفی، عثمانی مذهب بوده است و در جنگ صفین هم در برابر امیرالمومنین در سپاه معاویه جنگیده بوده است(1)} و من هم اکنون تو را به توبه ای فرا می خوانم که همه¬ی گناهانت را بشوید؛ تو را فرا می¬خوانم که ما خاندان پیامبر را یاری کنی؛ اگر حقمان را دادند، خدا را سپاس می گوییم و پذیراییم و اگر آنرا از ما بازداشتند و ظالمانه برما چیره گشتند (باز تو را باکی نیست که) تو از یاران من بوده ای و بر طلب حق. »
در جواب گفت: من از کوفه خارج نشدم مگر از بیم آنکه شما به آنجا درآیید و من آنجا باشم و یاری تان نکنم، {در حقیقت می خواست که نه مجبور به مخالفت با ابن زیاد باشد و نه در رکاب امام باشد، غافل از اینکه نبودن با حق یعنی بودن با باطل طبق کلام خدا در آیه الکرسی کسی که تحت ولایت خدا و ولی خدا نباشد بی شک تحت ولایت طاغوت است} و به امام گفت: البته اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگیرد، و شمشیری که بر هر چه فرود بیاید آن را خواهد برید آنها را به شما می‌دهم که فرار کنید.
تلقی این آدم را ببینید در مقابل دعوت حضرت اعلام می کند که مثلاً ماشین آخرین سیستم یا هواپیمای شخصی خود را بدهد که حضرت سوار شوند و از محاصرة ابن زیاد بیرون روند غافل از اینکه، حضرت آمده‌اند تا ابن زیاد را محاصرة تاریخی کرده، شکست دهند.
امام نیز در پاسخش فرمودند:
"يا ابن الحرُّ ما جئناك لفرسك وسيفك! إنّما أتيناك لنسألك النصرة، فإنْ كنت قد بخلت علينا بنفسك فلاحاجة لنا في شي‏ء من مالك! ولم أكن بالذي اتخذ المضلّين عضداً لأني قد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وهو يقول: من سمع داعية أهل بيتي ولم ينصرهم على حقّهم إلّا أكبّه اللّه على وجهه في النار!"
"ای پس حرّ! ما برای اسب و شمشیر تو نیامده ایم؛ آمده ایم و یاری ات را می خواهیم؛ اکنون که از جان خود دریغ می ورزی، هیچ نیازی به اموالت هم نداریم، و من هرگز برآن نبوده ام که انسان های گمراه را به یاری بگیرم؛ از رسول خدا شنیدم که فرمود: هر کس طلب یاری اهل بیتم را بشنود و بر حق ایشان یاری نرساند، خدا او را به آتش در رو افکند"
"کنزالدقائق 6:69 و مع الركب الحسيني ،ج‏3،ص:277"

عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیّدالشّهدا(علیه السلام) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیّدالشّهدا(علیه السلام) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد.
مسئله اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولیّ خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولیّ خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد، اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولیّ خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولیّ خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولیّ خدا و جدایی حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(علیه السلام) سرآمد همة کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همة مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیّدالشّهدا(علیه السلام) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه {و مطیع}
حضرت باشد.

عدّه‌ای هم کسانی بودند که دیر آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتی نامة حضرت به دستشان رسید با سخنرانی‌های تند دیگران را تحریک کرده، راه افتادند ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نکرده بودند تا لیاقت همراهی امام زمان خود را بیایند.


1. علاقه به دنیا:

اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولیّ خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و... از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیّدالشّهدا(علیه السلام) پیش برود. همان کسانی که برای سیّدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیّدالشّهدا(علیه السلام) جدا کردند.
عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، مهمترین ریشه این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعد داد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقة حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی.
گفت:‌ نمی‌روم،
گفتند مهم نیست. حکومت ری را برگردان.
گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد (2)"تسلية المجالس، الكركي الحائري ،ج‏2،ص:256" و بالاخره به جنگ سیّدالشّهدا(علیه السلام) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند:
چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!(3)
(3) امام حسین عليه السّلام فرمود: «ابن سعد! واى بر تو! آيا از خدايى كه بازگشتت به سوى اوست نمى‏ ترسى؟! آيا با من كه خود مى‏ شناسى كيستم مى‏ جنگى؟! {بسیار به این عبارت حضرت توجه کنید، وقتی میفرمایند تو مرا می شناسی یعنی او بر مقام و منزلت و مربته ی ایشان واقف بوده!}
اينان را رها كن و با من باش كه اين تو را به خدا نزديك كند»
ويحك أما تتّقي اللّه الّذي إليه معادك؟ أ تقاتلني و أنا ابن من علمت؟ يا هذا ذر هؤلاء القوم و كن معي، فإنّه أقرب لك من اللّه.
عمر سعد گفت: مى‏ ترسم خانه‏ ام را ويران كنند.
امام فرمود: «من خانه برايت مى‏ سازم»
أنا أبنيها لك.
گفت: مى‏ ترسم اموالم را ببرند.
فرمود: «من از اموال حجاز خود بهتر از آن به‏ تو مى‏ دهم»
أنا أخلّف عليك خيرا منها من مالي بالحجاز.
گفت: بر زن و بچّه‏ هايم مى‏ ترسم.
فرمود: «من سلامت ايشان را تضمين مى‏ كنم»
أنا أضمن سلامتهم.
عمر سعد ديگر خاموش ماند و چيزى نگفت.
پس امام عليه السّلام (چون اتمام حجّت خود را در او كارگر نديد) از او رو برگرداند و فرمود:
«تو را چيست! خدا بزودى بر بسترت بكشد و در روز حشر و نشرت نيامرزد! به خدا سوگند اميدوارم از گندم عراق (رى) جز اندكى نخورى»
مالك، ذبحك اللّه على فراشك سريعا عاجلا، و لا غفر لك يوم حشرك و نشرك، فو اللّه إنّي لأرجو أن لا تأكل من برّ العراق إلّا يسيرا.
ابن سعد (با استهزا) گفت: بجاى گندم جو مى‏ خورم.
فرهنگ جامع سخنان امام حسين(علیه السلام) ،ص:432


تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد {این جمله بسیار مهم است در جای جای تاریخ صحت آن به اثبات رسیده است و بسیار قابل تأمل و هشدار دهنده است!} و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیّدالشّهدا(علیه السلام) گریه خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولیّ خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.


2. جمع بین دنیا و آخرت
عامل دیگری که موجب جدایی از سیّدالشّهدا(علیه السلام) و حتی موجب قرار گرفتن در صف ابن زیاد شد، این بود که عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند. با خود تصفیه حساب نکرده بودند تا بتوانند یکی از این‌دو را انتخاب کنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند. {اساساً یکی از مهمترین مراتب امتحان ایمان این است که خداوند امری پیش می آورد که انسان بین یک دو راهی می¬ماند، یعنی فقط و فقط یا باید دنیا را انتخاب کند و یا آخرت را یا رضای خدا و خیر آخرت و ضرر در دنیا را و یا هوای نفسش و ضرر در آخرت و سود در دنیا را
بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا (16-الاعلی) ولی شما حیات دنیا را ترجیح دادید.
در تصریح این معنا در روایات ما ذکر شده است:
الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةُ عَدُوَّانِ مُتَعَادِيَانِ وَ سَبِيلَانِ مُخْتَلِفَانِ مَنْ أَحَبَّ الدُّنْيَا وَ وَالاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا مَثَلُهُمَا مَثَلُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ الْمَاشِي بَيْنَهُمَا لَا يَزْدَادُ مِنْ أَحَدِهِمَا قُرْباً إِلَّا ازْدَادَ مِنَ الْآخَرِ بُعْداً
سراى دنيا و آخرت چونان دو دشمن با دو راه مختلفند، كسى كه دنيا را دوست بدارد و بدان دلبندد آخرت را دشمن داشته و در ستيز است، و مثل آن دو سرا چونان مشرق و مغرب است، و پوينده بين آن دو به هر كدام نزديك شود از ديگرى دور گردد.
تحف العقول-ترجمه جعفرى، ص: 195}

عده‌ای گفتند: سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، نه با سیّدالشّهدا(علیه السلام) می‌جنگیم و نه با ابن زیاد درگیر می‌شویم که سهم ما را از بیت‌المال قطع کند. ابن زیاد با 20 الی 30 نفر سرباز به اضافة 10 یا 20 نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زیاد اول چند نفر از این سران را بالای دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه کنید و بگویید لشکر شام در راه است مقاومت بی‌فایده است. چرا می‌خواهید بجنگید؟ شما که در مقابل لشکر شام نمی‌توانید مقاومت کنید. بعد هم گفت: به مردم بگویید هر کس تا شب در اینجا باقی بماند سهمش از بیت‌المال قطع می‌شود، بعد هم به یکی از همین سران دستور داد تا یک پرچم سفید به دست بگیرد و بگوید: هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است مردم هم گروه گروه زیر پرچم می‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نیرو را با نیرنگ جمع کردند.

اینکه آدم بخواهد جمع بین دنیا و آخرت کند؛ یعنی هم نماز بخواند، هم دین داشته باشد، نه با یزید بجنگد نه با سیّدالشّهدا(علیه السلام)، مثل کوفیان می‌شود اراده جمع بین دنیا و آخرت موجب شد که قدم به قدم آمدند به لشکر نخیله، آمدند با این نیّت که ان شاءالله صلح می‌شود، بعد هم گفتند: برویم کربلا انشاءالله اتفاقی نمی‌افتد، کم کم کار به جایی رسید که از همدیگر سبقت می‌گرفتند مبادا از غنیمت عقب بمانند و مبادا پیش ابن زیاد بگویند: این افراد کوتاهی کردند.
غافل از اینکه؛ تنها ماندن سیّدالشّهدا(علیه السلام) بزرگ‌ترین جرم است، لازم نیست با ایشان بجنگیم. همین که دو صف ایجاد شد (صف سیّدالشّهدا(علیه السلام) و صف یزید)، باید به هر قیمتی شده در صف سیّدالشّهدا(علیه السلام) باشیم نه در صف ابن زیاد، ولو آخر کار صلح شود. اینکه انسان خیال کند اگر کار به کشتار و ریختن خون سیّدالشّهدا(علیه السلام) نرسد، در لشکر ابن زیاد بودن جرم نیست، از نقطه ضعف‌های اساسی است. عده‌ای بر این فکر بودند که می‌شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد!! حالا ابن زیاد حاکم باشد یا امام حسین(علیه السلام) چه فرقی می‌کند.




3. احساس عدم احتیاج به ولیّ خدا

جرم را تا به حد نهایی خودش نرسیده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنیا و آخرت بودن، تأخیر داشتن، خود را محتاج ولیّ خدا ندیدن و اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیّدالشّهدا(علیه السلام) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیّدالشّهدا(علیه السلام) شده است. خیال می‌کردند برای اصلاح شدن، نیازی به سیّدالشّهدا(علیه السلام) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.{این مطلب بسیار مهم در مقاله ای دیگر به طور مفصل تبیین می شود إن شاء الله که بر اساس صریح آیات قرآن و روایات محال ممکن است کسی بدون تبعیت و تولی به ولایت 14 معصوم بتواند راهی به سمت تقرب و نزدیکی به خداوند بیابد و از ظلمات به سمت نور سیر کند.}

به ما دستور داده‌اند مهیّای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(علیه السلام) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند.

حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟
گفت: می‌روم حمام،
گفت: وقت این کارها نیست از سیّدالشّهدا(علیه السلام) نامه رسیده، باید رفت.
از همان وسط راه، حتی به خانه نرفته به طرف کربلا رفتند.
این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیّدالشّهدا(علیه السلام) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. خیلی هم دوست دارد به حضرت کمک کند ولی از قبل فرصت‌ها را تخمین نزده، خودش را مهیّا نکرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پیدا است چنین آدمی عقب می‌افتد.

اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌مشغولی انسان، ولیّ خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در جبهه امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)چه وظیفه‌ای دارم و کجای جبهه خالیست، مشکل ساز است. البته بار ما را هم امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برمی‌دارد،{در حقیقت این توفیق خداوند است که اجازه می دهند با خدمت در جبهه امام ما به رشد برسیم} نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم. در صلواتی که از امام حسن عسکری(علیه السلام) برای امام عصر(علیه السلام) نقل شده، آمده است:
« اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره»[2]
خدایا او را یاری کن و به وسیله او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن.

به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم،
اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولیّ خدا دور می‌کند.
اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولیّ خدا موفق می‌شود، همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است. همه کارهایش را کرده، نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد به فکر خمس و زکاتش باشد. حالا که سیّدالشّهدا(علیه السلام) به میدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نیست اینها را باید قبلاً می‌خواند باید خود را به هر قیمتی شده به سیّدالشّهدا(علیه السلام) برسانی ...
در هر صورت، این آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملی است که موجب جدا شدن افراد مختلف، از سیّدالشّهدا(علیه السلام) و تنها شدن حضرت شد.


[1]- خود این سخنان، حجت علیه آنها است. شما که می‌دانید سیّدالشّهدا(علیه السلام) کسی است که اگر برود زمین از حجت خالی می‌شود چرا او را تنها گذاشتید؟

[2]- محدّث قمی، مفاتیح‌الجنان، ص 1015.

برگرفته از کتاب صبر جمیل تألیف حجت الاسلام سید محمد مهدی میربارقری
عبارات داخل {} و تلخیص از حقیر بوده.
(1) كان عبيداللّه بن الحرّ الجعفي عثماني العقيدة، ولأجله خرج إلى معاوية وحارب عليّاً عليه السلام يوم‏صفّين، وروى‏ الطبري أخباراً في تمرد هذا الرجل على الشريعة بنهبه الأموال وقطعه الطرق.( راجع: مقتل الحسين عليه السلام، للمقرّم( ره): 188).
(2) [ابن زياد يأمر عمر بن سعد بتولّي قتال الحسين عليه السلام‏]
و التفت إلى عمر بن سعد بن أبي وقّاص و قد كان قبل ذلك بأيّام قد عقد له عهدا و ولّاه الريّ و تستر، و أمره بحرب الديلم فأراد أن يخرج إليها، فلمّا كان ذلك أقبل عليه ابن زياد، فقال: اريد أن تمضي إلى حرب الحسين فإذا نحن فرغنا من أمره سرت إلى عملك.
فقال عمر بن سعد: أيّها الأمير، إن رأيت أن تعفيني عن قتال الحسين منعما عليّ.
فقال ابن زياد: فإنّا قد أعفيناك، فاردد علينا عهدنا الّذي كتبناه لك و اجلس في منزلك حتى نبعث غيرك.
فقال عمر: فأمهلني اليوم حتى أنظر في أمري.
قال: قد أمهلتك.
قال: فانصرف عمر بن سعد إلى منزله ليستشير إخوانه و من يثق به، فلا يشير عليه أحد بذلك غير أنّهم يقولون: آثر اللّه و اتّق ربّك و لا تفعل، و أقبل إليه حمزة بن المغيرة بن شعبة و هو ابن اخته،
فقال: انشدك اللّه يا خال ان تسير إلى‏ الحسين فإنّك تأثم بذلك و تقطع رحمك، فو اللّه لئن خرجت من سلطان الأرض كلّها هو خير لك من أن تلقى اللّه بدم الحسين.
تسلية المجالس، الكركي الحائري ،ج‏2،ص:256

به نام خدا


مقام معظم رهبری:
فرض کنید آن کسانی که در کوفه دلهایشان پر از ایمان به امام حسین (علیه السلام) بود، به اهل بیت محبت داشتند اما چند ماه دیرتر وارد میدان شدند و نزد خدا اجر دارند، اما کاری که باید بکنند آن کاری نبود که انجام بدهند. لحظه را نشناختند، عاشورا را نشناختند، مومن باید لحظه شناس باشد.
نقل قول:علاقه به دنیا
جمع بین دنیا و آخرت
احساس عدم احتیاج به ولیّ خدا

خدایا به خودت پناه میبریم...یا خیر الناصرین
الهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر وجعلنا من خیر اعوانه وانصاره والمستشهدین بین یدیه بحق الحسین علیه السلام
در مورد بخش آخر که هر کسی جایگاه خود را بداند و عمل کند... باید بگویم که مرحوم نواب صفوی را گفتند که برو و طلبه شو فرمودند که کتب بسیاری در مورد اسلام و اعمال نوشته شده است و مفید اند اما عامل به اینها کم است من می خواهم عامل باشم ... در حالی که عالم نیز بود...
یا علی
برای عزیزی که از دست داده ام فاتحه ای قرائت کنید... ممنون
(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]...
1/3ـ علاقه به دنیا

اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولیّ خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و... از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیّدالشّهدا(علیه السلام) پیش برود. همان کسانی که برای سیّدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیّدالشّهدا(علیه السلام) جدا کردند.
عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، مهمترین ریشه این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعدداد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقة حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی. گفت:‌ نمی‌روم، گفتند مهم نیست. حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد و بالاخره به جنگ سیّدالشّهدا(علیه السلام) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند: چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!

تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد{این جمله بسیار مهم است یک بار دیگر بخوانیدش. البته من هم چندین بار خواندمش} و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیّدالشّهدا(علیه السلام) گریه خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولیّ خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.
...

با سلام خدمت علی آقا
یه سوال داشتم خدمت شما
شما فرمودید که یکی از عوامل علاقه به دنیا هستش
حالا از کجا بفهمیم ما به دنیا علاقه داریم یا نه ؟
سوال خنده داری پرسیدم نه ؟
اما واقعیت چیز دیگه هستش
الان که همه چی آرومه و من هم خیلی خوشحالم !!! پیش خودم می گم وقتی امام (علیه السلام) بیاد من فلان و من بسار
اما ممکنه در عمل و در موقع لزوم عکس العملی غیر از تفکر الان خودمون داشته باشیم.
حالا سوالم رو دوباره می پرسم
از کجا بفهمیم ما به دنیا علاقه داریم یا نه ؟
استاد ما میگن
کسی که نمازش رو میخونه بدون اذان و اقامه و تعقیبات و دلش میخواد زودتر نمازش تموم بشه یعنی حوصله ی خدا رو نداره
کسی که حوصله ی خدا رو نداره چه طور فکر میکنه حوصله ی ولی خدا رو داره؟
(۹/شهریور/۹۱ ۲۰:۱۹)در جستجوی سختی نوشته است: [ -> ]از کجا بفهمیم ما به دنیا علاقه داریم یا نه ؟

آیا شما اهل دنیا هستید ؟ میتونید ببینید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
یاد این جمله امام خامنه ای افتادم که فرمودند
بصیرت یعنی آن جانباز صفین(شمر لعین) که تا مرز شهادت پیش رفت در کربلا خون حجت خدا را بر زمین ریخت
البته مضمون جمله رو نوشتم
خدا همه کار کرد آدم بشم ولی نشدم!!!!!!!!!!!!
صلوات
یا الله
هرفردی تو زندگیش تو یه موقعیت هایی میفته و میگذره ولی یکی از اون موقعیت ها مهمترین و مهمترین و اصلیترین دوراهی یا امتحان زندگی خواهد بود



مثلا اگه در زندگی 100بار امتحان بشید و 99 بار از اون رو مردود بشید ولی همون مهمترین امتحان که گفتم رو درست بگذرونید کافیه برای عاقبت به خیری وبرعکس اون هم اگه 99امتحان رو با موفقیت پشت سر بگذارید وامتحان نهایی رو شکست بخورید عاقبتتان تباه خواهد شد


این امتحان نهایی میتونه هر وقتی باشه و آدم با بصیرت به نظر من دقیقا همون کسی هست که اون امتحان نهایی رو تشخیص بده میتونه مثل رجبعلی خیاط در وسط زندگی باشه میتونه مثل خیلی افراد آخر زندگی

البته یه موقع هایی جبرانی هم میذارن که اون به شانس شما بستگی داره البته شانس کلمه خوبی نیست بهتره بگم به ذات و خودتون بستگی داره

در تاریخ هم دقیقا افراد رو با همین امحان نهایی میشه شناخت

قطعا داستان برسیسا رو شنیدید اون 99 امتحان رو با موفقیت گذروند ولی امتحان نهایی رو بدجوری واگذار کرد
یا در کربلا ((حر)) امتحان نهایی رو پیروز شد

پس به همین خاطر هست که میگن مغرور به کارهاتون نشید چون احتمال داره امتحان نهایی رو هنوز نبرده باشید

حتی اگه هر شب نماز شب میخونید یا هرکار خیر دیگری
در واقع اگه این کارها با خلوص انجام بشه میتونه تو امتحان نهایی شما موثر باشه فقط همین

و همین نیت خیر و خالص بودن در عمل هست که تاثیر مستقیم میتونه در امتحان نهایی داشته باشه

اگه یادتون باشه توابین در کربلا شرکت نکردن و امتحان نهایی رو باختن و سعی کردن خدا ازشون یه امتحان دیگه بگیره که دیگه کار از کار گذشته حتی یه توقف کوچک هم میتونه ما رو تو امتحان رد کنه پس بهتره به کارهامون بیشتر دقت کنیم


امیدوارم امتحان نهایی زندگیتون رو با موفقیت گذرونده باشید یا اگه هنوز نگذروندید آرزوی موفقیت برای همتون دارم


البته ببخشید طولانی شد
نمیدونم این حرف ها رو از کجا گفتم چون همینطوری اومدم یه نظر بدم ولی الان که نگاه میکنم میبینم چه چیز جالب و خوبی شد البته تعریف از خودم نمیکنم چون این حرف ها رو از خودم نگفتم چیزی بود که برای اولین بار و همین الان به ذهنم رسید و نوشتم برای خودم هم پیام داشت

بعضی موقع ها هم این طوری میشه

یا علی
(۹/شهریور/۹۱ ۲۰:۱۹)در جستجوی سختی نوشته است: [ -> ]از کجا بفهمیم ما به دنیا علاقه داریم یا نه ؟
استاد ما میگن

کسی که نمازش رو میخونه بدون اذان و اقامه و تعقیبات و دلش میخواد زودتر نمازش تموم بشه و وقتی نمازش تموم میشه میگه آخِیش،
یعنی حوصله ی خدا رو نداره
کسی که حوصله ی خدا رو نداره
چه طور فکر میکنه حوصله ی ولی خدا رو داره؟
اما در این مورد:
(۹/شهریور/۹۱ ۲۰:۱۹)در جستجوی سختی نوشته است: [ -> ]از کجا بفهمیم ما به دنیا علاقه داریم یا نه ؟


این سوال الزاماً یک جواب ندارد!!!!
اما به عنوان یکی از جوابهای مستند میشه به این روایت استناد جست:

علايم اهل دنيا بنا بر حديث معراج پيامبر

1. پرخور و شكم باره اند
2. خنده فراوان مي كنند
3. پرخواب هستند
4.خشم فراوان دارند
5.كم خرسند مي شوند و همواره از ديگران طلبكارند
6. وقتي به ديگران بدي مي كنند پوزش نمي خواهند
7.عذر ديگران را نمي پذيرند
8.در هنگام عبادت كسل اند و هنگام معصيت شجاع
9. با آنكه مرگشان نزديك است، آرزوهاي دور و دراز دارند
10. به محاسبه و حسابرسي نفس خود نمي پردازند
11. به ديگران نفع نمي رسانند
12. بسيار سخن مي گويند
13.ترس اندك از خدا دارند
14. هنگام آماده شدن غذا شادمان اند
15. نه هنگام آسايش شكر مي كنند و نه بر بلا و گرفتاري صابراند
16.خود را برتر از مردم مي دانند و كارهاي خيري كه ديگران انجام مي دهند در چشم آنان اندك است
17.خود را به كاري كه انجام نداده اند، مي ستايند
18.چيزي را ادعا مي كنند كه در وجود آنان نيست
19. همواره تمنا و انتظارات خود را بيان مي كنند
20. به عيب گويي از ديگران مي پردازند.

ارشاد القلوب-ترجمه مسترحمى، ج‏2، ص: 289




عجب علامت هایی

یادش به خیر اولین بار که اینو خوندم خیلی حالم گرفته شد!

الانم که دوباره خوندم باز حالم گرفته شد


خدایا مارا اهل آخرت قرار ده!

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ] طرماح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم.
حضرت فرمودند: "فإن کنتَ فاعلاً فعجِّل"
«پس اگر خواستی (بیایی) بشتاب». (تاریخ طبری: 3: 308)

رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیّدالشّهدا(علیه السلام) را شنید.

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیّدالشّهدا(علیه السلام) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیّدالشّهدا(علیه السلام) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد.
مسئله اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولیّ خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولیّ خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد، اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولیّ خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولیّ خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولیّ خدا و جدایی حساب ما از اوست.

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]در مقابل، حضرت ابوالفضل(علیه السلام) سرآمد همة کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همة مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیّدالشّهدا(علیه السلام) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه {و مطیع} حضرت باشد.

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ...
تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد {این جمله بسیار مهم است در جای جای تاریخ صحت آن به اثبات رسیده است و بسیار قابل تأمل و هشدار دهنده است!} و این خطر برای همه ما جدی است.


(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ] بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیّدالشّهدا(علیه السلام) گریه خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولیّ خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]
2. جمع بین دنیا و آخرت
عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند.
لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند.

{اساساً یکی از مهمترین مراتب امتحان ایمان این است که خداوند امری پیش می آورد که انسان بین یک دو راهی می¬ماند، یعنی فقط و فقط یا باید دنیا را انتخاب کند و یا آخرت را یا رضای خدا و خیر آخرت و ضرر در دنیا را و یا هوای نفسش و ضرر در آخرت و سود در دنیا را }

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا (16-الاعلی) ولی شما حیات دنیا را ترجیح دادید.
در تصریح این معنا در روایات ما ذکر شده است:
الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةُ عَدُوَّانِ مُتَعَادِيَانِ وَ سَبِيلَانِ مُخْتَلِفَانِ مَنْ أَحَبَّ الدُّنْيَا وَ وَالاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا مَثَلُهُمَا مَثَلُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ الْمَاشِي بَيْنَهُمَا لَا يَزْدَادُ مِنْ أَحَدِهِمَا قُرْباً إِلَّا ازْدَادَ مِنَ الْآخَرِ بُعْداً
سراى دنيا و آخرت چونان دو دشمن با دو راه مختلفند، كسى كه دنيا را دوست بدارد و بدان دلبندد آخرت را دشمن داشته و در ستيز است، و مثل آن دو سرا چونان مشرق و مغرب است، و پوينده بين آن دو به هر كدام نزديك شود از ديگرى دور گردد.
تحف العقول-ترجمه جعفرى، ص: 195}

(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]3. احساس عدم احتیاج به ولیّ خدا
خود را محتاج ولیّ خدا ندیدن و اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیّدالشّهدا(علیه السلام) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیّدالشّهدا(علیه السلام) شده است.
خیال می‌کردند برای اصلاح شدن، نیازی به سیّدالشّهدا(علیه السلام) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.
{این مطلب بسیار مهم در مقاله ای دیگر به طور مفصل تبیین می شود إن شاء الله که بر اساس صریح آیات قرآن و روایات محال ممکن است کسی بدون تبعیت و تولی به ولایت 14 معصوم بتواند راهی به سمت تقرب و نزدیکی به خداوند بیابد و از ظلمات به سمت نور سیر کند.}


(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]به ما دستور داده‌اند مهیّای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(علیه السلام) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند.
حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟
گفت: می‌روم حمام،
گفت: وقت این کارها نیست از سیّدالشّهدا(علیه السلام) نامه رسیده، باید رفت.
از همان وسط راه، حتی به خانه نرفته به طرف کربلا رفتند.
این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیّدالشّهدا(علیه السلام) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. ...چنین آدمی عقب می‌افتد.


(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌مشغولی انسان، ولیّ خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در جبهه امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)چه وظیفه‌ای دارم و کجای جبهه خالیست، مشکل ساز است.


(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]البته بار ما را هم امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برمی‌دارد،{در حقیقت این توفیق خداوند است که اجازه می دهند با خدمت در جبهه امام ما به رشد برسیم} نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم.
در صلواتی که از امام حسن عسکری(علیه السلام) برای امام عصر(علیه السلام) نقل شده، آمده است:
« اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره»[2]
خدایا او را یاری کن و به وسیله او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن.



(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]
اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولیّ خدا موفق می‌شود،
همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است.
همه کارهایش را کرده،
نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد به فکر خمس و زکاتش باشد.



(۷/آذر/۸۹ ۱۷:۳۴)علی 110 نوشته است: [ -> ]
به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم،
اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولیّ خدا دور می‌کند.
در تأکید مجدد مسئله ی تأثیر مال حرام و گمراهی در فتنه ها به این کلام نورانی حضرت حجت توجه فرماید:
عهد می‌کنم
که هر کدام از شیعیان که راه تقوا را در پیش گیرد
و هر آنچه که لازم است (و حق خداست) از مال خود خارج کند،
از فتنه‌ی گمراه‌کننده و رنج‌های ظلمانی در امان باشد.
منبع:"علامه محمدباقر مجلسی؛ مهدی موعود ؛ ترجمه حسن بن محمد ولی ارومیه‏ای؛ قم: انتشارات مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۰ ؛ ج ۲."
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع